تبليغاتX
عقل سرخ

عقل سرخ

نوشته هایی درباره سیاست و فرهنگ

درباره سفر نتانیاهو به واشینگتن

مسافر تل آویو

وقتی اوباما خود را بااسراییل هماهنگ می کند

 

بازنگری استراتژیک امریکا در سیاست خود درباره ایران، اکنون در مرحله «هماهنگی» قرار دارد. امریکایی ها کلیاتی مانند «حذف پیش شرط» و «آغاز گفت وگو ها به شکل چندجانبه از مسائلی که -به قول خودشان- همکاری در آنها امکانپذیر است» را نهایی کرده اند و اکنون تلاش می کنند به متحدان خود در این باره که در مذاکرات با ایران به امنیت و منافع آنها وفادار خواهند ماند اطمینان بدهند. اروپا، روسیه و چین ظاهرا فراموش شده اند اما اعراب و اسراییل سخت پی گیرند تا مطمئن شوند در مذاکرات احتمالی امریکا با ایران قربانی نخواهند شد. اوباما دیروز در واشینگتن میزبان بنیامین نتانیاهو نخست وزیر رژیم غاصب صهیونیستی بود و تا چند روز آینده هم چند تن از سران عرب میهمان او خواهند بود. پیش از سفر نتانیاهو، رسانه های غربی به مدت چند هفته با شور و حرارت ادبیاتی وسیع با این مضمون تولید کردند که احتمالا دو طرف در مذاکرات خود به مشکلات سختی برخورد خواهند کرد به طوری که شکست مذاکرات دور از انتظار نیست. دیروز اما روشن شد که اولا اختلافات آن قدر که برخی تصور می کردند عمیق نیست و ثانیا دو طرف تصمیم گرفته اند اگر هم اختلافی هست آن را علنی نکنند تا چنانکه نتانیاهو به صراحت گفت «کسانی که به اختلاف امریکا و اسراییل امید بسته بودند مایوس شده باشند».     

با این وجود، روشن است که ملاحظات تبلیغاتی قادر نخواهد بود همه درگیری های سیاسی را لاپوشانی کند و آنچه در اتاق مذاکره جریان داشته لاجرم به بیرون درز خواهد کرد. برخلاف آنچه بسیاری از تحلیلگران غربی انتظار داشتند دیروز این نتانیاهو بود که توانست ملاحظات و ادبیات خود را به اوباما تحمیل کند نه برعکس. پیش تر اعلام شده بود که اوباما از نخست وزیر رژیم صهیونیستی خواهد خواست بپذیرد که مسئله صلح خاورمیانه بر مسئله ایران مقدم است و اسراییل باید برای ایجاد پیشرفت در این موضوع صرف نظر از اینکه اوضاع درباره ایران چگونه جلو می رود برخی گام ها مانند توقف شهرک سازی و آغاز مذاکرات را بردارد. منابع امریکایی پیش تر گفته بودندکه اوباما تحقق صلح میان اسراییل و اعراب را جزو منافع حیاتی امریکا می داند و از آن کوتاه نخواهد آمد. در مقابل، اسراییلی ها در هفته های گذشته با صراحت تمام نوشتند که نتانیاهو در دیدار با اوباما نگرانی عمیق خود از روند جدیدی را که امریکا در مقابل ایران در پیش گرفته ابراز خواهد کرد و از جمله بر این عقیده خود پای خواهد فشرد که ایران حامی و پشتیبان اصلی مخالفان صلح با اسراییل در منطقه است و لذا بدون حل مسئله ایران هیچ صلح پایداری در منطقه قابل تحقق نیست. یوزی آراد مشاور امنیت ملی نتانیاهو دیروز کل این داستان را در یک جمله خلاصه کرد: «ما درباره ایران نوعی احساس فوریت داریم و آن را به امریکا منتقل خواهیم کرد».

دیروز و پس از دیدار نتانیاهو و اوباما بالاخره معلوم شد که کدام یک از دو طرف قادر به تحمیل نظرات خود بر طرف دیگر بوده است. در حالی که بسیاری از تحلیلگران پیش بینی می کردند نتانیاهو به دلیل نیاز مبرم اسراییل به برخوردار بودن از حمایت امریکا ناچار دیدگاه های خود را تعدیل خواهد کرد -نیویورک تایمز دو روز پیش او را به عنوان فردی معرفی کرد که بلوف زیاد می زند اما وقتی ببیند چاره ای نیست، به آسانی از موضع خود کوتاه می آید- آنچه دیروز اتفاق افتاد تقریبا برعکس بود و این اوباما بود که مواضع خود را به نخست وزیر تندرو رژیم اشغالگر قدس نزدیک کرد. نتانیاهو دیروز هیچ تعهد روشنی درباره پذیرش سیستم دو کشوری در سرزمین های اشغالی نداد -اظهارات او در این باره بسیار مبهم بود-  و در عوض فقط بر این موضوع تاکید کرد که اگر اعراب دولت یهودی را به رسمیت بشناسند مذاکرات با آنها آغاز خواهد شد، به عبارت روشن تر او گفت اگر اعراب همه آنچه را که اسراییل می خواهد دربست بپذیرند اسراییل لطف می کند و به آنها «مذاکره» هدیه می دهد!

در مقابل، اوباما بسیار رادیکال تر از آنچه انتظار می رفت ظاهر شد. او اولا تاکید کرد که ایران هسته ای را نه فقط تهدیدی برای اسراییل بلکه تهدیدی برای کل جهان می داند. کسانی که با ادبیات غربی ها درباره ایران آشنا هستند می دانند که این جملات مشخصا صهیونیستی است و این اسراییلی ها هستند که مدت هاست سعی می کنند برای گریز از کابوس تنها ماندن در مقابل ایران بقیه کشورهای دنیا را متقاعد کنند که تهدید ایران متوجه همه آنهاست نه اسراییل به تنهایی. اوباما با بیان این جمله نشان داد که پیام های ارسالی از تل آویو را به خوبی درک می کند. در مرحله بعد اوباما به یکی از مهم ترین درخواست های اسراییل نیز تلویحا پاسخ مثبت داد. اسراییلی ها بارها گفته اند نگرانند که اگر مذاکرات با ایران دارای سقف زمانی نباشد، ایران از آن برای توسعه هر چه بیشتر برنامه خود استفاده کند. اوباما دیروز با بیان جملاتی همدلانه گفت که اگرچه به خاطر انتخابات برای دریافت پاسخ ایران ضرب الاجل تعیین نمی کند اما تا پایان سال جاری میلادی مذاکرات با ایران را ارزیابی خواهد کرد و این تلویحا یعنی امریکا می خواهد تکلیف این مذاکرات حداکثر تا پایان سال 2009 روشن شده باشد. جالب است که امریکایی ها هنوز تصور می کنند پیشنهادی به ایران داده اند و ایران باید به آن جواب دهد. واقعیت آن است که ایران صرفا بسته ای برای ارائه به گروه 1+5  آماده کرده و آن را هم به زودی ارائه خواهد کرد اما این موضوع هیچ ربطی به گفت وگو با امریکا ندارد و اساسا ایران پیشنهادی از تیم اوباما دریافت نکرده که بخواهد به آن پاسخ بدهد. نکته دیگر در سخنان دیروز اوباما که در ایران به آن توجه ویژه خواهد شد این بود که او تاکید کرد همه گزینه ها را در مقابل ایران روی میز نگه می دارد. این جمله که او 2 روز پیش در گفت وگو با نیوزویک هم یک بار دیگر آن را به زبان آورده بود، میراثی است که بوش و نومحافظه کاران حامی او برای دولت جدید امریکا به یادگار گذاشتند. اوباما اخیرا چند بار به این جمله رجعت کرده و این علامت روشنی است از اینکه در حال هرچه هماهنگ تر کردن خود با «نگاه اسراییلی به ایران» است. با گفتن این جمله پازل کامل شد و اوباما نشان داد درس خود را خوب آموخته و در واقع 6 ماه گذشته را به جای آنکه مشغول یادگیری واقعیات درباره ایران بوده باشد، به از بر کردن درس های صهیونیستی گذرانده است.  نیویورک تایمز دیروز در ارزیابی نهایی دیداراوباما و اسراییل نوشت که «تحلیلگران مستقل» عقیده دارند نتانیاهو برنده این دیدار بوده است.

مرور آنچه دیروز در واشینگتن میان اوباما و نتانیاهو گذشت به وضوح نشان می دهد ارزیابی ایران دراین باره که امریکا همچنان اسیر ذهنیت های صهیونیستی است و لابی حامی اسراییل نقشی جدی در شکل دهی به سیاست های امریکا درباره ایران دارد کاملا صحیح و قابل دفاع است. اگر بنا باشد میزان صداقت تیم جدید امریکا در سر دادن شعار تغییر ارزیابی شود، بهترین موقع گوش دادن به سخنان آنها در زمانی است که کنار اسراییلی ها ایستاده اند. آن وقت است که امریکایی ها دقیق و درست حرف می زنند والا زمانی که در حال لفاظی در مورد نگاه جدید به خاورمیانه و تجدید نظر در رویکرد 30 ساله درباره ایران هستند، هیچ مطلب قابل اعتنایی در سخنان آنها نمی توان یافت. پس از سخنانی که دیروز اوباما کنار دست نتانیاهو گفت، امریکا دیگر نمی تواند ازایران انتظار داشته باشد که باور کند راه ایالات متحده در منطقه از اسراییل جداشده و تیم اوباما حقیقتا به دنبال شکل دهی به ترتیباتی اساسا متفاوت با ایران است. عجالتا آنچه به وضوح می توان دید آن است که اسراییلی ها در کشاندن اوباما به قایق خود موفق بوده اند و این یعنی قایق اوباما به سمت پرتگاه می رود نه ساحل. ایران در چنین قایقی نخواهد نشست. 

