بحران در دروازه شرقی

دوره انتقال بحران از غرب به شرق

تاملی در آینده نزدیک افغانستان و پاکستان

انتقال نسبي بحران هاي امنيتي، سياسي و ژئوپلتيكي از حوزه خاورميانه عربي به حوزه آسياي مركزي (هند، پاكستان و افغانستان) ظاهرا حقيقتي است كه بسياري از بازيگران منطقه اي و فرامنطقه اي خود را براي آن آماده كرده اند. تاكيد بر اينكه اين انتقال «نسبي» است دقيقا به اين معناست كه بحران هاي موجود در حوزه عربي- آفريقايي -از جمله تحولاتي كه اكنون در عراق، لبنان و سرزمين هاي اشغالي در حال وقوع است- پايان نخواهد يافت اما روند پرشتاب و ملتهب فعلي احتمالا تا حدودي جاي خود را به تحولاتي با درجه التهاب كمتر و شيب ملايم تر خواهد داد و در عوض، بحران هاي جديدي از سمت مشرق سربرخواهند آورد كه با معادل هاي خود در خاورميانه عربي تفاوت هاي اساسي دارند.

با مرور خبرهايي كه از حدود 3 ماه گذشته درباره تحولات افغانستان و پاكستان منتشر شده هر ناظر عادي مي تواند دريابد كه اتفاقاتي خاص در آن حوزه در حال وقوع است. به فاصله حدود 9 ماه از زمان ترور مشكوك بي نظير بوتو، آصف علي زرداري همسر او كه گرايشات واضح امريكايي دارد به عنوان رييس جمهور پاكستان انتخاب شده (و تا اينجا يعني امريكا بيشترين نفع را از ترور بوتو برده است)، پرويز مشرف رييس جمهور پاكستان كه اين اواخر تبديل به يك عنصر نامطلوب براي امريكا تبديل شده بود پس از تحمل فشارهاي شديد از جانب غربي ها صحنه قدرت را ترك كرده و به لحاظ نظامي و امنيتي نيز براي نخستين بار، طي ماه هاي اخير گزارش هايي درباره درگيري مستقيم بين نيروهاي امريكايي و مرزبانان پاكستاني در مناطق حائل ميان افغانستان و پاكستان منتشر مي شود و تقريبا در تمامي آنها بر مهاجم بودن نيروهاي امريكايي تاكيد شده است. در افغانستان نيز مدت هاست كه بانگ جرس شكست ناتو و قدرت گرفتن دوباره طالبان به گوش مي رسد. تقاضا براي افزايش نيرو در افغانستان و يا حداقل تثبيت نيروها در وضعيت فعلي به يكي از درخواست هاي ثابت دولت امريكا از اروپايي ها (و ناتو به طور كلي) تبديل شده و البته عموما هم با بي اعتنايي مواجه گشته است. كمتر از يك هفته است كه رييس جمهور امريكا اعلام كرده بخشي از نيروهاي فعلي امريكا در عراق به زودي به افغانستان منتقل خواهند شد. با نزديك شدن به زمان انتخابات رياست جمهوري در افغانستان هم نشانه هايي آشكار شده است از اينكه امريكايي ها در اين كشور نيز همچون پاكستان به دنبال بازآرايي نقشه سياسي و جايگزيني مهره هاي فعلي با عناصري مطلوب تر هستند، چرا كه احساس مي كنند با تداوم سياست هاي ساده دلانه فعلي و تكيه به بازيگراني كه در عمل فاقد قدرت كافي هستند، قادر به حل مشكلات پيچيده افغانستان و پاكستان نخواهند بود. همه اينها علائمي است كه از ظهور يك بحران جديد در مرزهاي شرقي ايران خبر مي دهد و يافتن روش هايي براي كنترل آن قبل از هر چيز مستلزم داشتن شناختي از عوامل به وجود آورنده و مشخصات منحصر بفرد آن است.

1- در تحليل مسائل پاكستان و افغانستان هيچ پارامتري به اندازه مسئله «قوميت» داراي اهميت نيست. جمعيت 42-43 ميليوني قوم پشتون در دو كشور پاكستان و افغانستان كه - والد پديده طالبان محسوب مي شود- تقريبا در شكل دهي به همه پديده هاي سياسي در اين دو كشور نقشي اساسي دارد ضمن اينكه پشتون ها تنها بازيگران نقشه قوميتي پاكستان و افغانستان نيستند و اقوام ديگري مانند هزاره ها، تاجيك ها و ازبك ها نيز هر يك با پيوندهاي داخلي و خارجي خاص خود در اين صحنه حضور دارند و اهداف ويژه اي را تعقيب مي كنند. صرف نظر از اينكه هر كدام از اين قوميت ها به دنبال چه هستند، نكته كليدي در تحليل وضعيت افغانستان و پاكستان اين است كه در اين دو كشور پيوندها و مناسبات قوميتي از هر پيوند و نسبت ديگري از جمله الزامات حكومتي، قانوني و نهادي مستحكم تر است و بر همه آنها ترجيح دارد. اين حقيقتي كه غربي ها و بويژه نيروهاي ناتو كه پس از 11 سپتامبر اداره امور افغانستان را به عهده گرفتند به آن بي توجه بوده اند و به همين دليل هم اكنون خود را دچار بن بستي غير قابل رفع مي يابند.

