بحران در دروازه شرقی
دوره انتقال بحران از غرب به شرق
تاملی در آینده نزدیک افغانستان و پاکستان
انتقال نسبي بحران هاي امنيتي، سياسي و ژئوپلتيكي از حوزه خاورميانه عربي به حوزه آسياي مركزي (هند، پاكستان و افغانستان) ظاهرا حقيقتي است كه بسياري از بازيگران منطقه اي و فرامنطقه اي خود را براي آن آماده كرده اند. تاكيد بر اينكه اين انتقال «نسبي» است دقيقا به اين معناست كه بحران هاي موجود در حوزه عربي- آفريقايي -از جمله تحولاتي كه اكنون در عراق، لبنان و سرزمين هاي اشغالي در حال وقوع است- پايان نخواهد يافت اما روند پرشتاب و ملتهب فعلي احتمالا تا حدودي جاي خود را به تحولاتي با درجه التهاب كمتر و شيب ملايم تر خواهد داد و در عوض، بحران هاي جديدي از سمت مشرق سربرخواهند آورد كه با معادل هاي خود در خاورميانه عربي تفاوت هاي اساسي دارند.

با مرور خبرهايي كه از حدود 3 ماه گذشته درباره تحولات افغانستان و پاكستان منتشر شده هر ناظر عادي مي تواند دريابد كه اتفاقاتي خاص در آن حوزه در حال وقوع است. به فاصله حدود 9 ماه از زمان ترور مشكوك بي نظير بوتو، آصف علي زرداري همسر او كه گرايشات واضح امريكايي دارد به عنوان رييس جمهور پاكستان انتخاب شده (و تا اينجا يعني امريكا بيشترين نفع را از ترور بوتو برده است)، پرويز مشرف رييس جمهور پاكستان كه اين اواخر تبديل به يك عنصر نامطلوب براي امريكا تبديل شده بود پس از تحمل فشارهاي شديد از جانب غربي ها صحنه قدرت را ترك كرده و به لحاظ نظامي و امنيتي نيز براي نخستين بار، طي ماه هاي اخير گزارش هايي درباره درگيري مستقيم بين نيروهاي امريكايي و مرزبانان پاكستاني در مناطق حائل ميان افغانستان و پاكستان منتشر مي شود و تقريبا در تمامي آنها بر مهاجم بودن نيروهاي امريكايي تاكيد شده است. در افغانستان نيز مدت هاست كه بانگ جرس شكست ناتو و قدرت گرفتن دوباره طالبان به گوش مي رسد. تقاضا براي افزايش نيرو در افغانستان و يا حداقل تثبيت نيروها در وضعيت فعلي به يكي از درخواست هاي ثابت دولت امريكا از اروپايي ها (و ناتو به طور كلي) تبديل شده و البته عموما هم با بي اعتنايي مواجه گشته است. كمتر از يك هفته است كه رييس جمهور امريكا اعلام كرده بخشي از نيروهاي فعلي امريكا در عراق به زودي به افغانستان منتقل خواهند شد. با نزديك شدن به زمان انتخابات رياست جمهوري در افغانستان هم نشانه هايي آشكار شده است از اينكه امريكايي ها در اين كشور نيز همچون پاكستان به دنبال بازآرايي نقشه سياسي و جايگزيني مهره هاي فعلي با عناصري مطلوب تر هستند، چرا كه احساس مي كنند با تداوم سياست هاي ساده دلانه فعلي و تكيه به بازيگراني كه در عمل فاقد قدرت كافي هستند، قادر به حل مشكلات پيچيده افغانستان و پاكستان نخواهند بود. همه اينها علائمي است كه از ظهور يك بحران جديد در مرزهاي شرقي ايران خبر مي دهد و يافتن روش هايي براي كنترل آن قبل از هر چيز مستلزم داشتن شناختي از عوامل به وجود آورنده و مشخصات منحصر بفرد آن است.
