آخرین وضعیت انقلاب های اسلامی در منطقه

موج دوم انقلاب درخاورميانه

از يك منظر راهبردي موقعيت فعلي بهترين وضعيت براي استدلال در اين باره است كه موج دوم انقلاب هاي اسلامي منطقه خاورميانه آغاز شده است. موج دوم به معناي پايان موج اول نيست. در واقع چنين گسستي اساسا در هيچيك از حركت هاي اجتماعي «بزرگ مقياس»، واقع نمي شود و هميشه نوعي حالت در هم تنيدگي ميان موج هاي چندگانه آنها وجود دارد. موج دوم، مرحله متكامل تر و پيشرفته تر از موج اول است كه در آن با زدوده شدن پيرايه ها و اضافات، هسته اصلي و ماهيت واقعي حركت هر چه بيشتر خود را آشكار كرده است. بازيگران مختلف اكنون صريح تر شده اند، به لحاظ تاكتيكي و استراتژيك تا حدودي تكليف خود را با زواياي مختلف موضوع روشن كرده اند و هر كدام به نوبه خود يك برنامه عمل براي بيشينه كردن منافع و كمينه كردن تهديدهايشان در اين صحنه پيچيده طراحي نموده اند. موج دوم، محصول تركيب اين پديده هاست كه امكان بازي هاي مبهم و در پيش گرفتن استراتژي «زندگي در سايه» را از بسياري از طرف هاي دخيل در موضوع ستانده است.

به يك معنا مي توان گفت كه موج دوم انقلاب هاي منطقه با سقوط قذافي آغاز شده است اما نقش پديده ليبي در ايجاد آن چيزي بيش از پر كردن يكي از خانه هاي خالي پازل بزرگ بازي استراتژيك در منطقه نيست. خانه بزرگتر زماني پر شد كه بيش از 600 انديشمند موثر جهان اسلام به تهران آمدند و پاي صحبت مردي نشستند كه دقت ارزيابي هاي او از منشا، روند و هدف تحولات منطقه همچنان يگانه و بي نظير باقي مانده است. با اين حال ليبي الگويي است كه به ما كمك مي كند سرشت تحولات منطقه و نوع راهبردي را كه غرب براي مواجهه با آن اتخاذ كرده بهتر بشناسيم به اين شرط كه الگوي ليبي با الگوهاي مصر و سوريه تلفيق شود. اشتباه بزرگي خواهد بود اگر تصور كنيم كه غرب اكنون يك راهبرد منسجم، انديشيده و داراي نقشه راه درباره تحولات منطقه است. از ابتدا چنين چيزي وجود نداشته و هنوز هم وجود ندارد. آنچه هست صرفا اين است كه اكنون غربي ها تا حدودي تكليف خود را با پديده اي كه با آن مواجهند روشن كرده اند و به همين دليل مي بينيم كه با كم كردن از لفاظي هاي اوليه درباره حمايت از دموكراسي و شوخي هايي از اين دست، بر غلظت عنصر عملگرايي در سياست منطقه اي آنها افزوده شده است.

بر اين مبنا، اين يادداشت تلاش مي كند يك تصوير از موج دوم انقلاب هاي اسلامي منطقه ترسيم كند. اين يك تصوير ابتدايي است كه بايد آن را از طريق سنجش متناوب نسبت به آنچه رخ مي دهد و آنچه بازيگران مختلف مي خواهند رخ بدهد، دقيق تر كرد.

به طور بسيار خلاصه مي توان گفت كه موج دوم انقلاب هاي اسلامي در منطقه خاورميانه داراي ويژگي هاي زير است.

1- قبل از هر چيز، انچه باعث مي شود بتوان تحولات جاري را آغاز يك موج جديد خواند اين است كه مردم دوباره به صحنه بازگشته اند پس از آنكه آمريكايي ها همه تلاششان را براي فرو كردن اين پيام در سر آنها كردند كه: همه چيز تمام شد، به خانه برگرديد! مردم منطقه مي خواهند بگويند نه فقط داستان تمام نشده بلكه تازه آغاز شده است. اگر انقلاب هاي منطقه خاورميانه فقط يك نتيجه راهبردي داشته باشد آن نتيجه اين است كه مردم دريافته اند وقتي تصميم بگيرند كه ديده شوند كسي نمي تواند آنها را ناديده بگيرد و به هر ميزان كه در اين تصميم خود پافشاري بيشتر بكنند حكومت ها صرف نظر از اينكه چقدر سركوبگر هستند، ناچار به افزايش سهم و نقش آنها در تصميم گيري هاي بزرگ تن مي دهند. به نظر مي رسد بازگشت دوباره مردم به كف خيابان هاي منطقه لااقل به 5 دليل زير رخ داده است:

اول- مهم ترين هدف اين بازگشت جلوگيري از رجعت دوباره ديكتاتورها در پوشش ها و چهره هاي جديد است. مردم مصر اكنون مي فهمند كه آمريكا در صدد بازسازي سيستم مبارك در پوشش ارتش است بنابراين اهميتي نمي دهند كه ارتشي ها مثلا در دادگاه عليه مبارك شهادت مي دهند يا نه.

دوم- هدف بعدي جلوگيري از تحريف اهداف انقلاب توسط نيروهاي خارجي با مرتبطان داخلي آنهاست. رهبري فرمودند كه انحراف در انقلاب ها از انحراف در شعارها آغاز مي شود و اين هشداري است كه به نظر مي رسد مردم منطقه خوب دريافته اند.

سوم- سومين هدف سرعت دادن به روند تحقق اهداف انقلاب است كه برخي تيپ هاي محافظه كار سعي مي كردند آنها را بلند مدت و پرهزينه جلوه بدهند. مصري ها اكنون نشان مي دهند كه گوشمالي دادن اسراييل را تكليفي براي همين امروز مي دانند نه آينده اي كه معلوم نيست كي فراخواهد رسيد.

چهارم- هدف بعدي جلوگيري از مسلط شدن استعمارگران خارجي است كه مدت هاي طولاني شريك ديكتاتورهاي منطقه بوده اند و هنوز هم تا جايي كه بتوانند هستند. اين موضوع را به خوبي مي توان در ليبي ديد. ناتو اكنون به روي خود نمي آورد اما به خوبي دريافته اند كه نبردي بسيار سخت تر از آنچه با قذافي انجام داد، با مردمي كه خواهان تشكيل نخستين حكومت اسلامي در غرب جهان اسلام هستند، در پيش خواهد داشت.