 سرمقاله روزنامه کیهان در روز چهارشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۸

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 13:34  توسط مهدی محمدی  | 

پروژه اخر

آخرين پروژه

تدارک پیشاپیش اصلاح طلبان برای شکست

 

عمر پدیده ای به نام انتخابات ریاست جمهوری دهم در ایران روبه پایان است. تا اینجای کار، داستان این انتخابات از حیث مجموعه تحرکات و فرآیندهای سیاسی که به ساخته شدن فضای فعلی انجامیده، البته بسیار پیچیده، طولانی و عمیقاً درس آموز بود. اما به نظر می رسد از این  به بعد با فضایی بیش و کم باثبات مواجه خواهیم بود که در آن انبوهی از «پروژه های ایذایی»- بویژه در حوزه تبلیغات انتخاباتی و «تهییج مردم»- اجرا خواهد شد اما بعید است بتواند بر سرنوشت موضوع تاثیری «جابجاکننده» بگذارد.

انتخابات دهم به لحاظ سیاسی تاریخی پرنشیب و فراز داشته است. در جبهه مخالفان اصولگرایی، جناح دوم خردادی ها، ابتدا با این تحلیل که اولا باخت در این انتخابات مساوی مرگ مطلق برای همیشه است و ثانیاً جز محمد خاتمی کسی توان ورود به یک «رقابت موثر» با احمدی نژاد را ندارد، خاتمی را به رغم  میلش به صحنه کشاندند. خاتمی اما که خوب می دانست دوستانش نه به فکر  او بلکه در اندیشه رها کردن خودشان از سرنوشتی شوم هستند، پس از مدتی مدارا و همراهی (البته از سر ناچاری) ، یقین کرد که نه در دور اول و نه در دور دوم توان پیروزی بر کاندیدای اصولگرایان را ندارد، و نتیجه گرفت بهتر است خود را «قربانی و ابزار» جماعتی تندرو نکند و پای از این میدان پس بکشد. با این تحلیل بود که خاتمی از فرصت حضور میرحسین موسوی در صحنه استفاده کرد (و بنا بر یک تحلیل، خود او را به میدان کشاند) تا راه فراری برای خویش بگشاید و به محض اینکه موسوی حضور خود را نهایی و اعلام کرد دیگر به هیچ کدام از خواهش ها و تهدیدهای دوستانش وقعی ننهاد و از صحنه کنار کشید. دقیق  اگر باشیم، آنچه نهایتاً به ترک صحنه انتخابات توسط خاتمی انجامید «یقین او به باخت» بود و اینکه ارزش ندارد تتمه آبروی خود را فدای جماعتی سوپر رادیکال بکند. بر این مبنا، در کمال انصاف و به آسانی می توان نتیجه گرفت جریان اصولگرا و کاندیدای آنها، خاتمی را به عنوان «قدرتمندترین گزینه اصلاح طلبان» شکست داد و به این معنا از «انتخاباتی در دل انتخابات دهم»  پیروز بیرون آمد. انتخاباتی کاملاً  رقابتی و بدون حرف و حدیث. دیگر نه شورای نگهبانی وجود داشت و نه خیالاتی مانند رای سازماندهی شده مجال طرح می یافت؛ مردی با هزار نقشه و ترفند به میدان آورده شد، فضا را سنجید، باخت خود را قطعی یافت و سر خویش گرفت و به راه خود رفت چون چیز باارزشی برای ماندن و هزینه دادن نمی دید.

خاتمی اکنون به لحاظ سیاسی موجودی تمام شده است و بعید است که از این پس حتی دوستانش برای او ارزشی  بیش از یک «سیدقابل احترام» قائل باشند. همین حالا هم می توان دید که او خود را برای گزینه ای که به اصلاح طلبان تحمیل کرده به آب و آتش نمی زند و برخلاف قولی که به هنگام کناره گیری به نفع موسوی داده بود حاضر نیست فعالیتی فوق العاده  به نفع او انجام دهد.«بی تفاوتی محسوس خاتمی نسبت به موسوی» را از  دو جنبه می توان تحلیل کرد. یک جنبه این است که فرض کنیم او اساساً حمایت صریح و فعالانه از موسوی را به نفع خود نمی داند و همانطور که برخی اصلاح طلبان علناً گفته اند عقیده دارد موسوی حتی موفق به کشاندن انتخابات به دور دوم نخواهد شد پس نباید خود را فدای کاندیدایی با سرنوشت معین کرد. تحلیل دوم اما از این منظر صورت می گیرد که خاتمی برخلاف برخی دوستانش ارزیابی واقع بینانه از توانایی خود در بسیج توده ها دارد و بر مبنای این ارزیابی خوب می داند که حتی اگر سینه چاکانه هم به تبلیغ موسوی  بپردازد، باز معلوم نیست قادر به انتقال  رایی قابل توجه  به سبد او باشد. خاتمی انتخابات مجلس هشتم را تجربه کرده است که در آن عده ای با این توهم که   «اسم خاتمی همه چیز را تمام خواهد کرد» نام او را بر صدر فهرست پیشنهادی خود گذاشتند اما از آن فهرست حتی یک «کاندیدای اختصاصی» هم به مجلس راه نیافت. بر مبنای آن تجربه، او اکنون سعی می کند به قدر توانش بار بردارد و دیگران را درباره آنچه می تواند و آنچه نمی تواند دچار سوءتفاهم نکند. اگر با فرض حمایت قوی خاتمی از  موسوی هم اتفاق خاصی نخواهد افتاد، منطقی است که فرض کنیم او انگیزه ای برای حمایت بی محابا از موسوی نداشته باشد و بگوید که اگر تحریک و تحرکی لازم است خود  کاندیدا باید آن را بوجود بیاورد نه ستادها و هوادارانش.

حامیان خاتمی اما سرنوشتی متفاوت از او یافته اند. در دوران کشاکش میان ماندن خاتمی یا میرحسین - که نهایتاً منجر به کنار ه گیری خاتمی از صحنه شد- این جماعت، تمام توان خود را برای زمین زدن موسوی به کار گرفتند و در حالی که «کلمه اخلاق» از دهانشان نمی افتاد تقریباً هر کار که می توانستند برای از پا انداختن موسوی انجام دادند. نیازی به مراجعه به شنیده ها نیست، همین اظهار نظرهای علنی را اگر مرور کنید چون روز پیداست که چگونه موسوی را از همه سو آماج طعن و تهمت قرار دادند و  به خاتمی گفتند حاضر نیستند در جرم «کسی که اصلاحات را دفن خواهد کرد» شریک شوند.

اما پس از آنکه دانستند قادر به از پیش بردن کاری نیستند و خاتمی با همکاری موسوی جلو چشم آنها پروژه شان را بر باد داده، گویی هیچ اتفاقی نیفتاده باشد یک شبه رنگ عوض کردند، خود را «یاران موسوی» خواندند و پس از نزدیک شدن به او و انجام چند ملاقات، پروژه جدید «خاتمیزاسیون موسوی» را کلید زدند.

از آن روز که تندروهای دوم خردادی اضطراراً خود را به موسوی چسبانده اند - و او هم البته آنها را سخت در آغوش گرفته- تمام تلاش آنها بر این بوده است که موسوی را متقاعد کنند برای رای آوردن راهی جز  پا گذاشتن بر جای پای خاتمی ندارد و اگر بخواهد هویتی غیراصلاح طلبانه از خود به جامعه معرفی کند نه فقط قادر به جذب رای اصولگرایان نخواهد بود بلکه رای اصلاح طلبان را هم از دست می دهد. موسوی البته در برزخ مانده است و در حالی که هنوز نمی خواهد از ادبیات شبه انقلابی کوتاه بیاید عملا اداره امور خود را به طور کامل به کسانی سپرده که آن سرنوشت را برای خاتمی رقم زدند.

آخرین نما از صحنه انتخابات نشان می دهد که همچنان اتفاقات تازه ای در حال وقوع است. حامیان خاتمی که مدتی سعی کردند خود را «یار موسوی» معرفی کنند اکنون و پس از وقوع یک سلسله درگیری ها و اختلافات با ستاد موسوی، به این نتیجه رسیده اند نباید تمام توان خود را صرف حمایت از او کنند و کار مهم تری هست که اگر به موسوی مشغول شوند بر زمین خواهد ماند.

آن «کار مهم» طراحی و اجرای پروژه ای وسیع برای مخدوش جلوه دادن انتخابات است که در نتیجه علم قطعی تندروها به شکست در انتخابات دهم اجرا می شود. در واقع همانطور که پیش از این زمانی در بحث از انتخابات ریاست جمهوری نهم گفته ایم اصلاح طلبان از آنجا که هرگز شجاعت کافی برای پذیرش باخت را نداشته اند همواره سعی کرده اند آنجا که باخت خود  را قطعی می بینند این شکست را به شکستی برای مجموعه نظام تبدیل کنند و بی هنری خود را به زمین و آسمان نسبت بدهند. مجموعه ادبیاتی که این روزها با محوریت مسئله «نگرانی از سلامت انتخابات» توسط اصلاح طلبان در حال تولید است  -وحدس زده می شود تا شب انتخابات بسامدی فوق العاده پیدا کند- قبل از هر چیز باید به مثابه اعتراف پیشاپیش اصلاح طلبان به شکست و تدارک بهانه برای توجیه آن ارزیابی شود، چه، اصلاح طلبان اگر حتی به قدر ذره ای احتمال پیروزی در انتخابات آینده را می دادند هرگز معقول نبود که به این شکل درباره سلامت انتخابات پیشگویی کنند. و آن را زیر سؤال ببرند و حال آن که خود خوب می دانند «سلامت» یکی از قطعی ترین صفات همه انتخابات ها در ایران بوده است. پس از این به طور دقیق تر به ابعاد این پروژه خواهیم پرداخت اما مهم است که روشن باشد جماعتی از تندروها از حالا خود را بازنده این صحنه می دانند و نگاه کردن در منظره هولناک آینده آنچنان بیمی در جانشان انداخته که احتمال وقوع هیچ عمل غیرمنتظره ای از جانب آنها دور از ذهن نیست. 

 سرمقاله روزنامه کیهان در روز پنج شنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۸

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 12:59  توسط مهدی محمدی  | 

طالبان شيک پوش!

محمدباقر ادیب

 


این نوشته در پاسخ به مقاله ای از مصطفی تاج زاده در شماره روز یکشنبه روزنامه اعتماد ملی به نگارش درآمده و در صفحه 14 روزنامه کیهان روز 16 اردیبهشت چاپ شده است. خواندنش بی فایده نیست.