2- قدرت بيش از حد فاكتور قوميت در افغانستان و پاكستان باعث شده است كه استقرار يك دولت باثبات ملي در اين كشورها عملا به يك آرزوي دور و دراز تبديل شود. هر دولتي دراين دو كشور به محض استقرار، خود را با اين پرسش رويارو مي بيند كه بايد استقرار يك نظم ملي را در دستور كار قرار دهد يا اينكه وظيفه اش صرفا ايجاد تعادل ميان قوميت ها و تنظيم روابط آنها با يكديگر، با دولت مركزي و خصوصا با نهادهايي چون ارتش و دستگاه امنيتي است؟ علاوه بر اين پرسش بنيادي (و همچنان بي پاسخ) چهار عامل هست كه كنترل پارامتر قوميت ها و بيرون آوردن يك نظم اجتماعي و سياسي پايدار از دل آن را بي نهايت دشوار مي كند: اول، نفوذ شديد و غير قابل انكار پشتون ها در ارتش و دستگاه اطلاعاتي پاكستان كه هرگونه مبارزه موفق با طالبان را به بن بست كشانده و قدرت يابي روزافزون آنها در افغانستان به گونه اي كه حيطه نفوذ و اقتدار دولت حامد كرزاي را -اگرچه خود او از پشتون هاست- به كابل و چند منطقه كوچك اطراف آن محدود كرده است. دوم، برتري طلبي يك قوميت خاص در صحنه افغانستان و بي ميلي شديد به شريك كردن ديگران درقدرت و توسل به خشونت عليه رقباي ديگر عامل مهم پيچيده شدن جنبه قوميتي افغانستان و تا حدودي پاكستان است. سوم، مهم تر از همه اينها دخالت خارجي در صحنه داخلي دو كشور افغانستان و پاكستان است كه دهه هاست اجازه نداده ناپايداري هاي موجود در اين دو كشور در اثر تعامل طرف هاي درگير به يك تعادل پايدار تبديل شود و اين منطقه هميشه ناآرام فرصتي براي آرامش و پرداختن به مشكلات مزمن خود بيابد. طالبان در افغانستان يك گروه چريكي است و اين يك قاعده است كه گروه هاي چريكي علي الاصول بدون پشتوانه و حمايت خارجي دوام نمي آورند. اگرچه پاكستان به دلايلي كه اندكي درباره آن بحث خواهيم كرد مهم ترين حامي خارجي طالبان است اما اكنون اخبار موثقي در دست است كه في المثل انگليسي ها مدت هاست مذاكره با طالبان را در دستور كار خود قرار داده اند و حتي امريكايي ها را هم به پي گيري همين مسير ترغيب مي كنند. هدف عموما اعلام شده -والبته رياكارانه- انگليسي ها از اين اقدام ايجاد شكاف درون طالبان و كنترل طيفي از آنها توسط طيفي ديگر است اما آنچه عملا اتفاق افتاده اين است كه اكنون مسئله قوميت در افغانستان و پاكستان به لطف حمايت ها و طراحي هاي انگليسي و بعد امريكايي به موضوع سرنوشت ساز مواد مخدر نيز گره خورده و كسب و كار امريكايي و انگليسي يك بن بست استراتژيك بوجود آورده است كه هيچ كس در غرب راه برون رفت از آن را نمي داند. ميزان كشت مواد مخدر در افغانستان در دوره طالبان 200 تن در سال بود (كه البته بخش عمده كاهش توليد نيز به تلاش هاي بي دريغ ايران در مبارزه با قاچاقچيان و در عين حال ارائه شغل و امكانات جايگزين به كشاورزان افغان مربوط بوده است) و اكنون مديريت جمعي غرب در افغانستان آنرا به حد 8200تن در سال رسانده است. جالب است توجه كنيم كه چون انگليسي ها ترياك مصرف نمي كنندو مواد مخدر اصلي در امريكا هم ماري جواناست قرباني اصلي رشد خيره كننده كشت خشخاش در افغانستان اروپايي هايي هستند كه امريكا همچنان اصرار دارد موتلف آن در مبارزه بر ضد تروريسم در افغانستان باقي بمانند! و چهارم، البته بايد به موضوع تلاش غرب براي استفاده از ظرفيت هاي ديني در اين دو كشور براي برافروختن آتش منازعه مذهبي ميان شيعه و سني نيز پرداخت. اين سياست در دل خود پارادوكسي عبورناپذير دارد. از يك طرف دميدن در اين آتش با هدف ايجاد دردسر براي ايران به نفع امريكاست و از سوي ديگر اگر آتش اسلام سني بيش از حد گر بگيرد احتمالا غرب و خصوصا امريكا در راس قربانيان آن خواهند بود و همين است كه آنها را به هراس و تكاپو انداخته است.

