بحران های امریکا در منطقه چیست؟

نشسته در ميانه بحران

آنچه طي حدود يك ماه گذشته درباره ايران رخ داده، از وارد آوردن اتهام طراحي براي ترور سفير سعودي در آمريكا به نيروي قدس تا انتشار گزارش احمد شهيد، بعد از آن به راه افتادن موج تبليغاتي درباره احتمال حمله نظامي به ايران، سپس انتشار گزارش جديد آمانو عليه برنامه هسته اي ايران و در نهايتا اعلام سفر باراك اوباما به روسيه و چين، نمونه اي بسيار جالب توجه و جدي از نوعي تقسيم كار ميان نهادهاي سياسي، تبليغاتي و اطلاعاتي كشورهاي غربي براي رسيدن به هدفي است كه تعقيب مي شود، ولي اعلام نمي شود.

از 6 ماه پيش روشن بود كه گزارش آمانو درباره برنامه هسته اي ايران در اواخر سال جاري ميلادي، گزارشي خاص خواهد بود. اما وقتي همزمان با نزديك شدن به ماه هاي پاياني سال 2011 دو بحث حقوق بشر و تروريسم هم با موضوع هسته اي تلفيق شد، اين سوال بوجود آمد كه هدف آمريكا از بحراني كردن همزمان اين 3 پرونده و تلاش براي بوجود آوردن يك تركيب از آنها چيست؟ روشن بود كه آمريكايي ها مي خواهند دور جديدي از اعمال فشار بر ايران را آغاز كنند اما از آنجا كه واشينگتن همواره در پي تشديد فشار بر ايران بوده و اين اساسا چيز جديدي نيست، سوال اين بود كه هدف از اين تلاش جديد چيست؟ به عبارت ديگر، سوال اين نيست كه آيا آمريكا در پي شديدتر كردن فشارها بر ايران هست يا نه، بلكه سوال اين است كه اولا دور جديد تلاش ها عليه ايران برخاسته از احساس قدرت در واشينگتن است يا احساس ضعف و ثانيا گزينه واقعي كه آمريكايي ها مدنظر دارند چيست؟

هيچ نشانه اي وجود ندارد كه ثابت كند آمريكايي ها به دليل احساس قدرت اين بازي جديد را به راه انداخته اند، برعكس مجموعه اي از نشانه هاي كاملا واضح ديده مي شود كه مي توان از آنها نتيجه گرفت وضعيت راهبردي آمريكا و اسراييل در منطقه، فرامنطقه و حتي محيط داخلي خودشان به شدت بحراني است و اقدامات آنها عليه ايران در واقع تلاشي منفعلانه براي پاسخ به آن بحران هاست نه اقدامي فعال براي رويارويي با ايران.

در واقع تا وقتي كه يك درك دقيق و دسته بندي شده از بحران هايي كه دولت آمريكا گرفتار آن است نداشته باشيم، فضاي فعلي به سختي قابل فهم بود و هر تحليلي كه بخواهد فقط روي يكي از قطعات اين پازل بدون در اختيار داشتن يك تصوير كلي از آن تمركز كند، به بيراهه خواهد رفت.

يحران هاي فعلي آمريكا چيست؟ به اين فهرست نگاه كنيد:

1- دولت اوباما اكنون شديدا گرفتار يك بحران اقتصادي فاقد راه حل، درون خاك آمريكاست. ضعف اقتصادي، به سرعت به يك ضعف عمومي استراتژيك در آمريكا منجر شده كه مهمترين مشخصه آن در سياست خارجي ناتواني از حفظ حضور قدرتمند در خارج از مرزهاست. بحران اقتصادي، استراتژي نظامي مبتني بر گسترش پايگاه ها و نيروهاي نظامي در سراسر جهان را غيرقابل تداوم كرده است.

2- مردم آمريكا روحيه عميقا ضد جنگ پيدا كرده اند و احساس مي كنند جنگ هاي چند سال اخير در واقع تنها خاصيتي كه داشته خالي كردن جيب آنها و پر كردن جيب يك اقليت يك درصدي بوده است. بنابراين در اين ترديدي نيست كه اوباما موفق نخواهد شد مجددا روحيه جنگ طلبانه اي در افكار عمومي آمريكا احيا كند و حتي توطئه چيني عليه ايران هم كمكي به اين موضوع نكرده است. اما مسئله به همين مقدار محدود نمانده است. يعني بحران دولت اوباما فقط اين نيست كه مردم آمريكا از جنگ بيزار شده اند و تن به آغاز يك درگيري جديد نمي دهند، بلكه بحران واقعي اين است كه اوباما براي برآورده كردن هدف گذاري هاي انتخاباتي خود در محيط سياست داخلي ناچار است نيروهاي اين كشور را از عراق و افغانستان خارج كند كه اين اقدام بدون ترديد به تضعيف موقعيت راهبردي آمريكا در خاورميانه منجر خواهد شد. در واقع هم اكنون نوعي بحران ميان نيازهاي سياست خارجي و بحران هاي سياست داخلي دولت آمريكا بوجود آمده است. بهار عربي موجب شده آمريكا بيشتر از هر وقت ديگري در تاريخ خود نيازمند حضور در منطقه (به منظور كنترل روند امور) باشد اما بحران اقتصادي و اجتماعي داخلي، اوباما را ناگزير مي كند كه هر چه زودتر بار خود در منطقه را سبك كند. از آنجا كه هيچ راه حلي براي عبور از اين پارادوكس وجود ندارد و اوباما ميان تلاش براي پيروزي در انتخابات 2012 و كنترل انقلاب هاي اسلامي در منطقه فقط مي تواند يكي را انتخاب كند، كاملا طبيعي است كه تعادل راهبردي در نظام تصميم سازي آمريكا به هم خورده باشد.