پنجم- و نهايتا مردم بازگشته اند چون مي بينند كه فرايند اسقاط نظام هاي ديكتاتوري به سرانجام رسيده و فرايندي مهم تر به نام نظام سازي آغاز شده است. باور عمومي در منطقه خاورميانه كه خود را در تخمين هاي اخير غربي ها نشان داده اين است كه همانطور كه تا وقتي آنها به خيابان نيامده بودند ديكتاتورها بساط خود را جمع نكردند، حالا هم اگر از «حضور در ميدان» كم بگذارند، معلوم نيست به نام دموكراسي چه سيستم حكومتي به آنها تحميل خواهد شد.

2- ويژگي دوم، موج جديد تحولات منطقه شفاف شدن ايدئولوژي نظم جايگزيني است كه مردم منطقه در پي آن هستند. غربي ها از روز اول در مقابل پذيرش اين ايده كه اين انقلاب ها نهايتا رنگ و بوي ديني و اسلامي خواهد داشت سخت مقاومت كردند و به اصرار تمام گفتند كه با پديده اي سكولار مواجهند. حقيقت ديني انقلاب هاي منطقه اكنون در حال تحميل خود به همه كساني است كه وجودش را انكار مي كردند و اين امر دليل روشني هم دارد و آن هم اين است كه پذيرش يا عدم پذيرش غرب تغييري در اين حقيقت ايجاد نمي كند كه انقلابيون منطقه مسلمانند پس لاجرم ايدئولوژي انقلاب آنها اسلام خواهد بود چرا كه اساسا اكنون در جهان هيچ ايدئولوژي انقلابي ديگري به جز اسلام كه برانگيزاننده توده ها باشد، وجود ندارد.

3- ويژگي سوم موج دوم انقلاب هاي منطقه شكست پروژه مدل سازي لائيك براي اين انقلاب هاست. ترك ها كه نيامده مي خواستند بروند، تصور مي كردند با چند مانور رسانه اي مي توانند سرنخ تحولات منطقه را به دست بگيرند و به دوستان آمريكايي خود هم ظاهرا اطمينان داده بودند كه از دل مدل تركيه جز «لائيسيته» چيز ديگري بيرون نخواهد آمد. يكي از مهم ترين ويژگي هاي موج دوم اين است كه اين پروژه رهبرسازي قلابي را افشا مي كند و كنار مي گذارد. ترك ها در چند هفته گذشته ميزباني سپر دفاع موشكي ناتو را پذيرفته اند، به صراحت گفته اند كه يك الگوي لائيك را به كشورهاي منطقه توصيه مي كنند و حتي در موضوع چالش با اسراييل نشان داده اند كه هدف آنها بيشتر نوعي غرور ملي است تا نزاع ايدئولوژيك، بنابراين ساده ترين نتيجه اين است كه تركيه نمي تواند رهبر قيام هاي منطقه باشد.

4- ويژگي بعدي موج دوم تحولات منطقه سرعت گرفتن تغييرات ژئوپلتيكي است. اكنون مسئله فلسطين در وضعيتي مرزي قرار گرفته است (و آمريكا از ترس تحولات منطقه قادر به حمايت صريح از اسراييل و وتوي ايده فلسطيني ها نيست) ، آمريكا قادر به نهايي كردن راهبرد خود در افغانستان و پاكستان نبوده است، عراقي ها تحت تاثير تحولات منطقه به تمديد حضور اشغالگران در خاك خود روي خوش نشان نمي دهند، معاهده كمپ ديويد و ثبات مئنظر آنها در صحراي سينا كاملا متزلزل شده است، سوريه خود را براي دور جديد از نقش آفريني در محور مقاومت آماده مي كند، سرنوشت يمن دير يا زود ثبات در عربستان را تحت تاثير قرار خواهد داد و نهايتا هيچ راهي براي سد كردن آنچه به طور سنتي نفوذ ايران خوانده شده، پيدا نشده است.

5- پنجمين ويژگي دور شدن انقلابيون منطقه از گرايش هاي ناسيوناليستي و قومي و توجه بيشتر به الگوي ايران و درخواست براي شريك شدن در تجربه آن است.

6- ويژگي ششم موج دوم انقلاب هاي اسلامي منطقه، صريح شدن ماهيت ضد آمريكايي و ضد اسراييلي آنهاست، گويي مردم منطقه تصميم گرفته اند حالا كه از نوچه ها فارغ شدند سراغ اربابان بروند. ترديدي نيست كه حمله به جاسوس خانه هاي آمريكا و اسراييل در منطقه رونق خواهد گرفت و از اين به بعد اين مكان ها به جاي اينكه خانه امن باشند يك «هدف» خواهند بود. كار اسراييل به جايي رسيده است كه سفيرانش چفيه بر سر مي كنند و شبانه از كشورهاي منطقه مي گريزند و همه اينها در حالي است كه تيم نتانياهو در اسراييل اساسا خردمندي لازم براي مواجهه با اين صحنه پيچيده را ندارد و آمريكايي ها هم روز به روز بيشتر در گرفتاري هاي داخلي فرو مي روند.

7- هفتمين ويژگي اين موج جديد شكست واضح راهبردي است كه آمريكايي ها براي مديريت موج اول در پيش گرفتند. آمريكايي ها در موج نخست، اولا سعي كردند به تعبير زيباي رهبر معظم انقلاب سرها را نگهدارند و بدن ها را تغيير بدهند. اكنون مردم منطقه دريافته اند كه اين بدن هاي جديد اگر مراقبت نشود مي تواند همان سرهاي منحوس قبلي را بازتوليد كند. ثانيا آمريكا نتوانست پروژه حمله به ليبي را آنگونه كه مي خواست به ايجاد ثبات ختم كند. ثالثا محور مقاومت كه تضعيف آن يكي از مهم ترين هدف هاي آمريكا در موج اول بود، اكنون شركايي جديد پيدا كرده و سوريه نيز براي مشاركت جدي تر در آن انگيزه هايي تازه يافته است. رابعا آمريكايي ها برخلاف آنچه تا چند ماه پيش تصور مي كردند قادر به ارتباط گيري موثر با گروه هايي مانند اخوان المسلمين در جهان اسلام نبودند و خامسا شكاف ميان آمريكا و متحدان سنتي اش مانند عربستان هر روز به دليلي جديد سر باز مي كند.