3- نقشي كه اكنون پاكستان در صحنه داخلي خود ودر صحنه افغانستان ايفا مي كند نيز درخور تامل است. دولت پاكستان همواره گفته است كه از طالبان حمايت نمي كند و اين پشتون هاي پاكستاني هم مرز با افغانستان هستند كه به طالبان كمك مي كنند. با اين وجود برخي مطالعات اخيرا انجام شده نشان مي دهد كه دولت پاكستان هم زمان سياست دوگانه اي را تعقيب مي كند. از يك سو به اين دليل كه به جذب كمك هاي مالي امريكا نيازمند است سعي مي كند با انجام برخي عمليات هاي ايذايي به قول خود مبني بر مبارزه با طالبان جامه عمل بپوشاند. از سوي ديگر به دليل آميختگي بسيار عميق ارتش و دستگاه اطلاعاتي پاكستان با قوم پشتون عملا مبارزه واقعي رخ نمي دهد و حتي در مواردي همكاري هاي گسترده اي ميان آنها و طالبان شكل گرفته است. اوج گيري و بعد افول پرويز مشرف در پاكستان -عاقبتي كه به نظر مي رسد دير يا زود گريبان زرداري را هم خواهد گرفت- برخاسته از همين رفتار دوگانه است. مشرف تا زماني كه خود را در مبارزه با طالبان و برافروختن آتش فتنه مذهبي شريك امريكا نشان مي داد با او مشكلي نداشتند اما به محض اينكه دريافت با ميليون ها انسان به صرف درخواست امريكا نمي توان درافتاد و به مذاكره و معامله با طالبان روي آورد توطئه اي ترتيب دادند و او را به زير كشيدند. بنابراين همچنان مهم ترين چيزي كه بايد منتظر آن بود اين است كه آيا پاكستان به يك بازنگري استراتژيك روي خواهد آورد يا نه؟

سرمقاله روزنامه کیهان در روز یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۷

 

تكليف هاي روشن در جريان اصولگرايي

نگاه جبهه اي در گفتمان سياسي

با دولت چه خواهند كرد؟

 

«شيوه تعامل با دولت» آشكارا يكي از مهمترين مسائلي است كه جامعه سياسي ايران طي 9ماه آينده با آن مواجه خواهد بود. اگرچه بسياري عوامل در شكل گيري اين پديده و تبديل شدن «دولت» به دغدغه اول جامعه سياسي دخيلند و خواهند بود، اما هيچ چيز در اين ميان مهم تر از انتخاباتي كه خرداد سال آينده برگزار خواهد شد، نيست. مبارزه انتخاباتي در ماه هاي آتي اقتضائات خود را به فضاي سياسي كشور تحميل خواهد كرد و مهم ترين جلوه گاه آن نيز شكل گيري و بعد شفافيت انواعي از مناسبات خصمانه و دوستانه از جانب احزاب و گروه ها و شخصيت هاي سياسي با دولت خواهد بود. اين فرايندي است كه اكنون با قطعيت مي توان گفت آغاز شده اما براي پيش بيني عاقبت آن جز حدس و گمان و تحليل منطقي اين مناسبات، ابزار ديگري در دست نيست.

اگر بپذيريم كه «تعيين نسبت خود با دولت» يكي از فوري ترين اموري است كه سياسيون در چند ماه آينده بايد انجام دهند آنگاه مي توان اين مسئله كلي را به عناصر سازنده آن تفكيك كرد. دو گروه بزرگ سياسي يعني «اصلاح طلبان» و «اصولگرايان» بايد تصميم بگيرند كه در دو سطح «ادبيات و گفتمان سياسي» و «رفتار سياسي» چگونه با دولت برخورد خواهند كرد و كدام روش آنها را بهتر و سريع تر به اهدافشان مي رساند. همين جا اين پرسش به ميان مي آيد كه «اهداف اين گروه ها چيست» و به محض رويارو شدن با چنين پرسشي است كه «نگاه جبهه اي» كارآمدي خود را از دست مي دهد و ناچار بايد در «گروه ها» و بلكه «افراد» بحث كرد.

تكليف اصلاح طلبان با دولت روشن است. همه آنها مي خواهند دولتي با گفتمان و رفتار دولت نهم و به رياست كسي چون محمود احمدي نژاد به هر شكل ممكن از صحنه سياست ايران حذف شود و گمان مي كنند «هر چيزي» كه به جاي آن بنشيند «الزاماً بهتر» خواهد بود. هيچ نشانه اي در دست نيست كه اين نوع نگاه به دولت نهم در بين اصلاح طلبان تا لحظه انتخابات ممكن است حتي اندكي تغيير كند، برعكس تقريباً تمامي آنها تصور مي كنند كارآمدترين روش براي توفيق در انتخابات آينده اين است كه هرچه شديدتر و مؤثرتر به دولت حمله كنند (احتمالاً زماني به نادرستي اين سياست پي خواهند برد كه ديگر دير شده است.)به همين دليل است كه توقع انصاف و اخلاق در مواجهه با دولت از جانب ميراث بران تساهل و تسامح دوم خردادي فقط نوعي ساده انديشي و خودفريبي است و پيدا است كه تخريب همه جانبه و هماهنگ به عنوان يك دستور كار دائمي تا تب 22خرداد 88 ادامه خواهد داشت. مهم ترين مددكار اصلاح طلبان در اين راه هم بي ترديد عامل خارجي است كه ظاهراً براي شب انتخابات خواب هاي مفصلي ديده است و درباره آنها جداگانه بايد بحث كرد؛ ليكن همين حالا هم اگر كسي حوصله كند و فقط راس انتقادهاي جماعت اصلاحات چي از دولت را با آنچه غربي ها بويژه آمريكا و اسرائيل مي گويند مقايسه نمايد، با يك هماهنگي بالاي 90درصدي رو به رو خواهد شد. ممكن است بعضي چهره هاي اصلاح طلب كه اسناد توطئه چيني هاي ضدملي آنها هم اكنون موجود است و ان شاءالله زمان ارائه آن فراخواهد رسيد در مقابل اين سخن دوباره برآشفته شوند اما ضمن دعوت به آرامش تنها چيزي كه فعلاً خوب است گفته شود اين است كه چنين هماهنگي همه جانبه اي حتي اگر تصادفي باشد، تصادف قابل تاملي است.

