مبانی روسیه در طرح گام به گام چیست؟

گام به گام درباره یک طرح

پرونده هسته ای ايران در حال ورود به دوراني جديد و اساسا متفاوت از گذشته است. آنچه طي هفته هاي اخير طرح گام به گام روسيه خوانده شده صرفا بيروني ترين جنبه اين تغيير فاز است والا آنچه واقعا در حال رخ دادن است، بسيار عميق تر از آن است كه صرفا در قالب اين يا آن پيشنهاد ديپلماتيك خاص قابل خلاصه سازي باشد.

از ماه ها قبل روشن بودكه زمان يك تغيير فاز اساسي درباره مجموعه مناسبات ديپلماتيك شكل گرفته حول برنامه هسته اي ايران فرا رسيده است. بويژه در آمريكا، ظرف حدود دو سال گذشته اين ادبيات كه چاره اي جز زندگي با يك ايران هسته اي نيست به روش هاي بسيار متنوعي توسعه داده شده است. از يك منظر كساني استدلال مي كردند كه پس از 10 سال كشمكش ديگر وقت آن است كه غرب اين سخن ايران را كه مي گويد علاقه اي به ساخت سلاح هسته اي ندارد بپذيرد چرا كه اگر واقعا ايران قصد چنين كاري را داشت زماني به وسعت يك دهه كافي بود كه آن را به هر نحو ممكن انجام بدهد واگر اين كار را انجام نداده پس لابد واقعا قصد انجام آن را ندارد. و از منظر ديگر، كارآمدي راهبرد غرب براي متوقف كردن ايران يعني همان چيزي كه استراتژي دو مسيره فشار-مذاكره ناميده مي شود در اين دو سال عميقا به چالش كشيده شده است. اين راهبرد در مسير فشار مبتني بر تركيب گزينه هاي تحريم، تهديد به درگيري نظامي، عمليات اطلاعاتي و تلاش براي ايجاد بي ثباتي داخلي در ايران بوده است. اين گزينه ها در دو سال گذشته نه به طور مناسب ايجاد شدند، نه تركيب موفقي از آنها شكل گرفته و نه مجموعا توانستند تاثيري روي واقعيت هاي برنامه هسته اي ايران بگذارند به گونه اي كه نه روند پيشرفت اين برنامه مختل شده، نه ايران هدف گذاري هاي خود را تغيير داده و نه حتي از سرعت برنامه هسته اي ايران كاسته شده است.

در مسير مذاكره هم اين راهبرد هرگز به اندازه كافي مبتكرانه و صادقانه نبوده است. اكنون تعداد طرفداران اين ايده بسيار زياد شده است كه ظاهرا آمريكا اصلا مايل به حل برنامه هسته اي ايران نيست چرا كه اصلا مشكلش برنامه هسته اي نيست و به خوبي مي داند كه كسي در ايران قصد ساخت سلاح هسته اي ندارد بلكه هدف اصلي آمريكا اعمال فشار براي تغيير رژيم در ايران است و لذا به حفظ بهانه اي مانند برنامه هسته اي براي تداوم اعمال فشار نياز دارد. همين مسئله باعث شد اعضاي گروه 6 عملا به دو دسته تقسيم شوند. دسته اول كشورهايي كه عقيده داشتند مي توان به راه حلي رسيد كه در آن ايران سلاح نسازد و از حقوقش هم برخوردار باشند و دسته دوم آنها كه وجود هرگونه راه حلي در دورنما را انكار مي كردند.

منازعه ميان اين دو دسته درون گروه 6 تازه داشت بالا مي گرفت كه تحولات منطقه آغاز شد. در ساده ترين تحليل ممكن، اين تحولات به 3 نتيجه راهبردي منجر شد كه هر سه مستقيما بر موضوع هسته اي ايران اثر مي گذاشت. اول اينكه اين تحولات مجموعه اي از مشكلات ژئوپلتيكي بسيار حاد براي آمريكا و اسراييل ايجاد كرد كه باعث شد آنها ديگر حقيقتا قادر به حفظ موضع سنتي خود در اين باره كه مسئله هسته اي ايران «تهديد شماره يك» است نباشند. بنابر اين خود به خود از ميزان حساسيت ها درباره برنامه هسته اي ايران كاسته شد. دوم، آمريكايي ها دريافتند -بپذيرند يا نه- قدرت منطقه اي ايران روز به روز در حال فزوني است و نيروهايي در منطقه در حال به دست گرفتن سررشته امور هستند كه نزديكي فكري و پيوندهاي سازماني وثيق با ايران دارند. و سوم، متزلزل شدن موقعيت ديكتاتورهاي عربي منطقه آمريكا را به اين فكر انداخت كه ديگر از توان گذشته براي اعمال فشار به ايران برخوردار نخواهد بود.

