تبليغاتX
عقل سرخ

عقل سرخ

نوشته هایی درباره سیاست و فرهنگ

چرا اصلاح طلبان تحریم کردند

راهبرد اصلاح طلبان يا آمريكا ؟!

آيا اكنون چيزي به نام جريان اصلاح طلب در محيط سياست داخلي ايران وجود دارد؟ اين سؤال مهمي است و به رغم دشواري كه در ظاهر آن نهفته، پاسخي بديهي دارد: «مطلقا خير»!

راهبرد انتخاباتي كه جريان فتنه در انتخابات مجلس نهم برگزيد، اصلي ترين عاملي است كه باعث مي شود بتوان پاسخي چنين سرراست به اين سؤال داد. از سال 88 به اين سو، آنچه پس از 1376 در ايران اصلاح طلبي ناميده شده بود، به حقيقت خويش بازگشت و به درستي جريان فتنه نام گرفت. به رغم بسياري ادعاها و انكارها - چنان كه خواهيم گفت- بسياري از آنها كه عادت كرده بودند خود را اصلاح طلب و بلكه سران جريان اصلاحات بنامند، از سال 88 به اين سو، هيچ تلاشي براي سوا كردن خرج و تفكيك سرنوشت خود از جريان فتنه نكردند، سهل است، در مقطعي با اين طمع كه «كار تمام است» محافظه كاري را كنار گذاشته و آنقدر راديكاليته مواضع خود را بالا بردند كه نتيجه آن چيزي جز ملحق شدن سران اصلاحات به سران فتنه نبود و اين نتيجه اي است كه هنوز هم صادق است.

چگونه اصلاح طلبان در ايران كه با ادعاي خط امام كار خود را شروع كرده بودند، به تدريج به جرياني «تكفيري- تحريمي» تبديل شدند؟ چه كسي به اصلاح طلبان گفت انتخابات مجلس را تحريم كنند؟ پشت پرده اين سناريو چيست و بناست به چه هدفي منجر شود؟

اجازه بدهيد به حدود يك سال قبل بازگرديم يعني زماني كه پس از 25 بهمن 1389 و همراهي علني، عمدي و اعلام شده موسوي و كروبي با راهبرد صهيونيستي «خفه كردن انقلاب هاي اسلامي منطقه در تهران» اين نگاه در بين گروهي از اصلاح طلبان شكل گرفت كه بايد هر چه سريع تر از اين قطار بي ترمز كه بي امان به سمت پرتگاه روان است پياده شوند وگريزگاهي از اين مهلكه كه عاقبت آن چيزي جز تبديل شدن به يك مسعود رجوي دست دهم نيست، بيايند.

استدلال اصلي در ميان حاميان اين ديدگاه اين بود كه اگر بناست اصلاحات به عنوان يك جريان سياسي در محيط سياست داخلي ايران اجازه و امكان تداوم بيابد، تنها راه چاره آن است كه بدون فوت وقت مرزي قاطع و اعلام شده ميان خود و آنچه ضد انقلاب دوست داشت «جنبش سبز» بنامد، بكشد و شانه از زير بار تمامي هر آنچه به موسوي و كروبي و خاتمي منتسب است خالي كند. كساني اين ادبيات را در پيش گرفتند كه اصلاحات اگر خواهان زنده ماندن است چاره اي جز اعلام مرزبندي با تروريست ها و اسلحه به دست ها و آنها كه طرف خارجي از پشت نرم افزار اسكايپ برايشان بيانيه مي نويسد ندارد. تبديل شدن جريان اصلاحات به جريان ضد انقلاب كه هدف آن نه مبارزه سياسي مسالمت آميز و قانوني، بلكه مشاركت در پروژه دشمن براي جنايت عليه مردم است، بدل به كابوسي بزرگ شده بود. گوشه و كنار شنيده مي شد كه برخي از مدعيان رهبري جريان اصلاحات هشدار مي دهند نبايد مهر ضد انقلاب بر پيشاني اصلاح طلبان بخورد و تداوم رويه سال 88 علاوه بر سران و عوامل اصلي فتنه كه حذف شده اند، منجر به حذف هميشگي تمامي جريان اصلاحات از فضاي سياسي كشور خواهد شد.

فراتر از اين، بخشي از اصلاح طلبان در مقطعي به اين نتيجه رسيدند كه اگر ضرورت داشت مرزبندي علني با حوادث سال 88 و نفي ادعاي تقلب -كه خود بهتر از هر كسي مي دانستند چيزي غير از يك دروغ بزرگ نبوده- هم اقدامي است كه بايد به آن تن داد چرا كه اولا مردم به طور كامل پيوند خود را با ادعاهاي مضحكي از اين دست قطع كرده اند و مهم ترين علامت آن هم اين است كه كسي از آن خيل سينه چاكان كذايي احوال موسوي و كروبي را نمي پرسد و در واقع به رغم همه سر وصداي ضد انقلاب اساسا سرنوشت آنها براي كسي از مردم اهميت ندارد، و ثانيا اين موضوع براي جريان اصلاحات به خوبي روشن شده بود كه راه بازگشت به نظام فقط در يك صورت گشوده است و آن هم اين است كه به طور جدي براي جبران ظلمي كه در سال 88 به نظام كردند گام بردارند و در اولين قدم حقيقت را همانطور كه بود براي همه آنها كه در مقطعي در سال 88 فريفته شدند، بگويند.

بسيار جالب است كه اين گفتمان حامي بازگشت با وجود اينكه در مقطعي بسيار جان گرفت و فربه شد، خيلي زود هم فروكش كرد و مسيري برعكس آغاز شد كه محصول نهايي آن اين بود كه سردمداران راهبرد بازگشت تبديل به پيش قراولان استراتژي تحريم انتخابات شدند. بسيار مهم است كه ببينيم چگونه اين اتفاق افتاد؟ و چرا كساني كه مي گفتند بايد با جنبش سبز(!) مرزبندي كرد، سر از ائتلاف با صهيونيست ها در آوردند و راهبردي در پيش گرفتند كه اگرچه نامي تحريم در آن برده نمي شود اما همگان مي دانند كه معناي آن چيزي جز تحريم انتخابات نيست. فاصله مرزبندي با فتنه تا پيوستن به ضد انقلاب چگونه پر شد؟

ظاهرا چند عامل مهم در اين امر نقش داشته است:

نخست اينكه با تشديد فشار خارجي بر نظام ظرف حدود 3 ماه گذشته جريان اصلاح طلب -كه هرگز در ادعاي وفاداري خود به نظام صادق نبوده- مثل هميشه به يكباره احساس فرصت كرد و به اين تحليل رسيد كه چون نظام تحت فشار خارجي قرار دارد پس لاجرم امتياز گيري از آن در داخل آسان تر خواهد شد. مدعيان اصلاحات تصور مي كردند چون نظام در يك جبهه بزرگ سياسي-امنيتي با دشمن خارجي درگير است، مي توانند آن را وادار كنند كه از موضع خود درباره لزوم مرزبندي آنها با حوادث فتنه 88 كوتاه بيايد و براي حضور دوباره در صحنه رقابت هاي سياسي شرطي پيش پاي آنها نگذارد. در خاج از ايران هم البته كساني بويژه منابع اسرائيلي گفتند كه يكي از هدف هاي اصلي و البته اعلام نشده تشديد فشار خارجي بر نظام اين است كه فضاي مانور بيشتري براي جريان فتنه فراهم شود و نظام به دليل نياز به وحدت داخلي در مقابل دشمن خارجي چاره اي جز تمكين به زياده خواهي هاي آنها نبيند.

علت دوم به طمعي باز مي گردد كه برخي سران جريان فتنه و اصلاحات به منتقل شدن بحران به درون خانواده اصولگرايان و ازسر و شكل افتادن گفتمان اصولگرايي ظرف دوسال آينده (تا انتخابات رياست جمهوري) در اثر اوج گيري اختلاف هاي داخلي بسته اند. بويژه پس از آنكه حلقه انحرافي شروع به طرح ديدگاه هاي شاذ و نامعقول خود درباره موضوعات مختلف سياسي و اجتماعي كرد، اين ديد در بين برخي از برنامه ريزان جريان فتنه تقويت شد كه فرصتي در اختيار دارند تا خود را از اتهام خيانت در سال 88 تبرئه كرده و با استفاده از ظرفيت هاي حلقه انحرافي، به گفتمان اصولگرايي كه مهم ترين رقيب تاريخي آنها بوده ضرباتي كاري و بلكه تمام كننده وارد آوردند. كساني هم البته بودند كه به اصلاح طلبان توصيه كنند انتخابات 90 زمان خوبي براي ورود آنها به بازي سياست نيست و اين بار بايد خويشتن داري كرده و كنار بكشند تا شايد تشديد رقابت دروني اصولگرايان و مقابل ايستادن جريان انحرافي با جريانات حزب اللهي فضا را براي بازگشت مطمئن و پيروزمندانه آنها در صحنه اي ديگر (مثلا انتخابات رياست جمهوري 1392) فراهم آورد.

سومين علت بدون شك مربوط به تخميني است كه جريان اصلاح طلب از توان سازمان سياسي و وزن سرمايه اجتماعي خود دارد. مجموعه تحولات يك سال گذشته به اصلاح طلبان نشان داده است كه سرمايه اجتماعي آنها با شيبي بي سابقه و به سقوط است و مردم در حال فراموش كردن آنها هستند بي آنكه هزينه فوق العاده اي به كشور تحميل شده باشد. سازمان سياسي اين جريان هم كه در اثر مشاركت مستقيم در توطئه براندازي اكنون تقريبا به طور كامل متلاشي شده است. بنابراين اصلاح طلبان خوب مي دانستند كه حتي اگر همه ملاحظات را ناديده بگيرند و قدم در اين انتخابات بگذارند هيچ شانسي براي پيروزي نخواهند داشت، در نتيجه بنا را بر اين گذاشتند كه عدم شركت در مسابقه آبرومندانه تر است از شركت در مسابقه اي كه باخت مفتضحانه در آن قطعي است.

اما هيچ كدام از اين عوامل در واقع توصيف كننده تام و تمام پس پرده واقعي داستان تحريم انتخابات نيست. هنوز يك عامل ديگر باقي مانده است كه تا از آن سخن نگوييم اين بحث كامل نيست. مجموعه ارزيابي ها نشان مي دهد اصلي ترين عاملي كه جريان فتنه را به سمت تحريم انتخابات سوق داد اين بود كه اين جريان بيش از آنكه يك نيروي سياسي در فضاي داخلي كشور باشد، بازوي اجراي درخواست هاي غرب در فضاي داخلي ايران است و بنابراين پاسخ دهي به نيازهاي راهبردي غرب براي آن نسبت به تعقيب هر هدف ديگري اولويت دارد. نياز راهبردي امروز غرب در قبال ايران چيست؟ انبوهي از شواهد وجود دارد كه نشان مي دهد غربي ها بسيار نگرانند كه ايران پيچ تاريخي فعلي را با موفقيت طي كند و با بسط الگوي خود به سراسر منطقه وارد دوران بي پاياني از مصونيت و برتري راهبردي شود. بنابراين اولويت شماره يك غرب اكنون اين است كه ايران در همين پيچ متوقف شود و براي اين منظور هيچ چيز براي غربي ها مهم تر از آن نيست كه صحنه انتخابات مجلس در ايران آنقدر خلوت باشد كه ايران توان الگودهي به انقلابيون منطقه را نداشته باشد. جريان اصلاح طلب از آنجا كه بالكل مسلوب الاختيار است و بايد هر طور شده اوامر واصله از بيرون را مو به مو اجرا كند، انتخابات را تحريم كرد، از جمله به اين دليل كه آمريكا به كاهش مشاركت در انتخابات نياز جدي دارد و طبعا سران و عوامل فتنه نمي توانند نسبت به اين درخواست اربابان خود بي تفاوت باشند. در واقع خيانت تقلب در سال 88 با خيانتي بزرگتر به نام تحريم در پيوند كامل با راهبرد طرف خارجي تكميل شده است بنابراين تا همين جاي كار كافي است كه بتوان نتيجه گرفت اصلاح طلبي به معناي مصطلح كلمه به ضد انقلاب پيوسته و ديگر يك نيروي سياسي درون نظام نيست.

یادداشت روزکیهان در روز دوشنبه 10 بهمن 1390

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 7:29  توسط مهدی محمدی  | 

تحلیلی از آخرین فاز راهبرد امریکا در قبال ایران

 مقاومت محدود، مصونيت نامحدود

علائمي وجود دارد كه نشان مي دهد منازعه راهبردي ايران و آمريكا كه در ماه هاي اخير تشديد شده، در حال ورود به فاز جديدي است.

در 3 ماه گذشته منازعه راهبردي ميان آمريكا و ايران به طرز بي سابقه اي اوج گرفته است. درست است كه آمريكايي ها تلاش كردند تشديد يكباره فشار بر ايران را به برنامه هسته اي ربط بدهند ولي از همان ابتدا براي تحليلگران در ايران روشن بود كه بر مبناي ارزيابي هاي اطلاعاتي فعلي غرب از وضعيت برنامه هسته اي ايران، بالا بردن سطح منازعه تا اين حد منطقي نيست. آخرين ارزيابي اطلاعاتي آمريكا درباره برنامه هسته اي ايران كه با ارزيابي هاي اسرائيلي و اروپايي هم منطبق است اين است كه اگرچه برنامه غني سازي ايران همچنان در حال پيشرفت است، اما در ايران تصميمي براي ساخت سلاح هسته اي گرفته نشده و اساسا معلوم هم نيست در آينده گرفته شود. بنابراين اگر هدف راهبردي غرب اين بوده كه ايران به وضعيت آستانه اي نرسد اكنون زمان براي محقق شدن اين هدف از دست رفته و اگر هدف اين است كه ايران سلاح هسته اي نسازد، هيچ ارزيابي نمي گويد كه ايران در پي ساخت سلاح هسته اي است.