اينكه اكنون مي بينيم كساني كه خود تا ديروز «يارانه» را چيزي اساساً زائد و قطع آن را فرض واجب مي دانستند، درباره طرحي كه تنها يكي از فقرات آن ساماندهي يارانه هاست با بدترين تعابير سخن مي گويند (فقط به اين دليل كه احمدي نژاد جرئت ورزيده و گام در اين وادي نهاده اما آنها عمدتاً به علل سياسي انگيزه براي اجراي اصلاحات بنيادي در اقتصاد ايران نداشتند) و حتي از گرفتن عيب و ايراد نقطه گذاري و انشاي فرم جمع آوري اطلاعات اقتصادي خانوارها نمي گذرند دقيقاً به اين دليل است كه «دستور كار تخريب همه جانبه» با قدرت پي گيري مي شود و مي خواهند بفهمانند تخفيفي در كار نيست. كافي است دولت خود نيز بي سليقگي كند و خويش را به سببي در موضع تهمت قرار دهد. تيرهاي فتنه بي امان خواهد باريد. مقابله با اين فضا البته چندان دشوار نيست.

به وقت ضرورت- كه چندان دور نيست- يكي از آسان ترين كارها اين خواهد بود كه به مردم نشان داده شود كساني در دوره خود كشور را به چه سمتي مي بردند و حالا كشور به چه سمتي در حال حركت است، ضمن اينكه خويشتنداري اصولگرايان در افشاي خط و ربط هاي آقايان فقط از سر صبر به اميد اصلاح است والا گفتني هاي بر هم انباشته كه مردم براي شنيدن آن نامحرم نيستند بسيار است.

درون جريان اصولگرا اما بحث شكل متفاوتي به خود مي گيرد.از حيث ادبيات و گفتمان، اكنون مهم ترين تكليف اصولگرايان - حتي آنها كه انتقادهاي جدي به بخش هايي از عملكرد دولت دارند- اين است كه مرز خود را با اصلاح طلبان و كساني كه تخريب «تصميم و پروژه سازماني» آنهاست حفظ كنند و هر گاه آهنگ انتقاد از دولت كردند به ياد داشته باشند ثمره سخن آنها نهايتاً بايد تقويت نهاد دولت باشد نه تضعيف آن در مقابل كساني كه مي خواهند از نو بساط انحراف و وادادگي پهن كنند.

فراتر از گفتمان سياسي در حوزه رفتار سياسي اصولگرايان هم ظاهراً تجديد نظرهايي لازم است. سال 1388 آخرين باري نيست كه در ايران انتخابات رياست جمهوري برگزار مي شود و اين دقيقاً بدان معناست كه فرصت هاي بيشتر باقي است و نبايد با تصميم هاي نادرست و شتابزده يا غلبه دادن احساسات و دلخوري ها بر مصالح كلي كشور صحنه انتخابات سال آينده را گرفتار آشفتگي هاي غير ضروري ساخت.

برد استراتژيك در قفقاز

بحران اوستيا و مسئله ايران

معادلات استراتژيك در چه جهتي جابجا شده اند

 منازعه اوستياي جنوبي تقريباً تمامي معادلات استراتژيكي و ژئوپلتيكي در منطقه آسياي ميانه و اروپاي شرقي را دگرگون كرده است. ابعاد اين دگرگوني تا آنجاست كه هيچ حوزه ديپلماتيكي از پس لرزه هاي آن بي نصيب نمانده و مخصوصاً همه آن موضوعاتي كه حل و فصل يا تداوم رسيدگي به آنها مستلزم تبادل نظر همه بازيگران عمده جهاني است، گرفتار نوعي حالت تعليق و بلاتكليفي شده است.

ماتريس روابط آمريكا، اروپا، روسيه و كشورهاي خاورميانه اي هرگز ساده نبوده و گاه تا حد غيرقابل فهمي پيچيده شده است. با اين وجود از زمان پايان جنگ سرد به اين سو، اين روابط هيچگاه به اندازه امروز حاد نشده و به مرز بحران نزديك نشده بود. «پيچيدگي» در عرصه روابط بين الملل يك مفهوم طبيعي است اما «بحران» همواره واجب الاجتناب دانسته مي شود و زماني كه يك بحران-در حد درگيري نظامي- به رغم تمامي تلاش ها خود را به جامعه بين المللي تحميل مي كند، قبل از هرچيز به اين معناست كه كار از گفت وگو فراتر رفته و امكان مفاهمه منتفي شده است. چنين بن بستي اگرچه درباره يك موضوع خاص پيش آمده و كار را به درگيري كشانده است، اما مطابق قاعده اي نانوشته در چانه زني هاي ديپلماتيك به سرعت به ديگر حوزه ها نيز سرايت مي كند و «پروژه هاي مشترك» را به محاق مي برد. از جمله، امروز تقريباً دراين باره ترديدي نيست كه «مسئله ايران» يكي از اين پروژه هاي مشترك به محاق رفته است.