اينجا بود كه به نظر مي رسد گروه هوادار مصالحه درون گروه 6 توانست حرف خود را به كرسي بنشاند و ايده روسيه محصول همين امر است. 5 نكته زير روشن مي كند كه مباني خفته در پس اين ايده چيست:

1- قلب ايده روسيه اين است كه راهبرد دو مسيره عليه ايران بايد كنار گذاشته شود. ديناميزم دروني راهبرد دومسيره اساسا بر اين پيش فرض مبتني بود كه ايران تحت فشار امتياز خواهد داد و مشكلي هم اگر هست در نوع و شدت فشارهاست. آمريكايي ها بويژه از فتنه 88 به اين سو با قوت استدلال كرده اند كه اگر ميزان مناسبي از فشار با مشاركت تعداد مناسبي از كشورهاي جهان و در زمان مناسب بر ايران وارد شود حتما موضع ايران را تغيير خواهد داد. روس ها استدلال مي كنند كه اين راهبرد امتحان خود را پس داده و ناكارآمدي آن روشن شده است. اولا روشن شده كه غرب به هيچ وجه قادر به توليد آن مقدار فشار كه ادعا مي كند بر ايران نيست. ثانيا هيچ نوعي از فشار وجود نخواهد داشت كه در طولاني مدت به طور اجماعي عليه ايران قابل اعمال باشد و ثانيا حتي اگر غرب بتواند آنگونه كه ادعا مي كند فشارهاي اقتصادي سنگين به ايران وارد كند، اين فشارها «رفتار هسته اي ايران» را عوض نخواهد كرد. روس ها بر اين ايده تاكيد دارندكه موضوع ايران نهايتا از راه تعامل حل مي شود نه فشار و انزوا. از ديد روس ها، فشار و انزوا مي تواند ايران را تا حد بسيار دردناكي آزار بدهد ولي نمي تواند محاسبه راهبردي ايران درباره برنامه هسته اي اش را عوض كند همچنان كه تا كنون نيز نكرده است. پس اگر هدف آمريكا تغيير دادن محاسبات راهبردي ايران درباره برنامه هسته اي اش باشد، ثابت شده است كه تحريم به اين هدف منجر نخواهد شد چرا كه محاسبات راهبردي ايران درباره برنامه هسته اي اش اساسا از مسائل اقتصادي تاثير نمي پذيرد. بنابراين پيشنهاد روس ها اين است كه به جاي تهديد به افزايش تحريم كه يك روش امتحان شده است، روي كاهش تحريم ها تمركز شود.

2- مسئله بعدي به تحولات منطقه مربوط است. در اين باره هيچ ترديدي نيست كه اگر اين تحولات رخ نداده بود ايده گام به گام به ايران پيشنهاد نمي شد. نكته كليدي در اينجا اين است كه آمريكايي ها بوضوح دريافته اند كه در ميان مدت بايد حدي از برتري ژئوپلتيكي ايران در منطقه را بپذيرند و از اين هم كه مسائل منطقه اي به دستور كار مذاكرات با ايران اضافه شود گريزي نيست. ضمن اينكه درباره آينده منطقه بوضوح ميان روسيه و آمريكا هم اختلاف ديد و هم اختلاف منافع وجود دارد. روس ها عقيده دارند كه كاهش قدرت آمريكا در خاورميانه امكان مانور بيشتري به آنها خواهد داد كه البته اين جز از طريق شراكت با ايران ممكن نيست.