3- سومين بحران براي آمريكا اين است كه در اثر تجربه نبرد ليبي و همچنين مداخله ناموفق در سوريه، از دوران روابط طلايي با روسيه و چين خارج شده است. درباره روسيه، راهبرد آمريكا از دو سال پيش به اين طرف همواره اين بوده است كه نيازهاي امنيتي و استراتژيك دو طرف را يكسان نشان بدهد. به عبارت ديگر آمريكايي ها مي خواستند به روس ها بقبولانند هرچه براي ما تهديد است براي شما هم هست. در مورد چين اما اين راهبرد عملي نبود، بنابراين آمريكا تلاش كرد اختلافات امنيتي و استراتژيك را به مسئله شماره دو تبديل كند و به چيني ها بگويد روابط تجاري و اقتصادي مسئله شماره يك در روابط دو كشور است. بحران ليبي به همراه تشديد اختلاف ها در مورد سپر دفاع موشكي، مسكو را - بويژه با قطعي شدن بازگشت مجدد تيم پوتين- متقاعد كرد كه نه فقط تهديدهاي امنيتي روسيه و آمريكا مشترك نيست، بلكه همچنان آمريكا بزرگترين تهديد براي روسيه است. از نظر روس ها و چيني ها 3 موضوع اقدام عليه ليبي با سوء استفاده از قطعنامه شوراي امنيت، خرابكاري در سوريه و بي اعتنايي به نظارات آنها در گزارش آمانو عليه ايران فقط به يك شكل قابل تفسير است و آن هم اينكه آمريكا ارزشي براي منافع راهبردي آنها قائل نيست. به طور خاص در مورد چين اكنون معادله در حال برعكس شدن است. زماني بود كه آمريكايي ها مي گفتند چين براي حفظ رشد اقتصادي خود به رابطه با آنها نياز دارد، اما اكنون قصه به اين شكل درآمده كه اين آمريكاست كه به كمك چين (به عنوان بزرگترين دارنده ذخاير ارزي جهان) براي گريز از سقوط به ورطه مهلك «ركود اقتصادي پايدار» نياز دارد، بنابراين چيني ها ديگر احساس نمي كنند بايد يك طرفه به واشينگتن امتياز بدهند. نتيجه چيست؟ نتيجه اين است كه با كاهش پيوند امنيتي و نياز اقتصادي روسيه و چين به آمريكا و با افزايش تهديد آمريكا عليه منافع اين دو كشور، به تدريج تعريف پروژه هاي مشترك در قالب گروه هايي مانند 1+5 ميان روسيه و چين از يك طرف و غربي ها از سوي ديگر دشوار خواهد شد. نوع واكنش اين دو كشور به گزارش آمانو نشان داد، پروژه ايجاد اجماع عليه ايران تا زماني كم و بيش طولاني دچار بحراني غير قابل رفع شده و بنابراين غربي ها چاره اي جز حركت به سمت اقدام هاي يك جانبه ندارند كه آن هم شكاف ميان آنها و روسيه، چين و غيرمتعهدها را هر چه بيشتر عميق خواهد كرد.

4- بحران بعدي از منطقه يورو مي آيد. آمريكا اكنون احساس مي كند اروپا به طور جدي گرفتار بحران هاي داخلي شده و نه علاقه و نه توان ورود به بازي هاي پرهزينه بين المللي را ندارد. اين موضوع البته جديد نيست. رابرت گيتس وزير دفاع سابق آمريكا در ايام جنگ ليبي بود كه به بروكسل رفت و با پرخاش به همتايان اروپايي خود گفت اگر توان اقتصادي و نظامي اروپا به همين شكل باقي بماند ديگر ائتلاف دو سوي آتلانتيك معنايي نخواهد داشت. اين موضوع بهتر از هر جاي ديگر خود را درباره ايران نشان داده است. آمريكايي ها خواستار برخوردهاي تند و تيز هستند اما از اروپا چيزي بيش از دميدن در نوعي سمبوليسم عليه ايران بر نمي آيد.

5- پنجمين بحران سرزمين هاي اشغالي است. اسراييلي ها بوضوح احساس مي كنند به نحو بي سابقه اي ضعيف شده اند. ناتواني غرب در متوقف كردن ايران به همراه ظهور تهديدهاي جديد امنيتي عليه اسراييل در مصر و ليبي در اثر انقلاب هاي اسلامي منطقه، تعادل رواني صهيونيست ها را به هم ريخته است. بدتر از همه اين است كه اسراييلي ها به چشم خود مي بينند آمريكا و اروپا روز به روز بيشتر در حال ضعيف شدن در منطقه هستند و ضعف اين دو بلوك در منطقه در واقع به معناي خالي شدن زير پاي اسراييل است. گذشته از اينها وقتي اسراييلي ها به دورنماي منطقه نگاه مي كنند، وضع حتي ترسناكتر از اوضاع فعلي است. گزارش 282 صفحه اي مركز پژوهش هاي امنيت ملي اسراييل مي گويد شيب سقوط راهبردي اين رژيم بي سابقه است و راه حلي هم براي آن وجود ندارد.

اين فهرست را كنار هم بگذاريد. تشديد فشار بر ايران تلاشي براي خروج از اين مخمصه هاست. آمريكايي ها با در پيش گرفتن اين راهبرد در حال ارسال اين پيام به سراسر جهان هستند كه ايران به شدت در حال قدرت گرفتن است پس بايد آن را مهار كرد. تشديد فشار بر ايران نوعي اعتراف بداخلاقانه بر رشد پرشتاب قدرت ملي و منطقه اي ايران است. منتها مسئله اي كه باقي مي ماند اين است كه اگر آمريكا در يك دهه گذشته كه هرگز وضعيت راهبردي ايران به خوبي امروز نبوده نتوانسته فشار موثري بر آن وارد كند، آيا حالا خواهد توانست؟ و مهم تر از آن آيا فشار بر ايران بحران هاي راهبردي آمريكا را حل خواهد كرد؟

سرمقاله روزنامه کیهان در روز شنبه 21 آبان 1390

درباره نیروی قدس

چرا از نيروي قدس مي ترسند؟

تمركز آمريكا بر نيروي قدس سپاه و شخص سردار قاسم سليماني يكباره علني شده، ولي مطلقا يكباره بوجود نيامده است. بيش از يك دهه است كه آمريكايي ها از نيروي قدس مي ترسند و اين ترس خود را به روش هاي مختلف ابراز كرده اند. بويژه از زماني كه آمريكا پس از سال 2001 قدم به منطقه گذاشت و دو كشور عراق و افغانستان را اشغال كرد، مزه رويارويي با نيروي قدس را به عميق ترين و واقعي ترين شكل ممكن چشيده است. شايد حدود يك دهه طول كشيد تا آمريكا حريف اصلي خود در منطقه را شناخت. درك آمريكا از آنچه قدرت منطقه اي ايران خوانده مي شود، عمدتا -اگر نگوييم در همه موارد- مبتني بر تجربه رويارويي با نيروي قدس است. بدون شك، روزي كه حدود يك دهه پيش، آمريكايي ها تصميم به آغاز حضور نظامي گسترده در منطقه گرفتند به هيچ وجه نمي توانستند تصور كنند كه با چه نيرويي مواجه خواهند شد و هماورد اصلي آنها كيست. آمريكايي ها منطقه خاورميانه را فضايي گشوده و خالي از رقيب مي ديدند كه بهتر است به جاي كنترل از راه دور، مستقيما در آن حضور پيدا كرده و اداره اش كنند. حالا، بعد از ده سال، درك آمريكايي ها از محدوديت هاي عملياتي، گفتماني، اطلاعاتي و سياسي شان در منطقه كاملا واقعي شده و تنها چاره اي كه پيش روي خود مي بينند اين است كه بار كنند و از منطقه بروند. شايد بسياري ندانند، اما اين حقيقتي بسيار مهم و گريزناپذير است كه نيروي قدس سپاه و شخص حاج قاسم سليماني، در خالي كردن باد نخوت ماشين جنگي آمريكا درون منطقه خاورميانه يكي از برجسته ترين نقش ها را داشته است.