بر مبناي اين ارزيابي، ورود به فاز تشديد بي سابقه فشار بر ايران به هيچ وجه منطقي نيست، آن هم به شكلي كه نتيجه آن تهي شدن سريع سبد گزينه هاي غرب در مقابل ايران باشد. ورود به فاز تحريم خريد نفت و تحريم معامله با بانك مركزي ايران در واقع به معناي گام نهادن در مرحله پاياني استراتژي فشار است. در حالي كه آن سوي تحريم ها هيچ گزينه ديگري براي تداوم راهبرد فشار وجود ندارد و گزينه حمله نظامي حتي از جانب اسرائيلي ها هم از روي ميز برداشته شده، آيا به لحاظ راهبردي عاقلانه است كه آخرين اپيزود سناريوي تحريم اينقدر زود روي پرده بيايد، آن هم در حالي كه آمريكايي ها خودبه خوبي مي دانند به دلايل متعدد كه بحران اقتصادي و شكننده بودن اوضاع در مناطق دلار و يورو اصلي ترين آنهاست، در واقع قادر به اجراي اين گزينه نخواهند بود؟

آمريكا به شش لول بندي مستاصل شبيه شده كه بي محابا در حال شليك آخرين گلوله هاي باقي مانده در خشاب اسلحه خود است. آيا غير منطقي است اگر فرض كنيم اين شش لول بند بيچاره از چيزي تا سر حد مرگ ترسيده و در حالي كه مي داند گلوله هايش در حال اتمام است، نمي تواند بر وسوسه شليك فله اي آنها غلبه كند؟!

دقيقا به همين دلايل، از همان ابتدا روشن بود كه هدف اين فشارها نمي تواند برنامه هسته اي ايران باشد و اين برنامه در واقع بهانه اي است كه آمريكايي ها در پوشش آن درصدد محقق كردن هدف هاي ديگر خود هستند.

از مجموعه اي از اطلاعات كه در اينجا مجالي براي بحث درباره آنها نيست مي توان نتيجه گرفت كه (علاوه بر مباحث قبلي) آمريكايي ها 3 هدف تاكتيكي مهم عليه ايران تعقيب مي كنند.

نخست، براي آمريكا بسيار مهم است كه در آستانه انتخابات مصر مدل جمهوري اسلامي ايران را بحراني و شكست خورده جلوه دهد. اين يك راهبرد دائمي نيست چرا كه آمريكايي ها مي دانند تا ابد نمي توانند به اين بازي ادامه بدهند اما براي آمريكايي ها بسيار مهم است كه در همان چند ماه اوضاع ايران به شدت بحراني جلوه كند. بنابراين يك دليل ترس بي سابقه آمريكا اين است كه تصور مي كند احتمال دارد مدل ايران به نحو غير قابل كنترلي تكثير شود.

دوم، آمريكايي ها به آغاز دور جديدي از ناآرامي سياسي و اجتماعي در داخل ايران عميقا دل بسته اند و تصور مي كنند انتخابات مجلس نهم فرصتي براي آنهاست تا مجددا مدلي از ناآرامي هاي سال 88 را با مشخصاتي جديد (كه در اينجا درباره آن بحث نمي كنيم) احيا كنند. بر همين مبنا بود كه به جريان فتنه دستور داده شد انتخابات مجلس نهم را تحريم كند.

و سوم، تصور تا حدود زيادي احمقانه آمريكا اين است كه مي تواند از طريق تشديد بي سابقه فشار بر ايران، ايران را ميان دو گزينه تداوم حيات نظام يا تجديد نظر در برنامه هاي راهبردي هسته اي، موشكي و منطقه اي اش مخير كند. آخرين ارزيابي هاي آمريكايي ها درباره الگوي رفتار ايران اين است كه ايران تنها زماني دست از مقاومت در محيط سياست خارجي خواهد كشيد كه احساس كند اين مقاومت ممكن است منجر به بروز بحراني در داخل براي آن شود. اكنون تصور آمريكايي ها اين است كه در حال گام برداشتن در مسيري هستند كه نهايتا باعث خواهد شد ايران ميان آينده نظام و تداوم برنامه راهبردي اش تضادي غير قابل حل ببيند و در نتيجه دومي را به نفع اولي رها كند.

نكته مهم اما اين است كه ايران در تشخيص راهبرد آمريكا وتدوين يك راهبرد متقابل به هيچ وجه دچار كندي يا سوء محاسبه نشد. ايران مي دانست كه اولا بخش بزرگي از اين بازي عمليات رواني است و غربي ها بيش از آنكه قصد اقدام داشته باشند قصد ارعاب دارند. ثانيا از ابتدا روشن بود دست غرب بسته تر از آن است كه ادعا مي كند. بحران اقتصادي عميق به اضافه بحران هاي داخلي حاد در آستانه انتخابات هاي پر چالش ويژگي عمومي همه كشورهايي است كه اكنون وارد هماوردي استراتژيك با ايران شده اند. تجميع اين بحران ها خود به خود بسياري از گزينه ها را از روي ميز حذف و برخي گزينه هاي ديگر تا حد بي معنا شدن تعديل مي كند. ثالثا و مهم تر از همه اينها براي ايران روشن بود كه در مقطعي كاملا تاريخي قرار گرفته كه اگر بتواند براي مدت زماني محدود در مقابل فشارهاي دشمن مقاومت كند، آنگاه دوراني فرا خواهد رسيد كه اساسا در اثر 3 عامل تحولات ژئوپلتيكي عميق در منطقه، تضعيف بنيادين توان راهبردي غرب در اثر بحران هاي اقتصادي و اجتماعي و تقويت توان ملي ايران از طريق تلفيق پيشرفت هاي فني و حضور مردمي در صحنه انتخابات، پايه هاي راهبرد فشار-مذاكره را براي هميشه فرو خواهد ريخت و زمينه براي يك تغيير بنيادين در موقعيت بين المللي ايران و توان چانه زني آن با غرب فراهم مي شود. به عبارت ديگر، اين امر اكنون به طور كاملا شفاف ديده مي شود كه يك دوره محدود مقاومت، ايران را وارد يك دوره نامحدود مصونيت و امنيت خواهد كرد و بنابراين مقاومت توجيهي كاملا معقول دارد.

بر اساس اين تحليل بود كه ايران در مقابل بسته فشارهاي غرب نه فقط رفتار خود را تعديل نكرد بلكه وارد فاز پاسخگويي شد. پهپاد سازمان سيا در ايران به زمين نشست، سلسله اي از مانورهاي نظامي بزرگ در منطقه خليج فارس تدارك ديده شد، موجي از عمليات حقوق بين المللي عليه مقام هاي غربي به راه افتاد، تجديد نظر راهبردي در عراق و افغانستان در دستور كار قرار گرفت، درون ايران با برگزاري چند همايش و انبوهي از اقدامات ديگر ترمينالي براي تردد انقلابيون منطقه ايجاد شد، در حوزه هاي اطلاعاتي برخي از كليدي ترين پروژه هاي ضد امنيتي طراحي شده آمريكا ضربه خورد و نهايتا در زمينه برنامه هسته اي گام هايي اساسي براي افتتاح يك تاسيسات جديد غني سازي و توسعه نسل هاي بعدي ماشين هاي سانتريفيوژ برداشته شد.

به نظر مي رسد مجموعه اين اقدامات در زماني كوتاه اثر كرده و باعث تغيير جهت -و نه لزوما نزول- منحني فشار غرب شده است. در هفته گذشته علائمي پديدار شد كه نشان مي داد آمريكا، اسراييل و اروپا براي تشديد منازعه با ايران سقف قائل هستند و نمي خواهند شرايطي بوجود بيايد كه مجبور به عبور از آن شوند چرا كه مي دانند اين تهديدها از نوع مشت بسته است كه باز شدن آن نشانه خالي بودن آن است. ابتدا باراك اوباما در پيامي به مقام هاي ايران تصريح كرد كشورش قصد درگيري با ايران را ندارد، پس از آن رزمايش مشترك نظامي آمريكا و اسرائيل كه از مدت ها قبل براي آن برنامه ريزي شده بود لغو شد و نهايتا اسرائيلي ها سعي كردند با مصاحبه وزير جنگ اين كشور ادبيات حمله نظامي به ايران را كه پيش از اين به طور بي رويه مصرف شده بود تعديل كنند.

مجموعه اين اتفاقات داراي اين پيام براي ايران است كه ورود به فاز مقابله به مثل و استفاده از استراتژي تهديد در مقابل تهديد خيلي زود محدوديت هاي دشمن را آشكار كرده و آن را واقع گرا مي كند. اكنون معلوم شده به رغم همه سر وصدا ها گزينه هايي در اختيار ايران هست كه آمريكايي ها از آن مي ترسند و ابزاري هم براي غلبه بر اين ترس ندارند. تلاش براي كاهش سطح تنش با ايران يا درست تر بگوييم كنترل سقف تنش و جلوگيري از ورود آن به عرصه هايي كه آشكار كننده محدوديت هاي راهبردي آمريكاست، موفقيت بزرگ راهبرد تهديد در مقابل تهديد در مدت زماني كوتاه است. ماه هاي آينده و به طور كلي سال 2012 حاوي پيروزي هاي بسيار بزرگتر از اين هم خواهد بود.

سرمقاله روزنامه کیهان در روز شنبه اول بهمن 1390

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 12:7  توسط مهدی محمدی  | 

هدیه 60؛ از خاتمی تا نوری زده

هدیه 60؛ از خاتمی تا نوری زده

«همه تحلیل ها درحال تبدیل شدن به خبر است»؛ این خلاصه‌ترین جمله‌ای است که درباره اطلاعات بسیار حساس و گرانبهای به‌دست آمده از کیس «هدیه 60» می توان گفت.

از بیش از 3 ماه قبل معلوم بود که یک پروژه جدید فشار علیه ایران در حال شکل گرفتن است.منابع غربی کدهای متعددی درباره ابعاد این پروژه فشار همه جانبه ارائه کرده و کم و بیش درباره اهداف آن هم سخن گفته بودند.اما تقریبا هیچ کس نمی دانست، دقیقا چه اتفاقی در حال رخ دادن است.پروژه‌ای که سرویس های اطلاعاتی غربی نام بسیار معنادار هدیه 60 را برای آن برگزیدند، اکنون بسیاری از زوایای تاریک این ماجرا را روشن کرده است.ورود غرب به فاز جنگ تمام عیار اطلاعاتی با ایران و تلاش برای تلفیق این گزینه با سایر گزینه های فشار، عرصه هایی کاملا جدید برای قدرت نمایی ایران اسلامی ایجاد کرده است.واضح است که غربی ها بسیار عجله دارند، گویی از چیزی می ترسند و از احتمال وقوع آن می گریزند.آن چه امر مهیبی است که سرویس های اطلاعاتی غربی را که اکنون در یک ائتلاف بی سابقه اطلاعاتی و عملیاتی به سر می برند، به تلاشی چنین گسترده واداشته و به ورطه طراحی ناشیانه پروژه هایی چنین بلندپروازانه کشانده است؟

هفته گذشته در خبری اعلام شد که یک منبع نزدیک به جنبش مقاومت اسلامی در لبنان اطلاعات ذی قیمتی از یک پروژه اطلاعاتی بسیار مهم که هدف اصلی آن ضربه زدن به ایران در 60 روز آینده است، به دست آورده و آن را در اختیار ایران قرار داده است.

درون متن این خبر برخی نکات بسیار کلیدی وجود داشت که در بحبوحه بحث های رسانه ای و تبلیغاتی ایجاد شده از جانب دشمن –که بدون شک برخی از آنها برای منحرف کردن توجهات از جنبه های اصلی و راهبردی توطئه دشمن به راه افتاده- نادیده گرفته شد.این نوشته برخی از این نکات مهم را به اجمال مرور می کند.

نخستین نکته منشا کشف پروژه است.این پروژه در لبنان یعنی جایی کشف شده که گروه های مقاومت در آن ارتباطی بسیار نزدیک با ایران دارند.این امر مستقیما به این معناست که امریکایی ها در اثر تحولات منطقه دچار نوعی گیجی اطلاعاتی شده اند و پروژه ها و شبکه های فوق سری خود را در محیط هایی پی می گیرند که ایران به طور تاریخی اشراف اطلاعاتی بسیار بالایی روی آنها دارد.ضمن اینکه نشان می دهد دسترسی های مقاومت به نهانخانه اطلاعاتی دشمن صهیونیستی و همچنین اشراف آن به آن دسته از شبکه های مرتبط با جریان فتنه که درون خاک لبنان درصدد ایجاد سرپل های جدید ارتباطی با اسراییل هستند، افزایش چشمگیری یافته است.

علاوه بر این کشف پروژه ای چنین مهم در زمانی چنین حساس –که ایران هنوز فرصت پیشگیری و خنثی کردن ان را دارد- نشان دهنده آن است که امریکایی ها در اثر اضطراب و اضطرار ناشی از انقلاب های اسلامی منطقه دیگر قادر به رعایت استانداردهای سطح بالای حفاظتی در پروژه های ضد ایرانی خود نیستند و به اصطلاح مرتبا رو دست می خورند (یا به تعبیر رهبر معظم انقلاب اسلامی در هفته گذشته، پی در پی شکست می خورند).این دقیقا شبیه اتفاقی است که در فتنه 88 در ایران رخ داد.در آن ایام هم عجله ناشی از تحلیل ها و محاسبات نادرست باعث شد امریکایی ها به نوعی بی مبالاتی اطلاعاتی روی آورده و بسیاری از شبکه هایی را که گاه تا 20 سال برای ایجاد آنها زحمت کشیده بودند علنی کردند و همین در کنار مدیریت نظام، پشتوانه مردمی و ابتکار عمل اطلاعاتی نظام منجر به کشف و خنثی سازی آنها شد طوری که همین حالا ضد انقلاب عقیده دارد «خنثی شدن شبکه های آغازین» یکی از مهم ترین دلایل عقیم ماندن فتنه 88 بوده است.

دومین نکته این است که مراجعه به اطلاعات ارائه شده از جانب منبع نزدیک به مقاومت اسلامی درباره ابعاد پروژه «هدیه 60» نشان می دهد که این بار نوعی طراحی پیشرفته و متفاوت علیه ایران در حال انجام بوده است.