دوشنبه و در اثنای گفت وگوی انتقادی کیهان و حزب اعتماد ملی بر سر اینکه چرا باید یار نزدیک امام توسط تندروها و فرصت طلبان تبدیل به بلندگوی رژیم صهیونیستی شود، اتفاق جالبی رخ داد و آن هم این بود که تا بحث «همفکری و هم سخنی» با رادیوهای بیگانه و رسانه های ضدانقلاب به میان آمد، ناگهان آقای مصطفی تاج زاده- گویا از نتیجه این بحث یا اصل مطرح شدن آن احساس خطر کرده باشد- خود را به میانه معرکه انداخت و فصل مشبعی در این باره که اصلاح طلبان به آمریکا و اسرائیل ربطی ندارند،  قلمفرسایی کرد. برای ما در کیهان، این تقریبا بهترین اتفاق ممکن است که ضمیرفورا مرجع خود را یافته و آقای تاج زاده خود را بی آنکه کسی سراغی از ایشان گرفته باشد در معرض اتهام یافته و ضرورت به رفع آن دیده است.

از آنجا که اغلب به دلیل اشتغالات مهم تر فرصت گفت وگو با آقای تاج زاده دست نداده و ظاهرا همین موضوع ایشان را سخت دچار توهم کرده است که می توانند مهار عقل و زبان را یک جا رها کنند و هرچه خواستند به هم ببافند، این فرصت مغتنمی است تا به برخی از ادعاهای تکراری و بامزه او که در نوشته روز دوشنبه اعتماد ملی برای چندمین بار تکرار شده پرداخته شود. پیشاپیش از خوانندگان محترم بابت وقتی که احتمالا از آنها برای خواندن و خندیدن تلف خواهد شد عذرخواهی می کنم.

1-آقای تاج زاده در همان ابتدای سخن خود با ترتیب دادن یک استدلال به اصطلاح منطقی تن ارسطو را در گور لرزانده است. ایشان از اینکه رادیوهای اسرائیل و آمریکا از طالبان انتقاد می کنند و کیهان هم طالبان را آمریکایی می داند، نتیجه گرفته است که پس اولا «طبق منطق آقای شریعتمداری می توان هم آمریکایی بود و هم مورد انتقاد رادیو آمریکا قرار گرفت» و ثانیا «کیهان نمی تواند از طالبان انتقاد کند چون آمریکایی  می شود و نمی تواند از آمریکا انتقاد کند چون آن وقت همدست طالبان خواهد بود.» جداً باید به آقای تاج زاده خسته نباشید گفت. ظاهرا تاج زاده ناسزانامه اخیر خود به کیهان را سر حوصله و فرصت ننوشته است و الا لابد باید می فهمید که ساده سازی منطق کیهان به این شکل که هرگاه دو نفر مشترکا به یک نفر اعتراض کردند آن دو نفر با هم دوست هستند، بیشتر به دست انداختن خواننده می ماند تا استدلال منطقی. از دید کیهان می توان به طالبان انتقاد کرد و آمریکایی نبود همچنان که می توان به آمریکا تاخت و نسبتی با طالبان نداشت. به لحاظ منطقی در این موارد داشتن موضع چهارم و پنجم و... هیچ منعی ندارد. مشکل آقای تاج زاده هم البته این نیست که سر از این امور بسیط درنمی آورد، بلکه مشکل این است که تصور می کند می تواند از این استدلال نتیجه بگیرد که کیهان حق ندارد از طریق استناد به انتقاد همزمان اصلاح طلبان و بیگانگان از خود، آنها را با یکدیگر مرتبط و لااقل همفکر بداند و به خیال خود اینجاست که رشته های کیهان را پنبه می کند! و ثابت می کند که طبق استدلال کیهان اول از همه خودش محکوم است! اجازه بدهید کمی به آقای تاج زاده کمک فکری کنیم شاید سر در بیاورد که چه می گوید. خوب است آقای تاج زاده کمی بغض خود را فرو بدهد و فکر کند که اگر کیهان مدعی «همفکری، همزبانی و همدستی» برخی اصلاح طلبان با بیگانگان است- که هست و در مورد خاص آقای تاج زاده و دوستانش در این نوشته کمی سخن خواهیم گفت- از بابت اشتراک گاه صددرصدی در «محتوای مواضع» آنهاست نه از این بابت که مثلا آنها هم چون رادیوهای آمریکا و اسرائیل به موضوع  انتقاد می کنند پس «به این دلیل» هم فکر هستند. امیدوارم موضوع آنقدر پیچیده نشده باشد که از حدود فهم عجول آقای تاج زاده فراتر برود. اجازه بدهید مثالی بزنم. همین موضوع طالبان را درنظر بگیرید. آمریکایی ها- البته به دروغ- با طالبان درگیرند چرا که آن را به عنوان خطری علیه امنیت ملی خود ارزیابی می کنند، کیهان هم با طالبان درگیر است چون-  برخلاف آقایان سازمان مجاهدین که از فرط عمق بینش سیاسی و امنیتی! یک هفته قبل از حمله آمریکا به طالبان نظام جمهوری اسلامی را دعوت به مذاکره و معامله با آن می کردند- عقیده دارد راس القاعده و طالبان دست ساز آمریکا و بخشی از پروژه آن برای انجام توطئه های خود علیه جهان اسلام است.بسیار خوب، حالا چون آمریکا و کیهان هر دو به طالبان انتقاد می کنند باید آنها را «هم موضع» دانست یا اینکه باید به محتوای انتقاد آنها مراجعه کرد تا معلوم شود که این دو انتقاد کاملا در موضع مقابل هم قرار دارند و از آنها تنها نتیجه ای که نمی توان گرفت همسویی منتقدان است؟!

اشتباه ویرانگر آقای تاج زاده این است که گمان می کند انتقاد کیهان به اصلاح طلبان از حیث هم سویی با آمریکا از این جنس است. برخلاف استدلال «شکلی» تاج زاده نگاه کیهان به موضوع کاملا «ناظر به محتوا» است. کیهان نمی گوید چون اصلاح طلبان فی المثل همچون آمریکا و اسرائیل به کیهان و مدیر مسئول آن می تازند پس هر دو یکی هستند، بلکه سخن کیهان این است که «محتوای» آنچه اصلاح طلبان می گویند نه فقط در این موضوع خاص بلکه در بسیاری موارد دیگر دقیقا همان است که آمریکایی ها و صهیونیست ها می گویند و می خواهند و این دیگر ربطی به شبه استدلال های آقای تاج زاده پیدا نمی کند و برای به میان بحث دواندن «قاعده طلایی اخلاق» جایی نمی ماند. اصلاح طلبان همچون غرب خواستار تعلیق غنی سازی اورانیوم در ایران هستند و برای این درخواست ضد ملی خود نیز دقیقا همان استدلال هایی را مطرح می کنند که نخست توسط مخازن فکری و محافل رسانه ای غربی مطرح شده است. آیا کیهان در این مورد و بسیاری موارد دیگر از این دست حق ندارد که از همسویی و همدستی اصلاح طلبان و آمریکا خبر بدهد و آیا آقای تاج زاده می تواند چنین انطباقی را انکار کند و مثلا توضیحی در این باره بدهد که چرا آنچه غربی ها اکنون خود نیز از گرفتن آن ناامیدند را در طبق گذاشته و آماده تسلیم با اخلاص به غرب کرده اند؟! قصه فراتر از خوشمزه بازی های جناب تاج زاده است. آیا دوستی و همکاری ایشان با کیان تاج بخش که مسئول ستاد انتخاباتی آقای خاتمی در آمریکا بود و در اتهامات امنیتی اش تردیدی نیست، جای انکار دارد و می توان با هوچی گری آن را لاپوشانی کرد؟! البته از نجابت نظام مظلوم جمهوری اسلامی است که امثال ایشان همچنان با آسودگی راه می روند نظام را به اختناق و عدم تحمل متهم می کنند در حالی که میزان همراهی شان با دشمن حتی اصول اولیه شهروند نظام جمهوری اسلامی بودن را هم نقض کرده است. اگر آقای تاج زاده توانست حتی یک مورد بیابد که غربی ها موضعی از مواضع کیهان را درباره امری تایید کرده، ستوده و به حمایت از آن برخاسته باشند، آن وقت من کل ادعاهای این نوشته را پس خواهم گرفت. حال آنکه کیهان می تواند همین حالا خروارها «هم سخنی و همدستی» اصلاح طلبان تندرو و غربی ها علیه نظام اسلامی را نشان دهد. آقای تاج زاده، بیایید وارد محتوا شویم، خوانندگان خود را چه فرض کرده اید؟!

2- آقای تاج زاده وسط این دعوا البته یک نرخ هم تعیین کرده و آن این است که جایی گفته و فورا گذشته است که در 12سال گذشته اسرائیل، آمریکا و اذنابشان علیه خاتمی و اصلاح طلبان بوده اند. این البته خوب است -و ضمنا قابل بحث- که تاج زاده دشمنی با آمریکا را امری قابل افتخار بداند اما این جمله ایشان ما را وادار می کند که درخواست کنیم وسط بحثی جدی شوخی نفرمایند. آمریکایی ها در این مدت به صریح ترین زبان ممکن گفته اند که اصلاح طلبان را نیروهای مطلوب خود برای به دست گرفتن زمام امور در ایران می دانند و حاضر به همه گونه حمایت و برنامه ریزی برای آن هستند. این قلم تفصیل این بحث را به فرصتی دیگر وا می نهد و در اینجا صرفا به یک نمونه اشاره می کند و آن جمله ای است که جرج بوش هفته آخر، با دریغ و حسرت گفت و کاخ سفید را ترک کرد و عین آن همین حالا در بخش نطق های هفتگی رئیس جمهور آمریکا در سایت کاخ سفید موجود است. بوش در آنجا به صراحت از روزگار خوش همکاری با اصلاح طلبان ایرانی سخن می گوید و تاسف می خورد که چرا با روی کار آمدن احمدی نژاد آن دوران پایان یافت. آقای تاج زاده چگونه این جملات را ماله خواهد کشید؛ منتظر خواهیم ماند ببینیم حرفی برای گفتن دارند یا اینکه همچنان به سکوت عمدی خود در این باره ادامه می دهند؟! شاید هم بنا داشته باشند به تاویل مفرحی دیگر از آن قبیل دست بزنند که زمانی در واکنش به اعلام حمایت بوش از اصلاح طلبان سراسر خاورمیانه گفته بودند «منظور او مصر و لبنان است و به اصلاح طلبان ایرانی ربطی ندارد»!؟! آمریکایی ها هرگز حمایت خود را از اصلاح طلبان غربگرای ایرانی، پنهان و برنامه ریزی برای کمک به آنها را متوقف نکرده اند. این مورد مستند به انبوهی از دلایل و شواهد است که باشد تا فرصتی دست دهد و بتوان معلوم کرد که آقایان «ماهیتا آمریکایی» هستند و فرمالیسم مورد نقد آقای تاج زاده ربطی به ما نحن فیه ندارد.