مشكل آمريكايي ها درباره نيروي قدس، نمونه اي كوچك از مشكلي است كه آنها درباره كل انقلاب اسلامي و نظام برخاسته از آن دارند. آمريكايي ها نمي توانند بفهمند نيروي قدس چيست، چگونه عمل مي كند و چه اهدافي را براي خود مشخص كرده؛ همچنانكه هيچ وقت نتوانستند از ماهيت مكتبي كه امام تاسيس كرد و حاج قاسم و يارانش در خلاصه ترين تعريف ممكن شاگردان ممتاز آن مكتبند، سر دربياورند. به همين دليل است كه براي كساني كه حتي به اندازه ذره اي سپاه را مي شناسند، مجموعه اقدامات آمريكا براي پيش بردن پروژه سپاه هراسي، چيزي بيشتر از دست و پا زدن هاي خنده دار به نظر نمي آيد. به اين موضوع بازخواهيم گشت.

برخلاف آنچه آمريكايي ها تصور مي كنند نيروي قدس بسيار بيش از آنكه يك نيروي عملياتي زبده باشد- كه هست- يك تفكر است، تفكري كه مرز نمي شناسد و كليدواژه ها و گزاره هايي را با خود حمل مي كند كه مستقيما با بنيادي ترين ارزش ها و روش هاي تمدن غربي در تضاد و درگيري دائم است. آمريكايي ها براي آنكه بدانند چرا نيروي قدس توانمند است و چرا اينچنين در هماوردي با آنها موفق بوده، بايد اندكي از تحليل هاي جيمز باندي فاصله بگيرند و به ريشه هاي تفكري بينديشند كه قدس حامل آن است.

ترس از نيروي قدس در وهله اول ترس از نيروي برانگيزاننده و سازش ناپذير اسلام انقلابي است. برخلاف آنچه ذهن عليل آمريكايي تصور مي كند كار اصلي نيروي قدس تجهيز تسليحاتي و عمليات ويژه اطلاعاتي نيست. كار اصلي نيروي قدس آن است كه به مسلمانان يادآوري كند، آييني كه با كفر و ظلم سازش مي كند و قلت عدد را دليل كافي براي بي عملي و گام ننهادن در راه مبارزه مي داند، اسلام نيست. اسلام حقيقي در اصل، بر مبارزه با شرك بنا شده و امروز بزرگترين شرك تن دادن به سلطه آمريكا و صهيونيست هاست. آنچه امروز آمريكا را در منطقه زمين گير كرده و در حال اخراج هميشگي آن از ديار مسلمين است، ترس از موشك هاي حماس و چريك هاي حزب الله نيست، بلكه ترس از آن تفكري است كه 30 مبارز حزب الله را در روستاي عيت الشعب لبنان 33 روز در محاصره كامل چنان با انگيزه نگه داشت كه اين روستا - در چند صد متري مرز لبنان- تا روز آخر جنگ سقوط نكرد. هر وقت آمريكايي ها فهميدند كه راز آن مقاومت چه بود، نيروي قدس و حاج قاسم سليماني و سيد حسن نصرالله را هم شناخته اند.

در مرحله بعد، ترس از نيروي قدس، اعتراف به نفرت فراگير در منطقه خاورميانه از رژيم غاصب، جنايتكار و منحوس اسراييل است. مبارزه با اسراييل و به دنبال آن درگير شدن با همه آنچه در منطقه بوي آمريكا مي دهد، موتور محركه اصلي اسلام انقلابي در منطقه است. اين نكته اي است كه اداره كنندگان كاخ سفيد تا پيش از آغاز انقلاب هاي اسلامي در منطقه هيچ دركي از آن نداشتند. حكومت به ظاهر استوار ديكتاتورها بدل به حجابي پيش چشم غربي ها شده بود كه اجازه نمي داد عمق نفرت ريشه دوانده از اسراييل و آمريكا در جان هاي اين مردم را ببينند. هنر نيروي قدس اين بود كه در تمام آن سال هايي كه آمريكا تصور مي كرد مبارك و بن علي و ملك عبدالله منطقه را در قبضه قدرت آمريكا نگه داشته و آن را به مكاني امن براي اسراييل تبديل كرده اند، آتش مبارزه با صهيونيست ها را در دل هاي مومنان نه فقط روشن نگاه داشت بلكه هر روز بر شدت و شعله آن افزود تا جايي كه اكنون زبانه هاي آن آتش گر گرفته، در حال سوختن دودمان آمريكا در منطقه است. هر وقت آمريكا توانست راز نفرت گسترده از اسراييل در منطقه را دريابد، سر محبوبيت و موفقيت قاسم سليماني و مردانش را هم خواهد فهميد.

در گام سوم، ترس از نيروي قدس، ترس از بسط الگوي انقلاب اسلامي است. حاج قاسم سليماني زماني در يكي از معدود اظهارنظرهاي آشكارش گفته بود ملت ايران تنها ملتي در جهان است كه لياقت شكست تاريخي آمريكا را دارد. حدود 5 سال پيش كه اين جمله از قول حاج قاسم نقل شد بسياري آن را يك آرزوي بزرگ، شيرين و البته دور دانستند. امروز چطور؟ امروز كه نتانياهو هم از بيخ گوش خود صداي امام خميني(ره) را مي شنود و رابرت گيتس مي گويد درگير شدن با ايران به معناي آن است كه فردا آمريكا ناچار باشد درون خاك خود با فرزندان انقلاب ايران بجنگد، آيا باز هم مي توان گفت كه جمله حاج قاسم بيان يك آرزوي دور بوده است؟ آمريكايي ها مي دانند بزرگترين و راهبردي ترين مشكلشان در آينده اين است كه چگونه با روند بازگشت اسلام سياسي به منطقه مواجه شوند. آنچه اين مسئله را سهمگين تر مي كند اين است كه آمريكايي ها دريافته اند بازگشت اسلام سياسي و تلفيق دين و حكومت در منطقه هيچ معنايي جز بسط الگوي ايران ندارد و ايران تنها كشوري در جهان است كه تلفيق موفق و كارآمد دين و حكومت در آن شكل گرفته و تجربه شده است و مهمترين محصول آن تجربه هم همان است كه قاسم سليماني گفت: ايران آمريكا را در منطقه سر جاي خود نشانده است. بله، نيروي قدس مبارزان در منطقه را مسلح مي كند اما نه به سلاح، بلكه به تفكري كه هزاران بار برنده تر از هر سلاحي است. حاج قاسم به كسي در منطقه اسلحه نداده است. نيازي به اين كار نيست. او به مبارزان منطقه آموخته كه چگونه فكر كنند تا از دل آن كاري ترين ايده ها براي ضربه زدن به پيكره استكبار بيرون بيايد. اين بزرگترين سلاح ممكن است. هر زمان آمريكايي ها راز بازگشت اسلام سياسي به منطقه را دريافتند، نيروي قدس را هم شناخته اند.

چهارمين نكته اين است كه ترس از نيروي قدس به معناي ترس از غلبه رفتار ايدئولوژيك بر رفتار پراگماتيك است. آمريكايي ها بهتر از هر كسي در اين جهان، معناي اين جمله را مي فهمند. دو پرونده را در نظر بگيريد؛ يكي پرونده هسته اي در دوران دوم خرداد و ديگري پرونده عراق. يكي را پراگمات ها اداره كردند و ديگري را شاگردان حاج قاسم؛ مردان آفتاب سوخته اي كه كوره راه هاي كوه و بيابان را بهتر از محلات شيك و چشم فريب شهرها مي شناسند.كدام پرونده بهتر اداره شد؟ هر وقت آمريكايي ها جواب اين سوال را دانستند، نيروي قدس را هم شناخته اند.