1- در تحليل مسائل پاكستان و افغانستان هيچ پارامتري به اندازه مسئله «قوميت» داراي اهميت نيست. جمعيت 42-43 ميليوني قوم پشتون در دو كشور پاكستان و افغانستان كه - والد پديده طالبان محسوب مي شود- تقريبا در شكل دهي به همه پديده هاي سياسي در اين دو كشور نقشي اساسي دارد ضمن اينكه پشتون ها تنها بازيگران نقشه قوميتي پاكستان و افغانستان نيستند و اقوام ديگري مانند هزاره ها، تاجيك ها و ازبك ها نيز هر يك با پيوندهاي داخلي و خارجي خاص خود در اين صحنه حضور دارند و اهداف ويژه اي را تعقيب مي كنند. صرف نظر از اينكه هر كدام از اين قوميت ها به دنبال چه هستند، نكته كليدي در تحليل وضعيت افغانستان و پاكستان اين است كه در اين دو كشور پيوندها و مناسبات قوميتي از هر پيوند و نسبت ديگري از جمله الزامات حكومتي، قانوني و نهادي مستحكم تر است و بر همه آنها ترجيح دارد. اين حقيقتي كه غربي ها و بويژه نيروهاي ناتو كه پس از 11 سپتامبر اداره امور افغانستان را به عهده گرفتند به آن بي توجه بوده اند و به همين دليل هم اكنون خود را دچار بن بستي غير قابل رفع مي يابند.
2- قدرت بيش از حد فاكتور قوميت در افغانستان و پاكستان باعث شده است كه استقرار يك دولت باثبات ملي در اين كشورها عملا به يك آرزوي دور و دراز تبديل شود. هر دولتي دراين دو كشور به محض استقرار، خود را با اين پرسش رويارو مي بيند كه بايد استقرار يك نظم ملي را در دستور كار قرار دهد يا اينكه وظيفه اش صرفا ايجاد تعادل ميان قوميت ها و تنظيم روابط آنها با يكديگر، با دولت مركزي و خصوصا با نهادهايي چون ارتش و دستگاه امنيتي است؟ علاوه بر اين پرسش بنيادي (و همچنان بي پاسخ) چهار عامل هست كه كنترل پارامتر قوميت ها و بيرون آوردن يك نظم اجتماعي و سياسي پايدار از دل آن را بي نهايت دشوار مي كند: اول، نفوذ شديد و غير قابل انكار پشتون ها در ارتش و دستگاه اطلاعاتي پاكستان كه هرگونه مبارزه موفق با طالبان را به بن بست كشانده و قدرت يابي روزافزون آنها در افغانستان به گونه اي كه حيطه نفوذ و اقتدار دولت حامد كرزاي را -اگرچه خود او از پشتون هاست- به كابل و چند منطقه كوچك اطراف آن محدود كرده است. دوم، برتري طلبي يك قوميت خاص در صحنه افغانستان و بي ميلي شديد به شريك كردن ديگران درقدرت و توسل به خشونت عليه رقباي ديگر عامل مهم پيچيده شدن جنبه قوميتي افغانستان و تا حدودي پاكستان است. سوم، مهم تر از همه اينها دخالت خارجي در صحنه داخلي دو كشور افغانستان و پاكستان است كه دهه هاست اجازه نداده ناپايداري هاي موجود در اين دو كشور در اثر تعامل طرف هاي درگير به يك تعادل پايدار تبديل شود و اين منطقه هميشه ناآرام فرصتي براي آرامش و پرداختن به مشكلات مزمن خود بيابد. طالبان در افغانستان يك گروه چريكي است و اين يك قاعده است كه گروه هاي چريكي علي الاصول بدون پشتوانه و حمايت خارجي دوام نمي آورند. اگرچه پاكستان به دلايلي كه اندكي درباره آن بحث خواهيم كرد مهم ترين حامي خارجي طالبان است اما اكنون اخبار موثقي در دست است كه في المثل انگليسي ها مدت هاست مذاكره با طالبان را در دستور كار خود قرار داده اند و حتي امريكايي ها را هم به پي گيري همين مسير ترغيب مي كنند. هدف عموما اعلام