براي فهم اينكه درگيري هاي اخير در آسياي ميانه معادلات استراتژيك در مورد ايران را تا چه حد و چگونه جابجا كرده و اين جابجايي چه اندازه عميق است ابتدا بايد نگاهي اجمالي به خود صحنه انداخت. ناشكيبايي روسيه براي مداخله نظامي در اوستيا به تعبير برخي از كارشناسان اين حوزه هيچ معنايي جز اين نداشت كه روس ها احساس كردند غرب قصد مسدود كردن شاهرگ حياتي آنها را دارد و به همين دليل در حالي كه هنوز امكان هاي ديپلماتيك روي ميز بود و به اصطلاح ديپلماسي به پايان نرسيده بود قواي نظامي خود را با اختيارات كامل به اوستيا و بعد بلافاصله به خاك گرجستان اعزام كردند. چند روز بعد از پايان درگيري ها مقام هاي روس به صراحت گفتند كه از حضور نيروهاي آمريكايي «كه مستقيماً از فرماندهان خود در واشنگتن دستور مي گرفتند» در محل درگيري ها باخبر بوده اند؛ ضمن اينكه در ميانه جنگ هم اخبار متعددي درباره كمك تسليحاتي بي دريغ آمريكا و اسرائيل به گرجستان منتشر شد. ويلاديمير پوتين نخست وزير روسيه در صريح ترين اظهارات در اين باره مستقيماً آمريكا را متهم كرد. البته بلافاصله از جانب سخنگوي وزارت خارجه آمريكا پاسخ گرفت كه «مشاوره هاي بدي» دريافت مي كند و «گمراه» شده است. روسيه و آمريكا در مقابله با يكديگر البته به هيچ وجه به جنگ لفظي بسنده نكردند. روسيه بلافاصله دو منطقه جدايي طلب آبخازيا و اوستيا را به رسميت شناخت، تمامي روابط نظامي خود با ناتو را قطع كرد و به تهديد در اين باره روي آورد كه ممكن است در همكاري هاي خود با غرب درباره ايران تجديد نظر كند. علاوه بر اين روس ها چند روز بعد از پايان درگيري، موشكي آزمايش كردند كه تا حد زيادي از توان سپر دفاع موشكي آمريكا فراتر مي رفت.

در جانب مقابل، آمريكا گرجستان را تحريك كرد كه كليه روابط ديپلماتيك خود با روسيه را به حال تعليق درآورد، گزينه لغو قرارداد همكاري هسته اي غير نظامي را روي ميز گذاشت (همان امتياز بزرگي كه براي جلب همراهي روسيه با قطعنامه هاي ضد ايراني شوراي امنيت به آن واگذار كرده بود)، در روز 14 اوت موافقتنامه استقرار چند سيستم موشك و ضد موشك را با لهستان نهايي كرد در حالي كه مدتي قبل (حدود 8 ژوئيه) قرارداد ساخت و راه اندازي چند ايستگاه راداري را با چك به امضا رسانده بود و نهايتاً اينكه اعلام كرد روند عضويت گرجستان در ناتو را تسريع مي كند. از سوي ديگر، اروپايي ها كه از ابتداي بحران سعي كرده بودند خود را از آن بركنار نگهدارند، تحت فشار آمريكا بالاخره قدم به صحنه منازعه گذاشتند و دو روز پيش بود كه بحث هايي درباره اعمال تحريم هاي متقابل از جانب روسيه و اروپا عليه يكديگر براي نخستين بار منتشر شد. شكسته شدن حزم و احتياط اروپا در حالي كه در آستانه فصل سرما به تضمين امنيت انرژي دريافتي از جانب روسيه نياز مبرم دارند - و روس ها هم با بمباران خط لوله گاز در ميانه جنگ نشان دادند در شرايط جنگي چندان خود را به اين قبيل امور متعهد نمي دانند - به وضوح حاكي از آن بود كه منازعه عمق پيدا كرده و حل آن به سادگي ميسر نخواهد بود.

با پيش چشم داشتن اين تصوير مي توان درك درست تري از اينكه روند مباحثات درباره «مسئله ايران» چگونه تغيير كرده، به دست آورد.

1- مسلما اولين اتفاقي كه از اين به بعد رخ خواهد داد اين است كه روس ها - چنانكه در اين كار سابقه دارند - تلاش كنند با ايران به عنوان يك «برگ» در مقابل غرب برخورد كنند. پوتين در سخنان روز جمعه خود آشكارا گفته بود كه «تغيير موضع مسكو درباره ايران» مشروط به «عدم تغيير» موضع غرب درباره گرجستان و اوستياست و اين تلويحاً به اين معناست كه روس ها به محض دريافت امتيازهاي كافي آماده خواهند بود به روند گذشته خود و همكاري ضدايراني با غرب ادامه دهند و طبعاً اين حقيقتي است كه هرگز از چشم دستگاه تصميم سازي استراتژيك ايران پنهان نمي ماند.