3- نکته بعدی در نوشته تاج زاده هم تقریبا به اندازه همین موارد لطیفه گون است. تاج زاده ابتدا به زعم خود نشان می دهد منطق کیهان و طالبان از حیث خشونت و تنگ نظری یکی است و بعد نتیجه می گیرد مقاله های کیهان به سود جنگ طلبان آمریکایی تمام شده است! اولا درباره مشابه یابی طالبان در ایران باید به ماهیت واقعی آن مراجعه کرد نه ادعاهای گزافش در اجرای شریعت محمدی(ص) که جز به بدنام کردن اسلام و بهانه تراشیدن برای دشمنان نینجامیده است. ماهیت واقعی طالبان و القاعده، که این روزها و پس از  فاش شدن حقایقی چون اعتراف آمریکایی ها به اینکه ایجادکننده اصلی آن بوده اند و همچنین گفت وگوها و توافقات پس پرده آنها با یکدیگر در حال آفتابی شدن است، چیزی جز بازی کردن نقش «پیاده نظام دیوانه» با روکش«اسلام  غیرقابل گفت وگو» برای آمریکا با هدف موازی سازی گفتمانی با انقلاب اسلامی و مزمن کردن بی ثباتی های منطقه ای و فرامنطقه ای نیست.

سران القاعده ماموران نقابدار غرب در منطقه هستند که جاده پروژه های آتی آنها را صاف می کنند. از این حیث یعنی مشارکت در پروژه های فعلی آمریکا و زمینه سازی برای برنامه های آتی آن، در واقع هیچ تفاوتی میان اصلاح طلبان غربگرای ایرانی و طالبان وجود ندارد. امثال آقای تاج زاده شاید لباسی متفاوت از ایمن الظواهری بپوشند و با ادبیاتی دیگرگون سخن بگویند ولی «منشأ وجودی» و «کارکردهای» آنها برای آمریکا دقیقا یکی است. می توان مورد به مورد نشان داد که چگونه اصلاح طلبان تقریبا در قریب به اتفاق موارد مورد مناقشه میان ایران و غرب، در جایگاه طرف غربی نشسته اند و نظام را مواخذه کرده اند. اتهامات حقوق بشری اصلاح طلبان به نظام را که رفقای جناب تاج زاده هر روز از صبح تا شام زمزمه می کنند کنار ادعاهای دولت آمریکا و نهادهای حقوق بشری بگذارید. آیا «محتوای» آنها تفاوتی می کند؟ چرا همکاران آقای تاج زاده در روزنامه های زنجیره ای سر از سایت ها و رسانه هایی درآورده اند که مستقیما از کنگره های آمریکا و هلند تغذیه می شوند و به صراحت هم آن را اعلام می کنند؟!

تازه جالب این است که «محتوای» حرف ها و جهت گیری سخنانشان هم تفاوتی نکرده است، زمانی کنار دست آقای تاج زاده به اصول انقلاب و ارزش های این مردم ناسزا می گفتند، حالا اندکی آن طرف تر کنار دست ماموران سرویس های اطلاعاتی غربی نشسته اند. آقای تاج زاده! لازم است اسم ببرم و آدرس بدهم؟! فکر نمی کنم. یک نمونه دیگر. در 4سال گذشته رسانه های غربی در جهت یک عملیات روانی کاملا حساب شده سعی کردند دولت و ملت ایران را از خطر حمله نظامی بترسانند و آنها را وادار به عقب نشینی و امتیازدهی کنند. آقای تاج زاده و دوستانشان هم دقیقا همین کار را کردند و در مواردی لحنشان هراس آورتر از ادبیات خود غربی ها بود.

امروز معلوم شده همه آن تندخویی ها برای ترساندن امثال تاج زاده بوده تا شاید بتوانند «از درون» به نظام فشار بیاورند و از آن امتیاز بگیرند. از آقای تاج زاده سؤال می کنم، اگر نظام هشدارهای امثال جنابعالی را جدی گرفته بود و در مقابل عملیات روانی غرب مرعوب می شد و امتیاز می داد- چنان که شما توصیه می کردید و می کنید- خسارتی چنین بزرگ را اکنون چه کسی و چگونه جبران می کرد؟ آیا شما با این درجه از توان تحلیل و پیش بینی سیاسی در جایگاهی هستید که بتوان توصیه هاتان برای آینده را حتی اندکی جدی گرفت؟ خلاصه کنیم، بدون تردید در موارد متعدد و بسیار مهمی اصلاح طلبان ایرانی سعی کرده اند همان کاری را در ایران محقق کنند و همان رفتاری را به نظام تحمیل نمایند که آمریکا می خواهد و از این حیث میان آنها و طالبان نه فقط تفاوتی نیست بلکه می توان آنها را با کمترین خطا «طالبان شیک پوش» نامید.

می ماند مسئله دوم که آقای تاج زاده مدعی شده اند مقاله های کیهان به جنگ طلبان آمریکا سود رسانده است. تاج زاده البته این بخش از ادعای خود را عمدا بسط نمی دهد چرا که اساسا امکان چنین بسطی و مستندکردن هذیان هایی از این دست به واقعیات وجود ندارد؛ اما«سودرسانی به آمریکا» هم خود داستان ویژه ای است. من در اینجا مجالی برای ورود به تفصیل این بحث ندارم اما از آقای تاج زاده فقط یک سؤال می پرسم. اولا اگر چنین است چرا آمریکایی ها از روی کار آمدن تفکر- به قول شما- کیهانی در ایران تا این حد ناخشنودند و هر روز به صدها روش و از جمله توسط عوامل داخلی شان سعی در اخلال در آن یا جلوگیری از تداوم آن دارند؟ ثانیا باز هم سؤال می کنم آمریکایی ها در چه صورت در ایران طمع می کنند و قوت قلب می یابند که نقشه هاشان- البته با این فرض که آقای تاج زاده مخالف اجرای نقشه های آمریکایی در ایران باشند- امکان اجرا دارد: در صورتی که از داخل ایران پیام ضعف و معامله و تسلیم دریافت کنند -همان که آقای تاج زاده و دوستانشان هر روز ارسال می کنند- یا وقتی که ببینند ایرانی ها محکم و استوار ایستاده اند و کسی در اینجا خیال معامله ندارد؟ بهانه های طمع آمریکا در ایران چه کسانی هستند؟ چه کسانی همچنان آمریکا را امیدوار نگه داشته اند که ایران قابل سرمایه گذاری است؟ چه کسانی نمی گذارند آمریکا از فشار آوردن به ایران ناامید شود؟ آنها که علامت ضعف می فرستند یا کسانی که به مقاومت اصرار می کنند؟ می دانم که آقای تاج زاده و دوستانشان همواره معتقد بوده اند آمریکا را نمی توان شکست داد یا حتی از آن امتیاز گرفت و مقاومت بی فایده است اما به استحضارشان می رسانم اکنون نظام جمهوری اسلامی بی آنکه امتیازی داده باشد و با حداقل هزینه، امتیازهایی در حوزه های مختلف از طرف غربی دریافت کرده که اصلاح طلبان حتی به خواب هم نمی توانستند ببینند. غربی ها در دوران اصلاحات هر روز بر شرط و شروط خود می افزودند و حلقه فشار را تنگ تر می کردند چرا که به وضوح می دیدند فشار جواب می دهد و به همه آنچه می خواهند فقط با ارعاب رسیده اند، اما حالا هر روز در حال تعدیل پیش شرط ها و صرف نظرکردن از خط قرمزهای خود هستند، چون به ایران نیاز دارند. احتمالا جناب تاج زاده چیز زیادی از این نکات نخواهد فهمید چون باور ندارد که ایرانی می تواند بالاتر از آن چیزی برود که غربی ها به عنوان «سقف پیشرفت» مشخص کرده اند.

اکنون وضع به گونه ای است که با اطمینان می توان گفت اگر نبود خیانت های  برخی نیروهای داخلی و آدرس های غلطی که به غرب داده اند و می دهند، خیلی زودتر از اینها تکلیف ما و سلطه طلبی آمریکا روشن شده بود. آقای تاج زاده اگر یک مورد از تعریض غربی ها به مقالات و نوشته های خود یافت، باز هم راقم این سطور حاضر به پس گرفتن همه ادعاهای خود است.