3- سومين نكته اين است كه اكنون هم در آمريكا و هم در اسراييل اين ارزيابي اطلاعاتي كه ايران مشغول ساخت سلاح هسته اي نيست غلبه كرده است. در واقع جامعه اطلاعاتي و نظامي در غرب -كه اگر بنا بر درگيري با ايران باشد بايد بار آن را به دوش بكشد- به هيچ وجه مايل نيست به سياستمداران اجازه بدهد دردسري جديد آن هم به بزرگي ايران ايجاد كنند. روسيه و چين از مدت ها قبل بر اين باور بوده اند كه ايران واقعا علاقه اي به ساخت سلاح هسته اي ندارد چرا كه سلاح هسته اي چيزي به برتري هاي استراتژيك ايران اضافه نخواهد كرد. جامعه اطلاعاتي و نظامي آمريكا و اسراييل هم به تازگي در حال نزديك شدن به همين ديدگاه هستند. اكنون برآورد اجماعي غربي ها -كه البته از بيان علني آن ابا دارند- اين است كه ايران هيچ برنامه بالفعل ساخت سلاح هسته اي ندارد و همه آنچه هست اين است كه پي گيري و تعميق برنامه غني سازي باعث شده ايران توانايي انتخاب مسيرهاي متعدد در آينده برنامه هسته اي اش را داشته باشد. علاوه بر اين، يك نكته بسيار مهم اين است كه اكنون در غرب نوعي اتفاق نظر بوجود آمده است كه ايران از نقطه قابل بازگشت عبور كرده پس بهتر است غرب به جاي اينكه انرژي خود را صرف هدف بيهوده و غير قابل دست يابي به نام بازگرداندن ايران به عقب بكند، روي آينده برنامه هسته اي ايران متمركز شود و با تقويت نظارت آژانس امكان ادعايي انحراف را منتفي كند. در يك جمله، غلبه اين تحليل كه ايران به دنبال بمب نيست، فضاي وسيعي را براي ابتكار عمل هاي ديپلماتيك ايجاد كرده است.

4- مسئله چهارم اين است كه بويژه براي روس ها هيچ چيز مهم تر از توسعه روابط اقتصادي هم با ايران و هم با آمريكا نيست. روس ها به دنبال فرمولي هستند كه اجازه حضور آنها در بازار ايران را بدهد بدون اينكه آنها را از حضور در بازار ايران محروم كند.

5- و نهايتا، غرب اين نكته را دريافته است كه امكان به نتيجه رسيدن هيچ ايده اي كه درصدد تحميل يك جانبه درخواست هاي غرب بر ايران باشد بي آنكه براي خود غربي ها هم تعهداتي در نظر بگيرد وجود ندارد. گام به گام بودن طرح روس ها دقيقا از اين واقعيت ناشي مي شود كه هر دو طرف بايد تعهداتي را بپذيرند و ميزان پاي بندي هر يك از طرفين به گامي كه ملزم به برداشتن آن شده تنها عاملي است كه طرف مقابل را هم به برداشتن گام متقابل تشويق مي كند. بنابراين غربي ها با پذيرفتن اين ايده عملا قبول كرده اند كه دوران اعتمادسازي يك طرفه به پايان رسيده و آنها هم بايد تعهداتي جدي را بپذيرند.

آنچه در اينجا گفته شد فقط در حد مباني است. مراحل كليدي ديگري هم وجود دارد كه بحث درباره آنها در اين مقال نمي گنجد. از جمله يك بحث مهم اين است كه چارچوب اين طرح گام به گام يعني اصولي كه غرب حاضر است بپذيرد چيست و نهايتا اينكه درون طرح كدام گام با كدام گام مقابل نهاده خواهد شد؟

 سرمقاله روزنامه کیهان در روز شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۰

سخنرانی در جمع انصار حزب الله

جریان شناسی فضای سیاسی کشور در آستانه انتخابات مجلس نهم

آنچه در ادامه می آید متن ویراسته یک سخنرانی در جلسه انصار حزب الله در تهران است که در شماره روز چهارشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۰ نشریه یالثارات الحسین (ع) چاپ شده است.