آنچه در اينجا ارائه شد فقط يك تصوير ابتدايي است كه مهم ترين نتيجه آن انفعال هر چه بيشتر آمريكايي ها و افزايش روز افزون هراس اسراييل درباره تبعات نظم جديد منطقه خواهد بود. در اين باره بيشتر بحث خواهيم كرد.

سرمقاله روزنامه کیهان در روز یکشنبه 27 شهریور 1390

اخلاق انتخابات

درس هايي كه بايد دوباره آموخت

انتخابات مجلس به سرعت در حال تحميل خود به فضاي سياسي كشور است. هنوز چند ماهي تا انتخابات باقي مانده اما «جنبه انتخاباتي» گفتارها و تصميم هاي اهل سياست روز به روز در حال افزايش است. انتخاباتي شدن فضا، قبل از هر چيز به معناي آن است كه دو عامل خود را بر عرصه سياست داخلي تحميل خواهد كرد. عامل نخست باز شدن فضاي بحث و گفت وگوهاي سياسي و كنار رفتن ملاحظات و مصلحت هاست. نوعي از گشودگي در فضاي سياسي كشور اتفاق مي افتد كه اغلب آن را در مقاطع غيرانتخاباتي نمي توان يافت. سياستمداران صريح تر، بيشتر و البته بي ملاحظه تر حرف مي زنند و به همان ميزان كه حجم فعاليت سياسي آنها رشد مي كند احتمال خطا و قصور نيز افزايش مي يابد. بنابراين، با اطمينان مي توان گفت ضريب خطا در محيط سياست داخلي ظرف ماه هاي آينده به طور چشمگير رشد خواهد كرد.

عامل دوم، تلاش براي جلب راي و نظر مردم است. كمافي السابق، از اين به بعد، سياستمداران در كشور ما(به ويژه آنها كه بنا دارند به زودي خود را در معرض راي مجدد مردم قرار بدهند) عامل «نظر و عقيده مردم» را در گفتارها و تصميم هاي خود بيشتر لحاظ خواهند كرد. اين فعاليت احتمالا از جانب آنها كه طي سال هاي گذشته مردم را فراموش كرده بودند و تصور مي كردند «حالا وقت هست» به نحو شديدتري انجام خواهد شد. اين البته في حد ذاته عيب هم نيست. چه اشكالي دارد كه چند ماه مانده به هر انتخابات به خاطر جلب راي مردم هم شده نوعي مسابقه خدمت به مردم راه بيفتد؟ نويسنده به ياد مي آورد كه بويژه در دوران اصلاحات تنها مقطعي كه آقايان دوم خردادي به ياد معيشت و زندگي مردم مي افتادند همين چند ماهه باقي مانده تا انتخابات بود. فقط در همين روزها بود كه مي شد شنيد كسي در جبهه اصلاحات نمي گويد ما براي «كار ديگري» آمده ايم. اما آفتي كه همواره ديده شده و اين بار هم بي شك دير يا زود ظهور خواهد كرد، افتادن در چاه پوپوليسم و سر دادن شعارها و پراندن وعده هايي است كه وعده دهنده خوب مي داند هرگز و به هيچ شكلي مجال تحقق آن بوجود نخواهد آمد اما فقط به اين دليل كه تصور مي كند آويختن از آن ممكن است حتي اندكي بر سبد راي او بيفزايد، از آن نمي گذرد.

موضوع انتخابات مجلس نهم اما بسيار پيچيده تر از آن است كه در اين دو عامل قابل خلاصه سازي باشد. هيچ تحليلي درباره انتخابات مجلس نهم كامل نيست مگر اينكه بتواند مجموعه پروژه هاي پنهان و آشكار داخل و خارج از كشور را در كنار هم تحليل كند. تنها در اختيار داشتن اين نوع از تحليل است كه اهميت فرمايشات بسيار مهم و نكته سنجانه رهبر معظم انقلاب اسلامي در هفته گذشته را عيان مي كند.

از يك سو بدون ترديد اراده اي براي بازسازي گفتماني و- اگر مقدور بود- سازماني فتنه 88 در فضاي سياست داخلي كشور وجود دارد. فتنه 88، سه مشخصه كليدي داشته است:

1- نوعي از به هم ريختگي در طبقه خواص.

2- خياباني كردن مبارزه انتخاباتي.

3- كدگذاري ذهن افكار عمومي براي سياسي كردن مطالبات اقتصادي و اجتماعي.

اگر ايام پيش از انتخابات رياست جمهوري 88 را به ياد بياوريم، كاملا روشن است كه علائم شكل گيري فضاي مورد اشاره، پيش از انتخابات پيدا بود:

اولا، هشدار رهبري از جانب برخي خواص و سياسيون و حتي اصولگرايان در مواردي ناشنيده ماند ولو اين كه توده هاي عظيم مردم برخلاف خواص از همان روزهاي اول هرگز نگاه خويش را از انگشت اشارت حضرت آقا برنداشتند.

ثانيا، از جانب برخي گروه هاي خاص مجموعه اي از كدها دائما توليد و به افكار عمومي تزريق مي شد كه روشن بود محل مصرف آنها پس از برگزاري انتخابات است. ابتدا اين بحث به ميان آمد كه از آراي مردم بايد صيانت كرد و به نهادهاي رسمي مجري و ناظر انتخابات اعتمادي نيست، بعد ترم(گزاره) دروغگو بودن دولت به طور انبوه مورد توليد و تكرار قرار گرفت و نهايتا هم هفته ها قبل از انتخابات از مردم خواسته شد به بهانه هايي مانند گفت وگو و بحث خياباني، نوعي از كارناواليسم را به عنوان جنبه اصلي رفتار انتخاباتي خود در پيش بگيرند. بعد از انتخابات بود كه معلوم شد اتاق فكر بيروني فتنه براي همه اين كدها محل مصرفي در هفته هاي بعد از انتخابات تعريف كرده بود و هركدام از اين اقدامات بنا بوده به مثابه قطعه اي از پازل كودتاي مخملي عمل كند.

و ثالثا، رفتار طرف خارجي قبل از انتخابات 88 به وضوح به گونه اي بود كه نشان مي داد غربي ها منتظر اتفاقي در صحنه سياست داخلي ايران هستند. چنان كه بارها گفته ايم درست به همين دليل بود كه مذاكرات بسيار مهم و استراتژيك با ايران در ژنو كه علاوه بر موضوع هسته اي، دستور كار منطقه اي در افغانستان هم به عنوان يك دستور كليدي آن در حال مطرح شدن بود، به يكباره متوقف شد و تا چند ماه بعد از انتخابات كه غربي ها متوجه شدند از فتنه سبز آبي گرم نخواهد شد، مجددا آغاز نشد.