1- اولین ویژگی این طراحی جدید این است که کاملا بین سرویسی است یعنی تعداد قابل توجهی از سرویس‌های اطلاعاتی اروپایی، به همراه سرویس های امریکا، اسراییل و عربستان سعودی در ان به طور همزمان و بر مبنای یک تقسیم کار هماهنگ مشارکت دارند.«هدیه 60» یکی از کیس هایی است که به خوبی نشان می دهد دوران عملیات های تک سرویسی علیه ایران مدت هاست به سر آمده و همانطور که در ماجرای ترور دانشمندان هسته ای ایران هم روشن شد، هم اکنون سرویس های دشمن یک اتاق فکر و اتاق عملیات مشترک علیه ایران تاسیس کرده اند.بنابراین هماوردی ایران و غرب در عرصه نبرد اطلاعاتی اکنون دقیقا به معنای آن است که ایران با همه غرب درگیر است نه با این یا آن کشور خاص.

2- دومین ویژگی پروژه «هدیه 60» این است که در آن آشکارا می توان دید که سرویس های غربی همه دارایی و مایملک خود را به میدان آورده‌اند و تلاش می کنند میان تمام گروه‌های داخلی و خارجی ضدانقلاب یک پیوند همه جانبه، هماهنگ، دارای تقسیم کار و دارای جدول زمانی ایجاد کنند.مدتهاست اطلاعاتی وجود دارد که نشان می‌دهد سرویس‌های اطلاعاتی غربی درصدد آن هستند که مرزهای میان گروه‌های مختلف ضدانقلاب داخلی و خارجی را هر چه بیشتر کمرنگ کرده و آنها را حول اهدافی واحد همگرا کنند.فتنه 88 مهم‌ترین مقطعی است که این پروژه را در دستور کار سرویس های غربی قرار داد.مهم‌ترین نمونه قبلی از این پروژه را در ماجرای محمد‌رضا مدحی و کنفرانس گوادالوپ 2 می توان دید که سرویس اطلاعاتی فرانسه آن را در پاریس برگزار کرد و هدف اصلی ان هم این بود که گروه های مختلف ضد انقلاب را برای اولین بار پس از انقلاب در یک مکان واحد گردآورد و بین آنها تقسیم کار کند.هدف اصلی غرب از پی گیری پروژه اپوزیسیون واحد این است که اولا گروه های مختلف ضد انقلاب را از درگیری با یکدیگر باز داشته و انرژی های آنها را فقط علیه یک هدف یعنی نظام جمهوری اسلامی تجمیع کند و ثانیا غربی ها در پی نوعی تقسیم کار عملیاتی بین گروه های ضد انقلاب هستند طوری که آنها به جای انجام پروژه های منفرد که عموما هم شکست می خورد، توان عملیاتی خود را درون یک عملیات بزرگ که در اتاق های فکر اطلاعاتی غرب طراحی شده، تعریف کنند.ضربه اطلاعاتی سنگینی که غرب در کیس مدحی دریافت کرد به وضوح نشان داد که راه برای انجام چنین پروژه ای به هیچ وجه هموار نیست و اشراف اطلاعاتی ایران بر گوشه گوشه سازمان ضد انقلاب به گونه ای است که عملا هرگونه تلاش برای همگرا کردن گروه های مختلف ضد انقلاب به پایین آمدن شدید حفاظت پروژه و لو رفتن آن منجر می شود.

جالب است که اطلاعات تکمیلی نشان می دهد با وجود شکست افتضاح آمیز کیس مدحی همچنان پروژه واحد سازی اپوزیسیون در دستور کار دشمن خارجی قرار دارد و از پی گیری آن منصرف نشده اند.از جمله گزارش هایی وجود دارد که نشان می دهد سرویس های اطلاعاتی غربی بنا داشته اند در 27 آذر 1390 کنفرانسی شبیه کنفرانس پاریس در لندن برگزار کنند تا شاید بتوانند اهداف بر زمین مانده کیس مدحی را مجددا احیا کنند.اطلاعات موجود نشان می دهد که بنا بوده در کنفرانس لندن –که در واقع ادامه پروژه دولت در تبعید بوده- گروه های کومله، دموکرات، پان ایرانیست ها، عناصر شاخص سلطنت طلب، منافقین، نماینده رضا پهلوی، مصطفی هجری، نماینده فرقه های منحرف، نمایندگان چپ‌ها، جهانشاهی (عامل موساد)، خوانساری، نوری‌زاده و نمایندگانی از سران فتنه (البته به طور محرمانه) حضور داشته باشند.جالب است که جدول زمانی پروژه به گونه ای تنظیم شده بود که این نشست بلافاصله بعد از مصاحبه هیلاری کلینتون با بی بی سی فارسی –ارگان رسانه ای پروژه اپوزیسیون واحد (از سروش تا گوگوش، از نوری زاده تا عطاء الله مهاجرانی، از منافقین تا محسن کدیور و ...)- اجرا شود؛ یعنی همان مصاحبه ای که کلینتون در ان برای اولین بار تاکید کرد اگر مردم ایران از ما بخواهند آماده دخالت در ایران هستیم!

اطلاعات موجود نشان می دهد مهم‌ترین هدف کنفرانس لندن این بوده است که در پاسخ به سخنان کلینتون و هماهنگ با آن درخواست مداخله امریکا در داخل ایران را مطرح کنند.در واقع این کنفرانس نوعی فضا سازی و مقدمه چینی برای برداشتن گام های بعدی علیه ایران بوده است که امریکایی ها بنا داشتند آن را با مشارکت ائتلافی از سرویسهای غربی که هر کدام افسار گروهی از ضد انقلاب را در دست دارند کلید بزنند.

کنفرانس لندن به چند دلیل برگزار نشد:

بی اعتمادی محض گروه های ضد انقلاب به یکدیگر و به سرویس های غربی از جمله به این دلیل که پس از ماجرای مدحی هر کدام از گروه های ضد انقلاب دیگری را عامل جمهوری اسلامی می داند!

ناتوانی امریکا در مواجهه راهبردی با ایران در اثر عمق یافتن انقلاب های اسلامی در منطقه و روی کار آمدن اسلامگرایان در کشورهای مختلف خاورمیانه و مغرب عربی عمیق شدن بحران امریکا در عراق و افغانستان شکست پروژه های امریکا در جان دادن دوباره به جریان فتنه در داخل و عدم امتیاز دهی نظام به سران فتنه اگرچه پروژه کنفرانس لندن شکست خورد ولی ظاهرا امریکایی ها هنوز هم دست بردار نیستند و احتمالا بنا دارند در بهمن ماه آن تجربه شکست خورده را مجددا به نحوی دیگر تکرار نمایند.

3- سومین ویژگی این پروژه که اهمیتی فوق العاده دارد این است که آشکارا نشان می‌دهد غربی‌ها میان عناصر داخلی فتنه و ضد انقلاب پیوند کاری و عملیاتی روشنی برقرار کرده‌اند و در واقع الان عملا تفاوتی میان افرادی چون موسوی و خاتمی و تروریست‌هایی مانند منافقین و مهتدی وجود ندارد.همانطور که فی المثل منافقین و پژاک مامور انجام عملیات تروریستی در ایران هستند، خاتمی هم مامور است که با تشکیل یک ائتلاف تحریمی تکفیری، و با هدف پایین آوردن سطح مشارکت مردم، بازسازی فتنه 88 و انتقال بحران به درون اصولگرایان پروژه تحریم انتخابات را پیگیری کند.

بنابراین اکنون مرزی میان خاتمی و ضد انقلاب خارج از کشور وجود ندارد.امریکایی ها دست به کار تحریم ایران شده اند، تروریست ها مشغول طراحی عملیات تروریستی هستند و خاتمی هم مامور به پی گیری پروژه تحریم و تکفیر انتخابات است.اینها اضلاع یک مثلث واحد است که همدیگر را تکمیل می کند و بناست به مثابه اجزای مکمل در پروژه هدیه 60 عمل نماید.

4- و نهایتا چهارمین مشخصه پروژه هدیه 60 وجود نوعی اراده عمدی در آن برای آشکار سازی و رسمیت دهی به عملیات براندازانه علیه نظام جمهوری اسلامی بوده است که شبکه صهیونیستی بی بی سی فارسی نقش اصلی را در اجرای آن بر عهده دارد.

درخواست از افرادی مانند شیرین عبادی برای راه اندازی چند کمپین، درخواست از اردشیر امیر ارجمند برای تاسیس دفتر رسمی فتنه سبز در پاریس و تبدیل آن به کانون اجرای پروژه اپوزیسیون واحد و نهایتا درخواست از عنصر بدنامی به نام صادق صادق زاده معروف به صادق صبا برای هماهنگی رسانه یا کار نشان دهنده آن است که غربی ها مایلند در کنار جنبه های مخفی و محرمانه پروژه، ابعاد رسمی و آشکار آن را هم هر چه بیشتر توسعه دهند تا زمینه سازی برای پروژه های بعدی آسان تر شود.

اگرچه این بحث همچنان ناتمام است و باید در فرصتی دیگر آن را پی گرفت، اما فعلا مناسب است به عنوان نتیجه گیری به چند نکته مهم توجه شود:

جریان فتنه سبز در داخل اکنون بخشی رسمی از ضد انقلاب برانداز است که ماموریت هایی از سرویس های غربی دریافت و اجرا می کند بنابراین هیچ دلیلی ندارد که با خاتمی برخوردی غیر از آن چیزی شود که مثلا با نوری زاده می شود.هر دو مامورند و مشغول انجام وظیفه.

هدف اصلی این پروژه انتخابات مجلس است و تلاش برای وارد کردن یک ضربه حداکثری به نظام در آستانه این انتخابات به گونه ای که فضای بحرانی تا انتخابات ریاست جمهوری تداوم پیدا کند.لو رفتن پروژه هدیه 60 دست غرب را در این طراحی خطرناک رو کرد ولی ضرورت هوشیاری نیروهای داخلی درباره پروژه های بعدی دشمن هم اکنون صد چندان شده است.

 این نوشته در تاریخ ۱۷ دی ۱۳۹۰ در خبرگزاری فارس منتشر شده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 2:30  توسط مهدی محمدی  | 

چه کسانی بحران نمایی می کنند؟

آیا وضعیت کشور بحرانی است؟

ظرف هفته های گذشته مجموعه از علائم ونشانه ها در فضای سیاسی و اقتصادی کشور ظاهر شده که سرجمع همه آنها القای وضعیت بحرانی در کشور بوده است. ابتدا یک سناریوی هماهنگ از خارج از ایران کلید خورد که تهران را به انجام اقامات تروریستی، دست داشتن در حادثه 11 سپتامبر، تلاش برای ساخت سلاح هسته ای و نقض جدی حقوق بشر متهم می کرد. پس از ان موجی از تهدید ایران به حمله نظامی به راه افتاد و مقام های رسمی در جاهایی مانند امریکا و اسراییل (مانند باراک و پانه تا) که عموما از اظهارنظر درباره چنین موضوعاتی خودداری می کنند حتی درباره زمان اقدام احتمالی علیه ایران (کمتر از 9 ماه) هم اعلام نظر کردند. پس از آن، دولت امریکا تقریبا با عجله بانک مرکزی ایران را تحریم کرد و در حالی که خود می دانست چنین اقدامی عملا غیرممکن است، از امضای اسناد حقوقی مربوط به آن امتناع نکرد. گام بعدی انتشار مجموعه ای از اخبار بود در این باره که اتحادیه اروپا در آستانه اجماع درباره تحریم نفتی ایران تا حدود یک ماه دیگر است و در این صورت ایران از بخش بزرگی از درآمد نفت خود محروم خواهد شد. در مرحله بعد خبرهایی منتشر شد مبنیبر اینکه امریکایی ها مرخصی آن دسته از نیروهای نظامی خود را که خلیج فارس و خاورمیانه محل ماموریت آنهاست لغو کرده اند و یک زیر دریایی اتمی مجهز به موشک های بالستیک هسته ای هم در راه خلیج فارس است. در کنار همه اینها نوعی التهاب در بازار ارز ایران پدید آمد که منابع غربی بلافاصله آن را به تاثیر تحریم ها بر اقتصاد ایران بویژه تحریم بانک مرکزی –که تازه در صورتی که همه چیز آنطور که اسراییل ها می خواهند پیش برود 6 ماه دیگر اجرا خواهد شد- ربط دادند. جالب است که برخی منابع غربی از جمله مقام های رسمی امریکایی که در این باره موضع گرفته اند، رزمایش ارتش در تنگه هرمز را هم که در واقع تمرین عملی مسدود کردن این تنگه بود ناشی از «تاثیر فشارها» بر ایران ارزیابی کرده اند. و آخرین قدم هم البته از داخل ایران برداشته شد: جریان فتنه عملا انتخابات مجلس نهم را تحریم کرد ولو اینکه به دلایلی ترجیح می داد واژه تحریم را به کار نبرد.

پس از کنار هم گذاشتن همه این وقایع که به وضوح یک برنامه هماهنگ و دارای جدول زمانی و تقسیم کار به نظر می رسد، این سوال رخ می نماید که به راستی چه خبر است؟ آیا وضعیت کشور بحرانی است؟ و آیا زمان آن رسیده است که ایران درباره رفتار خود در محیط سیاست خارجی و امنیت ملی به «تنظیم مجدد معادله هزینه- فایده» بپردازد؟

این نوشته در این باره که از میان همه خبرهایی که در صدر این نوشته به آن اشاره شد کدام یک تا چه حد واقعی است و عملیات های دشمن سرجمع موفق بوده یا نه بحث نمی کند. این مسئله، خود موضوع نوشته هایی مستقل و تفصیلی است، پیش از این بارها به آن پرداخته شده و از این به بعد هم خواهد شد. اما یک نکته را از یاد نبریم. رابرت گیتس که باید او را استراتژیست بزرگ امور ایران در امریکای فعلی دانست، زمانی گفته بود مشکل ما با ایران این است که ایران اساسا نیازی به محاسبه مجدد درباره سود و زیان اصرار بر برنامه های هسته ای، موشکی و منطقثه ای اش نمی بیند و تا وقتی ایران وادار به محاسبه مجدد نشود انتظار تغییر محاسبات آن بی جاست. گیتس مبدع استراتژی وادار کردن ایران به محاسبه مجدد است و راهبرد پیشنهادی او هم این است که هزینه های مربوط به تداوم برنامه های استراتژیکی ایران چنان افزایش پیدا کند که ایران احساس کند تداوم این برنامه ها به جای آنکه عاملی برای تقویت قدرت و تثبیت جایگاه آن باشد، به تهدیدی برای موجودیت آن تبدیل شده است.