و آخر از همه ترس از نيروي قدس، هراس از بي معنا شدن مرزهاست. قدس به مومنان ياد مي دهد به جاي ماندن در خانه خود، در خانه دشمن با او بجنگند. آمريكا شايد تا همين اواخر اين موضوع را جدي نمي گرفت اما حالا كه از قلب نيويورك هم صداي مرگ بر اسراييل مي شنود، بايد فهميده باشد كه معناي «عمليات برون مرزي» چيست. هر وقت آمريكايي ها فهميدند كه نفرت از اسراييل چگونه به نيويورك رسيده الگوي عمل نيروي قدس در خاورميانه را هم كشف خواهند كرد.

اين نوشته فقط يك مقدمه است. هر كس بخواهد درباره نيروي قدس سخن بگويد -امر مباركي كه ظاهرا باب آن باز شده- بايد عميقا در يك مفهوم ديگر يعني مفهوم شهادت طلبي هم تامل كرده باشد. آمريكايي ها البته مي دانند اين حرف يعني چه، چرا كه احتمالا تحليلگرانشان به آنها گفته اند كه تقريبا همه اظهارنظرهاي منتشر شده حاج قاسم سليماني مربوط به مجالس بزرگداشت شهداست، مجالسي كه اهلش مي گويد حاج قاسم دعوت به هيچ كدام از آنها را رد نمي كند و كلام اول و آخرش اين است كه: «دعا كنيد جا نمانم». هر وقت آمريكايي ها راز عشق حاج قاسم به احمد كاظمي را فهميدند، نيروي قدس را هم شناخته اند.

خلاصه كنيم. ترس از نيروي قدس، هراس از بهترين و دليرترين مردان ايران است كه در گمنامي محض، در خطرناك ترين حوزه هاي ماموريتي و براي كمك به مردمي كه جز بيان رنج هاي خود چيزي براي عرضه به آنها ندارند و فقط با هدف گسترش اسلام، سر از پا نمي شناسند. مفهومي چنين عميق و بزرگ آيا در ذهن هاي كوچك و ديجيتاليزه شده آمريكايي ها جا مي شود؟

 سرمقاله روزنامه کیهان در روز شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۰

درباره گزارش نوامبر 2011 آمانو

گزارش به سفارش واشینگتن

برخي گزارش هاي منتشر شده در روزهاي اخير نشان مي دهد كه احتمالا يوكيا آمانو مدير كل آژانس بين المللي انرژي اتمي قصد دارد در گزارش خود به اجلاس شوراي حكام در ماه نوامبر -كه روز جمعه منتشر خواهد شد- مجموعه آنچه را كه در ادبيات برنامه هسته اي ايران «اسناد مطالعات ادعايي» خوانده شده منتشر كند.

در هفته هاي گذشته مجموعه وسيعي از رايزني ها از جانب طرف هاي مختلف با انگيزه ها و منافع متفاوت، انجام شده تا از وقوع اين افتضاح تاريخي در دبيرخانه آژانس جلوگيري شود. روسيه و چين با نگارش نامه اي به مدير كل گفته اند كه اولا معنا ندارد ادعاهايي عليه ايران منتشر شود بي آنكه پيش تر اين ادعاها با ايران در ميان گذاشته شده و فرصت دفاع در مقابل آنها فراهم شده باشد. ثانيا روسيه و چين به خوبي مي دانند كه در صورت انتشار اين گزارش همه آنچه كه ابتكارهاي ديپلماتيك جديد در پرونده هسته اي ايران خوانده مي شود از جمله طرح گام به گام روسيه نابود خواهد شد؛ بنابراين مسكو و پكن خواستار آن هستند كه دبيرخانه به موازين بي طرفي و مستندبودن گزارش هاي خود توجه داشته باشد.

در كنار روسيه و چين، كشورهاي عضو گروه غير متعهدها در وين هم از اينكه مي بينند آمانو از خود هيچ اختياري ندارد و -چنان كه خواهيم گفت- آژانس را به دفتر وزارت خارجه آمريكا در وين تبديل كرده است به شدت نگران هستند. اين كشورها از خود سوال مي كنند اگر واقعا تصميم ها در واشنگتن گرفته مي شود نه در وين، چه استبعادي دارد كه فردا همين بلا بر سر تك تك آنها نيايد؟ عدم تعهد بيش از 5 سال است كه به خوبي فهميده ايران خاكريزي است كه اگر آمريكا از آن عبور كند، ديگر هيچ چيز جلودار آن نيست و ايران نه فقط به خاطر خود بلكه به نمايندگي از بخش بزرگي از جامعه جهاني در مقابل زياده خواهي هاي آمريكا ايستاده است. حتي كشورهايي مانند تركيه و برزيل وقتي براي امضاي بيانيه تهران به ايران آمدند بيش از هر چيز بر اين موضوع تاكيد داشتند كه اگر آمريكا بتواند امروز حق غني سازي را از ايران سلب كند، حتما فردا روز با آنها نيز رفتاري بهتر از ايران نخواهد داشت.

دسته سوم كشورهاي مخالف آمانو، بخشي از اروپايي ها هستند كه به وضوح مي بينند جهان در حال كشيده شدن به يك منازعه كاملا غير ضروري درباره مسئله ايران است. كشورهاي اروپايي اكنون حدود يك ماه است كه منتظرند تا آمريكا بخشي از اسنادي را كه گفته بود در اختيار دارد و با قوت نقش ايران در طراحي براي ترور عادل الجبير در واشنگتن را اثبات مي كند! در اختيار آنها بگذارد ولي تا امروز حتي يك برگ سند دريافت نكرده اند. احساسي كه در تحليل هاي منتشر شده از جانب اين كشورها مي توان يافت اين است كه آنها دريافته اند در اينجا هم مانند مورد لپ تاپ حامل اسناد مطالعات ادعايي در واقع هيچ چيز بيش از خيالات سازمان هاي اطلاعاتي آمريكا وجود ندارد و بنابراين توقع دريافت سند از جانب آمريكا بيهوده است.