2-گذشته از بازي سنتي مسكو، پس از بحران اوستيا غرب به وضوح احساس مي كند مهم ترين سرمايه خود در مقابل ايران را كه «اقدام اجمالي» بوده از دست داده است. تا حدود يك ماه پيش اين غربي ها بودند كه دائماً در صحبت هاي رسمي و غيررسمي براي دريافت هرچه سريع تر يك پاسخ روشن از ايران فشار مي آوردند اما اكنون ديپلمات ها در تهران مي گويند ديگر آن عجله و شور و حال در طرف غربي قابل مشاهده نيست و آنها علاقه اي براي «حضور هرچه سريع تر پاي ميز» از خود نشان نمي دهند. علت اين اتفاق بسيار ساده است. مهم ترين مانور غربي ها تا امروز در مقابل ايران همواره اين بوده كه مخالفت با برنامه غني سازي آن نه نگاه اين يا آن كشور خاص بلكه درخواست تمامي جامعه جهاني است. اگرچه پيش از اين نيز پيدا بود كه مقصودشان از جامعه جهاني همان جمع 6عضوي است اما حالا ديگر آن ادعا حتي در همان حد هم قابل طرح نيست و اجماع لرزان درون گروه 6 كاملاً از دست رفته است. پس طبيعي است كه تحت چنين شرايطي غربي ها وقت گذراني و بهانه آوردن را به آغاز يك مذاكره واقعي ترجيح بدهند. برگ هاي ايران همچنان روي ميز است اما غربي ها بعيد است كه «توان» و «انگيزه» قبل را براي رويارويي داشته باشند.

3- و نكته نهايي اين است كه به نظر مي رسد فرايند «مبادله امتياز» و «چانه زني متقابل» كه مهم ترين ابزار غرب براي رفع بن بست هاي مذاكراتي خود درباره ايران بوده، اين بار به اندازه گذشته كارآمد نخواهد بود. رويارويي نظامي و استراتژيك بين روسيه و غرب بحراني عميق تر از آن بوجود آورده است كه با امتيازهاي جزئي قابل رفع و رجوع باشد. فرضاً آمريكايي ها بخواهند به روسيه امتياز بدهند و نظر مساعد آن را عليه ايران جلب كنند، حجم امتياز اين بار بايد بسيار بزرگ باشد و در فضاي حيثيتي كه اكنون ايجاد شده و با توجه به آفتاب لب بام بودن دولت بوش، بعيد است كه سيستم آمريكا آمادگي چنين اقدامي را لااقل در كوتاه مدت داشته باشد. درون غرب اين نگاهي جدي است كه معامله با ايران و پذيرش ايران هسته اي، گزينه اي سهل تر از واگذاري امتياز استراتژيك به روسيه در شرايط جنگي است.

 سرمقاله روزنامه كيهان در روز يكشنبه 10 شهريور 1387

تكاپوي انتخاباتي اصلاح طلبان

صف بندي هاي انتخاباتي در جبهه اصلاحات

 يك نماي توصيفي

بحث انتخابات رياست جمهوري مدت هاست در جبهه اصلاحات آغاز شده و هم اكنون در مرحله اي قرار دارد كه مي توان آن را «دوران چانه زني عميق درباره خط مشي گذاري استراتژيك» نام نهاد. اين دوراني است كه تكليف بسياري از مسائل در آن روشن خواهد شد و بسته به اين كه طرف هاي حاضر در جبهه اصلاحات در گفت وگوهاي خود به چه نتيجه اي برسند و احزاب و تشكل هاي اصلاح طلب كدام استراتژي را براي فعاليت آينده خود برگزينند، مي توان سناريوهاي از اساس متفاوتي را براي پيش بيني سرنوشت انتخاباتي اين جبهه پيشنهاد كرد. اين يادداشت صرف نظر از موضع انتقادي نويسنده آن درباره كليت جبهه اصلاحات صرفاً تلاش مي كند توصيفي از مجموعه گفت وگوهاي دروني جبهه اصلاحات درباره انتخابات رياست جمهوري به دست دهد تا به شفاف شدن صحنه فعاليت انتخاباتي كمكي كرده باشد.

بحث درباره رويكرد اصلاح طلبان به انتخابات رياست جمهوري آينده را مي توان از مرور يك گزار كلي شروع كرد كه تقريباً تمامي اصلاح طلبان درباره آن اتفاق نظر دارند و همه اختلافات و مباحثات مربوط به مرحله مابعد آن است. آن گزار كلي كه مي توان گفت تنها چيزي است كه هيچ يك از اصلاح طلبان عقيده اي برخلاف آن ندارد، اين است كه «دولت نهم به هر قيمت نبايد تكرار شود».