ظاهرا قضیه از این قرار است که امریکایی ها به این نتیجه رسیده اند که شب انتخابات مجلس در ایران، بهترین زمان برای القا این موضوع به افکار عمومی و جامعه سیاسی درایران است که شرایط آنقدر بحرانی است که هر چه زودتر باید تصمیم هایی جدید گرفت و طرحی نو در انداخت.

در این باره اتفاق نظر وجود دارد که بخش بزرگی از آنچه اکنون در محیط امنیتی ایران می بینیم عملیات روانی است نه اقدام واقعی و امریکایی ها می خواهند از تهدید نتیجه بگیرند نه اقدام چرا که هزینه اقدام بسیار بالاست. اما مهم این است که بتوان از حد این کلیات فراتر رفت و در این موضوع تامل کرد که پس پشت این سناریو چیست؟ آیا ما در میانه یک بازی بزرگ نیستیم که قرار است کسانی در داخل ایران اجرای فاز نهایی آن را بر عهده بگیرند و دوران جدیدی از تجدید نظر طلبی را با استناد به بحرانی بودن وضعیت کشور کلید بزنند؟

اجازه بدهید ببینیم چه کسانی و چگونه از بحرانی جلوه دادن فضای کشور نفع می برند و هر یک در پی چیستند.

مسلما بازیگر نقش اول دراین سناریو غربی ها هستند. دولت امریکا به چند دلیل مهم نیاز دارد پی در پی اصرار کند: «اوضاع در ایران رو به وخامت است». دلیل اول این است که امریکایی ها می خواهند کسی به این موضوع توجه نکند که وضع آنها در منطقه خاورمیانه از هر زمان دیگری در طول تاریخشان وخیم تر است و با هر معیاری که سنجیده شود ایران تا اینجا برنده بازی است. دومین دلیل این است که اوباما در آستانه انتخابات ریاست جمهوری 2012 در ایران درگیر نوعی مسابقه رادیکالیسم علیه ایران با جمهوری خواهان است پس طبعا ابتدایی ترین راهبرد رسانه ای که در پیش خواهد گرفت این است که تاکید کند سیاست او در مقابل ایران جواب داده و انتقادهای جمهوری خواهان بی وجه است. در بسیاری از موارد، مخاطب اظهارات بی سر و ته و گاه به شدت مضحک مقام های امریکایی در این باره که «ایران در آستانه کوتاه آمدن است» در واقع جامعه داخلی امریکا و صهیونیست هاست و نباید آنها را بیش از این مقدار جدی گرفت. (امیر اورن هفته گذشته در هاآرتص مقاله ای نوشت که تیتر آن این بود: مخاطب جمله همه گزینه ها روی میز است اسراییل است نه ایران.) و سومین دلیل این است که اوباما مجبور است بگوید گزینه های فعلی در قبال ایران جواب داده چرا که اگر غیر از این باشد ناچار باید سراغ گزینه های بعدی برود و چیزی به نام «گزینه بعدی» اساسا وجود خارجی ندارد.

پس از امریکا جریان فتنه در داخل و خارج بیشترین سود را از بحرانی جلوه دادن فضای کشور می برد. این جریان به طورمشخص در پی دست یابی به دو هدف عمده است:

اول، به حداقل رساندن مشارکت مردم چرا که در شرایطی که این جریان در صحنه حضور ندارد، مشارکت بالا به این معناست که مردم برای قهر و اخم آنها هیچ ارزش و اهمیتی قائل نیستند و مشروعیت نظام سیاسی بر خلاف آنچه آنها در پی آن بودند روز به روز در حال مستحکم تر شدن است.

دلیل دوم اما این است که جریان فتنه تصور می کند تنها در صورتی می تواند امیدوار به بازگشت دوباره به صحنه سیاسی باشد که وضعیت کشور به اندازه کافی بحرانی جلوه داده شده و چاره ای جز روی آوردن به پروژه هایی مانند نجات و وحدت ملی برای نظام باقی نماند. در واقع نوعی تقسیم کار بین طرف خارجی و جریان فتنه جود دارد. طرف خارجی سعی می کند محیط امنیت ملی  سیاست خارجی ایران را بحرانی کند به این امید که نظام چاره ای جز انعطاف در مقابل جریان فتنه و پذیرش مجدد آنها در جامعه سیاسی کشور نبیند. شاید این پروژه زیاده از حد احمقانه به نظر برسد، ولی متاسفانه –یا شاید هم خوشبختانه- باید گفت دشمنان ایران دقیقا به همین اندازه و بلکه بیشتر احمق هستند.

اما گروه سوم جریانی درون برخی بخش های حاکمیت است که اساسا تداوم بحران را شرط لازم حیات خود می داند و کاملا مراقب است مبادا اوضاع کشور زمانی حتی به مدت چند هفته آرام بگیرد. بحرانی نمایی برای این جریان دو کارکرد مهم دارد.

اول اینکه بنابر یک تجربه تاریخی این جریان تصور می کند بحران برای آن حاشیه امنیت ایجاد خواهد کرد و می تواند با هزینه حداقل به اجرای پروژه های خود بپردازد.

و دوم، منحرفان تصور می کنند اگر وضعیت کشور بحرانی جلوه داده شود آنها در موقعیتی خواهند بود که استدلال کنند راه حل همه این مشکلات نزدیک شدن به غرب و مذاکره با امریکاست و به این ترتیب نظام رابرای تعدیل خط قرمز پر رنگ و راهبردی اش در این باره تحت فشار بگذارد.

خلاصه کنیم: در واقع بحرانی وجود ندارد، اما اینکه مردم باور کنند اوضاع بحرانی است پروژه ای حیاتی برای بازیگرانی بسیار بانگیزه و پای کار است.

 سرمقاله روزنامه کیهان در روز چهارشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۰

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 15:20  توسط مهدی محمدی  | 

به مناسبت 9 دی

3 گام تا 9 دي

فتنه 88 در ايران مدت هاست پايان يافته اما فرايند درس آموزي از آن همچنان ادامه خواهد داشت. نهم دي ماه روزي است براي مرور مجدد همه آنچه گمان مي كنيم به خوبي آموخته ايم اما در واقع در هيچ لحظه اي از به فراموشي سپردن آن در امان نيستيم.

از يك نگاه كاملا كلان، فتنه 88 در وهله اول، محصول غفلت از وجود دشمن خارجي كارآزموده، كينه توز، فرصت طلب و به شدت برنامه ريز بود. در فاصله 88-1384 افرادي كه پيشاپيش خود را به دشمن بيروني فروخته بودند و كساني از دوستان انقلاب در اثر عواملي كه اينجا جاي بحث از آن نيست، به تدريج در منازعه با دوستان و خودي ها - ولو اينكه همگان مي دانند درجه خلوص افراد يكسان نيست- حرفه اي تر شدند و پاي كار تر بودند، تا در هماوردي با دشمنان. كار به جايي رسيد كه برخي اساسا فراموش كردند دشمني در كار است، اين دشمن نمايندگاني در داخل كشور دارد و سال هاست در انتظار نشسته تا فرصتي بيابد و كينه ديرين خود را بيرون بريزد. در همان ايام گاه مي شنيديم كه گفته مي شد- «اينها مرده اند»- و منظور از اينها هم همه دشمنان انقلاب بود كه در فاصله سال هاي 76-84 طعم خيانت آنها را مكرر چشيده بوديم- ولي اين جمله در واقع نه يك باور عميق بلكه توجيهي بود براي هر چه بيشتر فرو رفتن در گرداب منازعات داخلي اصولگرايان و زنده نگهداشتن اختلاف هاي سابق و تبديل رقابت ها به كينه توزي.

در سال 88 اما به عيان ترين شكل ممكن روشن شد كه «دشمن وجود دارد» و در تمام آن مدتي كه كساني خطر آن را انكار مي كردند تا توجيهي براي عميق تر كردن اختلاف ها در داخل اصولگرايان داشته باشند، در حال برنامه ريزي و توطئه بوده است. اصولگرايي در سال 88 از سوراخي گزيده شد كه برخي اصل وجود آن را انكار مي كردند. جرياني كه بعدها فتنه 88 را بوجود آورد از سال 84 به اين سو نه تنها وجود داشت بلكه به كمك طرف خارجي به شدت در حال فعاليت بود و سعي مي كرد با درس آموزي از شكست هاي راهبردي اش در پروژه دوم خرداد مجددا سازمان و گفتمان خود را به نحوي بازسازي كند كه از ميدان به در كردن آن ديگر به سادگي گذشته نباشد. بويژه جريان اصلاح طلب در اين مدت تلاش كرد پروژه هاي زير را هر چه سريع تر به يك نقطه مطمئن برساند:

1- در پيش گرفتن نوعي فرايند نقد دروني و بازشناسي آسيب هاي پروژه دوم خرداد

2- تمركز بر تخريب دولت به عنوان پوشش براي فتنه اي كه در پيش داشتند.

3- رسيدن به يك ائتلاف استراتژيك با هاشمي رفسنجاني براي رويارو ايستادن با تجربه اصولگرايي

4- تكميل فرايند شبكه سازي در داخل روي محيط هاي داخلي و مجازي با هدايت مستقيم طرف خارجي

5- مسافرت هاي مكرر به خارج از ايران -وحتي امريكا- در چارچوب پروژه (hange) تبادل براي دريافت آخرين نسخه هاي عمليات نرم و نيمه سخت عليه نظام جمهوري اسلامي و گذراندن دوره هاي آموزشي مرتبط با آن

6- ميزباني تعداد زيادي از عوامل سرويس هاي اطلاعاتي غربي در داخل ايران در پوشش پژوهشگر، استاد دانشگاه و ... كه ماموريت همه آنها بومي سازي روش هاي جديد براندازي در ايران و برآورد ميزان توانايي جريان اصلاح طلب براي عملي ساختن آن روش ها بود.

سال 88 زماني بود كه همه اين پروژه ها با هم تركيب شد و آنچه را كه فتنه مي خوانيم بوجود آورد.

بدون ترديد علاوه بر پروژه بيروني دشمن براي فتنه انگيزي كه از سال ها قبل تدارك ديده شده بود، رشد اختلاف هاي دروني اصولگرايان و از دست رفتن انسجام نيروهاي انقلاب نيز در پيدايش فتنه 88 بي تاثير نبود. دنباله هاي داخلي دشمن خارجي كه دانسته يا ندانسته به پيمانكاران اجراي پروژه هاي طراحي شده در بيرون از مرزهاي ايران تبديل شده بودند از جمله زماني جان گرفتند و فرصت را مناسب يافتند كه ديدند اختلاف هاي داخلي پيروان انقلاب از حد نقد دروني، گله داخلي و امر به معروف و نهي از منكر فراتر رفته و بوي حذف و تكفير مي دهد. درون اصولگرايان از دو سو اشتباهاتي شكل گرفت. از يك طرف عده اي از همان روز نخست بناي خود را بر گذاشتن چوب لاي چرخ دولت قرار دادند و با دولتي كه انصاف بايد داد در مقطعي -متاسفانه كوتاه- به الگوي خدمتگزاري تبديل شده بود چنان رفتار كردند كه پيش از آن با دشمن نكرده بودند. هم زبان شدن با دشمن خارجي عليه پيشرفت ها و موفقيت هاي كشور و آسان شدن هم نشيني با كساني كه در بدخواهي آنها شكي نبود -و نيست- به شكل گيري پديده اي انجاميد كه از زمان فتنه به اين سو آن را بي بصيرتي خواص مي خوانيم. چرا عده اي در سال 88 سكوت كردند؟ راز شكل گيري فرقه ساكتين چه بود؟ چرا نداي هل من ناصر رهبر را نشنيدند؟ جواب ساده است: در فاصله 84-88 آنچنان فضايي از بددلي متقابل شكل گرفته بود كه عده اي حتي وقتي گريبان چاك و شمشير آخته ضد انقلاب وسط خيابان هاي شهر را هم ديدند باز بر اين گمان بودند كه اين في المثل دعوايي ميان احمدي نژاد و موسوي است نه نزاع انقلاب و ضد انقلاب. راز سكوت، در اشتباه در تحليل و تشخيص بود و اين اشتباه از دل يك تجربه تاريخي بي نهايت اسف بار بيرون آمد كه همچنان بايد براي شناخت ابعاد آن وقت گذاشت.

اما از آن سو هم سنگ بناي تفكر و رفتاري گذاشته شد كه اكنون آن را به خوبي با عنوان انحراف مي شناسيم و تمييز مي دهيم. اين انحراف اساسا بر دو ركن استوار بود: يكي فراموش كردن -عمدي يا غير عمدي- دشمن اصلي و دميدن پي در پي در اين نغمه كه «دشمن همين اصولگرايانند» و دوم، گرفتار شدن به اين توهم كه سرمايه اجتماعي جمع شده در سبد دولت همواره مستدام خواهد بود حتي هنگامي كه در مقابل رهبري ايستاده باشند. اين نوع تفكر، زيرساخت انحراف از اصولگرايي است، انحرافي كه بدون شك به مرور زمان وتحت تاثير عواملي كه باز هم در اينجا مجال صحبت از آن نيست ايجاد شد و رشد كرد و اكنون به مرحله اي بازگشت ناپذير رسيده است.

اكنون هم بدون كمترين ترديد اگر بنا باشد كساني از دوستان انقلاب وقت و همت خود را صرف درگيري با دوستان كنند (دوستاني كه ولو دير حالا ديگر فهميده اند حقيقت فتنه 88 چه بود) و از ياد ببرند كه بعيد نيست دشمني كه تصور مي شود به خود مشغول شده دوباره سر برآورد و اگر توانست در انتخابات مجلس و اگر نشد در انتخابات رياست جمهوري سال 92 مجددا با آرايشي نو روياروي جبهه انقلاب بايستد، گرفتار همان اشتباه تحليلي شده اند كه كساني در سال 88 در ميانه آن افتادند و «بي بصيرت» نام گرفتند. اگر معناي بصيرت در سال 88 مرزبندي فوري و صريح با فتنه بود، اكنون معناي بصيرت آن است كه جاي دوست و دشمن را اشتباه نگيريم و آرمان وحدت را كه مستلزم كوتاه آمدن از هيچ اصلي نيست، پيش پاي اختلاف هاي ديگر قرباني نكنيم.