علائم هشداردهنده فتنه اكنون به آن اندازه كه در ماه ها و هفته هاي پيش از انتخابات 88 قابل مشاهده بود، آشكار نيست و مهمترين علت آن هم اين است كه اين بار هم غربي ها و هم دوستان داخلي آنها مي دانند كه ايجاد حوادثي شبيه به آنچه كه در سال 88 در ايران ديده شد تقريبا غيرممكن است بنابر اين آنچه بيشتر ديده مي شود نوعي مقدمه چيني، تست و نبض سنجي براي آن است كه ببينند چه مقدار از پروژه هاي كودتاي نرم در فضاي جديد قابل بازسازي مجدد است.

نخستين عاملي كه طراحان پشت پرده و عموما بيروني فتنه را متقاعد كرده بازتوليد شرايط سال 88 بسيار دشوار است، از دست رفتن هرگونه پشتوانه اجتماعي براي تحركات مخملي مهمترين عاملي است كه اين وضعيت را تثبيت كرده است. اخيرا تلاش هايي براي ايجاد موج هاي جديدي از ناآرامي خياباني به ويژه از طريق برگزاري تجمعاتي با محوريت سوژه هاي اجتماعي و بعد سياسي كردن آنها ديده مي شود كه هيچ كدام موفق نبوده است. سطح هوشياري مردم هرچه از فتنه 88 بيشتر فاصله گرفته ايم رشد عميق تري كرده و همچنان با خوشحالي بايد گفت متوسط هوشياري مردم از خواص بيشتر است.

عامل دوم به خواص مربوط است. جاي تاسف است اما صريح بايد گفت كه جامعه سياسي ايران در چند سال اخير از حيث توان اتخاذ تصميم هاي درست در زمان درست، امتحان خوبي پس نداده است. درس هاي فتنه 88 براي خواص چه بود؟ نخست اين كه براي حرمت، عزت و آبروي نظام ارزشي بيش از غلبه بر حريفان قائل باشند. دوم اينكه به نداي رهبر ولو مخالف ميل و منفعت جناحي شان باشد با اشتياق و به هنگام پاسخ بگويند. سوم اينكه همواره دست توطئه دشمن را ببينند و از آن غافل نشوند. چهارم اين كه با مردم روراست و صريح باشند و به قدرت تشخيص آنها اعتماد كنند. پنجم اين كه لااقل در درون پروژه هايي كه دشمن آشكارا اعلام مي كند خواهان جريان يافتن آنها در فضاي سياسي كشور است، فرو نروند. به راستي وقتي دشمن بوضوح درصدد چندپاره نشان دادن اصولگرايان است، آيا افتخاري دارد كه ما هم مهره اي در اين بازي باشيم؟ يا وقتي دشمن آشكارا بنا را بر مخدوش كردن فرايند اجرايي انتخابات گذاشته، آيا هنري است كه برخي آقايان هم به عنوان كمك كار اين پروژه ظاهر شوند؟ يا به عنوان نمونه، وقتي همه توان دشمن بر سياه نمايي و ناكارآمد نشان دادن نظام است، مستند كردن اتهامات دشمن و تقويت پروژه آن، خيانت كوچكي است؟

مجموعه اين عوامل نشان مي دهد كه فتنه آينده- اگر فتنه اي در كار باشد- درون خواص رخ خواهد داد. برخلاف آنچه معروف شده هدف گيري جنگ نرم دشمن اكنون بيش از آنكه بر روي مردم عادي متمركز باشد بر خواصي تمركز دارد كه بناست مردم را رهبري كنند. همچنان جامعه سياسي ايران بيش از هرچيز محتاج نوعي اخلاق انتخاباتي است كه در آن بازيگران قبل از هر چيز تقوا پيشه كرده باشند و خداوند را بر رفتار خود ناظر بدانند. قصه ساده مي نمايد، ولي به واقع دشوارترين بخش داستان همين جاست. درك همين يك موضوع كوچك كه ما دشمن داريم و دشمن ما بازي هايي طراحي كرده كه كشاندن خودي ها به درون آن مهمترين خطر پيش روست، خود گامي بلند به جلو است كه البته باز در هنگامه امتحان پاهاي بسياري را مي توان ديد كه در برداشتن اين گام واجب و بلند، لنگ شده اند.

بحث درباره پيچيدگي هاي سياست داخلي و آرايش هاي سياسي، در مقطع فعلي، به راستي فرع بر بحث هايي است كه بايد آن را «اخلاق حرفه اي سياست ورزي» خواند. گام اول براي جلوگيري بازسازي تجربه هاي غم بار گذشته اهتمام به فراگير شدن اين اخلاق است.

سرمقاله روزنامه کیهان در روز دوشنبه 21 شهریور 1390

گزارش آژانس و نیروگاه بوشهر

عضو هفتم گروه 1+5

اعلام خبر اتصال نيروگاه بوشهر به شبكه سراسري برق كشور به فاصله يك روز از انتشار گزارش آژانس بين المللي انرژي اتمي و در حالي كه يك طرح مبسوط هسته اي از جانب روس ها روي ميز ايران قرار دارد علامتي است از اينكه پرونده هسته اي ايران مجددا پس از يك دوره فترت ناشي از تحولات منطقه در آستانه طرح مجدد در محافل ديپلماتيك است. اين يادداشت تلاش مي كند با تمركز روي مباحث كليدي، چند نكته عرضه كند كه توجه به آنها احتمالا براي تحليل دقيق تر آينده پرونده هسته اي ايران مفيد خواهد بود. سناريوهايي كه در آينده پرونده هسته اي ايران با آنها مواجه خواهيم شد، به احتمال بسيار زياد تركيبي از اين نكات است.