همه بحث ها در ميان اصلاح طلبان اين است كه چگونه مي توان اين هدف را محقق كرد و اختلافات همينجاست كه خود را نشان مي دهد. هر يك از گروه هاي اصلاح طلب خود را بهترين گزينه جايگزيني دولت نهم مي داند و حتي وقتي از ائتلاف سخن مي گويد مقصودش اين است كه ديگران پشت سر كانديداي او تجمع كنند و در مقابل همراهي خود حداكثر سهمي دريافت نمايند. گروهي از اصلاح طلبان كه به طور عمده در دو تشكل حزب مشاركت و سازمان مجاهدين حضور دارند به طور جدي معتقدند سيدمحمد خاتمي تنها كسي است كه اصلاح طلبان بايد روي حضور او در انتخابات رياست جمهوري آينده سرمايه گذاري كنند چرا روان شدن از پي خاتمي در صحنه اي چون انتخابات رياست جمهوري دهم تنها مسيري است كه مي تواند دوباره آنها را به عرصه مناصب اجرايي كشور بازگرداند. خلاصه استدلال هواداران كانديداتوري خاتمي اكنون اين است كه او محبوب ترين چهره اصلاح طلبان نزد مردم است- اگرچه معمولاً استدلال قابل فهمي براي اثبات اين نكته عرضه نمي كنند- و همچنان كه محسن ميردامادي دبيركل حزب مشاركت، اخيراً در جايي گفته اگر خاتمي در انتخابات آينده موفق به جلب رأي مردم و شكست كانديداي اصولگرايان نشود، هيچ اصلاح طلب ديگري هم قادر به اين كار نخواهد بود. از اين رو، دو تشكل مشاركت و مجاهدين معتقدند با وجود كسي چون خاتمي اساساً جست وجو براي يافتن كانديدايي ديگر- يا حتي بحث درباره آن- اقدامي عبث است و اصلاح طلبان بايد به جاي هدر دادن نيروهاي خود در اين كار جملگي تلاش كنند تا اولا خاتمي بر ترديدهاي خود غلبه كرده كانديداتوري را بپذيرد و ثانيا در مرحله بعد زمينه لازم براي پيروزي او در مقابل رقيب فراهم شود.

ديدگاه اين دو گروه مبني بر «غيرقابل جايگزين» بودن خاتمي لااقل از جانب دو طيف درون جبهه اصلاحات به چالش كشيده شده است.

طيف اول كه بايد آنها را- مطابق ادعاي خودشان- مهم ترين منتقدان و سرسخت ترين مخالفان كانديداتوري خاتمي در انتخابات تابستان 88 خواند به طور عمده در حزب كارگزاران سازندگي مجتمع شده است. اگرچه حزب كارگزاران به طور رسمي اعلام كرده است كه «اگر همه اصلاح طلبان روي خاتمي اجماع كنند» از او حمايت خواهد كرد، اما اعضاي اين حزب چه در تحليل هاي دروني خود و چه در نوشته ها و سخنان علني كه هر روزه در روزنامه ارگان حزب قابل ردگيري است معتقدند حداقل به 4 دليل، ريسك سرمايه گذاري روي خاتمي بالاتر از حد معقول است و به جاي يك سناريوي خاتمي محور مي توان براي انتخابات آينده سناريوي كارآمدتري پيشنهاد كرد. از ديد اعضاي اين حزب- كه عمدتا به عنوان هواداران و ارادتمندان آقاي هاشمي رفسنجاني شناخته مي شوند- علت هاي اصلي به مصلحت نبودن كانديداتوري خاتمي چنين است، 1- حزب كارگزاران برخلاف مشاركت و مجاهدين به هيچ وجه عقيده ندارد كه خاتمي «محبوب ترين چهره اصلاح طلب» است و حتي در اين باره هم ترديدهاي جدي دارد كه خاتمي در صورت حضور در صحنه انتخابات قادر به رقابتي موثر با حريف اصولگراي خود باشد. كارگزاراني ها بهترين شاهد در تاييد نظر خود را سرنوشتي مي دانند كه براي جبهه اصلاحات در انتخابات مجلس هشتم رقم خورد. در آن انتخابات، حزب مشاركت و سازمان مجاهدين با اين تصور كه نام خاتمي بالاي سر فهرست انتخاباتي اصلاح طلبان در تهران - كه به عقيده آنها سياسي ترين راي كشور در آن داخل صندوق ها ريخته مي شود - معجزه خواهد كرد، فهرست اصلاح طلبان را «ياران خاتمي» ناميدند و در و ديوار شهر را با تبليغات درباره آن آراستند. نتيجه اما بي اعتنايي محض مردم به اين فهرست بود به گونه اي كه در دور اول حتي يك نفر از كانديداهاي آن به مجلس راه نيافت و در دور دوم هم با وجود اينكه نام خاتمي را از صدر فهرست خود برداشتند، باز همان نتيجه تكرار شد. اعضاي حزب كارگزاران استدلال مي كنند هيچ دليلي وجود ندارد كه فرض شود اقبال مردم به خاتمي در سال آينده بهتر از چيزي خواهد بود كه در انتخابات مجلس هشتم رخ داد و بنابراين اصلاح طلبان نبايد خطر كنند و تخم مرغ هاي خود را در سبد كسي بگذارند كه همين اواخر از يك امتحان تمام عيار محبوبيت، ناكام بيرون آمده است.