و اما سومين عامل ايجاد كننده فتنه 88 كم توجهي به هشدار و زنهارهاي مكرر رهبر معظم انقلاب و فاصله گرفتن از استانداردهايي بود كه ايشان به كرات سعي كردند آن را به جامعه سياسي كشور بياموزند.

توصيه هاي رهبري را به ياد بياوريد. نخست تاكيد كردند كه 3 اصل كاري، مردمي و انقلابي بودن شاخص هايي جايگزين ناپذير براي تشخيص نيروهاي انقلاب از غير آنهاست. سپس مكررا هشدار دادند كه دشمن طرح هايي خطرناك در سر دارد و از ياران انقلاب خواستند هرگز از حفظ مرزبندي و فاصله خود با دشمن غفلت نكنند. پس از آن، تاكيد كردند كه هيچ عاملي جايگزين تصميمي كه مردم خود براي خود مي گيرند نخواهد شد. در مرحله بعد، با تشريح پروژه دشمن هشدار دادند كه ممكن است كساني نادانسته بخشي از آن پازل را تكميل كنند و از حيث نتيجه ميان همراهي دانسته يا نادانسته با دشمن تفاوتي نيست. پس از آن تاكيد كردند بزرگترين جنايت اهل فتنه نه وارد كردن خسارت هايي به جان و مال مردم بلكه اميدوار كردن دشمن و انرژي دادن به آن براي كليد زدن دور جديدي از توطئه عليه ملت مسلمان ايران بوده است.

همبن توصيه را اگر اكنون از سر دقت مرور كنيم معلوم خواهد شد كه تشخيص حق از باطل آنقدرها هم دشوار نيست. شايد مهم ترين حاصل اين حقيقت كه سايه ولي فقيه بر سر ماست، اين است كه همواره حجت بر ما تمام است و كسي مضطر و محجور نيست.

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 10:51  توسط مهدی محمدی  | 

چگونه انتخابات کودتای مخملی می شود؟

دو نگاه به انتخابات

آغاز فرايند ثبت نام كانديداهاي انتخابات مجلس نهم، به معناي ورود جامعه سياسي كشور به يك دوران كاملا جديد است. دوراني كه دوباره يك انتخابات در نقطه كانوني آن قرار خواهد داشت و بنابراين رخدادهاي آن مي تواند با ساير مقاطع زماني تفاوت فراواني داشته باشد. براي داشتن يك فهم كلي از اينكه سير تحولات در انتخابات مجلس نهم به چه سمتي خواهد رفت، يكي از بهترين روش ها آن است كه ببينيم اساسا پديده انتخابات در ايران چه كاركردهايي دارد و اين كاركردها تا كجا سياسي و از كجا به بعد امنيتي است.

به طور كلي پديده انتخابات در ايران همواره از دو منظر متفاوت نگريسته شده است؛ يك منظر، منظري است كه مي توان آن را نگاه ساختارگرايانه به انتخابات دانست. از اين منظر، انتخابات يك پديده سياسي است و كاركرد اصلي آن هم ايجاد مكانيسمي است براي ورود مسالمت آميز و قانونمند به ساختار قدرت، از جانب كساني كه اين ساختار را قبول دارند و به قواعد آن احترام مي گذارند.

انتخابات به اين معنا، چند ويژگي اساسي دارد.

نخست اينكه همزمان با به آزمون گذاشتن مقبوليت اين يا آن گروه سياسي خاص، مقبوليت كل نظام سياسي را در هر حال افزايش مي دهد چرا كه اين كليت نظام سياسي است كه ظرف و مجال لازم براي گردش مسالمت آميز قدرت ميان گروه هاي سياسي را فراهم آورده است. به معناي هانتينگتوني كلمه، در اينجا، انتخابات همواره دو برنده دارد: يكي فرد يا گروهي كه نتيجه را از آن خود كرده و ديگري كلان نظام سياسي كه فضاي لازم براي رقابت گروه هاي سياسي را فراهم آورده است.

ويژگي دوم اين است كه انتخابات در اين معناي خاص، اساسا ميان كساني برگزار مي شود كه مشروعيت نظام و سازوكارهاي آن را قبول دارند و به آن گردن نهاده اند. انتخابات در مفهوم ساختارگرايانه آن هيچ مجالي براي فعاليت به آنچه عموما اپوزيسيون خوانده مي شود نمي دهد. هر كسي كه وارد صحنه انتخابات مي شود به طور پيش فرض اين موضوع را پذيرفته كه ساز و كارهاي تنظيم كننده فرايند انتخابات همان است كه به طور پيشيني توسط اسناد بالادستي نظام سياسي معين شده است. بنابراين، ورود به انتخابات و رقابت سياسي در چارچوب آن هيچ جايي براي اعتراض به مكانيسم هاي اجراي آن باقي نمي گذارد مگر اينكه فردي قصد بهانه جويي و به هم زدن ميز بازي را داشته باشد.

و ويژگي سوم اين است كه انتخابات در معناي ساختارگرايانه اش، سعي مي كند مفهوم انتقال قدرت از بازنده به برنده را -كه علي القاعده در ذات خود مفهومي چالش زاست- به پديده اي نرم، روان و فاقد هزينه تبديل كند تا مردم اطمينان پيدا كنند كه انتخابات علاوه بر اينكه به ساختارهاي سياسي شكل مي دهد، نوعي مكانيسم حل منازعه با حداقل هزينه هم هست. آنچه در اينجا مهم است اين است كه توجه كش دادن بازي انتخابات به زماني پس از تعيين تكليف پاي صندوق راي، دقيقا به اين معناست كه كساني -عموما بازندگان- تصميم گرفته اند هزينه خود را روي سر كليت نظام سياسي و بلكه توده هاي مردم سرشكن كنند و به اصطلاح باخت خود را به باخت همه تبديل نمايند.

در يك جمع بندي، انتخابات از منظر ساختارگرايانه عامل ثبات و مستحكم سازي ريشه ها و ساختار نظام سياسي است و با حكم كردن قاعده «راي اكثريت» بر فرايندهاي سياسي، يك روش كم هزينه براي مديريت چالش هاي عموما سخت و متصلب سياسي فراهم مي كند.

اما حقيقت اين است كه اين تنها معناي انتخابات نيست. بويژه در ايران، بخشي از گروه هاي سياسي كه پيش از اين نام خود را اصلاح طلب گذاشته بودند واكنون بخش بزرگي از آنها ذيل عنوان فتنه گران دسته بندي مي شوند، نگاهي از اساس متفاوت به مقوله انتخابات دارند.

براي اين گروه چنان كه سابقه همه انتخابات پس از تير 1384 نشان مي دهد انتخابات در وهله اول مكانيسمي براي ورود بقاعده به ساختار قدرت نيست به دو دليل: اول اينكه اساسا به ساختار نظام اعتقاد ندارد و در تمام آن دوراني هم كه دولت و مجلس را در اختيار داشتند جز درآوردن اداي اپوزيسيون درون حكومت كاري نكردند و دوم، خود به خوبي مي دانند كه مدت هاست سرمايه اجتماعي كافي براي پيروزي مسالمت آميز در يك فرايند انتخاباتي شفاف را از دست داده اند و بنابراين حتي اگر بخواهند از حضور موفق در انتخابات ناتوانند.

اين گروه نگاهي ساختارشكنانه به انتخابات دارد و در اين سال ها همواره تلاش كرده از اين موضع وارد انتخابات شود. نگاه جريان اصلاح طلب به انتخابات آنگونه كه بويژه تجربه انتخابات رياست جمهوري دهم نشان داد بيش از آنكه روشي براي كسب مشروع قدرت باشد، پروژه اي است كه عموما كودتاي نرم خوانده شده است.

در تمام تجربه هاي شناخته شده كودتاي نرم يا مخملين، همواره يك انتخابات در قلب ماجرا قرار داشته و اساسا كودتاي رنگي يك عمليات انتخابات محور است. نگاه ساختار شكنانه به انتخابات تلاش مي كند انتخابات را از كاركرد واقعي آن كه تسهيل فرايند گردش قدرت است، تهي كرده و آن را به يك پديده امنيتي تمام عيار تبديل كند. به هر ميزان كه جنبه هاي امنيتي انتخابات بر جنبه هاي سياسي آن غلبه كند، پروژه كودتاي نرم موفق تر بوده است. تلاش براي قلب ماهيت انتخابات از يك پديده سياسي به يك پديده امنيتي و شكل دادن به حضور مردم به مثابه يك ناآرامي به جاي «مشاركت سياسي»، اساس فرايند كودتاي مخملي است.

اصلاح طلبان از سال 84 به اين سو هرگز به دنبال پيروزي در انتخابات نبوده اند چرا كه مي دانستند چنين تواني ندارند. كانديدا كردن فردي مانند محمد معين در انتخابات 84 و بعد كنار گذاشتن محمد خاتمي و به ميدان آوردن ميرحسين موسوي به وضوح حكايت از آن دارد كه اين جريان نه به دنبال يك رقابت سياسي سالم بلكه درصدد انجام «كار ديگري» بوده است كه انتخابات براي آن فقط يك محمل و يك بهانه است.

اكنون سوال اين است: انتخابات چگونه به مفهوم مركزي يك پروژه كودتاي مخملي تبديل مي شود؟ به عبارت ديگر آن چه مجموعه اقداماتي است كه كاركردهاي سياسي انتخابات را به كاركردهاي امنيت تبديل مي كند. 6 محور زير مقدمه اي براي يافتن پاسخ اين سوال هاست:

1- نخستين كاركرد غير سياسي انتخابات تبديل كردن آن به محلي براي افشاگري و بر ملا كردن اسرار نظام در رقابت هاي سياسي است. وقتي اين موضوع از حد بگذرد، در واقع ماهيت انتخابات تقلب شده و برنده آن نه هيچ كدام از گروه هاي حاضر در صحنه بلكه دشمن خارجي خواهد بود كه سخت تشنه دانستن اين اطلاعات است و در فرصت ديگري قادر به دستيابي به آن نيست.

2- دومين عاملي كه مي تواند انتخابات را به يك كودتاي نرم تبديل كند، تبديل مفهوم مشاركت سياسي مردم به آشوب و اغتشاش است. براي اينكه اين اتفاق رخ بدهد عموما به يك عامل واسطه نياز است . در سال 88 مفهوم تقلب اين نقش را ايفا كرد و شواهد نشان مي دهد اين بازي همچنان پايان نيافته است.

3- سومين كاركرد امنيت انتخابات تبديل به فرصتي براي شبكه سازي است. آمريكايي ها اكنون حدود يك دهه است كه اين هدف را در ايران تعقيب مي كنند و در سال هاي 84 و 88 به نحو كاملا عملياتي آن را پي گيري كرده اند. نشانه هايي هست كه تلاش هايي براي تكرار آن تجربه در سال 90 هم در حال انجام است اگر چه اين بار تجربه مديريت فتنه 88 توسط نظام فضا را براي هر نوع عمليات شبكه سازي به شدت ناامن كرده است.

4- چهارمين عاملي كه مي تواند انتخابات را به كانون يك عمليات مخملي تبديل كند، هماهنگي برخي گروه ها از داخل كشور با بيرون و فراهم كردن زمينه تشديد فشار خارجي به نظام است. اين پديده اي است كه اكنون در رفتار جريان فتنه به وضوح مي توان آن را اشاره كرد.

5- عامل پنجم تشديد شكاف هاي درون حاكميت از طريق از حد گذشتن بگومگوهاي انتخاباتي و تبديل رقابت به مخاصمه است. تشديد شكاف هاي درون نظام يكي از مهم ترين عواملي است كه دشمن را به تشديد فشار بيروني ترغيب و نسبت به نتيجه بخش بودن آن اميدوار خواهد كرد.

6- و آخرين عامل تبديل انتخابات به صحنه اي براي مشروعيت زدايي از مكانيسم هاي ساختاري نظام و وسعت دادن به حوزه نقد تا جايي است كه كليت نظام و اركان آن را هدف بگيرد.

يكي از مهم ترين شاخص ها براي سنجش بصيرت گروه هاي سياسي آن است كه ببينيم تا چه حد از مشاركت در تبديل انتخابات از يك پروژه سياسي به يك پروژه امنيتي پرهيز مي كنند.