شده -والبته رياكارانه- انگليسي ها از اين اقدام ايجاد شكاف درون طالبان و كنترل طيفي از آنها توسط طيفي ديگر است اما آنچه عملا اتفاق افتاده اين است كه اكنون مسئله قوميت در افغانستان و پاكستان به لطف حمايت ها و طراحي هاي انگليسي و بعد امريكايي به موضوع سرنوشت ساز مواد مخدر نيز گره خورده و كسب و كار امريكايي و انگليسي يك بن بست استراتژيك بوجود آورده است كه هيچ كس در غرب راه برون رفت از آن را نمي داند. ميزان كشت مواد مخدر در افغانستان در دوره طالبان 200 تن در سال بود (كه البته بخش عمده كاهش توليد نيز به تلاش هاي بي دريغ ايران در مبارزه با قاچاقچيان و در عين حال ارائه شغل و امكانات جايگزين به كشاورزان افغان مربوط بوده است) و اكنون مديريت جمعي غرب در افغانستان آنرا به حد 8200تن در سال رسانده است. جالب است توجه كنيم كه چون انگليسي ها ترياك مصرف نمي كنندو مواد مخدر اصلي در امريكا هم ماري جواناست قرباني اصلي رشد خيره كننده كشت خشخاش در افغانستان اروپايي هايي هستند كه امريكا همچنان اصرار دارد موتلف آن در مبارزه بر ضد تروريسم در افغانستان باقي بمانند! و چهارم، البته بايد به موضوع تلاش غرب براي استفاده از ظرفيت هاي ديني در اين دو كشور براي برافروختن آتش منازعه مذهبي ميان شيعه و سني نيز پرداخت. اين سياست در دل خود پارادوكسي عبورناپذير دارد. از يك طرف دميدن در اين آتش با هدف ايجاد دردسر براي ايران به نفع امريكاست و از سوي ديگر اگر آتش اسلام سني بيش از حد گر بگيرد احتمالا غرب و خصوصا امريكا در راس قربانيان آن خواهند بود و همين است كه آنها را به هراس و تكاپو انداخته است.
3- نقشي كه اكنون پاكستان در صحنه داخلي خود ودر صحنه افغانستان ايفا مي كند نيز درخور تامل است. دولت پاكستان همواره گفته است كه از طالبان حمايت نمي كند و اين پشتون هاي پاكستاني هم مرز با افغانستان هستند كه به طالبان كمك مي كنند. با اين وجود برخي مطالعات اخيرا انجام شده نشان مي دهد كه دولت پاكستان هم زمان سياست دوگانه اي را تعقيب مي كند. از يك سو به اين دليل كه به جذب كمك هاي مالي امريكا نيازمند است سعي مي كند با انجام برخي عمليات هاي ايذايي به قول خود مبني بر مبارزه با طالبان جامه عمل بپوشاند. از سوي ديگر به دليل آميختگي بسيار عميق ارتش و دستگاه اطلاعاتي پاكستان با قوم پشتون عملا مبارزه واقعي رخ نمي دهد و حتي در مواردي همكاري هاي گسترده اي ميان آنها و طالبان شكل گرفته است. اوج گيري و بعد افول پرويز مشرف در پاكستان -عاقبتي كه به نظر مي رسد دير يا زود گريبان زرداري را هم خواهد گرفت- برخاسته از همين رفتار دوگانه است. مشرف تا زماني كه خود را در مبارزه با طالبان و برافروختن آتش فتنه مذهبي شريك امريكا نشان مي داد با او مشكلي نداشتند اما به محض اينكه دريافت با ميليون ها انسان به صرف درخواست امريكا نمي توان درافتاد و به مذاكره و معامله با طالبان روي آورد توطئه اي ترتيب دادند و او را به زير كشيدند. بنابراين همچنان مهم ترين چيزي كه بايد منتظر آن بود اين است كه آيا پاكستان به يك بازنگري استراتژيك روي خواهد آورد يا نه؟
سرمقاله روزنامه کیهان در روز یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۷