الباقی این بحث بماند برای نوشته ای دیگر.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:59  توسط مهدی محمدی  | 

امریکا و اسراییل نزدیک می شوند یا دور؟

واشنگتن همان تل آويو است

تحلیلی از تعامل استراتژیک امریکا و رژیم صهیونیستی

 

در بحبوحه بحث های انتخاباتی در ایران که هر روز هم شدت بیشتری می گیرد، برخی تحولات استراتژیکی بسیار مهم در محیط منطقه ای و بین المللی که مستقیما به ایران مربوط می شود، مغفول واقع شده است.  امریکایی ها از مدت ها پیش در حال بازنگری سیاست خود درباره ایران هستند و این پروژه همچنان ادامه دارد. از حدود یک ماه پیش و با قطعی شدن بخش هایی از این استراتژی -که به آنها اشاره خواهیم کرد- امریکایی ها تاکید و تمرکز بر دو موضوع را آغاز کرده اند. اول، اینکه اگرچه مطمئن هستند انتخابات ریاست جمهوری در ایران اصول راهبردی امنیت ملی و سیاست خارجی آن را تغییر نمی دهد، اما تا زمان مشخص شدن نتیجه این انتخابات «تصمیم های بزرگ» نخواهند گرفت و دوم، امریکایی ها اکنون برداشتن اولین گام عملی برای اجرای استراتژی جدید خود درباره ایران را، که خود آن را «جلب اعتماد متحدان» نامیده اند، آغاز کرده اند. رابرت گیتس، وزیر دفاع امریکا و دنیس راس مشاور وزیر خارجه در امور ایران و خلیج فارس هم اکنون در منطقه به سر می برند. هیلاری کلینتون به تازگی خاورمیانه را ترک کرده است و سران برخی کشورهای عربی به همراه روسای جمهور پاکستان، افغانستان و رژیم صهیونیستی به زودی به واشینگتن خواهند رفت. آنگونه که منابع غربی اعلام کرده اند در تمامی این موارد مسئله ایران اصلی ترین دستور کار مذاکرات بوده وخواهد بود. علت این است که امریکا به عنوان یک گام مقدماتی برای نهایی کردن استراتژی آینده خود در مقابل ایران، رفع نگرانی بلوک هایی چون اروپا، روسیه و چین، اعراب و اسراییل را در اولویت کار خود قرار داده است. تمامی این کشورها مکررا نگرانی خود را از اینکه امریکا در استراتژی جدید خود منافع و دغدغه های آنها را لحاظ نکند، ابراز داشته اند. امریکا هم مایل نیست این نگرانی عمق پیدا کند چرا که خوب می داند در آینده به همین متحدان برای ایجاد جبهه ای بر ضد ایران نیاز خواهد داشت. به همین دلیل، امریکایی ها دلداری دادن به متحدان خود را آغاز کرده اند و همانطور که گیتس دیروز در قاهره تاکید کرده سعی می کنند به آنها اطمینان بدهند آنها را در معامله احتمالی با ایران نخواهند فروخت. این قدم اول است.

نگران ترین بلوک در این میان البته  رژیم صیهیونیستی است. از ابتدای روی کار آمدن دولت اوباما در امریکا، برخی محافل اسراییلی در این باره که ممکن است برای نخستین بار در طول دهه های گذشته بحرانی در روابط امریکا و رژیم صهیونیستی شکل بگیرد، هشدار داده بودند. بعضی از آنها حتی از دولت اوباما به عنوان یک «تهدید امنیت  ملی» علیه اسراییل یاد کردند. رییس جمهور امریکا هم از آنجا که اساسا به لحاظ سیستمی در موقعیتی نیست که بخواهد راه ایالات متحده را از رژیم صهیونیستی جدا کند -والبته اعتقادی هم به این کار ندارد- به سرعت تلاش کرد تا صهیونیست ها را مطمئن کند که اهداف امریکا در مقابل ایران تغییر نکرده و منافع آنها در هرگونه تعامل احتمالی با ایران محفوظ خواهد بود. اکنون که این یادداشت نوشته می شود قرائنی هست که نشان می دهد پس از حدود دو ماه کش وقوس امریکا و اسراییل درباره رئوس یک همگرایی استراتژیک در مقابل ایران توافق کرده اند و بحث و گفت وگو های باقی مانده ناظر به روش ها ست نه اهداف. در حوزه روش ها البته هنوز اختلاف هایی جدی باقی است و اسراییلی ها همچنان برخی روش های اوباما را «خطرناک»می دانند، اما درباره این پیش بینی که اختلاف نظرهایی از این دست به بحران در روابط امریکا و رژیم صهیونیستی منجر شود باید حداکثر احتیاط ممکن را به خرج داد. این نوشته تلاش می کند رفتار منحنی روابط امریکا و اسراییل در دو ماه گذشته را به اختصار مرور کند و نشان دهد که چگونه رژیم صهیونیستی پس از یک دوره لفاظی، نهایتا خود را با اقتضائات سیاست منطقه ای اوباما هماهنگ کرده است.

در هفته های نخست روی کار آمدن اوباما، اسراییلی ها عمدا استفاده از نوعی ادبیات «ضد اوباما» را که از مدت ها قبل از آن توسعه داده بودند، شدت بخشیدند. در این مدت -که تا همین دو هفته پیش ادامه داشت- اسراییل مجموعه ای از نگرانی ها درباره سیاست آینده اوباما در مقابل ایران را روی میز گذاشت و از امریکا خواست یا سیاست جدیدی در مقابل ایران در پیش نگیرد و به همان مشی بوش پای بند بماند یا اگر در بازنگری سیاست امریکا در مقابل ایران جدی است، این موارد را در استراتژی خود لحاظ کند. فهرست فشرده نگرانی های ابراز شده توسط اسراییل در آن مقطع -که البته بحث درباره آنها هنوز هم ادامه دارد- چنین است:

1- تبدیل نشدن ایران به اولویت اوباما. اسراییلی ها عقیده دارند امریکا مسئله ایران را اولویت خود نمی داند و به جای آن، دو مسئله بحران افغانستان و پاکستان و بحران مالی جهان را در صدر مسائل مورد توجه خود قرار داده است. تصریحات مکرر مقام های اطلاعاتی و دفاعی امریکا به این موضوع، این نگرانی را در اسراییل بوجود آورده است که اگر امریکا برای ایران اولویت قائل نیست پس اولا برای پرداختن به آن هم «فوریت» قائل نخواهد بود و ثانیا از آنجا که برای حل تقریبا همه این مشکلات به ایران نیاز دارد، احتمال دارد از مواضع خود در قبال آن عقب نشینی کند و حاضر به امتیاز دادن شود.

2- مذاکره بدون پیش شرط با ایران. اسراییلی ها درباره حذف پیش شرط تعلیق از مذاکره با ایران سخت نگرانند و استدلال می کنند چنین اقدامی مستقیما به معنای پذیرش ضمنی و بی سر و صدای غنی سازی در ایران خواهد بود و علاوه بر این، با حذف پیش شرط، ایران این امکان را خواهد یافت که با استفاده از تاکتیک طولانی کردن مذاکرات برنامه غنی سازی خود را به یک پدیده غیر قابل بازگشت تبدیل نماید.این در حالی است که جمهوری اسلامی ایران مذاکره با آمریکا را به طور جدی نفی کرده و آن را به هیچ وجه با منافع ملی خود سازگار نمی داند.

3-  اوباما در سال 2009 با بمب ایرانی مواجه می شود. نگرانی بعدی ابراز شده توسط اسراییلی ها که البته باید بیشتر آن را نوعی عملیات روانی روی امریکا دانست، این بود که روند توسعه برنامه هسته ای ایران به گونه ای است که جامعه بین المللی همین امسال با پدیده خیالی که اسراییلی ها آن را «بمب ایرانی» می نامند، مواجه خواهد شد و برآورد اطلاعاتی امریکا که می گوید این اتفاق مربوط به زمانی بین سال های 2013 تا 2015 است، ارزشی ندارد.  

4- بازدارندگی در مقابل ایران موثر نیست. نکته بعدی مورد نظر صهیونیست ها این است که بر خلاف امریکا تصور می کنند الگوی کلاسیک بازدارندگی در مقابل برنامه هسته ای ایران کارآمد نیست و ایران نه فقط سلاح هسته ای خواهد ساخت بلکه «حتما» آن را به کار هم خواهد برد و ضمنا دائما به یاد امریکایی ها می آورند که فقط «یک بمب برای اسراییل کفایت می کند». 

بر مبنای این مباحث اسراییلی ها اولا بر شدت لحن خود دراین باره که با یا بدون امریکا به ایران حمله خواهند کرد افزودند و ثانیا از امریکا خواستند حداقل 4 در خواست آنها را اجابت کند: 1- پیش شرط تعلیق برای آغاز مذاکرات را حذف نکند 2- ایران را در اولویت کار خود قرار دهد و به این نکته توجه داشته باشد که مسائلی چون صلح خاورمیانه قبل از حل شدن مسئله ایران حل نخواهد شد 3- برای گفت وگو های خود با ایران سقف زمانی قائل شود و مذاکرات را زود شروع و زود تمام کند. و 4- از همین حالا بسته ای از تحریم های تند و تیز را برای زمانی که مذاکرات شکست خورده باشد آماده کند.

اکنون ما در موقعیتی قرار داریم که می توان گفت تکلیف این مباحث تا حدودی روشن شده یا در آستانه روشن شدن است. اندکی بیش از دو هفته است که اسراییلی ها لحن خودرا به کلی درباره ایران تغییر داده و کف بر دهان آوردن را تقریبا متوقف کرده اند. در حالی که تا پیش از این با اطمینان و قاطعیت از ناگزیر بودن درگیری نظامی با ایران سخن می گفتند، در دو هفته گذشته تقریبا تمامی سران رژیم صهیونیستی اظهارات گذشته خود را پس گرفته اند. شیمون پرز دیروز گفت که اطمینان دارد حمله نظامی برنامه هسته ای ایران را متوقف نمی کند. بنیامین بن الیعازر وزیر امور صنعت و تجارت کابینه رژیم اشغالگر قدس که همواره جزو پیشروان لفاظی علیه ایران بوده روز شنبه گذشته تاکید کرد که عقیده دارد مسئله ایران راه حل سیاسی دارد نه راه حل نظامی و اضافه کرد که نظر بنیامین نتانیاهو هم همین است. اویگدور لیبرمن هم که به یک معنا تندروترین عضو کابینه نتانیاهو است هفته پیش گفت اسراییل حتی اگر تحریم ها شکست هم بخورد به ایران حمله نخواهد کرد. رسانه ها و محافل تحلیلی در غرب درباره علت این تغییر لحن ناگهانی عمدتا سکوت کرده اند درحالی که موضوع روشن است. اسراییلی ها در آستانه سفر 18 می نتانیاهو به واشینگتن و پس از آنکه دریافته اند هدف های امریکا با آنچه در ذهن آنهاست تفاوتی نمی کند، در حال «هماهنگ کردن» خود با اوباما هستند. موضوع حذف پیش شرط تقریبا قطعی است و نگرانی امریکایی ها فقط این است که آیا ایران اساسا پیشنهاد گفت وگو با آنها را خواهد پذیرفت یا نه. اسراییل هم با این موضوع همراه شده است چون می داند که خود به تنهایی توان رویارو شدن باایران را ندارد و امریکا هم به مذاکره با ایران نیازمند تر از آن است که با اخم صهیونیست ها از آن صرف نظر کند. این بحث که حل مسئله ایران وابسته به حل مسائل دیگر -مانند پروژه صلح- است یا برعکس نیز همچنان میان امریکا و اسراییل گشوده است، اما احتمالا در باره رسیدگی موازی به آنها توافق خواهند کرد. دو موضوع هست که البته هنوز حل نشده است. امریکا نپذیرفته که برای مذاکره با ایران سقف زمانی قائل شود. اصل قصه هم به یک منازعه میان سرویس های اطلاعاتی امریکا و اسراییل باز می گردد که میان برآوردهای اطلاعاتی آنها درباره زمان گذر برنامه ایران از نقطه بحرانی -با وجود اینکه به گفته دنیس بلر روی اطلاعاتی مشترک کار کرده اند- شکافی 5 ساله وجود دارد. امریکایی ها به طعنه می گویند تایمر اسراییل زیاده از حد تند کار می کند. به آماده سازی بسته جدید تحریم ها علیه ایران هم امریکایی ها به دو دلیل چندان روی خوش نشان نداده اند. اول اینکه می دانند تا قبل از امتحان کردن ایده مذاکرات مستقیم روسیه، چین و اروپا به هیچ وجه با یک قطعنامه جدید موافقت نخواهند کرد و علت دوم قوت یافتن این دیدگاه در امریکاست که مذاکره در مقابل ایران بهتر جواب می دهد تا تحریم. درباره دو مسئله بحث ها ادامه خواهد داشت اما چنان که پیش تر گفتیم فرض عدم دستیابی امریکا و صهیونیست ها به موضع مشترک منطقی نیست.