سرمقاله روزنامه کیهان در روز دوشنبه 5 دی 1390

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 10:24  توسط مهدی محمدی  | 

درباره تحریم بانک مرکزی و خرید نفت

گلوله طلايي مشقي از آب درآمد
دو اصطلاح گلوله طلايي و گلوله نقره اي براي همه آنها كه ادبيات استراتژيك غرب عليه ايران را تعقيب كرده اند كاملا آشناست. هر دو اصطلاح، ظرف دو سال گذشته به طور گسترده براي توصيف مجموعه اقداماتي به كار رفته كه غربي ها معتقد بوده اند در متوقف كردن برنامه هسته اي و منطقه اي ايران داراي ويژگي «تمام كنندگي» است طوري كه ايران به هيچ وجه قادر به مقاومت در مقابل آنها و خنثي كردن اثراتشان نخواهد بود.
اصطلاح گلوله نقره اي را نخستين بار روزنامه وال استريت ژورنال كه منافع دستي راستي ها را در آمريكا نمايندگي مي كند براي تحريم بنزين ايران به كار برد. تصور آمريكايي ها بويژه از سال 2009 (1388) به اين طرف اين بود كه تحريم صادرات بنزين به ايران تاثيري بسيار مخرب و جبران ناپذير بر فضاي داخلي ايران خواهد گذاشت و مي تواند ظرف مدتي كوتاه محيط داخلي ايران را چنان به هم بريزد كه ايران راهي جز واگذاري امتيازهاي اساسي درباره برنامه هسته اي و منطقه اي خود نداشته باشد.
عمر اصطلاح گلوله طلايي اما كمي كوتاه تر است. اين اصطلاح را ابتدا اسراييلي ها وضع كردند و منظورشان هم اين بود كه گلوله طلايي توصيف كننده راهكاري است كه اگر غرب بتواند ريسك اجراي آن را بپذيرد بدون شك موفق به مهار ايران خواهد شد و ايران اساسا به لحاظ مولفه هاي قدرت ملي در موقعيتي نيست كه در مقابل آن مقاومت كند. از ديد صهيونيست ها اين راهكار تحريم خريد نفت و تحريم بانك مركزي ايران بود كه عملا -البته به عقيده آنها- مي توانست ايران را از كل نظام مالي جهاني حذف كرده و درآمدهاي آن را در حالي كه هزينه هاي داخلي اش به شدت رشد كرده، صفر كند.
در اين باره كه هر يك از اين دو گزينه دقيقا شامل چه محتوايي است و تحت چه شرايطي بايد شليك شود، همواره بحث هايي دراز دامنه در محافل راهبردي غرب جريان داشته است. دو سوال در اين ميان از همه برجسته تر بوده است. اول، آيا اين گلوله ها همانقدر كه ادعا مي شوند موثر است؟ و دوم، وقت استفاده از آنها چه زماني است و چگونه مي توان مناسب ترين زمان را مشخص كرد؟
گلوله نقره اي يك سال پس از آغاز فتنه 88 در ايران شليك شد. در حدود اواخر بهار 1389 آمريكايي ها به اين نتيجه رسيدند كه به چند دليل بهتر است مجددا گزينه تحريم را كه با صدور آخرين قطعنامه در سال 2007 از دستور كار خارج و ناكارآمدي آن عيان شده بود، مجددا فعال كنند. اولا تحليل آمريكايي ها اين بود كه جريان فتنه در ايران در حال مردن است و تنها عاملي كه احتمال دارد بتواند جاني دوباره به آن بدهد ايجاد فشار اقتصادي به مردم است. ثانيا آمريكايي ها تصور مي كردند تحت تاثير وقايع سال 88 پيوند نظام و مردم در ايران سست شده و بنابراين، اين بار اگر مردم تحت فشار اقتصادي جدي قرار بگيرند، بلافاصله سطح حمايت خود را از سياست هاي راهبردي نظام مثلا در حوزه برنامه هسته اي كاهش خواهند داد. و ثالثا همانطور كه هيلاري كلينتون در سال 88 به صراحت گفت دولت آمريكا تصور مي كرد در اثر وقايع پس از انتخابات اجماع سياسي درون نخبگان و هيئت حاكمه در ايران ضربات اساسي خورده و اگر كشور با يك فشار واقعي از بيرون مواجه شود اختلافات درون نظام تا حد بي سابقه و شايد هم خرد كننده اي رشد خواهد كرد.
بر مبناي اين 3 استدلال شوراي امنيت در ژوئن 2010 (بهار 1389) قطعنامه 1929 را صادر كرد و دولت آمريكا نيز با استناد به اين قطعنامه در ژوئيه همان سال براي نخستين بار صادرات بنزين به ايران را تحت تحريم قرار داد به اين معنا كه هر كشور يا شركتي كه به ايران بنزين صادر كند مشمول مجازات هاي دولت آمريكا قرار خواهد گرفت يا از دسترسي به سيستم اقتصادي اين كشور محروم خواهد شد.
گلوله نقره اي بلافاصله به مانعي سخت و غير منتظره برخورد كرد. اولا ايران از چند سال قبل مكانيسم هاي سهميه بندي، آزادسازي و نظم دهي به مصرف را به خوبي فعال كرده بود و در نتيجه تحريم بنزين نتوانست به عنوان يك عامل شوك آور بر روي جامعه ايراني عمل كند. ثانيا ايران بلافاصله توانست با يك ابتكار فني در داخل و با تغيير كاربري برخي از پالايشگاه هاي خود به سرعت بنزين لازم براي مصرف داخلي را توليد كرده و حتي ظرفيت هايي براي صادرات آن ايجاد نمايد. و گذشته از همه اينها تحريم بنزين اساسا آنطور كه آمريكايي ها مي خواستند اجرا نشد و بسياري از شركت ها كه تجارتي داخل خاك آمريكا ندارند، بدون هيچ ترس و واهمه اي به صادرات بنزين به ايران ادامه دادند.
به نظر مي رسيد مشقي از آب درآمدن گلوله نقره اي، غربي ها را تاحدودي سر عقل آورده و دريافته اند كه تحريم ها حداكثر يك ابزار توليد فشار سمبليك است نه يك اهرم فشار واقعي؛ آن هم بر روي كشوري با ظرفيت ها و توانايي هاي ايران. به همين دليل بود كه از آن مقطع به بعد تنها كاري كه كردند افزودن گاه به گاه نام چند فرد و شركت ايراني به فهرست تحريم هايي بود كه نه ارزشي داشت و نه هرگز اجرا مي شد.
وقوع انقلاب هاي اسلامي در منطقه و دچار شدن آمريكا و اسراييل به يك ضعف بي سابقه راهبردي به تبع آن، همچنين فشار اقتصادي و داخلي بر دولت آمريكا كه باعث شده چاره اي جز كاهش حضور مستقيم در منطقه نداشته باشند و روي كار آمدن پي در پي اسلامگرايان در كشورهاي مختلف خاورميانه كه ترجيع بند مواضع آنها ضرورت ايجاد جبهه مشترك عليه دشمن صهيونيستي است، ظاهرا آمريكايي ها را به اين نتيجه رسانده كه در حال باختن بازي استراتژيك به ايران هستند و احتمالا به همين دليل است كه گلوله طلايي در خشاب قرار داده شد.
تحليل آمريكايي ها اكنون اين است كه اگر ايران را ظرف چند ماه آينده مهار نكنند وضعيت منطقه به گونه اي تغيير خواهد كرد كه امكان مهار آن براي هميشه از بين خواهد رفت. همين امر باعث شده آمريكايي ها به لحاظ راهبردي انتحاري عمل كنند و از ديگران هم همين انتظار را داشته باشند.
موضوع تحريم بانك مركزي و تحريم خريد نفت اول بار از جانب اروپايي ها مطرح شد اما آمريكايي ها در ورود به فرايند اقدام در اين باره از همتايان اروپايي خود پيشي گرفتند. سناي آمريكا پنج شنبه گذشته قانوني را تصويب كرد كه بانك مركزي ايران و خريد نفت از آن را تحريم مي كند. اين قانون البته الزام آور نيست و بايد اولا از سوي مجلس نمايندگان مورد تصويب مجدد قرار بگيرد و ثانيا رئيس جمهور آمريكا هم آن را امضا كند.
درست در همين نقطه، يعني نياز به امضاي رئيس جمهور و موافقت دولت آمريكا بود كه رازهاي مگو بر ملا شد و دولت آمريكا براي هماوردي با رقباي سياسي خود در سنا هم كه شده براي اولين بار مجبور شد سلسله استدلال هايي را مطرح كند كه ثابت مي كرد اساسا تحريم بانك مركزي ايران و همچنين تحريم خريد نفت امكان پذير نيست و به عبارت ديگر گلوله طلايي اصلا وجود خارجي ندارد تا نوبت به بحث درباره مشقي يا واقعي بودن آن برسد.
مجموعه استدلال هايي كه براي اثبات غير مفيد و غير ممكن بودن اعمال اين تحريم ها عرضه شده حاوي نكات بسيار جالب توجهي است:
1- دولت آمريكا اعتراف مي كند كه تحريم بانك مركزي ايران به معناي مجازات مجموعه بزرگي از بانك هاي مركزي و نهادهاي اقتصادي خصوصي و دولتي در سراسر جهان است كه عملا منجر به بحراني شدن روابط آمريكا با بخش هاي بزرگي از متحدانش و همچنين ايجاد يك اختلال وسيع در نظام مالي جهان خواهد شد كه همين حالا هم به دليل بحران اقتصادي به اندازه كافي به هم ريخته است.
2- مهم تر از اين، دولت آمريكا مي گويد اگر غربي ها از ايران نفت نخرند بدون شك بازار با كمبود فاحش عرضه روبرو شده و در نتيجه قيمت نفت تا حد غير قابل پيش بيني -در بهترين تخمين ها به اندازه 200 دلار- رشد خواهد كرد. از طرف ديگر، از آنجا كه غرب فقط خريدار 18 درصد نفت ايران است، ايران قادر خواهد بود با افزايش ظرفيت صادراتي خود به شرق -جايي كه اعلام كرده به هيچ وجه حاضر به انصراف از خريد نفت ايران نيست- و در حالي كه قيمت نفت هم تقريبا دو برابر شده در آمدي بسيار بيشتر از وضعيت ماقبل تحريم به دست بياورد! نتيجه خوشمزه اين است كه اگر اروپايي ها خريد نفت ايران را تحريم كنند تنها اتفاقي كه رخ خواهد داد اين است كه ايران در آمد بيشتري كسب خواهد كرد و اين مستقيما ناقض استراتژي آمريكا در ضربه زدن به منابع در آمدي ايران است.
به اين ترتيب، دولت آمريكا اكنون به صراحت اعتراف مي كند كه همه آن داستان پردازي ها درباره تحريم نفت و بانك مركزي ايران بلوف هايي بي ارزش بوده است كه غرب جرئت نزديك شدن به آن را هم ندارد.

سرمقاله روزنامه کیهان در روز پنج شنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۰

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 21:21  توسط مهدی محمدی  | 

بحران های امریکا در منطقه چیست؟

نشسته در ميانه بحران

آنچه طي حدود يك ماه گذشته درباره ايران رخ داده، از وارد آوردن اتهام طراحي براي ترور سفير سعودي در آمريكا به نيروي قدس تا انتشار گزارش احمد شهيد، بعد از آن به راه افتادن موج تبليغاتي درباره احتمال حمله نظامي به ايران، سپس انتشار گزارش جديد آمانو عليه برنامه هسته اي ايران و در نهايتا اعلام سفر باراك اوباما به روسيه و چين، نمونه اي بسيار جالب توجه و جدي از نوعي تقسيم كار ميان نهادهاي سياسي، تبليغاتي و اطلاعاتي كشورهاي غربي براي رسيدن به هدفي است كه تعقيب مي شود، ولي اعلام نمي شود.

از 6 ماه پيش روشن بود كه گزارش آمانو درباره برنامه هسته اي ايران در اواخر سال جاري ميلادي، گزارشي خاص خواهد بود. اما وقتي همزمان با نزديك شدن به ماه هاي پاياني سال 2011 دو بحث حقوق بشر و تروريسم هم با موضوع هسته اي تلفيق شد، اين سوال بوجود آمد كه هدف آمريكا از بحراني كردن همزمان اين 3 پرونده و تلاش براي بوجود آوردن يك تركيب از آنها چيست؟ روشن بود كه آمريكايي ها مي خواهند دور جديدي از اعمال فشار بر ايران را آغاز كنند اما از آنجا كه واشينگتن همواره در پي تشديد فشار بر ايران بوده و اين اساسا چيز جديدي نيست، سوال اين بود كه هدف از اين تلاش جديد چيست؟ به عبارت ديگر، سوال اين نيست كه آيا آمريكا در پي شديدتر كردن فشارها بر ايران هست يا نه، بلكه سوال اين است كه اولا دور جديد تلاش ها عليه ايران برخاسته از احساس قدرت در واشينگتن است يا احساس ضعف و ثانيا گزينه واقعي كه آمريكايي ها مدنظر دارند چيست؟

هيچ نشانه اي وجود ندارد كه ثابت كند آمريكايي ها به دليل احساس قدرت اين بازي جديد را به راه انداخته اند، برعكس مجموعه اي از نشانه هاي كاملا واضح ديده مي شود كه مي توان از آنها نتيجه گرفت وضعيت راهبردي آمريكا و اسراييل در منطقه، فرامنطقه و حتي محيط داخلي خودشان به شدت بحراني است و اقدامات آنها عليه ايران در واقع تلاشي منفعلانه براي پاسخ به آن بحران هاست نه اقدامي فعال براي رويارويي با ايران.

در واقع تا وقتي كه يك درك دقيق و دسته بندي شده از بحران هايي كه دولت آمريكا گرفتار آن است نداشته باشيم، فضاي فعلي به سختي قابل فهم بود و هر تحليلي كه بخواهد فقط روي يكي از قطعات اين پازل بدون در اختيار داشتن يك تصوير كلي از آن تمركز كند، به بيراهه خواهد رفت.

يحران هاي فعلي آمريكا چيست؟ به اين فهرست نگاه كنيد:

1- دولت اوباما اكنون شديدا گرفتار يك بحران اقتصادي فاقد راه حل، درون خاك آمريكاست. ضعف اقتصادي، به سرعت به يك ضعف عمومي استراتژيك در آمريكا منجر شده كه مهمترين مشخصه آن در سياست خارجي ناتواني از حفظ حضور قدرتمند در خارج از مرزهاست. بحران اقتصادي، استراتژي نظامي مبتني بر گسترش پايگاه ها و نيروهاي نظامي در سراسر جهان را غيرقابل تداوم كرده است.

2- مردم آمريكا روحيه عميقا ضد جنگ پيدا كرده اند و احساس مي كنند جنگ هاي چند سال اخير در واقع تنها خاصيتي كه داشته خالي كردن جيب آنها و پر كردن جيب يك اقليت يك درصدي بوده است. بنابراين در اين ترديدي نيست كه اوباما موفق نخواهد شد مجددا روحيه جنگ طلبانه اي در افكار عمومي آمريكا احيا كند و حتي توطئه چيني عليه ايران هم كمكي به اين موضوع نكرده است. اما مسئله به همين مقدار محدود نمانده است. يعني بحران دولت اوباما فقط اين نيست كه مردم آمريكا از جنگ بيزار شده اند و تن به آغاز يك درگيري جديد نمي دهند، بلكه بحران واقعي اين است كه اوباما براي برآورده كردن هدف گذاري هاي انتخاباتي خود در محيط سياست داخلي ناچار است نيروهاي اين كشور را از عراق و افغانستان خارج كند كه اين اقدام بدون ترديد به تضعيف موقعيت راهبردي آمريكا در خاورميانه منجر خواهد شد. در واقع هم اكنون نوعي بحران ميان نيازهاي سياست خارجي و بحران هاي سياست داخلي دولت آمريكا بوجود آمده است. بهار عربي موجب شده آمريكا بيشتر از هر وقت ديگري در تاريخ خود نيازمند حضور در منطقه (به منظور كنترل روند امور) باشد اما بحران اقتصادي و اجتماعي داخلي، اوباما را ناگزير مي كند كه هر چه زودتر بار خود در منطقه را سبك كند. از آنجا كه هيچ راه حلي براي عبور از اين پارادوكس وجود ندارد و اوباما ميان تلاش براي پيروزي در انتخابات 2012 و كنترل انقلاب هاي اسلامي در منطقه فقط مي تواند يكي را انتخاب كند، كاملا طبيعي است كه تعادل راهبردي در نظام تصميم سازي آمريكا به هم خورده باشد.