جالب است كه اين دفعه و براي نخستين بار حتي بخش هايي از دبيرخانه آژانس هم با اين اقدام مدير كل مخالف است. آمانو پيش از اين هم يك بار ديگر دبيرخانه را در معرض بي آبرويي قرار داده و اكنون بويژه بخش پادمان مايل نيست كه مجددا با طناب آمريكا در چاه برود. مورد قبل ماجراي سوريه بود كه در آن آمانو بر خلاف همه برآوردها و ارزيابي ها و در حالي كه از سال 2008 تا همين يك ماه پيش، هيچ دسترسي به تاسيسات هسته اي سوريه نداشت به يكباره اعلام كرد كه تاسيسات ديرالزور (الكبار) در اين كشور يك راكتور هسته اي بوده است. آن روز كه اين ارزيابي ارائه شد واضح بود كه هيچ دليلي پشت سر آن نيست الا اينكه آمريكا حس كرده فضا در داخل سوريه ناآرام است و بايد براي ناآرام تر كردن آن، همه ابزارهاي فشار خود عليه دمشق از جمله ابزار هسته اي را فعال كند. روزنامه وال استريت ژورنال در تفسير اين رفتار آمانو از قول منابع آمريكايي نوشت كه آژانس هيچ مدرك جديدي عليه سوريه در اختيار نداشته و صرفا به درخواست آمريكا ارزيابي خود را تغيير داده است. بخش پادمان آژانس اكنون براي دفاع از ارزيابي اي كه مدير كل در مورد وجود جنبه نظامي در برنامه هسته اي سوريه ارائه كرده دچار مشكل جدي است و عملا هيچ شواهدي كه تاييد كننده آن باشد در اختيار ندارد. بنابريان ظاهرا اكثريت كارشناسان مستقر در اين بخش معتقد هستند كه نبايد اين اشتباه در مورد ايران تكرار شود و بر مبناي اسنادي كه ايران قبلا بارها جعلي بودن آنها را اثبات كرده و ضمنا اصل آنها هرگز نه به ايران و نه حتي به آژانس ارائه نشده، اتهامي چنين غير قابل دفاع مطرح گردد.

با وجود همه اين مخالفت ها ظاهرا آمانو تصميم خود را گرفته است و به آبروي آژانس چوب حراج خواهد زد. اكنون كه اين يادداشت نوشته مي شود يوكيا آمانو در آمريكاست. ظاهر قضيه اين است كه او براي سخنراني در يك نشست تخصصي مربوط به سازمان ملل به نيويورك رفته ولي در واقع چك كردن آخرين وضعيت و متن نهايي گزارش عليه ايران هدف اصلي سفر اوست. آمانو رفته است تا به اوباما خبر بدهد كه امرش را اجابت كرده و بي توجه به اينكه چه بلايي سر آژانس خواهد آمد هر چه در كاخ سفيد دستور بفرمايند درون گزارش هاي آژانس نوشته خواهد شد.

جالب است كه ديپلمات ها در تهران گفته اند ايران در تاريخ 30 اكتبر (8 آبان) نامه اي به آژانس نوشته و براي پاسخ دهي به هر گونه ابهام و سوال ابراز آمادگي كرده است ولي آمانو بر خلاف همه توافق هاي قبلي مانع اعزام تيم بازرسان آژانس -كه قرار بود هفته گذشته به ايران بيايند- شده و تاكيد كرده كه اصرار دارد گزارش را منتشر كند.

اين همه خيره سري از جانب ديپلماتي كه متولي ارائه ارزيابي هاي صحيح و واقع نمايانه از برنامه هسته اي كشورهاست، چه دليلي مي تواند داشته باشد؟ ايراني ها به اينكه آمريكا با سازمان ها و مقررات بين المللي به مثابه ملك طلق خود برخورد كنند عادت كرده اند. بدون ترديد هيچ كشوري به اندازه ايران در جريان عمق بي عدالتي و نفاقي كه در بطن مكانيسم هاي تصميم سازي بين المللي نهفته، قرار ندارد. با اين حال همچنان اين سوال مطرح است كه آمانو واقعا چگونه پديده اي است و به دنبال چيست؟

در وهله اول ظاهرا آقاي آمانو قول گرفته است كه يك دور ديگر مدير كل آژانس خواهد ماند. به ياد بياوريم كه او دفعه قبل هم فقط با يك راي اضافه بر رقيب خود پيروز شد و براي گرفتن همان يك راي -آنگونه كه اسناد افشا شده از سوي ويكي ليكس به صراحت نشان مي دهد- به آمريكايي ها قول داد همه تصميمات و اقدامات خود را با آنها چك كند.

مهم تر از اين اما آن است كه آمانو خود را نه به شواهد و اطلاعات، ضوابط حرفه اي، حقوق اعضا يا اعتبار آژانس؛ بلكه فقط به منافع آمريكا متعهد مي داند. اكنون بدون ترديد به دلايلي كه در يادداشتي جداگانه درباره آنها بحث خواهيم كرد نفع آمريكا در اين است كه بتواند فضاي جهاني عليه ايران را هرچه راديكال تر كند. اوباما مي داند كه قادر به هيچ نوعي از برخورد سخت با ايران نيست و پروژه هاي نرم و نيمه سخت عليه ايران هم همگي به بن بست رسيده است. تركيب اين موضوع با اسلاميزه شدن روز افزون منطقه و الزام آمريكا به خروج از عراق و افغانستان به دلايل اقتصادي و اجتماعي، دورنماي تاريخي ترين شكست قابل تصور را پيش روي واشنگتن قرار داده است. آمريكايي ها دريافته اند كه آينده منطقه در دستان ايران و دوستانش خواهد بود و مي خواهند خود را به اين آينده تحميل كنند. واضح است كه آمريكا مي خواهد از طريق تجميع فشار بر ايران كانالي براي ارتباط باز كند چرا كه مي داند با مغز در حال زمين خوردن درون منطقه خاورميانه است. در واقع مي توان گفت كه در اينجا با نوعي التماس براي مذاكره البته به سبك آمريكايي آن مواجهيم.

سرمقاله روزنامه کیهان در روز چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۰

ایران  به مثابه الگو

اسلام سياسي بازگشته است

اگر فقط به ظاهر قضايا نگاه كنيم، به نظر مي رسد كه فرايند تشديد فشار عليه ايران قوت گرفته است! ولي سرعت تحولات بالا رفته و به زحمت مي توان وضع آينده را از روي وضعيت فعلي نتيجه گرفت و پيش بيني كرد. تا مدتي قبل تصور مي شد اين فقط اوضاع در خاورميانه است كه به هم ريخته و ساختارها و سازوكارهاي نظم موجود از هم پاشيده است. اما فقط زماني كوتاه لازم بود تا آشكار شود كه به هم ريختگي فعلي در واقع يك مسئله جهاني است و هيچ اختصاصي به كشورهاي خاورميانه ندارد. به تدريج صداهايي از گوشه و كنار جهان بلند شد كه شباهتي عجيب به صداي مردم خاورميانه داشت. در خاورميانه مردم عليه ديكتاتوري امثال مبارك شعار مي دادند و در سانفرانسيسكو و نيويورك عليه ديكتاتوري دلار مستقر در وال استريت. هر دو شعار عليه ديكتاتوري بود و هر دو ابرازخشم عليه آن نيروي واحدي كه پشت اين ديكتاتوري ها ايستاده است. گويي مردم در حال ادراك چيزي بودند كه تا پيش از اين هم جلوي چشم آنها بود اما جرئت نگريستن به آن را نداشتند و وقتي اين جرأت پيدا شد قصه به فهميدن و نگاه كردن محدود نماند بلكه به سرعت تبديل به نوعي الگوي عمل دستجمعي شد كه تلاش مي كرد با رساترين صداي ممكن بگويد حالا كه فهميده مشكل كجاست، تا آن را ريشه كن نكند از پاي نخواهد نشست. ممكن است اين فرايندي طولاني مدت باشد و در واقع هم همينطور خواهد بود. مناسبات فعلي يك روزه شكل نگرفته است كه يك روزه از بين برود. مسلما اليت مسلط بر جهان كه از تداوم وضع فعلي به همه معاني ممكن سود مي برد با تمام توان در مقابل هر نوع تغييري خواهد ايستاد و تلاش خواهد كرد با چنگ و دندان سيستم فعلي را حفظ كند. آنچه مهم است در واقع زمان نيست. مهم اين است كه به قول ماركس در مانيفست كمونيست، هر آنچه تا امروز سخت و استوار به نظر مي رسيد در حال دود شدن و به هوا رفتن است. ماركس اين تعبير را براي توصيف نيروي ويران كننده مدرنيزاسيون به كار مي برد و شايد هرگز تصور نمي كرد كه روزي بتوان از تعابير او براي توصيف دود شدن و به هوا رفتن خود مدرنيته استفاده كرد.