 

سرمقاله روزنامه کیهان در روز چهارشنبه 16 اردیبهشت 1388

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:53  توسط مهدی محمدی  | 

ناگفته ای از دوربان 2

اختصاصی عقل سرخ

 

سفری که پروژه سازش را منتفی کرد

 

حضور رییس جمهور در اجلاس دوربان 2 حاشیه های زیادی برانگیخت. واکنش های جهانی به محتوای سخنرانی دکتر احمدی نژاد در این اجلاس همچنان ادامه دارد. رسانه ها و تحلیلگران غربی مشخصا به دو تکه نامساوی تقسیم شده و هیچکدام از آنها نیز مایل به پایان بحث و گفت وگو در این باره نیست. گروهی که به محافل صهیونیست نزدیکترند عقیده دارند احمدی نژاد با استفاده از فرصت این اجلاس پیام خود را که جزو شدیدترین افشاگری ها و حملات از ناحیه سیاستمداران کشورهای جهان به اسراییل بود آن هم با استفاده زیرکانه از رسانه های جهانی به گوش مردم سراسر دنیا رساند و اکنون آن نوع از «امنیت شنیداری» که صهیونیست ها نسبت به خود در سراسر جهان بوجود آورده بودند، سخت به مخاطره افتاده است. مردم جهان آن روز از زبان احمدی نژاد حرف هایی شنیدند که عموما اجازه شنیدن آن را پیدا نمی کنند.

 لب سخن احمدی نژاد در دوربان این بود که رژیم صهیونیستی بر دو پایه بنا شده است: «دروغ» و «جنایت». دروغ درباره جنایت علیه یهودیان پیش ازتشکیل اسراییل، و جنایت علیه مسلمانان برای حفظ این دروغ و پایدار نگهداشتن بنایی که بر آن استوار شده است. نکته مهم تر درباره سخنرانی رییس جمهور این است که احمدی نژاد اکنون عملا تبدیل به بزرگترین مانع بر سر راه به فراموشی سپرده شدن این حقیقت شده که «این سرزمین زمانی اشغال شده است»! اکنون برای اسراییلی ها هدفی مهم تر از این وجود ندارد که مردم جهان، خصوصا مسلمانان فراموش کنند فلسطین یک سرزمین اشغال شده است که صاحبان اصلی آن اکنون آواره اند و ساکنان فعلی آن هم جز مشتی اشغالگر نیستند که به  لطائف الحیل از این گوشه وآن گوشه دنیا جمع شده اند. هدف این نوشته رسیدن به همین نقطه است. احمدی نژاد در دوربان جلوی یک پروژه بزرگ را گرفت.

درباره نتایج سفر رییس جمهور به ژنو حقیقتی هست که تا کنون هیچ کس به آن حتی اشاره هم نکرده است. همه تحلیل های موافق درباره این سفر –که البته جملگی به جاست- به این سمت و سو میل کرد که رییس جمهور در این سفر جز مواضع امام و رهبری درباره اسراییل چیزی نگفته و قوت سخنانش علیه اسراییل بر عزت اسلام و ایرانیان افزوده است. اینها هست، ولی همه قصه این نیست. من اساسا عقیده دارم درباره امتیازات و برجستگی های سیاست خارجی دولت نهم ادبیات ایدئولوژیک زیاده از حد به کار گفته شده است. نه اینکه از چنین منظری نباید یا نتوان از سیاست خارجی دولت دفاع کرد. بدون شک دفاعیه ها و تبیین های ایدئولوژیک هم امکان پذیرند و هم لازم. نکته اما این است که علاوه بر چنین تبیین هایی ما باید بتوانیم «تبیین های عینی مبتنی بر منافع» هم از رفتارهای دولت نهم در زمینه های مربوط به سیاست خارجی و امنیت ملی به دست بدهیم. سیاست های دولت نهم نه فقط ارزش های انقلاب اسلامی را احیا کرده، پاس داشته و بسط داده منافع ملی ایران را هم تا حد بسیار زیادی تامین کرده و در مواردی –مانند پرونده هسته ای- دستاوردهایی چشمگیر و بلکه اعجاب آور داشته است. من عمیقا معتقدم که مدافعان دولت نهم در تولید یک ادبیات مبتنی بر منافع در دفاع از دیپلماسی این دولت سخت کاهلی کرده اند در حالی که امکان آن کاملا وجود داشته است.

در مورد خاص اجلاس دوربان 2 یک نمونه شاخص از این تبیین ها وجود دارد که جا دارد هر چه بیشتر درباره آن تامل شود، اگر چه تا امروز مغفول مانده است. رییس جمهور در حالی برای شرکت در این اجلاس به ژنو رفت که محور سازش در دنیای عرب در استانه یک معامله با اسراییل در راستای پذیرش سیستم دو کشوری در سرزمین های اشغالی بود. من در اینجا مجالی برای ورود به جزئیات ماجرا ندارم. کسانی که پرونده خاورمیانه را حتی به طور سرسری پی گیری کرده باشند، احتملا علائم نزدیکی به این معامله را در فضای رسانه ای هم دیده اند، معامله ای که جنگ غزه نیز جز برای تسهیل مسیر آن اتفاق نیفتاد. تمام هدف جنگ غزه این بود که یا حماس را به عنوان تنها و قوی ترین مانع بر سر راه سازش اعراب و اسراییل و پایمال کردن آرمان قدس نابود کند و یا آن را آنقدر ضعیف سازد که نتواند در مقابل انجام این ایده از خود مقاومتی موثر نشان دهد. برخی منابع به راقم این سطور گفته اند که در ایام برگزاری کنفرانس ضد نژاد پرستی در ژنو، مقدمات این معامله تکمیل شده و امریکایی ها رضایت هر دو طرف را هم اخذ کرده بودند. اما حضور تقریبا ناگهانی احمدی نژاد در ژنو و سخنان آتشین او علیه اسراییل که بی هیچ ملاحظه کاری و پرده پوشی بیان شد، آنچنان موجی از استقبال در دنیای اسلام برانگیخت که دیگر جایی برای نهایی کردن معامله با اسراییل برای اعراب باقی نماند. به عبارت دقیق تر، سخنان رییس جمهور هزینه هرگونه معامله احتمالی با اسراییل در جهان اسلام را تا حد غیر قابل اجتنابی بالا برد و سازشکاران –مصر، عربستان و محمود عباس-  با وجود آنکه معامله خود را قطعی کرده بودند، نهایی کردن آن را به صلاح ندیدند و موضوع عجالتا منتفی شد.

 جلوگیری از این سازش، دستاوردی بسیار بزرگ برای نظام اسلامی و بلکه کل دنیای اسلام است که  نباید از کنار آن آسان گذشت. اگر دستگاه دیپلماسی ما اراده می کرد با استفاده از روش های معمول دیپلماتیک به این نتیجه برسد و چنان معامله ای را منتفی کند به احتمال بسیار قوی می توان گفت حتی با صرف هزینه های گراف و صرف وقت فراوان موفق به انجام آن نمی شد.        

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:54  توسط مهدی محمدی  | 

آن شب

قصه شب انتخابات

آن شب فردایی هم دارد

 

«شب انتخابات» نام تکه ای از زمان است که به لحاظ تاریخنگاری سیاسی واجد اهمیت ویژه ای است. تجربه نشان می دهد قبل از هر انتخابات به این مقطع از زمان که می رسیم، باید منتظر اتفاقات ویژه ای بود. شب انتخابات شبی دراز است و چند ماهی طول می کشد. این مدت برای کسانی که می خواهند شناختی کامل و دقیق از واقعیت های جامعه سیاسی،  نوع مناسبات بازیگران آن با یکدیگر خصوصا اخلاق حرفه ای کاندیداها و توان آنها برای پیدا کردن راه درست مبارزه انتخاباتی کسب کنند، فرصتی منحصربفرد است. در این مدت -خصوصا هرچه به اواخر این شب نزدیک شویم-   همه چیز واقعی تر می شود. کاندیداها و به تبع آنها بقیه جامعه سیاسی هم حرف های زیادی می زنند و هم کارهای فراوانی می کنند. وقتی سیاستمداران گرفتار پرحرفی شوند، امکانی فوق العاده برای شناخت آنها فراهم می شود. کاندیداها در شب انتخابات مجبور به اظهار نظر درباره موضوعات، حضور در مجامع و ملاقات با افراد و محافلی می شوند که شاید در شرایط عادی هرگز زیر بار آن نمی رفتند. عبارت روشن تر این است که فشردگی زمان و حساسیت شرایط موجب می شود افراد خود را -چنان که به واقع هستند، نه چنان که اغلب نمایانده اند- نشان بدهند. دیگر سکوت از کسی پذیرفته نیست. گوشه گیری و اجتناب و انزوا هم همینطور. مردم کسی را به سبب سخن نگفتنش نمی ستایند و جذب او نمی شوند. حداکثر این است که قضاوت درباره او  را  به زمانی موکول می کنند که زبان گشوده باشد.  شب انتخابات «کسی که می خواهد مردم به او توجه کنند» لاجرم باید چیزی بگوید، وعده ای بدهد، نقدی پیش بگذارد و قضاوتی بکند؛ و آن هنگام است که پرده ها کنار می رود، ائتلاف ها و بند و بست ها آشکار می شود و حرف خلوت به جلوت می آید. مرزها از هم تمییز داده می شود و هر کسی مجبور است مشخص کند که در کدام سو ایستاده است. شب انتخابات دیگر وقتی برای تکه پاره کردن تعارفات و پوشاندن حقیقت در پس حجاب های ساختگی و ژست های فضل فروشانه وجود ندارد. وقت اندک، عجله و شتاب می آورد و شتاب در کار سیاسی منجر به حداقلی از صداقت می شود چرا که فرصت فکر کردن و دروغ ساختن از آدمی گرفته شده است  و هر کسی باید همان را بر زبان بیاورد که مدت هاست در ذهن داشته، به آن اندیشیده و بلکه با آن زندگی کرده است.