در وهله اول راه اندازي نيروگاه بوشهر و اتصال آن به شبكه برق سراسري تغييري اساسي در نوع نگاه جامعه بين المللي به برنامه ايران ايجاد خواهد كرد. اين نيروگاه يك ضلع منحصرا صلح آميز (بدون كاربرد دوگانه) به برنامه هسته اي ايران اضافه مي كند كه در عين حال خود توجيهي بسيار قدرتمند براي توسعه يك چرخه سوخت بومي در داخل ايران است. هيچ يك از منابع غربي تا امروز ادعا نكرده اندكه نيروگاه بوشهر از حيث مسائل مرتبط با اشاعه يك نگراني است يا احتمال دارد در آينده باشد. حتي در قطعنامه هاي شوراي امنيت نيروگاه بوشهر استثنا شده و تعليق عمليات آن درخواست نشده است. اما همين نيروگاه، سالانه چيزي حدود 30 تن اورانيوم 5/3- 5 درصد غنا مصرف مي كند و در نتيجه نيازي بسيار قابل توجه به عمليات غني سازي ايجاد مي كند كه به هيچ روشي جايگزين پذير نيست. در واقع اگر زماني به ايران گفته مي شد كه چون نيروگاه ندارد، پس لاجرم هدف آن از غني سازي بايد چيزي غير از تامين سوخت راكتورها باشد، امروز اين استدلال به طور كامل از روي ميز حذف شده و روشن است كه ايران نيروگاهي در اختيار دارد كه اگر نطنز با ظرفيت كامل 50 هزار ماشين نوع اول هم به بهره برداري برسد، در طول يك سال فقط قادر به تامين سوخت مصرفي همين يك نيروگاه خواهد بود.

از طرف ديگر اين استدلال كه روسيه تامين سوخت نيروگاه بوشهر را بر عهده گرفته و لذا ايران نمي تواند از توليد سوخت براي بوشهر به عنوان توجيهي براي غني سازي استفاده كند كاملا بي پايه است. روس ها بيش از يك دهه نيروگاه بوشهر را كه ابتدا قرار بود ظرف 5 سال به بهره برداري برسد گروگان گرفتند وتا آنجا كه ممكن بود از آن به عنوان ابزاري براي معامله با امريكا سود بردند. با اين وصف، چه تضميني وجود دارد كه تامين سوخت راكتور بوشهر هم مثل راه اندازي آن تبديل به اهرمي براي چانه زني ميان روسيه و امريكا نشود و روس ها در طول چند دهه -عمر مفيد نيروگاه بوشهر- به طورمستمر و مطمئن سوخت آن را تضمين كنند؟ روسيه نشان داده است كه همواره اهل معامله است به شرط آنكه طرف و ثمني براي معامله وجود داشته باشد. روس ها هيچ وقت هيچ معامله چرب و نرمي با امريكا را به اين دليل كه خواهان عميق كردن روابط با ايران هستند از دست نداده اند. اگر دنبال يك فرمول كلي در روابط روسيه و ايران بگرديم اينطور مي شود گفت كه براي روسيه درباره مسائل مرتبط با ايران اصل بر معامله با آمريكاست اما در مواردي كه معامله امكانپذير نباشد -كه چنين مواردي وجود دارد- در مقابل درخواست هاي امريكا مقاومت مي كند.

مشخصا درباره نيروگاه بوشهر، علت هاي اين موضوع كه نيروگاه در اين مقطع راه اندازي مي شود، به اين شكل قابل خلاصه سازي است: 1- ظرفيت كيس نيروگاه بوشهر در فرايند مبادله امتياز با امريكا ديگر به پايان رسيده و به اصطلاح اين گاو بيش از اين قابل دوشيدن نيست. در نتيجه، اين نيروگاه از سبد گزينه هاي در حال چانه زني خارج شده است. 2- ايجاد ترتيبات ايمني و بازرسي بسيار مستحكم در بوشهر هرگونه نگراني در اين باره كه اين نيروگاه ممكن است به محلي براي اشاعه تبديل شود را از بين برده است. 3- روس ها حس كرده اند كه اگر راه اندازي نيروگاه را بيش از اين به تاخير بيندازند اولا ممكن است ايران خود بتواند دانش فني تكميل كار را به دست بياورد و ثانيا قطعا آنها از مشاركت در بسياري پروژه هاي مشابه در داخل و خارج ايران محروم خواهند شد. همين حالا بحث هاي بسيار جدي وجود دارد كه آيا روسيه مي تواند يك پيمانكار در فاز 2 نيروگاه بوشهر باشد؟ و مهم تر از اين، طولاني شدن اجراي اين قرار داد به اندازه اي بيش از اين، ضربه اي مهلك به حضور روسيه در بازار جهاني عرضه فناوري هاي سطح بالا كه فناوري هسته اي فقط يكي از آنهاست وارد مي كرد. روشن است كه در مقايسه با آمريكا و اروپا، روسيه سهم بسيار كوچكتري از بازار نيروگاه هاي هسته اي جهان را در اختيار دارد و اگر در ذهن سفارش دهندگان پروژه ها اين تلقي جايگير شود كه روسيه طرفي است كه يا معامله هاي سياسي از انجام تعهدات خود سر باز مي زند، آن وقت روسيه بدون ترديد فرصت هاي بسيار بيشتري را از دست خواهد داد. به عنوان نمونه، همين حالا روسيه در آستانه امضاي قرارداد احداث يك واحد نيروگاهي دقيقا با مشخصات نيروگاه بوشهر در هند است اما هندي ها نهايي كردن قرارداد را به بهره برداري كامل نيروگاه بوشهر مشروط كرده اند چرا كه هم مي خواهند توانايي فني روسيه را تست كنند و هم نسبت به قابل اعتماد بودن آن از حيث تكميل قراردادها مطمئن شوند.

بنابراين، واضح است كه راه اندازي بوشهر و وصل آن به شبكه برق سراسري اولا ارزيابي ها درباره ماهيت برنامه ايران و كاربردهاي آن را به شدت تغيير مي دهد، ثانيا توجيهي بسيار مستحكم و منطقي براي عمليات غني سازي در ايران ايجاد مي كند و ثالثا از اين به بعد، برنامه ايران را از فاز سياسي- امنيتي دور كرده و به يك فضاي تجاري نزديك مي كند كه مسلما محل رقابت بسياري از كشورهاي ديگر خواهد بود.

سناريوي دوم درباره آينده برنامه هسته اي ايران از دل گزارش اخير آمانو هويدا مي شود. گزارش آمانو در واقع از حيث داده هاي جديد تا حدودي فقير است اما روندهايي درون آن قابل تشخيص است كه بايد نسبت به آنها هشيار بود.