2- يكي از نگراني هاي اصلي بسياري از اصلاح طلبان از جمله برخي نزديكان خاتمي و البته حزب كارگزاران درباره او اين است كه مراجع قانوني نسبت به صلاحيت رئيس جمهور سابق براي حضور در انتخابات آينده تشكيكي داشته باشند. اگرچه شوراي محترم نگهبان هنوز در اين باره هيچ اظهارنظري نكرده- و طبعاً تا زمان فرارسيدن زمان مقتضي نخواهد كرد- و علاوه بر اين بسياري از اصولگرايان نيز در كنار انتقادات بسيار جدي خاتمي را همچنان فرزند انقلاب مي دانند، اما اصلاح طلبان به دلايل خاص خود نگراني از اين بابت را جدي و قابل اعتنا مي دانند. به همين دليل برخي از آنها عقيده دارند نبايد با صرف هزينه فراوان روي كسي سرمايه گذاري كرد كه احتمال دارد در دقيقه 90 از دور خارج شود و آنگاه ديگر هيچ كاري از هيچ كس ساخته نباشد. 3- سومين علت مخالفت حزب كارگزاران با كانديداتوري سيدمحمد خاتمي اين است كه با قدم نهادن او به صحنه انتخابات دهم اصولگرايان حتماً روي يك گزينه اجماع خواهند كرد و به اين ترتيب ديگر نمي توان از اختلافات دروني آنها- كه ظاهراً اصلاح طلبان اميد فراواني به آن بسته اند- بهره اي برد. 4- و اما آخرين استدلال اين است كه در صورت انتخاب خاتمي از جانب اصلاح طلبان به عنوان كانديداي نهايي در انتخابات سال آينده، آن وقت اصلاح طلبان فقط مي توانند به رأي سنتي خود- كه در خوشبينانه ترين برآوردها كمتر از 5 ميليون نفر است- دل ببندند و به جلب آراء اصولگرايان هيچ اميدي نمي توانند داشت. حزب كارگزاران عقيده دارد تنگ كردن دايره و اكتفا به رأي سنتي عملاً امكان رقابت با كانديداي اصولگرايان را كه كف رأي آن چند برابر اصلاح طلبان است از آنها خواهد ستاند و عملاً حضور در انتخابات بامعني خواهد شد.

در مقابل يك سناريوي خاتمي محور، حزب كارگزاران فرمولي اساسا متفاوت پيشنهاد مي كند. اعضاي اين حزب عقيده دارند كانديداي اصلاح طلبان در انتخابات آينده بايد كسي باشد كه 1- بتواند همه مخالفان وضع موجود اعم از اصولگرا و اصلاح طلب را متحد كند، 2- نظام به او به اندازه كافي اعتماد داشته باشد و بحث هايي چون رد صلاحيت درباره او اساسا مجال طرح نيابد و 3- بتواند علاوه بر راي اصلاح طلبان، نظر طيف هايي درون جريان اصولگرا را هم به سمت خود جذب كند. اين استراتژي البته از جانب «ياران خاتمي» بي جواب نمانده است. آنها در مقابل مي گويند اولا بحث از ائتلاف اصولگرايان و اصلاح طلبان در انتخابات آتي بي معناست و بهترين حالت براي اصلاح طلبان برگزاري يك انتخابات دو قطبي است كه يك طرف آن خاتمي باشد و ثانياً ولو بتوان براي تئوري كارگزاران در مقام حرف يا روي كاغذ ارزش قائل شد، اين تئوري امكان تحقق عملي ندارد چون فاقد هرگونه مصداق خارجي است و كسي كه هم اصلاح طلبان و هم اصولگرايان درباره او اجماع كنند، فعلاً موجود نيست.

در كنار حزب كارگزاران، ياران مهدي كروبي در حزب اعتماد ملي نيز كانديداتوري خاتمي و اساساً استراتژي حزب مشاركت و سازمان مجاهدين را كه بر حذف قطعي همه رقباي اصلاح طلب خاتمي مبتني است از موضعي كاملاً حزبي به چالش كشيده اند. اگرچه بنابر گزارش هاي موثق اكنون مهدي كروبي تحت فشار بسيار شديدي قرار دارد اما حزب اعتماد ملي همچنان بر ضرورت معرفي كانديداي حزبي در انتخابات آينده تأكيد مي كند و خصوصاً در اين باره كه اختيار جريان اصلاحات دوباره به دست «تندروها» بيفتد، هشدار مي دهد. اكنون تقريباً تمامي اصلاح طلبان درپي آن هستند كه آقاي كروبي را متقاعد كنند فاقد حداقل پايگاه اجتماعي لازم است اما او با تكيه بر تجربه انتخابات سال 84 مهم ترين علت ناكامي اش را خيانت دوستان مي داند نه عدم اقبال مردم.

در هرحال بايد تا زمان حل و فصل نهايي اين مجادلات كه اصلاح طلبان گفته اند پايان تابستان خواهد بود، منتظر ماند. تصوير آن هنگام شفاف تر خواهد شد.

سرمقاله روزنامه كيهان در روز يكشنبه 3 شهريور 1387