«بی احتیاطی» البته جزو بارزترین مشخصه های آن دورانی است که ما آن را شب انتخابات نامیدیم. برخی کاندیداها در شب انتخابات گاه چنان رفتار می کنند که گویی این شب فردایی ندارد و آفتاب دیگر هرگز طلوع نخواهد کرد. وعده های رنگ رنگ می دهند از آن نوع که اگر در شرایط عادی کسی آن حرف ها را به خودشان می زد، چون سفیهان نگاهش می کردند و به خلوتی حواله اش می دادند تا «کله اش اندکی باد بخورد». تحلیل های عجیب و غریب از پدیده هایی کاملا آشنا عرضه می کنند تا فقط به مردم نشان داده باشند که با آن آقای دیگر «فرق» می کنند، با این تصور که تفاوت، رای ایجاد می کند و غافل از اینکه تفاوت بیش از حد ممکن است آدمی را به جرگه «شذوذات» منتقل کند. با هدف جلب حتی یک رای بیشتر، با کسانی همنشین می شوند که تا دیروز هویت خود را از طریق مرزبندی با آنها تعریف می کردند وبه همین دلیل تبدیل به موجودی متناقض می شوند که هر روز بر تناقضات شخصیتی خود می افزاید به این امید که در حال جذب همگان است، غافل از آنکه در واقع در حال از دست دادن همه است. در جهان واقعی لازم نیست تناقضات حتما حل شوند و اغلب هم نمی شوند، آنچه بیش از هر چیز اتفاق می افتد این است که تناقض را پنهان و به زندگی با آن عادت کنند. شب انتخابات زمانه تناقض هاست. هر کسی مراجعه کرد او را رد نکنید چون «یک رای هم یک رای است»، طرف آدم نچسب و مسئله داری است، اشکالی ندارد، بگذارید باشد فقط بگویید «آفتابی نشود». نمی دانم این جملات برای کسانی از فعالان انتخاباتی آشناست یا نه، ولی هر روز در اردوگاه مدعیان صداقت لااقل چند نوبت تکرار می شود و نشنیده ایم که در جمع مدعیان کسی این روحیه و رویه را مذمت کرده باشد.  

علت فراگیر شدن بی احتیاطی در شب انتخاب از یک منظر شاید این است که هنوز اکثر اهل سیاست در جامعه ایرانی موفق به کشف الگوی رفتار سیاسی و انتخاباتی مردم ایران نشده اند و چون نمی دانند مردم چگونه رای می دهند و چطور باید از آنها رای گرفت، دائما در محاسبات خود اشتباه می کنند و چون اشتباه خود را تنها راه درست می پندارند بر آن اصرار می ورزند تا زمانی که دیگر دیر شده است، یعنی زمانی که معلوم شده چه چیز اشتباه بوده و چه چیز درست اما دیگر فرصتی برای اصلاح باقی نمانده است.

4 سال گذشته درایران الگوی رفتار سیاسی مردم را تا حدود زیادی دگرگون کرده است و بزرگترین چالش برای جامعه سیاسی بویژه آنها که درصدد جلب رای مردم هستند این است که این الگو را درست دریابند و رفتار خود را بر مبنای آن تنظیم کنند. نوع نگاه مردم «به مثابه جمعی از رای دهندگان» - این تعریفی است که شب انتخابات رایج می شود-  در این مدت نسبت به وظایف دولت و اخلاق دولتمردان تا حدود زیادی تغییر کرده و انتظارات آنها نیز دگرگون شده است. به تعبیری می توان گفت که اکنون استاندارد ها جابجا شده و مردم معیارهایی جدیدی برای انتخاب دولتمردان و قضاوت درباره آنها به دست آورده اند. می توان دید که برخی هنوز تصور می کنند می شود مردم را در 10-20  روز آخر سورپرایزکرد، به آنها شوک وارد ساخت و رایشان را گرفت. شاید کسانی بر این مبنا حتی در حال برنامه ریزی انتخاباتی هم هستند. اما تحولات این 4 سال و نوع برخوردی که دولت در عالی ترین سطوح آن  با مردم کرده اکنون نگاه آنها نسبت به جامعه سیاسی را چنان عمیق ساخته و رشد داده است که دیگر نمی توان به سناریو سازی و عملیات روانی برای دستکاری الگوهای ذهنی آنها امید بست. هیچ شوکی هرچقدر شدید و هیچ برنامه تبلیغاتی هرچقدر هنرمندانه نمی تواند مردم را از اعمال معیارهایی که در یک دوره زمانی چند ساله به آن باور پیدا کرده و درستی آن را در عمل دیده اند  بازبدارد؛ تنها راه این است که طالبان رای کردم خود را با آن معیارها منطبق کنند والا توقع اینکه مردم خود را با بافته های ذهنی آنها که طی چند هفته با شلوغ بازی و از طریق فضای تبلیغاتی و رسانه ای پمپاژ می شود تطبیق دهند، حقیقتا ساده انگاری است.

مردم ایران اکنون به لطف رنج و مشقتی که دولت اصولگرا بر خود تحمیل کرده هم انتخاب خود و هم قضاوت خود درباره عملکرد فردی که انتخاب کرده اند را بر 3 اصل مبتنی کرده اند. بسیاری از پیمایش های بسیار دقیق و تحلیل های از سر حوصله و دقت که در مدت چند سال اخیر انجام شده، با اطمینان بالایی نشان می دهد که قریب به اتفاق مردم ایران بر سر این 3 مشخصه به نوعی اجماع عمومی رسیده اند و از این پس آن را ملاک تعامل خود با جامعه سیاسی به طور عام و کاندیداها به طور خاص قرار خواهند داد.  به طور بسیار خلاصه آن معیارها چنین است:

1- مردمی بودن. مردم ایران با قاطعیت دریافته اند که رییسشان باید از جنس خودشان باشد تا بتواند با موفقیت مدیریت و ریاست کند. تافته های جدا بافته، کسانی که سقف آسمان سوراخ شده و یکباره به زمین افتاده اند و آنها که اختلاط با مردم را دون شان خود می دانند و تصور می کنند مسائل خودشان از آنچه عموم مردم آن را «مسئله» می پندارند مهم تر است شانسی برای ورود به یک رقابت موثر نخواهند داشت.   

2- کاری بودن. مردم ایران این را هم با گوشت و پوست خود لمس کرده اند که وقتی رییس جمهور خود را نوکر مردم بداند، برای خدمت به آنها شب از روز نشناسد، بر کارگزارانش سخت گیر و با توده مردم مهربان و خطاپوش باشد و به دولت نه به عنوان تعطیلات و تشریفات بلکه به مثابه فرصتی خداداد برای خدمت نگاه کند، آن وقت محصول کار با همیشه سخت متفاوت خواهد بود.

3- انقلابی بودن. و آخر از همه، اکنون درکی عمومی در میان مردم ایران وجود دارد که منافع آنها با انقلابی بودن و تلاش برای ایستادگی در مقابل ظلم جاری در صحنه بین المللی و همچنین مقدم داشتن اصول و ارزش ها بر زد و بند با این و آن بهتر تامین می شود تا آن وقتی که دولتیان از بن دندان عقیده ای به آرمان های انقلاب نداشته باشند و دائما پی فرصتی برای معامله بگردند.

هر کدام از کاندیداهای بالقوه و بالفعل انتخابات در ایران باید وضع و حال خود را به این معیارها عرضه کنند و آن گاه بیندیشند که عاقبت کار چگونه خواهد بود. هر فعال سیاسی در ایران اگر به دنبال موفقیت است باید خود را درون این فرمول ها تعریف کند والا غرقه شدن در خیالات ساختارشکنانه و امید بستن به نسخه های خام کسانی که خیال می کنند اینجا کالیفرنیا یا سئول است کاری از پیش نخواهد برد. کاری، مردمی و انقلابی بودن تنها رمز موفقیت در انتخابات آتی است و اگر کسانی به راه دیگر می روند باید بدانند در حال خارج شدن از دایره کاندیداهای مطرح هستند نه بعکس، چنان که دوستان و دوست نمایان هر روز به آنها گزارش می دهند.