در اصل، اين گزارش دو روند كلي رامعين مي كند. نخست اينكه درون گزارش كاملا واضح است برنامه هسته اي ايران بدون تاثير پذيري از هيچ نوعي از فشار يا عمليات خرابكارانه در حال طي كردن مسير خود بر مبناي يك برنامه از پيش نوشته شده است و غرب در يافتن راهي براي تغيير دادن محاسبات راهبردي ايران در اين حوزه به طور مطلق شكست خورده است. در كنار اين موضوع، اين هم واضح است كه ايران تمامي برنامه خود را بدون هراس در معرض ديد آژانس -كه مسلما چشم هاي آن محرم نيست- قرار داده و از حيث حقوقي هيچ كدام از تاسيسات ايران را نمي توان يافت كه مشكل پادماني داشته باشد. جالب است كه در همين گزارش مكررا اذعان شده در همه آن تاسيساتي كه برغم قطعنامه هاي شوراي امنيت تعليق نشده، ترتيبات پادمان به نحو كامل اجرا مي شود.

روند دوم اما ظريف تر، مهم تر و پيچيده تر است. از چند ماه پيش اراده اي قابل تشخيص درون گزارش هاي آژانس وجود داشت كه تلاش مي كرد كل مباحثات درباره مسئله هسته اي ايران را در يك موضوع به نام «ابعاد احتمالي نظامي» (PMD) خلاصه كند. اين اراده اكنون برجسته تر شده است و آمانو تلاش كرده بي آنكه كوچكترين مستندي در اختيار داشته باشد همه مسائل ديگر درمورد برنامه ايران را نسبت به اين موضوع فرعي جلوه بدهد. سوال اين است: آيا غربي ها واقعا فكر مي كنند ايران در حال ساخت سلاح هسته اي است؟ پاسخ اين سوال قطعا منفي است. در اينجا جاي بحث درباره اين موضوع نيست اما سر جاي خود مي توان به تفصيل استدلال كرد كه جامعه اطلاعاتي آمريكا و اروپا چنين ديدي ندارد. در بدترين حالت، ارزيابي ها اين است كه ايران قصد دارد در چارچوب پادمان به نقطه فرار برسد. اگر اينطور باشد پس تمركز آژانس روي موضوع ابعاد احتمالي نظامي و تلاش براي برجسته سازي بيش از حد آن چه هدفي مي تواندداشته باشد؟

پاسخ دادن به اين سوال مستلزم بحثي طولاني درباره آن چيزي است كه « نگاه امنيتي به برنامه ايران» ناميده مي شود. در يك جمله كوتاه به نظر مي رسد هدف از همه اين بحث ها و بهانه جويي ها نه نگراني واقعي از ساخت سلاح هسته اي در ايران بلكه تلاش براي سوق دادن ايران به سمت مشاركت در پروژه هاي سياسي خاص شبيه آنچه كه روس ها اخيرا پيشنهاد كرده اند باشد. اگر اينطور باشد -كه شواهدي در تاييد آن هست- آژانس را اكنون با اطمينان مي توان عضو هفتم گروه 1+5 ناميد.

سرمقاله روزنامه کیهان در روز سه شنبه 15 شهریور 1390

تحلیلی بر عفو 100تن از زندانیان فتنه توسط رهبر انقلاب

موج پشیمانی فراگیر می شود؟

در شرایطی که کسی مانند سید محمد خاتمی برای معامله کردن التماس می‌کند، آیا عجیب است که مجرمان فریب خورده‌ای که خیال می‌کردند در حال مبارزه‌ی آزادی‌خواهانه هستند، از کرده‌ی خود ابراز ندامت کنند!     گروه سیاسی برهان/ مهدی محمدی؛ درخواست عفو حدود یک‌صد نفر از محکومان فتنه‌ی 88 از رهبر معظم انقلاب مسأله‌ای است که نباید به سادگی از کنار آن گذشت. لذا در یادداشتی اختصاصی برای سایت برهان این مسئله مورد تحلیل واقع خواهد شد.

اکنون چیزی بیش از دو سال از آغاز آن‌چه فتنه‌ی 88 نامیده می‌شود، گذشته است. شاید یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های این فتنه که کم‌تر به آن پرداخته شده این است که در این فتنه بسیاری، خیلی زود فریب خوردند و خیلی زود پشیمان شدند. هم باید در مورد دلایل آن فریب خوردگی زودهنگام تأمل کرد و هم در این باره که چرا غبار فتنه در ذهن خواص این‌گونه زود فرو نشست و مدافعان فتنه یا ادعای خود را پس گرفتند و یا به گوشه‌ی عزلت و انزوا خزیدند.

اعلام خبر ابزار ندامت یک‌صد نفر از فتنه‌گران و سپس درخواست عفو آن‌ها از محضر رهبر معظم انقلاب، نشان دهنده‌ی این است که فرآیند فاصله‌گذاری با محیط سال 88 و ابراز ندامت از آن، هم‌چنان ادامه دارد و فقط به سطوح و لایه‌هایی عمیق‌تر منتقل شده است. تذکر چند نکته در این باره، مسأله را روشن‌تر می‌نماید:

نکته‌ی اول: قبل از هر چیز، این موضوع نشان دهنده‌ی این است که نظام حقیقتاً فتنه‌ی 88 را پایان یافته تلقی کرده و از جانب آن هیچ احساس خطری نمی‌کند. در واقع این نوع برخورد مشفقانه و همراه با ترحم بیش از هر چیز از این واقعیت نشأت می‌گیرد که دیگر چیزی به نام فتنه‌ی 88 وجود خارجی ندارد و از این رو می‌توان بر مجرمان خرده پایی که در مقطعی فریب آن را خوردند، آسان گرفت.

نکته‌ی دوم: این است که چنین حادثه‌ای نشان می‌دهد فرآیند ایستادگی بر مواضع فتنه‌گرانه در میان فتنه‌گران عمیقاً رو به نزول است. به بیان دیگر می‌توان گفت بحران‌های متعدد، فتنه‌ی 88 را از پای در آورده و دیگر چیزی برای ایستادگی و مقاومت باقی نگذاشته است. نخستین بحران فتنه این است که پشتوانه‌ی اجتماعی خود را به طور کامل از دست داده و دیگر حتی ضد انقلاب هم جرأت و انگیزه‌ی اردوکشی خیابانی به نفع آن را ندارد و دومین بحران برای جریان فتنه، در جامعه‌ی سیاسی رخ داده است. فتنه‌ی 88 اکنون پشتوانه‌ی سیاسی خود در درون حاکمیت را هم از دست داده و دیگر مدافع و مدعی ندارد. طرف خارجی هم که تصور می‌کرد، می‌تواند با حمایت آشکار از فتنه‌گران در ایران خلا نبود پشتوانه‌ی سیاسی و اجتماعی برای آن را پر کند در این امر ناکام مانده است و حمایت‌های آن جز این‌که عقبه‌ی فتنه و ماهیت حقیقی سران آن را آشکارتر سازد، نتیجه‌ای نداشته است. نتیجه‌ی این بحران‌ها این است که مجرمان فتنه به ویژه آن‌ها که به امثال موسوی، کروبی و خاتمی به مثابه قهرمان می‌نگریستند، از خود می‌پرسند برای چه چیز باید هزینه بدهند و به خاطر کدام آرمان نداشته باید سال‌ها در زندان بمانند؟ بحران‌های سیاسی و اجتماعی فتنه اکنون به بحران روحی و ایدئولوژیک در میان زندانیان فتنه بدل شده است و همین امر بی‌شک عامل مهمی در ابراز ندامت آن‌ها بوده است.