3- سومين بحران براي آمريكا اين است كه در اثر تجربه نبرد ليبي و همچنين مداخله ناموفق در سوريه، از دوران روابط طلايي با روسيه و چين خارج شده است. درباره روسيه، راهبرد آمريكا از دو سال پيش به اين طرف همواره اين بوده است كه نيازهاي امنيتي و استراتژيك دو طرف را يكسان نشان بدهد. به عبارت ديگر آمريكايي ها مي خواستند به روس ها بقبولانند هرچه براي ما تهديد است براي شما هم هست. در مورد چين اما اين راهبرد عملي نبود، بنابراين آمريكا تلاش كرد اختلافات امنيتي و استراتژيك را به مسئله شماره دو تبديل كند و به چيني ها بگويد روابط تجاري و اقتصادي مسئله شماره يك در روابط دو كشور است. بحران ليبي به همراه تشديد اختلاف ها در مورد سپر دفاع موشكي، مسكو را - بويژه با قطعي شدن بازگشت مجدد تيم پوتين- متقاعد كرد كه نه فقط تهديدهاي امنيتي روسيه و آمريكا مشترك نيست، بلكه همچنان آمريكا بزرگترين تهديد براي روسيه است. از نظر روس ها و چيني ها 3 موضوع اقدام عليه ليبي با سوء استفاده از قطعنامه شوراي امنيت، خرابكاري در سوريه و بي اعتنايي به نظارات آنها در گزارش آمانو عليه ايران فقط به يك شكل قابل تفسير است و آن هم اينكه آمريكا ارزشي براي منافع راهبردي آنها قائل نيست. به طور خاص در مورد چين اكنون معادله در حال برعكس شدن است. زماني بود كه آمريكايي ها مي گفتند چين براي حفظ رشد اقتصادي خود به رابطه با آنها نياز دارد، اما اكنون قصه به اين شكل درآمده كه اين آمريكاست كه به كمك چين (به عنوان بزرگترين دارنده ذخاير ارزي جهان) براي گريز از سقوط به ورطه مهلك «ركود اقتصادي پايدار» نياز دارد، بنابراين چيني ها ديگر احساس نمي كنند بايد يك طرفه به واشينگتن امتياز بدهند. نتيجه چيست؟ نتيجه اين است كه با كاهش پيوند امنيتي و نياز اقتصادي روسيه و چين به آمريكا و با افزايش تهديد آمريكا عليه منافع اين دو كشور، به تدريج تعريف پروژه هاي مشترك در قالب گروه هايي مانند 1+5 ميان روسيه و چين از يك طرف و غربي ها از سوي ديگر دشوار خواهد شد. نوع واكنش اين دو كشور به گزارش آمانو نشان داد، پروژه ايجاد اجماع عليه ايران تا زماني كم و بيش طولاني دچار بحراني غير قابل رفع شده و بنابراين غربي ها چاره اي جز حركت به سمت اقدام هاي يك جانبه ندارند كه آن هم شكاف ميان آنها و روسيه، چين و غيرمتعهدها را هر چه بيشتر عميق خواهد كرد.

4- بحران بعدي از منطقه يورو مي آيد. آمريكا اكنون احساس مي كند اروپا به طور جدي گرفتار بحران هاي داخلي شده و نه علاقه و نه توان ورود به بازي هاي پرهزينه بين المللي را ندارد. اين موضوع البته جديد نيست. رابرت گيتس وزير دفاع سابق آمريكا در ايام جنگ ليبي بود كه به بروكسل رفت و با پرخاش به همتايان اروپايي خود گفت اگر توان اقتصادي و نظامي اروپا به همين شكل باقي بماند ديگر ائتلاف دو سوي آتلانتيك معنايي نخواهد داشت. اين موضوع بهتر از هر جاي ديگر خود را درباره ايران نشان داده است. آمريكايي ها خواستار برخوردهاي تند و تيز هستند اما از اروپا چيزي بيش از دميدن در نوعي سمبوليسم عليه ايران بر نمي آيد.

5- پنجمين بحران سرزمين هاي اشغالي است. اسراييلي ها بوضوح احساس مي كنند به نحو بي سابقه اي ضعيف شده اند. ناتواني غرب در متوقف كردن ايران به همراه ظهور تهديدهاي جديد امنيتي عليه اسراييل در مصر و ليبي در اثر انقلاب هاي اسلامي منطقه، تعادل رواني صهيونيست ها را به هم ريخته است. بدتر از همه اين است كه اسراييلي ها به چشم خود مي بينند آمريكا و اروپا روز به روز بيشتر در حال ضعيف شدن در منطقه هستند و ضعف اين دو بلوك در منطقه در واقع به معناي خالي شدن زير پاي اسراييل است. گذشته از اينها وقتي اسراييلي ها به دورنماي منطقه نگاه مي كنند، وضع حتي ترسناكتر از اوضاع فعلي است. گزارش 282 صفحه اي مركز پژوهش هاي امنيت ملي اسراييل مي گويد شيب سقوط راهبردي اين رژيم بي سابقه است و راه حلي هم براي آن وجود ندارد.

اين فهرست را كنار هم بگذاريد. تشديد فشار بر ايران تلاشي براي خروج از اين مخمصه هاست. آمريكايي ها با در پيش گرفتن اين راهبرد در حال ارسال اين پيام به سراسر جهان هستند كه ايران به شدت در حال قدرت گرفتن است پس بايد آن را مهار كرد. تشديد فشار بر ايران نوعي اعتراف بداخلاقانه بر رشد پرشتاب قدرت ملي و منطقه اي ايران است. منتها مسئله اي كه باقي مي ماند اين است كه اگر آمريكا در يك دهه گذشته كه هرگز وضعيت راهبردي ايران به خوبي امروز نبوده نتوانسته فشار موثري بر آن وارد كند، آيا حالا خواهد توانست؟ و مهم تر از آن آيا فشار بر ايران بحران هاي راهبردي آمريكا را حل خواهد كرد؟

سرمقاله روزنامه کیهان در روز شنبه 21 آبان 1390

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 14:22  توسط مهدی محمدی  | 

درباره نیروی قدس

چرا از نيروي قدس مي ترسند؟

تمركز آمريكا بر نيروي قدس سپاه و شخص سردار قاسم سليماني يكباره علني شده، ولي مطلقا يكباره بوجود نيامده است. بيش از يك دهه است كه آمريكايي ها از نيروي قدس مي ترسند و اين ترس خود را به روش هاي مختلف ابراز كرده اند. بويژه از زماني كه آمريكا پس از سال 2001 قدم به منطقه گذاشت و دو كشور عراق و افغانستان را اشغال كرد، مزه رويارويي با نيروي قدس را به عميق ترين و واقعي ترين شكل ممكن چشيده است. شايد حدود يك دهه طول كشيد تا آمريكا حريف اصلي خود در منطقه را شناخت. درك آمريكا از آنچه قدرت منطقه اي ايران خوانده مي شود، عمدتا -اگر نگوييم در همه موارد- مبتني بر تجربه رويارويي با نيروي قدس است. بدون شك، روزي كه حدود يك دهه پيش، آمريكايي ها تصميم به آغاز حضور نظامي گسترده در منطقه گرفتند به هيچ وجه نمي توانستند تصور كنند كه با چه نيرويي مواجه خواهند شد و هماورد اصلي آنها كيست. آمريكايي ها منطقه خاورميانه را فضايي گشوده و خالي از رقيب مي ديدند كه بهتر است به جاي كنترل از راه دور، مستقيما در آن حضور پيدا كرده و اداره اش كنند. حالا، بعد از ده سال، درك آمريكايي ها از محدوديت هاي عملياتي، گفتماني، اطلاعاتي و سياسي شان در منطقه كاملا واقعي شده و تنها چاره اي كه پيش روي خود مي بينند اين است كه بار كنند و از منطقه بروند. شايد بسياري ندانند، اما اين حقيقتي بسيار مهم و گريزناپذير است كه نيروي قدس سپاه و شخص حاج قاسم سليماني، در خالي كردن باد نخوت ماشين جنگي آمريكا درون منطقه خاورميانه يكي از برجسته ترين نقش ها را داشته است.

مشكل آمريكايي ها درباره نيروي قدس، نمونه اي كوچك از مشكلي است كه آنها درباره كل انقلاب اسلامي و نظام برخاسته از آن دارند. آمريكايي ها نمي توانند بفهمند نيروي قدس چيست، چگونه عمل مي كند و چه اهدافي را براي خود مشخص كرده؛ همچنانكه هيچ وقت نتوانستند از ماهيت مكتبي كه امام تاسيس كرد و حاج قاسم و يارانش در خلاصه ترين تعريف ممكن شاگردان ممتاز آن مكتبند، سر دربياورند. به همين دليل است كه براي كساني كه حتي به اندازه ذره اي سپاه را مي شناسند، مجموعه اقدامات آمريكا براي پيش بردن پروژه سپاه هراسي، چيزي بيشتر از دست و پا زدن هاي خنده دار به نظر نمي آيد. به اين موضوع بازخواهيم گشت.

برخلاف آنچه آمريكايي ها تصور مي كنند نيروي قدس بسيار بيش از آنكه يك نيروي عملياتي زبده باشد- كه هست- يك تفكر است، تفكري كه مرز نمي شناسد و كليدواژه ها و گزاره هايي را با خود حمل مي كند كه مستقيما با بنيادي ترين ارزش ها و روش هاي تمدن غربي در تضاد و درگيري دائم است. آمريكايي ها براي آنكه بدانند چرا نيروي قدس توانمند است و چرا اينچنين در هماوردي با آنها موفق بوده، بايد اندكي از تحليل هاي جيمز باندي فاصله بگيرند و به ريشه هاي تفكري بينديشند كه قدس حامل آن است.

ترس از نيروي قدس در وهله اول ترس از نيروي برانگيزاننده و سازش ناپذير اسلام انقلابي است. برخلاف آنچه ذهن عليل آمريكايي تصور مي كند كار اصلي نيروي قدس تجهيز تسليحاتي و عمليات ويژه اطلاعاتي نيست. كار اصلي نيروي قدس آن است كه به مسلمانان يادآوري كند، آييني كه با كفر و ظلم سازش مي كند و قلت عدد را دليل كافي براي بي عملي و گام ننهادن در راه مبارزه مي داند، اسلام نيست. اسلام حقيقي در اصل، بر مبارزه با شرك بنا شده و امروز بزرگترين شرك تن دادن به سلطه آمريكا و صهيونيست هاست. آنچه امروز آمريكا را در منطقه زمين گير كرده و در حال اخراج هميشگي آن از ديار مسلمين است، ترس از موشك هاي حماس و چريك هاي حزب الله نيست، بلكه ترس از آن تفكري است كه 30 مبارز حزب الله را در روستاي عيت الشعب لبنان 33 روز در محاصره كامل چنان با انگيزه نگه داشت كه اين روستا - در چند صد متري مرز لبنان- تا روز آخر جنگ سقوط نكرد. هر وقت آمريكايي ها فهميدند كه راز آن مقاومت چه بود، نيروي قدس و حاج قاسم سليماني و سيد حسن نصرالله را هم شناخته اند.

در مرحله بعد، ترس از نيروي قدس، اعتراف به نفرت فراگير در منطقه خاورميانه از رژيم غاصب، جنايتكار و منحوس اسراييل است. مبارزه با اسراييل و به دنبال آن درگير شدن با همه آنچه در منطقه بوي آمريكا مي دهد، موتور محركه اصلي اسلام انقلابي در منطقه است. اين نكته اي است كه اداره كنندگان كاخ سفيد تا پيش از آغاز انقلاب هاي اسلامي در منطقه هيچ دركي از آن نداشتند. حكومت به ظاهر استوار ديكتاتورها بدل به حجابي پيش چشم غربي ها شده بود كه اجازه نمي داد عمق نفرت ريشه دوانده از اسراييل و آمريكا در جان هاي اين مردم را ببينند. هنر نيروي قدس اين بود كه در تمام آن سال هايي كه آمريكا تصور مي كرد مبارك و بن علي و ملك عبدالله منطقه را در قبضه قدرت آمريكا نگه داشته و آن را به مكاني امن براي اسراييل تبديل كرده اند، آتش مبارزه با صهيونيست ها را در دل هاي مومنان نه فقط روشن نگاه داشت بلكه هر روز بر شدت و شعله آن افزود تا جايي كه اكنون زبانه هاي آن آتش گر گرفته، در حال سوختن دودمان آمريكا در منطقه است. هر وقت آمريكا توانست راز نفرت گسترده از اسراييل در منطقه را دريابد، سر محبوبيت و موفقيت قاسم سليماني و مردانش را هم خواهد فهميد.