آمريكايي ها در هفته ها و ماه هاي آغازين خيزش هاي اسلامي منطقه تلاش فراواني كردند تا اين تحليل را تثبيت كنند كه اين قيام ها فاقد هرگونه معناي ايدئولوژيك و استراتژيك مشخص است و بايد آن را صرفا به مثابه يك سلسله تحولات پرشتاب اجتماعي و اقتصادي معنا كرد. تيم امنيت ملي اوباما در راهبردي كه براي مهار انقلاب هاي منطقه تدوين كرد تمركز خود را روي 3 نقطه قرار داد: اول ، حمايت از اصلاحات و مخالفت با انقلاب؛ دوم، تلاش براي ارائه تفسيري يكسره سكولار از تحولات منطقه و سوم، جلوگيري از مدل شدن ايران به عنوان تنها كشوري كه از 30 سال پيش همان حرف هايي را مي زده كه امروز مردم خاورميانه در خيابان ها فرياد مي كنند.

آنچه برخي منابع غربي طرح مارشال نوين آمريكا در منطقه خوانده اند دقيقا با اين هدف اعلام شد كه آمريكا بتواند با استفاده از ابزارهاي اقتصادي و گرو گرفتن كمك هاي مالي، روند حركت هاي انقلابي در كشورهاي منطقه را مديريت كند. آمريكايي ها اعلام كردند كمك هايي به كشورهاي خاورميانه خواهند كرد اما اين كمك ها مشروط به آن است كه فرايند اصلاحات در اين كشورها دقيقا به همان نحوي آغاز شود و پيش برود كه آنها مي خواهند. از اعدادي در مقياس چند ميليارد دلار سخن به ميان مي آمد و اينكه آمريكا و اروپا آماده هستند تا خاورميانه را از نو بسازند.

دقيقا در ميان اين ادعاهاي بزرگ بود كه موج سنگين بحران مالي از راه رسيد. ابتدا به سراغ دلار رفت و سپس منطقه يورو را در نورديد. اقتصاد يونان به عنوان نماد تاريخي تمدن غرب در معرض فروپاشي كامل قرار گرفت و دورنماي اين موضوع پديدار شد كه اين كشور ديگر هرگز تا ابد قادر به پرداخت بدهي هاي خود به آلمان، فرانسه و ديگر كشورها نخواهد بود. اكنون تقريبا روشن شده كه اين كشورها مجبورند بدهي هاي يونان را ببخشند اما در اينجا دو مشكل هست كه كار را به بن بست رسانده است: اول اينكه عمده بدهي هاي يونان به بخش خصوصي آلمان و فرانسه است نه بخش دولتي و لذا دولت ها براي بخشيدن آن راهي ندارند جز اينكه يا اصول مالكيت فردي را زير پا بگذارند و يا خود طلب هاي بانك هاي خصوصي را بپردازند. و مشكل دوم اين است كه وعده هاي كمك مالي كه اروپا و آمريكا به كشورهاي خاورميانه داده بودند دقيقا به اندازه همان چيزي است كه براي بيرون كشيدن خود از گرداب بحران اقتصادي نياز دارند. در واقع خيلي زود معلوم شد نه آمريكا و نه اروپا ديگر در موقعيتي نيستند كه بتوانند به بذل و بخشش هايي از اين قبيل دست بزنند ضمن اينكه اصلاحات در كشورهاي مابعد انقلابي هم مطلقا آنطور كه آنها مي خواستند پيش نمي رفت.

بهار عربي تقريبا در تمامي مناطق خاورميانه به شكل گيري دو قطبي اسلام-سكولاريسم انجاميد. سكولارها مدافع وضع موجود هستند و اسلام گرايان فرايند تغيير را مديريت مي كنند. تلاش آمريكا براي جايگزين كردن اين دو قطبي با دو قطبي هاي ديگري مانند شيعه-سني يا ايراني-عربي به هيچ نتيجه اي نرسيده است. هر جاي خاورميانه را كه نگاه مي كنيد اين اسلام گرايان و سكولارها هستند كه در مقابل هم صف كشيده اند. آيا اين چيزي است كه آمريكا و اروپا بخواهند بالاي آن پولي بپردازند؟!

هرچه جلوتر مي رويم روندهاي سازنده تحولات آينده منطقه روشن تر و محدوديت هاي غرب براي ايجاد انحراف در مسير آنها شفاف تر مي شود. در يك تحليل بسيار خلاصه به نظر مي رسدروندهاي آينده حول 3 محور كلان استراتژيك شكل خواهد گرفت.

اول- بازگشت اسلام سياسي به خاورميانه. در اين ترديدي نيست كه اسلام سياسي به خاورميانه بازگشته است و اين يعني شكست تمام عيار پروژه 400 ساله سكولاريسم. غربي ها تا همين اواخر واقعا تصور مي كردند دين را براي هميشه از صحنه تصميم گيري هاي سياسي در تمام جهان حذف كرده اند و تنها سنگر فتح نشده ايران است كه آن هم خيلي دوام نخواهد آورد. اكنون آمريكايي ها به چشم مي بينند كه جبهه دينداران در حال گسترش است و هر روز خاكريزهاي جديد ساخته مي شود. ايران اكنون عمق استراتژيك اين جبهه است نه خط مقدم آن. در ليبي تنها جمله عبدالجليل كه مردم را آرام كرده و اجازه تداوم كار شوراي انتقالي را مي دهد همان است كه گفت قوانين ليبي بر مبناي شريعت اسلام نوشته خواهد شد و دولت آينده اسلامي خواهد بود. در تونس اسلام گرايان قاطعانه انتخابات را برده اند و در هر جاي ديگر خاورميانه هم كه صندوق هاي راي برپا شود خواهند برد. بدون هيچ ترديدي، به لحاظ استراتژيك خطري بزرگتر از بازگشت اسلام سياسي به صحنه منطقه براي آمريكا متصور نيست. اگر اسلام از مساجد و خانه ها خارج شود و به دورن اتاق هاي تصميم گيري وارد شود به زودي زماني خواهد رسيد كه ديگر هيچ جاي منطقه براي آمريكا امن نباشد و بين دو مفهوم منافع كشورهاي منطقه و منافع آمريكا تبايني عبور ناپذير برقرار خواهد شد.