نکته‌ی سوم: مسأله‌ی بعدی که اهمیت بسیار دارد این است که مجرمان دون پایه‌ای که با شعارهای سران فتنه فریفته شدند به تازگی با موجی از تمناهای بازگشت به نظام در میان جمعی از سران اصلاح‌طلب به ویژه «سید محمد خاتمی» مواجه گردیدند و همین انگیزه‌های تمام شده‌ی آن‌ها برای پای‌بند ماندن به رفتارهای فتنه‌گرانه را هر چه بیش‌تر کاهش داده است. به واقع در شرایطی که کسی مانند سید محمد خاتمی برای معامله کردن التماس می‌کند، آیا عجیب است که مجرمان فریب خورده‌ای که خیال می‌کردند در حال مبارزه‌ی آزادی‌خواهانه هستند، از کرده‌ی خود ابراز ندامت کنند!

این مطلب برای پایگاه اینترنتی برهان نوشته شده و در روز ۷ شهریور ۱۳۹۰ منتشر شده است.

درس هایی از لیبی

درس هايي از تجربه ليبي

پس از حدود 8 ماه منازعه طاقت فرسا و پرشدت، اكنون معمر قذافي ديكتاتور ليبي ساقط شده اما هنوز معلوم نيست جانشين سيستم حكومتي منحصر بفردي كه او ظرف چند دهه بنا كرد كدام فرد يا سيستم خواهد بود. اكنون در ليبي پرسش از آينده مهم ترين سوال است و كمتر كسي در فكر آن است كه رازهاي حكومت عتيقه سرهنگ را نبش كند. دورنماي ليبي هم براي مردم و انقلابيون و هم براي غربي هايي كه به صراحت مي گويند دندان طمع تيز كرده اند مهم ترين مسئله پيش روست. چه چيز ضامن ثبات در ليبي خواهد بود؟ چند نكته زير كمك خواهد كرد كه بتوان پاسخي آزمون پذير براي اين سوال فراهم كرد.

از همان روز اول كه بهار عربي آغاز شد، مسئله ثبات براي آمريكايي ها مهم ترين دغدغه بود. وقتي آمريكايي ها درباره ثبات صحبت مي كنند در واقع هيچ منظوري جز اين ندارند كه روند جاري امور كه طي دهه ها به نحوي شكل داده شده كه تامين كننده حداكثر منافع آمريكا باشد، بايد حتي المقدور دست نخورده باقي بماند. بهار عربي افسانه ثبات را باطل كرد و آمريكايي ها با دگوگوني هايي مواجه شدند كه به هيچ وجه انتظارش را نداشتند. پس از آنكه آمريكايي ها از حفظ وضع موجود در منطقه نااميد شدند و تغيير را اجتناب ناپذير يافتند، شعار ثبات اينگونه ترجمه شد كه حالا اگر قرار است تغييري هم رخ بدهد اين تغيير بايد داراي فرايندي آرام و قابل مديريت باشد. معلوم بود كه آمريكايي ها از سرعت و هيجاني كه در رفتارهاي انقلابي هست مي ترسند و به همين دليل مايل است اوضاع حتي المقدور به نحوي مديريت شود كه بيشترين نقش را در آن داشته باشد. مهم تر از اين، استراتژيست هاي آمريكايي در چند ماه اخير بارها گفته اند كه علاقه اي به تغييرات انقلابي ندارند چرا كه در اينگونه تغييرات عموما صحنه گردان ماجرا، گروه هاي سازمان يافته اي هستند كه در چند دهه گذشته همواره آمريكا با آنها درگير بوده و اغلب اگر نزديك به ايران نباشند دشمن آمريكا و اسراييل حتما هستند. پروژه ليبي بوضوح با اين الگو انطباق ندارد. آمريكا 8 ماه پيش با دو هدف اصلي به ليبي حمله كرد و اكنون كه ديكتاتور گريخته، مانده است كه داستان را چگونه جمع كند. اولين هدف از حمله به ليبي اين بود كه آمريكا مي خواست شرايطي ايجاد كند تا مردم منطقه سابقه حمايت چند دهه اي آمريكا از ديكتاتورها را از ياد ببرند. آمريكايي ها مي خواستند بگويند آنقدر طرفدار آزادي هستند كه حتي حاضرند براي دفاع از دموكراسي در منطقه اي بياباني بدون اينكه نفع مشخصي براي آنها داشته باشد وارد جنگ شوند. هدف دوم كه اصرار داشتند پنهان بماند، كنترل شرايط بعد از سقوط قذافي به گونه اي كه اولا منافع غرب تا حد امكان دست نخورده باقي بماند و ثانيا، اين جابه جايي به عنوان يك الگو به ساير كشورهاي در حال انقلاب نيز منتقل شود.

اكنون چه اتفاقي رخ داده است؟ آنچه رخ داده اين است كه غربي ها وارد جنگي شده اند كه همان اواسط كار معلوم شد نتيجه اي هراس آور براي آنها خواهد داشت اما ديگر توان بيرون كشيدن پاي خود از آن را نداشتند. روزي كه جنگ ليبي آغاز شد آمريكايي ها مي دانستند قذافي خواهد رفت ولي نمي دانستند جايگزين او چه كسي خواهد بود؟ هر چه جنگ بيشتر طول كشيد يقين غرب از اينكه جايگزين قدافي نيروهايي عميقا اسلام گرا و شايد بتوان گفت راديكال خواهند بود بيشتر شد اما ديگر راهي براي بازگشت به عقب نداشتند چرا كه ننگ شكست از قذافي يا معامله پس پرده با او بزرگتر از آن بود كه قابل تحمل باشد. در نتيجه آمريكايي ها به جنگي ادامه دادند كه در واقع هيچ از نتيجه آن خشنود نبودند.