در گام سوم، ترس از نيروي قدس، ترس از بسط الگوي انقلاب اسلامي است. حاج قاسم سليماني زماني در يكي از معدود اظهارنظرهاي آشكارش گفته بود ملت ايران تنها ملتي در جهان است كه لياقت شكست تاريخي آمريكا را دارد. حدود 5 سال پيش كه اين جمله از قول حاج قاسم نقل شد بسياري آن را يك آرزوي بزرگ، شيرين و البته دور دانستند. امروز چطور؟ امروز كه نتانياهو هم از بيخ گوش خود صداي امام خميني(ره) را مي شنود و رابرت گيتس مي گويد درگير شدن با ايران به معناي آن است كه فردا آمريكا ناچار باشد درون خاك خود با فرزندان انقلاب ايران بجنگد، آيا باز هم مي توان گفت كه جمله حاج قاسم بيان يك آرزوي دور بوده است؟ آمريكايي ها مي دانند بزرگترين و راهبردي ترين مشكلشان در آينده اين است كه چگونه با روند بازگشت اسلام سياسي به منطقه مواجه شوند. آنچه اين مسئله را سهمگين تر مي كند اين است كه آمريكايي ها دريافته اند بازگشت اسلام سياسي و تلفيق دين و حكومت در منطقه هيچ معنايي جز بسط الگوي ايران ندارد و ايران تنها كشوري در جهان است كه تلفيق موفق و كارآمد دين و حكومت در آن شكل گرفته و تجربه شده است و مهمترين محصول آن تجربه هم همان است كه قاسم سليماني گفت: ايران آمريكا را در منطقه سر جاي خود نشانده است. بله، نيروي قدس مبارزان در منطقه را مسلح مي كند اما نه به سلاح، بلكه به تفكري كه هزاران بار برنده تر از هر سلاحي است. حاج قاسم به كسي در منطقه اسلحه نداده است. نيازي به اين كار نيست. او به مبارزان منطقه آموخته كه چگونه فكر كنند تا از دل آن كاري ترين ايده ها براي ضربه زدن به پيكره استكبار بيرون بيايد. اين بزرگترين سلاح ممكن است. هر زمان آمريكايي ها راز بازگشت اسلام سياسي به منطقه را دريافتند، نيروي قدس را هم شناخته اند.

چهارمين نكته اين است كه ترس از نيروي قدس به معناي ترس از غلبه رفتار ايدئولوژيك بر رفتار پراگماتيك است. آمريكايي ها بهتر از هر كسي در اين جهان، معناي اين جمله را مي فهمند. دو پرونده را در نظر بگيريد؛ يكي پرونده هسته اي در دوران دوم خرداد و ديگري پرونده عراق. يكي را پراگمات ها اداره كردند و ديگري را شاگردان حاج قاسم؛ مردان آفتاب سوخته اي كه كوره راه هاي كوه و بيابان را بهتر از محلات شيك و چشم فريب شهرها مي شناسند.كدام پرونده بهتر اداره شد؟ هر وقت آمريكايي ها جواب اين سوال را دانستند، نيروي قدس را هم شناخته اند.

و آخر از همه ترس از نيروي قدس، هراس از بي معنا شدن مرزهاست. قدس به مومنان ياد مي دهد به جاي ماندن در خانه خود، در خانه دشمن با او بجنگند. آمريكا شايد تا همين اواخر اين موضوع را جدي نمي گرفت اما حالا كه از قلب نيويورك هم صداي مرگ بر اسراييل مي شنود، بايد فهميده باشد كه معناي «عمليات برون مرزي» چيست. هر وقت آمريكايي ها فهميدند كه نفرت از اسراييل چگونه به نيويورك رسيده الگوي عمل نيروي قدس در خاورميانه را هم كشف خواهند كرد.

اين نوشته فقط يك مقدمه است. هر كس بخواهد درباره نيروي قدس سخن بگويد -امر مباركي كه ظاهرا باب آن باز شده- بايد عميقا در يك مفهوم ديگر يعني مفهوم شهادت طلبي هم تامل كرده باشد. آمريكايي ها البته مي دانند اين حرف يعني چه، چرا كه احتمالا تحليلگرانشان به آنها گفته اند كه تقريبا همه اظهارنظرهاي منتشر شده حاج قاسم سليماني مربوط به مجالس بزرگداشت شهداست، مجالسي كه اهلش مي گويد حاج قاسم دعوت به هيچ كدام از آنها را رد نمي كند و كلام اول و آخرش اين است كه: «دعا كنيد جا نمانم». هر وقت آمريكايي ها راز عشق حاج قاسم به احمد كاظمي را فهميدند، نيروي قدس را هم شناخته اند.

خلاصه كنيم. ترس از نيروي قدس، هراس از بهترين و دليرترين مردان ايران است كه در گمنامي محض، در خطرناك ترين حوزه هاي ماموريتي و براي كمك به مردمي كه جز بيان رنج هاي خود چيزي براي عرضه به آنها ندارند و فقط با هدف گسترش اسلام، سر از پا نمي شناسند. مفهومي چنين عميق و بزرگ آيا در ذهن هاي كوچك و ديجيتاليزه شده آمريكايي ها جا مي شود؟

 سرمقاله روزنامه کیهان در روز شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۰

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 9:2  توسط مهدی محمدی  | 

درباره گزارش نوامبر 2011 آمانو

گزارش به سفارش واشینگتن

برخي گزارش هاي منتشر شده در روزهاي اخير نشان مي دهد كه احتمالا يوكيا آمانو مدير كل آژانس بين المللي انرژي اتمي قصد دارد در گزارش خود به اجلاس شوراي حكام در ماه نوامبر -كه روز جمعه منتشر خواهد شد- مجموعه آنچه را كه در ادبيات برنامه هسته اي ايران «اسناد مطالعات ادعايي» خوانده شده منتشر كند.

در هفته هاي گذشته مجموعه وسيعي از رايزني ها از جانب طرف هاي مختلف با انگيزه ها و منافع متفاوت، انجام شده تا از وقوع اين افتضاح تاريخي در دبيرخانه آژانس جلوگيري شود. روسيه و چين با نگارش نامه اي به مدير كل گفته اند كه اولا معنا ندارد ادعاهايي عليه ايران منتشر شود بي آنكه پيش تر اين ادعاها با ايران در ميان گذاشته شده و فرصت دفاع در مقابل آنها فراهم شده باشد. ثانيا روسيه و چين به خوبي مي دانند كه در صورت انتشار اين گزارش همه آنچه كه ابتكارهاي ديپلماتيك جديد در پرونده هسته اي ايران خوانده مي شود از جمله طرح گام به گام روسيه نابود خواهد شد؛ بنابراين مسكو و پكن خواستار آن هستند كه دبيرخانه به موازين بي طرفي و مستندبودن گزارش هاي خود توجه داشته باشد.

در كنار روسيه و چين، كشورهاي عضو گروه غير متعهدها در وين هم از اينكه مي بينند آمانو از خود هيچ اختياري ندارد و -چنان كه خواهيم گفت- آژانس را به دفتر وزارت خارجه آمريكا در وين تبديل كرده است به شدت نگران هستند. اين كشورها از خود سوال مي كنند اگر واقعا تصميم ها در واشنگتن گرفته مي شود نه در وين، چه استبعادي دارد كه فردا همين بلا بر سر تك تك آنها نيايد؟ عدم تعهد بيش از 5 سال است كه به خوبي فهميده ايران خاكريزي است كه اگر آمريكا از آن عبور كند، ديگر هيچ چيز جلودار آن نيست و ايران نه فقط به خاطر خود بلكه به نمايندگي از بخش بزرگي از جامعه جهاني در مقابل زياده خواهي هاي آمريكا ايستاده است. حتي كشورهايي مانند تركيه و برزيل وقتي براي امضاي بيانيه تهران به ايران آمدند بيش از هر چيز بر اين موضوع تاكيد داشتند كه اگر آمريكا بتواند امروز حق غني سازي را از ايران سلب كند، حتما فردا روز با آنها نيز رفتاري بهتر از ايران نخواهد داشت.

دسته سوم كشورهاي مخالف آمانو، بخشي از اروپايي ها هستند كه به وضوح مي بينند جهان در حال كشيده شدن به يك منازعه كاملا غير ضروري درباره مسئله ايران است. كشورهاي اروپايي اكنون حدود يك ماه است كه منتظرند تا آمريكا بخشي از اسنادي را كه گفته بود در اختيار دارد و با قوت نقش ايران در طراحي براي ترور عادل الجبير در واشنگتن را اثبات مي كند! در اختيار آنها بگذارد ولي تا امروز حتي يك برگ سند دريافت نكرده اند. احساسي كه در تحليل هاي منتشر شده از جانب اين كشورها مي توان يافت اين است كه آنها دريافته اند در اينجا هم مانند مورد لپ تاپ حامل اسناد مطالعات ادعايي در واقع هيچ چيز بيش از خيالات سازمان هاي اطلاعاتي آمريكا وجود ندارد و بنابراين توقع دريافت سند از جانب آمريكا بيهوده است.

جالب است كه اين دفعه و براي نخستين بار حتي بخش هايي از دبيرخانه آژانس هم با اين اقدام مدير كل مخالف است. آمانو پيش از اين هم يك بار ديگر دبيرخانه را در معرض بي آبرويي قرار داده و اكنون بويژه بخش پادمان مايل نيست كه مجددا با طناب آمريكا در چاه برود. مورد قبل ماجراي سوريه بود كه در آن آمانو بر خلاف همه برآوردها و ارزيابي ها و در حالي كه از سال 2008 تا همين يك ماه پيش، هيچ دسترسي به تاسيسات هسته اي سوريه نداشت به يكباره اعلام كرد كه تاسيسات ديرالزور (الكبار) در اين كشور يك راكتور هسته اي بوده است. آن روز كه اين ارزيابي ارائه شد واضح بود كه هيچ دليلي پشت سر آن نيست الا اينكه آمريكا حس كرده فضا در داخل سوريه ناآرام است و بايد براي ناآرام تر كردن آن، همه ابزارهاي فشار خود عليه دمشق از جمله ابزار هسته اي را فعال كند. روزنامه وال استريت ژورنال در تفسير اين رفتار آمانو از قول منابع آمريكايي نوشت كه آژانس هيچ مدرك جديدي عليه سوريه در اختيار نداشته و صرفا به درخواست آمريكا ارزيابي خود را تغيير داده است. بخش پادمان آژانس اكنون براي دفاع از ارزيابي اي كه مدير كل در مورد وجود جنبه نظامي در برنامه هسته اي سوريه ارائه كرده دچار مشكل جدي است و عملا هيچ شواهدي كه تاييد كننده آن باشد در اختيار ندارد. بنابريان ظاهرا اكثريت كارشناسان مستقر در اين بخش معتقد هستند كه نبايد اين اشتباه در مورد ايران تكرار شود و بر مبناي اسنادي كه ايران قبلا بارها جعلي بودن آنها را اثبات كرده و ضمنا اصل آنها هرگز نه به ايران و نه حتي به آژانس ارائه نشده، اتهامي چنين غير قابل دفاع مطرح گردد.

با وجود همه اين مخالفت ها ظاهرا آمانو تصميم خود را گرفته است و به آبروي آژانس چوب حراج خواهد زد. اكنون كه اين يادداشت نوشته مي شود يوكيا آمانو در آمريكاست. ظاهر قضيه اين است كه او براي سخنراني در يك نشست تخصصي مربوط به سازمان ملل به نيويورك رفته ولي در واقع چك كردن آخرين وضعيت و متن نهايي گزارش عليه ايران هدف اصلي سفر اوست. آمانو رفته است تا به اوباما خبر بدهد كه امرش را اجابت كرده و بي توجه به اينكه چه بلايي سر آژانس خواهد آمد هر چه در كاخ سفيد دستور بفرمايند درون گزارش هاي آژانس نوشته خواهد شد.

جالب است كه ديپلمات ها در تهران گفته اند ايران در تاريخ 30 اكتبر (8 آبان) نامه اي به آژانس نوشته و براي پاسخ دهي به هر گونه ابهام و سوال ابراز آمادگي كرده است ولي آمانو بر خلاف همه توافق هاي قبلي مانع اعزام تيم بازرسان آژانس -كه قرار بود هفته گذشته به ايران بيايند- شده و تاكيد كرده كه اصرار دارد گزارش را منتشر كند.

اين همه خيره سري از جانب ديپلماتي كه متولي ارائه ارزيابي هاي صحيح و واقع نمايانه از برنامه هسته اي كشورهاست، چه دليلي مي تواند داشته باشد؟ ايراني ها به اينكه آمريكا با سازمان ها و مقررات بين المللي به مثابه ملك طلق خود برخورد كنند عادت كرده اند. بدون ترديد هيچ كشوري به اندازه ايران در جريان عمق بي عدالتي و نفاقي كه در بطن مكانيسم هاي تصميم سازي بين المللي نهفته، قرار ندارد. با اين حال همچنان اين سوال مطرح است كه آمانو واقعا چگونه پديده اي است و به دنبال چيست؟

در وهله اول ظاهرا آقاي آمانو قول گرفته است كه يك دور ديگر مدير كل آژانس خواهد ماند. به ياد بياوريم كه او دفعه قبل هم فقط با يك راي اضافه بر رقيب خود پيروز شد و براي گرفتن همان يك راي -آنگونه كه اسناد افشا شده از سوي ويكي ليكس به صراحت نشان مي دهد- به آمريكايي ها قول داد همه تصميمات و اقدامات خود را با آنها چك كند.

مهم تر از اين اما آن است كه آمانو خود را نه به شواهد و اطلاعات، ضوابط حرفه اي، حقوق اعضا يا اعتبار آژانس؛ بلكه فقط به منافع آمريكا متعهد مي داند. اكنون بدون ترديد به دلايلي كه در يادداشتي جداگانه درباره آنها بحث خواهيم كرد نفع آمريكا در اين است كه بتواند فضاي جهاني عليه ايران را هرچه راديكال تر كند. اوباما مي داند كه قادر به هيچ نوعي از برخورد سخت با ايران نيست و پروژه هاي نرم و نيمه سخت عليه ايران هم همگي به بن بست رسيده است. تركيب اين موضوع با اسلاميزه شدن روز افزون منطقه و الزام آمريكا به خروج از عراق و افغانستان به دلايل اقتصادي و اجتماعي، دورنماي تاريخي ترين شكست قابل تصور را پيش روي واشنگتن قرار داده است. آمريكايي ها دريافته اند كه آينده منطقه در دستان ايران و دوستانش خواهد بود و مي خواهند خود را به اين آينده تحميل كنند. واضح است كه آمريكا مي خواهد از طريق تجميع فشار بر ايران كانالي براي ارتباط باز كند چرا كه مي داند با مغز در حال زمين خوردن درون منطقه خاورميانه است. در واقع مي توان گفت كه در اينجا با نوعي التماس براي مذاكره البته به سبك آمريكايي آن مواجهيم.

سرمقاله روزنامه کیهان در روز چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۰

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 10:53  توسط مهدی محمدی  |