 سرمقاله روزنامه کیهان در روز پنج شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۸

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:40  توسط مهدی محمدی  | 

فضای جدید مذاکرات

چشم هاى باز و بسته

پیام های بیانیه ایران خطاب به 1+5

 

ایران روز گذشته آمادگی خود را برای ورود به فاز جدید مذاکرات با گروه 6  اعلام کرد. بیانیه ایران که پیش تر گفته شده بود به زودی منتشر خواهد شد نقشه راهی را ترسیم می کند که از دید ایران توصیف کننده مبانی مذاکرات آتی است. پیش از اینکه به شرح مختصری از این مبانی بپردازیم لازم است توضیح داده شود که چرا در یک فضای مذاکراتی جدید قرار داریم و مشخصات فاز جدید چیست ؟

 

گروه 6، حدود 9 ماه قبل مذاکرات خود با ایران را به این دلیل که اعضای آن درباره اتخاذ یک استراتژی واحد در مقابل ایران توافق نداشتند تعطیل کرد. اختلافات گروه در آن ایام چنان بالا گرفته بود که رسانه های غربی هم به کنایه آن را گروه 3+3 می نامیدند تا تاکید کرده باشند که این گروه عملا به دو بلوک کاملا مجزا تجزیه شده است. منشا اصلی اختلاف در گروه 6 به طور تاریخی این بوده است که کشورهایی مانند روسیه، چین و آلمان هواره معتقد بوده اند می توان و باید به دیپلماسی زمان داد و مسئله ایران از طریق گفت وگو بهتر حل می شود تا از طریق تهدید و تحریم. ضمنا این کشورها خط قرمز خود را ایران هسته ای به معنای ایران صاحب سلاح هسته ای قرار داده بودند نه ایران هسته ای به معنای کشوری که ولو در ابعاد صنعتی غنی سازی می کند. نتیجه این تحلیل خاص از مفهوم ایران هسته ای این بود که این کشورها عقیده داشتند می توان غنی سازی داخل ایران را تحت شرایطی پذیرفت، بویژه اگر روشن شده باشد که امکان واداشتن ایران به تعلیق همیشگی غنی سازی از طریق اعمال فشار وجود ندارد. به تعبیر دیگر، این کشورها عقیده داشتند برای بازداشتن ایران از غنی سازی اورانیوم فقط تا حد معینی می توان هزینه داد و مثلا در مسیر اعمال تحریم ها پیش رفت و اگر روشن شود که بازداشتن ایران به «دیوانگی» یا «تحمل هزینه » فوق العاده بالا  نیاز دارد برای غرب بهتر آن است که ایران هسته ای را بپذیرد تا اینکه به استراتژی تشدید فشار اصرار بورزد. در مقابل 3 کشور فرانسه، انگلیس و امریکا معتقد بودند -یا لاقل به ظاهر اینگونه وانمود می کردند- که برای جلوگیری از ظهور ایران هسته ای هر مقدار هزینه که لازم باشد باید پرداخت و برای تشدید فشار بر ایران هیچ سقفی نمی توان قائل شد. ضمنا تحلیل این کشورها که در مواردی به فضای آشکار رسانه ای هم راه می یافت این بود که غنی سازی درایران مساوی ساخت سلاح هسته ای است و به هیچ شکلی نمی توان مفهومی از ایران هسته ای را تصور کرد که شامل غنی سازی باشد اما خطر اشاعه در بر نداشته باشد.

9 ماه پیش، گفت وگو های گروه با ایران زمانی متوقف شد که این دوگروه با یکدیگر به تکافوی ادله رسیده بودند و اگرچه سعی می کردند در اظهارات رسانه ای «مواضعی هماهنگ» اتخاذ کنند، اما عملا مذاکرات درونی گروه 6 به نوعی بن بست رسیده بود. ابتکار دیپلماتیک امریکا در ماه های آخر دولت بوش درباره اعزام ویلیام برنز به گفت وگو های ژنو هم نتوانست این گره کور را بگشاید چرا که عملا اقدامی دیرهنگام با اهدافی مبهم و فاقد قاطعیت کافی در حل مسائل اصلی تلقی می شد. اگر بخواهیم دقیق تر بحث کنیم دو عامل باعث توقف مذاکرات ایران و گروه 6 در آن مقطع شد. 1- ناکارآمد بودن فشارها بر ایران به واضح ترین شکل قابل رویت بود. با وجود صدور 5 قطعنامه علیه ایران، تاسیسات هسته ای ایران همچنان با سرعتی بالا توسعه می یافت بی آنکه ایران هیچ تاثیری از تلاش های غرب برای محدود کردن اراده آن پذیرفته باشد. ناکارآمد بودن الگوهای سنتی گروه 6 برای فشار بر ایران به تدریج بحث هایی درون کشورهای غربی بر انگیخت با این مضمون که دیگر نمی توانند به پیمودن مسیری تا این حد عقیم ادامه دهند و بهتر است یک بار دیگر به بازاندیشی استراتژی خود مقابل ایران بپردازند خصوصا از این جهت که در شرایط عدم امکان موثرتر کردن فشارها -که آن ایام دیگر برای همه واضح شده بود- آیا می توان به دیپلماسی مجال بیشتری داد و خط قرمزها را اندکی تعدیل کرد؟ مراجعه به سوابق نشان می دهد که این بازاندیشی ها خیلی زود به نتیجه رسید و بویژه امریکایی ها دریافتند که باید سبک برخورد خود با ایران را عوض کنند. تغییراتی هم مانند بحث درباره گشایش یک دفتر دیپلماتیک در ایران یا حذف پیش شرط تعلیق مطرح شد اما دیگر دیر شده بود. 2- علت دوم توقف مذاکرات هم این بود که غربی ها دیگر حاضر نبودند با آفتاب لب بامی به نام دولت بوش همراه شوند و با جدی تر شدن بحث انتخابات ریاست جمهوری در امریکا -بویژه از این جهت که روشن بود جمهوری خواهان شانسی نزدیک به صفر برای ماندن در کاخ سفید دارند- تقریبا همه اعضای گروه 6 به این نتیجه رسیدند که کار مشترک با امریکا را باید به بعد از انتخابات و زمانی که سکاندار جدید کاخ سفید معلوم شده باشد موکول کنند.

اکنون پس از چند ماه گروه 6 مجددا خواستار گفت وگو با ایران است در حالی که سعی می کند جامعه جهانی را متقاعد کند اتفاقی جدید در رویکرد آن نسبت به ایران رخ داده است. اگرچه دولت اوباما تدوین استراتژی خود درباره ایران را هنوز کامل نکرده -و اساسا بحث درباره آن هم موضوع این یادداشت نیست- اما وجود دو عنصر تقریبا قطعی در این استراتژی موجب شده است که گروه 6  در آغاز مذاکرات با ایران تعجیل کند. 1- ظاهرا امریکایی ها با علم به اینکه پیشنهاد مذاکره دوجانبه به ایران قطعا رد خواهد شد فعلا مایلند الگوهای چند جانبه را در تعامل با تهران تجربه کنند. مذاکره هسته ای در چارچوب گروه 6 یا بحث های منطقه ای چند جانبه درباره افغانستان نمونه هایی از تلاش امریکا در این مسیر است با این هدف که دریابد چه زمانی فضا برای ارائه پیشنهاد مذاکره دوجانبه به ایران آماده است و آیا اساسا هرگز چنین فضایی شکل خواهد گرفت؟ 2- به نظر می رسد که امریکا مایل است لااقل برای مدتی دیدگاه خود را به اروپا نزدیک کند و در همان حال که چماق را به دست اسراییل می دهد -استراتژی چماق و هویج حفظ خواهد شد- برای آزمودن ایده های مذاکراتی جدید در مقابل ایران فضایی باز کند. علاوه بر این امریکایی ها به خوبی فهمیده اند نباید با انتخابات ایران دل ببندند و اصول سیاست خارجی و امنیت ملی ایران حتی با عوض شدن رییس جمهور تغییر نخواهد کرد پس بهتر است کار خود را زودتر شروع کنند تا فرصتی هم برای تکمیل استراتژی نیمه کاره در مقابل ایران فراهم بیاید. به همین دیلیل بود که اولا امریکا رسما اعلام کرد در مذاکرات گروه 6 با ایران حاضر می شود و ثانیا به تلویح گفت که با حذف پیش شرط تعلیق از مذاکرات موافق است ولو اینکه امریکایی ها همچنان تاکید دارند تعلیق را به عنوان «هدف مذاکره» حفظ خواهند کرد.

ایران روز گذشته موضع خود را در مقابل این فضای جدید به طور شفاف و علنی مطرح کرد. بیانیه ایران را باید با دقتی مضاعف و با تمرکز بر تک تک کلمات خواند. بویژه نکات زیر در این بیانیه واجد اهمیتی فوق العاده است.

1- بیانیه ایران تاکید می کند گفت وگو باید «در فضای همکاری» انجام شود. مقصود از فضای  همکاری در اینجا این است که طرف مقابل به مذاکره به مثابه یک راه حل بنگرد نه چنان که برخی امریکایی ها گفته اند به عنوان روشی برای افزایش فشار بیشتر و تقویت اجماع علیه ایران.

2- تاکید بر مبنا بودن NPT در بیانیه به این معناست که ایران معاهده عدم اشاعه و موازین آن را مبنای هرگونه مذاکره احتمالی در آینده می داند و تن به مبانی من درآوردی برخی کشورها نخواهد داد. NPT خود بر مبانی ای استوار شده است که آن مبانی قابل مذاکره مجدد نیست و از جمله آنها این است که ایران می تواند تحت نظر آژانس و با اهداف صلح آمیز تا هر میزان و در هر گستره ای غنی سازی کند. این نکته ای است که ایران مایل است غربی ها از همین حالا به یاد داشته باشند.

3- ایران در بیانیه خود تصریح کرده است که انتظار مشاهده یک رویکرد منسجم از جانب غرب دارد. دستگاه دیپلماسی ایران از مدت ها قبل به این نتیجه رسیده است که یکی از مهم ترین موانع به نتیجه مذاکرات این ذهنیت طرف غربی است که تصور می کند «فشار» مذاکره را موثر می کند. از دید ایران فشار مخل مذاکره است و حتی اگر راه حلی وجود داشته باشد امکان توافق بر سر آن را از بین می برد. ایران امیدوار است اوباما و بقیه اعضای گروه 6  به جای بسط ایده های جرج بوش در قالب های به ظاهر جدید دریابند که تنها هنگامی که حقوق ایران با احترام استیفا شود امکان تفاهم وجود خواهد داشت. بسته پیشنهادی ایران به گروه 6 که اکنون در حال به روز رسانی است، ایده ای در همین راستاست. غربی ها تنها زمانی خواهند توانست به یک الگوی درست در برخورد با ایران برسند که چشم های خود را کاملا باز کرده و ابعاد قدرت و توانمندی های ایران دیده باشند. در غیر این صورت راه رفتن با چشم بسته در جاده ای که مملو از چاه و چاله است، احتمالا به خطا و سرنگونی آسان تر منجر خواهد شد تا یافتن یک راه نجات.

 

سرمقاله روزنامه کیهان در روز پنج شنبه 2 اردیبهشت 1388


یک مصاحبه با ایرنا در این باره را اینجا بخوانید.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 20:43  توسط مهدی محمدی  |