دوم- نتيجه مستقيم آنچه در بند اول گفتيم اين است كه آمريكايي ها بايد بار كنند و از منطقه بروند. خروج آمريكا از منطقه اكنون ديگر يك مفهوم نظامي يا امنيتي نيست بلكه امري است كه ژئوپلتيك جديد منطقه آن را به آمريكا تحميل خواهد كرد. آمريكا ديگر نه توان مالي اداره يك امپراتوري نظامي در سراسر جهان را دارد، نه توانايي نظامي و لجستيكي آن را و نه پشتوانه اجتماعي كه آن را حمايت كند. آمريكايي ها مجبورند دوراني از بازگشت به داخل را تجربه كنند و با بحران هايي كه هميشه از آنها گريخته اند روبرو شوند. درست است كه به دليل تهي شدن مسيحيت از بن مايه هاي ايدئولوژيك در اثر فرايند رفورم ديني، اين دين فعلا در موقعيتي نيست كه پشتوانه ايدئولوژيك لازم براي جنبش هاي اجتماعي در اروپا و آمريكا را فراهم كند ولي در اين ترديدي نيست كه انقلاب بالاخره ايدئولوژي خود را خواهد يافت. مسئله فروپاشي دنياي مدرن اكنون فقط مسئله زمان است. هر نوع تجديد نظر اساسي در اين سيستم با مقاومت مافياي صهيونيستي اداره كننده آن مواجه خواهد شد و عدم تجديد نظر هم فرو رفتن در مهلكه نابودي را تسريع خواهد كرد. اكنون آمريكا در حال خروج از افغانستان و عراق است. همه در كاخ سفيد مي دانند كه براي اين رفتن بازگشتي در كار نيست. مقطع فعلي در خاورميانه مقطعي است كه آمريكا در آن بيش از هر وقت ديگر نياز به حضور در قلب تحولات دارد اما طنز تاريخ اين است كه دقيقا در همين مقطع آمريكا توانايي خود براي حضور مستقيم در منطقه را بالكل از دست داده است و صرفا تلاش مي كند تا بتواند با تشديد فشار بر ايران، بر سر آينده سياسي منطقه با آن به تفاهمي برسد.

سوم- و مهم تر از همه اينكه آمريكايي ها خوب مي دانند الگوي ايران به معناي قرار دادن دين در متن اداره جامعه و ايستادگي در مقابل سلطه غرب در حال تكثير است بي آنكه ضرورتي به در ميان بودن نام ايران باشد. وقتي ايران را به عنوان يك مدل در نظر بگيريم آنوقت از تمام ويژگي هاي محلي خود پيراسته شده و در هيئت يك امر ناب ظاهر مي شود. ايران اكنون نيازي ندارد كه خود را رهبر منطقه بخواند يا براي رسيدن به چنين جايگاهي تلاش كند. در مفهوم رهبري نوعي معناي عملياتي خفته است كه در مورد رابطه ايران و كشورهاي منطقه مصداق ندارد. ايران در حال تبديل شدن به نوعي مدل است كه رونوشت هاي محلي از آن خود به خود تكثير مي شود. گذشته ايران در حال تبديل شدن به آينده كشورهاي منطقه است و انكار اين موضوع از سوي آمريكا در حالي كه ملت هاي منطقه راه خود را مي روند هيچ چيز را عوض نخواهد كرد.

سرمقاله روزنامه کیهان در روز پنج شنبه 5آبان 1390

درباره پرونده سازی های اخیر

اوباما دنبال شغل مي گردد!

به راستي اوباما چه در سر دارد؟ اين سوالي است كه اين روزها، بسياري در ايران، سراسر خاورميانه وحتي خود واشينگتن مي پرسند. مسئله اي كه ابهام زيادي ايجاد كرده اين است كه هدف آمريكا از بازي هاي اخير عليه ايران چيست و آيا آمريكا قادر خواهد بود راهي را كه آغاز كرده تا انتها برود؟ مهم تر از اين، آيا اساسا آمريكايي ها مي دانند كجا قرار است بروند؟روز چهارشنبه دو هفته پيش دو مقام آمريكايي در ادعايي كه بيشتر به شوخي شبيه بود گفتند يك ايراني كه ظاهرا عقل درست و حسابي هم ندارد با يك باند قاچاق مواد مخدر در مكزيك وارد مذاكره شده بود تا سفير سعودي در واشينگتن را ترور كند. آمريكا و عربستان سعودي بلافاصله از شوراي امنيت سازمان ملل خواستند به اين موضوع رسيدگي كند. بعد از آن و در حالي كه هياهويي عجيب درباره اين موضوع به راه افتاده بود، به يكباره احمد شهيد گزارشگر انتصابي آمريكايي در مورد آنچه «حقوق بشر در ايران» مي خوانند گزارشي را كه قرار بود سپتامبر گذشته به نشست مجمع عمومي سازمان ملل ارائه كند منتشر كرد و در آن انواع و اقسام اتهام ها را به ايران نسبت داد بي آنكه حتي در يك مورد به منطق حقوقي خفته در پس رفتارهاي ايران هم اشاره اي بكند. بعد از انتشار گزارش احمد شهيد چند مقام غربي كه اغلب باعنوان منبع آگاه با خبرگزاري هاي غربي گفت وگو مي كنند، گوشه و كنار گفتند اميدوارند شوراي حقوق بشر سازمان ملل هر چه زودتر بر مبناي گزارش احمد شهيد موضوع حقوق بشر ايران را به شوراي امنيت ارجاع دهد. در كنار همه اين موارد مجموعه اي از گزارش ها در منابع كم و بيش معتبر غربي منتشر شد كه يوكيا آمانو مدير كل ظاهرا ژاپني و در واقع آمريكايي آژانس بين المللي انرژي اتمي تصميم دارد در گزارش ماه نوامبر خود با انتشار اسناد جعل شده توسط سيا اعلام كند يك جنبه نظامي بالفعل در برنامه هسته اي ايران وجود دارد. انتشار پي در پي اين خبرها كه رسانه هاي غربي از آن به عنوان «رگبار خبرهاي بد» ياد مي كنند اين سوال را بوجود آورده است كه واقعا آمريكايي ها چه قصدي دارند؟ آيا اين رگبار يك اقدام مبتكرانه و بخشي از يك سناريو از پيش نوشته شده عليه ايران است يا اينكه بايد آن را اساسا مجموعه اقداماتي واكنشي و انفعالي دانست كه علت اصلي آن عقب ماندگي راهبردي از ايران در منطقه و ترس از واگذار كردن رقابت انتخاباتي به جمهوري خواهان است؟ اين يادداشت تلاش مي كند پاسخي اجمالي براي اين سوال ها فراهم كند.