در ليبي چيزي حدود 140 قبيله وجود دارد كه 30 قبيله از ميان آنها داراي سازمان يافتگي قابل توجه و توان سياسي و رزمي گسترده اند. قذافي بر خلاف صدام كه در دوران حكومت خود تمام تشكل هاي ديني و قومي عراق را از هم پاشاند و عملا اجازه هيچ نوعي از سازماندهي را به مخالفان خود نداد اما سازمان يافتگي قبيله اي در ليبي را به عنوان يك امر غير قابل تغيير به رسمت شناخت و در طول دهه هاي گذشته با آن به همزيستي پرداخت. بنابراين زماني كه قبايل ليبي تصميم گرفتند به مخالفت با قذافي برخيزند -و اگر اين كار را نمي كردند از ناتو كاري ساخته نبود- مشكلي به نامه سازماندهي و ايجاد سلسله مراتب صدور و اجراي فرمان وجود نداشت و به سرعت يك ماشين جنگي عظيم عليه قذافي شكل گرفت. مشكلي كه اكنون غرب با آن دست به گريبان است اين است كه اين ماشين جنگي را كه حالا ديگر به راه افتاده چگونه بايد متوقف كند؟ كساني درون ناتو عقيده دارند تنها راه، خلع سلاح مخالفان است. اما مجموعه اي عظيم از رزمندگاني به شدت ماهر و با انگيزه را كه از وقتي تصميم به بيرون كردن قذافي از ليبي گرفتند تا زماني كه اين كار را واقعا انجام دادند تنها چند هفته طول كشيد، چگونه مي توان خلع سلاح كرد؟ آيا ناتو كه اعلام كرده حتي يك سرباز در خاك ليبي پياده نخواهد كرد آمادگي ورود به چنين گرداب هولناكي را دارد؟ بسيار بعيد است كه كسي در سلسله مراتب فرماندهي ناتو حتي فكر چنين كاري را به ذهن خودرا بدهد. چه راهي باقي مي ماند. تنها گزينه اين است كه آمريكايي ها مطالبات و خواسته هاي رزمندگان ليبيايي را كه بار اصلي براندازي قذافي را به دوش كشيدند به رسميت بشناسد؛ مطالباتي كه اطلاعات اندك موجود نشان مي دهد تشكيل حكومت پاي بند به اجراي قوانين شريعت در راس آن است.

پارادوكس آمريكا در خاورميانه بهتر از هر جاي ديگر خود را در ليبي نشان داده است. آمريكايي ها يا بايد خود را از فرايند تغيير در منطقه كنار بكشند و منفعلانه صحنه را نظاره كنند يا اگر تصميم به مشاركت در فرايند تغيير بگيرند لاجرم به روي كار آمدن نيروهايي مدد رسانده اند كه نخستين و بزرگترين دشمن خود را آمريكا مي دانند. اين لازمه و نتيجه هويت ديني نهادينه شده در قلب و جان مردم اين منطقه است كه دهه ها فرايند سكولاريزاسيون از بالا نه تنها آن را كمرنگ نكرده بلكه عمقي بي مانند به آن بخشيده است.

بنابراين، نتيجه عمليات ناتو در ليبي در بدترين حالت (البته براي آمريكا) تشكيل يك حكومت ديني كنار گوش اروپاست كه جغرافياي سياسي و نظامي منطقه را از اساس دگرگون خواهد كرد و در بهترين حالت ليبي در يك بي ثباتي بزرگ ناشي از درگيري غرب و انقلابيون فرو مي رود كه تبعات امنيتي آن براي اروپا كمرشكن خواهد بود.

آنچه احتمالا اين وضع را بدتر مي كند و مشكل را براي غرب صد چندان خواهد كرد، تاثيري است كه پيروزي اسلامگرايان در ليبي بر وضعيت امنيت اسراييل خواهد گذاشت. آن روز اول كه تحولات منطقه تازه آغاز شده بود سعي مي كردند با شوخي هايي از اين قبيل كه گسترش دموكراسي در منطقه به نفع اسراييل است خود را آرام كنند اما هر چه جلوتر آمده ايم بيشتر روشن شده روي ديگر تحولات منطقه چيزي جز اين نيست كه ديكتاتوري هايي كه همواره مانع شنيده شدن فريادهاي مردم منطقه عليه اسراييل بوده اند سقوط كرده اند و از اين به بعد اين فريادها هر روز بلندتر از روز قبل خواهد شد. مصر درست در كنار مرزهاي سرزمين هاي اشغالي در حال تبديل شدن به يك نگراني امنيتي جدي براي اسراييل است. ليبي حتي مي تواند از مصر هم خطرناك تر باشد چرا كه جبهه اي جديد در غرب سرزمين هاي اشغالي باز مي كند و اگر نيروهاي ضد اسراييلي در آنجا كار را به دست بگيرند، احتمال جرياني قدرتمند از پول، اسلحه و نيروي انساني براي كمك به مبارزان فلسطيني شكل خواهد گرفت. تا آنجا كه به اسراييل مربوط است آنچه در حال رخ دادن است اين است كه قذافي به عنوان يكي از ديكتاتورهايي كه مخصوصا طي چند سال اخير به يكي از دوستان واقعي صهيونيست ها در منطقه تبديل شده بود، از كار بركنار شده و جاي او را كساني گرفته اند كه لالايي فرزندانشان سرود آزادي قدس شريف است.

در ليبي براي آمريكايي ها راهي جز اين نيست كه ميان دو گزينه امتياز دهي به رزمندگان يا وارد شدن به درگيري با آنها يكي را انتخاب كنند. هيچ راه حل سياسي اضطراري براي اين پارادوكس وجود ندارد. انتخاب آساني در كار نيست. خاورميانه در حال نشان دادن چهره واقعي خود به غرب است، چهره اي كه مترسك هايي مانند بن علي و مبارك و قذافي همواره مانع ديده شدن آن بودند. مدل ايران بسط يافته است و غرب پس از دهه ها تكيه به ديكتاتوري و سركوب در منطقه اكنون راهي جز پذيرفتن اين نظم جديد ندارد با اين تفاوت كه اين بار نظم جديد منطقه است كه غربي ها را نخواهد پذيرفت.

سرمقاله روزنامه کیهان در روز دوشنبه 7 شهریور 1390