قبل از ورود به اصل بحث توجه به اين مقدمه لازم است كه بدون شك هم اكنون و در ماه هاي آينده هيچ ضرورتي براي باراك اوباما به اندازه انتخاب مجدد در انتخابات رياست جمهوري سال2012 و واگذار نكردن اتاق بيضي شكل كاخ سفيد به جمهوري خواهان حياتي نخواهد بود، همچنان كه متقابلا براي جمهوري خواهان نيز هيچ چيز مهم تر از آن نيست كه از تكرار دولت اوباما جلوگيري كنند. در مورد هر موضوع مرتبط با دولت آمريكا در ماه هاي آينده بايد با لحاظ اين پيشفرض تحليل كرد. جمهوري خواهان هيچ كاري نمي كنند كه به نفع اوباما تمام شود و اوباما هم فعلا همه هدف گذاري هاي غير انتخاباتي را از اولويت كاري خود خارج كرده است. حالا سوال اين است كه پرونده سازي هاي جديد درباره ايران با اين پيشفرض بنيادين چگونه قابل تركيب است؟به دو ماه پيش بازگرديم؛ زماني كه لئون پانتا وزير دفاع آمريكا براي نخستين بار پس از تحويل گرفتن كليدهاي پنتاگون از رابرت گيتس به اسراييل رفت. در اين ترديدي نيست كه مهم ترين موضوع در اين سفر براي پانتا جلب حمايت اسراييل از اوباما و متقابلا براي اسراييلي ها طرح مسئله ايران بوده است. مجموعه اطلاعات نشان مي دهد دو طرف اولويت هاي خود را اينگونه تركيب كرده اند. صهيونيست ها به فرستاده اوباما گفته اند كه هم اكنون 3 نگراني عمده درباره ايران دارند:

1- اسراييلي ها گفته اند از اين نگران هستند كه ايران بتواند بدون نقض ان پي تي به وضعيت آستانه اي برسد.

2- اسراييلي ها تاكيد كرده اند ايران در حال تثبيت برتري راهبردي خود در منطقه است و اكنون حتي اگر ديگر بحث هسته اي هم مطرح نباشد ايران در حال تغيير ژئوپلتيك منطقه عليه اسراييل و آمريكاست.

3- و در نهايت صهيونيست ها گفته اند نگران هستند كه غرب به ناچار و نااميد از متوقف كردن برنامه هسته اي ايران، غني سازي در اين كشور را در چارچوب برخي ابتكارهاي ديپلماتيك جديد كه اخيرا مطرح شده بپذيرد.

پس از طرح اين 3 نگراني اسراييلي ها به دو نكته مهم اشاره كرده اند. مورد اول يك بلوف تمام عيار است كه متاسفانه مدت هاست آمريكايي ها و اروپايي ها آن را جدي گرفته اند و آن هم اينكه اگر اوباما به زودي اقدامي عليه ايران انجام ندهد و به اصطلاح مورد علاقه صهيونيست ها جديت خود را در متوقف كردن ايران به اثبات نرساند آن وقت ناچارند خود دست به كار شوند. و دوم، اسراييلي ها گفته اند حمايت لابي يهودي آمريكا از اوباما در انتخابات 2012 كاملا مشروط به اين است كه اوباما ثابت كند براي امنيت اسراييل كه اكنون بيش از هميشه از جانب ايران تهديد مي شود اهميت قائل است.

از طرف ديگر و صرف نظر از موضوع اسراييل، اوباما در فضاي داخلي آمريكا دچار يك بحران عبور ناپذير شده است. اكنون -همانند انتخابات كنگره در سال گذشته كه دموكرات ها آن را هم واگذار كردند- مهم ترين اولويت راي دهندگان آمريكايي مسائل اقتصادي است. بحران وال استريت اكنون وضعيتي بوجود آورده است كه راي دهندگان آمريكايي روز به روز بيشتر متقاعد مي شوند كه اوباما نه مي خواهد و نه اگر بخواهد مي تواند مشكلات آنها را حل كند. بنابراين، روند امور در محيط سياست داخلي آمريكا به سمتي پيش مي رود كه در آن اوباما قطعا بازنده خواهد بود مگر اينكه يك اتفاق فوق العاده صحنه را عوض كند. اوباما در ماه هاي آينده شديدا نياز به حادثه اي دارد كه مسائل اقتصادي را از دستور كار افكار عمومي در آمريكا حذف كرده و يك دغدغه ديگر مثلا مسائل امنيتي را به جاي آن بنشاند (برخي روشنفكران آمريكايي مي گويند براي مردم اين كشور فقط يك چيز مهم تر از جيبشان است كه آن هم جانشان است). طرح موضوع تلاش نيروي قدس براي ترور يك ديپلمات نحيف و بي دست و پاي سعودي در واشينگتن اين فرصت را به اوباما داد كه براي مدتي دستور كار افكار عمومي آمريكا را عوض كند و با طرح اين مسئله كه عده اي قصد جان شهروندان آمريكايي را كرده اند آنها را از پي گيري فوري دغدغه هاي اقتصادي و اجتماعي شان منصرف نمايد.

با اين حال مسئله مهم براي اوباما هنوز حل نشده است. او براي جلب نظر اسراييل به عنوان كارفرماي لابي يهودي در آمريكا چاره اي جز اين ندارد كه يك دور تحريم جديد عليه ايران اعمال كند. اوباما خوب مي داند كه تحريم هاي خارج از شوراي امنيت هيچ كاركردي ندارد و اگر مي خواهد ادعا كند اقدامي موثر انجام داده بايد مجددا مكانيسم اعمال فشار به ايران را در شوراي امنيت احيا كند. اما مشكل بزرگ در اينجا اين است كه همه كشورهاي عضو شوراي امنيت به جز فرانسه و انگليس به آمريكا گفته اند كه قصد موافقت با هيچ اقدام جديدي عليه ايران در شوراي امنيت را ندارند چرا كه عميقا به اين باور رسيده اند كه اولا تحريم ها بر اراده ايران بي تاثير است و ثانيا هدف از تحريم هاي جديد آمريكا نه ملزم كردن ايران به پاي بندي به مقررات آژانس بلكه تغيير رژيم در ايران است كه طبعا هيچ سودي براي روسيه، چين و حتي آلمان ندارد.

در خلاصه ترين روايت ممكن قصه از اين قرار است: اوباما در حال رساندن 3 پرونده هسته اي، حقوق بشر و تروريسم به «وضعيت مرزي» است تا نه گفتن روسيه و چين و ديگر كشورها به درخواست اقدام عليه ايران در شوراي امنيت را هر چه بيشتر سخت كند.

اما در اينجا يك مسئله لاينحل هست و آن هم اينكه ظاهرا هيچ يك از پرونده ها آن مقدار كه دولت اوباما مي خواست بحراني نشده است. پرونده ترور در حال تبديل شدن به يك لطيفه است، گزارش ها نشان مي دهد آمانو پذيرفته است كه نمي تواند برنامه هسته اي ايران را نظامي اعلام كند و گزارش احمد شهيد هم خام تر از آن است كه بتوان آن را مستند اقدام در شوراي امنيت قرار داد. در نتيجه احتمالا آقاي اوباما بايد به فكر يك شغل جديد براي خود پس از دسامبر 2012 باشد!

سرمقاله روزنامه کیهان در روز دوشنبه 2 آبان 1390