***

هر بحثي در مورد جامعه‌شناسي جريانهاي سياسي در ايران بايد با ارجاع به فتنه سال 88 انجام شود. ما همچنان در دوراني از تاريخ انقلاب قرار داريم که نقطه شروع آن فتنه 88 است. در واقع اگر بخواهيم تاريخ سه دهه انقلاب اسلامي را به يک اعتبار تقسيم‌بندي کنيم مي‌شود گفت که تاريخ انقلاب به دو دوران قابل تقسيم است: دوران ما قبل فتنه و دوران بعد از‌آن.

فضاي سياسي کشور بعد از فتنه 88

مشخصات فضاي سياسي کشور ما بعد از فتنه 88 به طور اساسي بافضاي سياسي ما قبل فتنه تفاوت کرد. اين فتنه، تعريف نيروهاي سياسي، مناسبات نيروهاي سياسي با يکديگر، مناسبات نيروهاي سياسي با حاکميت و مناسبات نيروهاي سياسي با بدنه اجتماعي جامعه را به طور اساسی تغيير داد به طوری که هيچ کدام از این مناسبات اکنون مثل سابق نيست. اکنون به لحاظ زماني ما دو سال از فتنه 88 فاصله گرفته‌ايم ولي به لحاظ کارکدرهای سیاسی و اجتماعی همچنان با آن زندگي مي‌کنيم. به عقیده من دقیق ترین تحلیل این است که گفته شود ما در ميانه فتنه‌اي زندگي مي‌کنيم که 3 فاز مختلف داشته است. فاز اول این فتنه همان است که در فتنه 88 دیدیم. این فاز از 22 خرداد 88 آغاز شد و در 9 دی 88 خاتمه یافت. بازیگران اصلی این فاز هم جریان اصلاح طلب، آقای هاشمی و طرف خارجی بودند. فاز دوم فازی است که از 9 دی 88 آغاز شد و تا زمان خانه نشینی آقای احمدی نژاد ادامه پیدا کرد. بازیگر اصلی در این فاز جریان انحرافی بوده است. فاز سوم از فردای بازگشت آقای احمدی نژاد به محل کارش شروع شد و تا انتخابات ریاست جمهوری سال 92 ادامه خواهد داشت. در این فاز سوم که اکنن ما در میانه آن قرا داریم بازیگر اصلی ائتلافی از جریان انحرافی و جریان فتنه خواهد بود. در واقع این دو جریان براي هم‌افزايي عليه نظام تلاش خواهند کرد. اما مشخصات هر يک از اين سه فاز چيست و چگونه به دنبال همديگر قرار گرفته‌اند و با چه فضايي ظرف چند ماه آينده رو به رو خواهيم بود؟

 اجازه بدهید از فتنه 88 شروع کنیم. فتنه‌اي که در سال 88 کليد خورد با صحنه گرداني و مديريت و پشتيباني آقاي هاشمي، اجراي جريان اصلاح‌طلب و حمايت لجستيکي طرف خارجي سه رکن اساسي داشت. اگر شما اين سه رکن را در کنار همديگر قرار بدهيد، کليه رويدادهايي که سازنده فتنه 88 بود را مي‌توانيد از آنها نتيجه‌ بگیرید و چیز مهمی جا نخواهد افتاد.

کليدي‌ترين اصل فتنه 88

 رکن اول که کليدي‌ترين اصلي است که فتنه 88 را به وجود آورد آن چيزي است که در جامعه‌شناسي سياسي به آن از دست رفتن انسجام طبقه حاکم مي‌گويند. يک مجموعه افرادي هستند که 30 سال است به عنوان اليت حاکم در جامعه شناخته شده‌اند و به نوعي حکومت در دست اينها بوده است. اصحاب امام(ره) و زحمت‌کشيده‌هاي انقلاب بودند.

در مباحث امنيتي مربوط به شکل‌گيري ناآرامي‌هاي اجتماعي این یک اصل است که اگر مي‌خواهيد نارضايتي را تبديل به آشوب کنيد ضرورت دارد که به نوعي انسجام طبقه حاکم از بين برود و در داخل حکومت دعوا شود. آقاي حسين بشيريه پدر خوانده نظريه‌هاي سياسي که جريان اصلاح‌طلبي از او پيروي مي‌کند، يک مصاحبه مبسوطي با سايت انگليسي زبان لوگوس کرد و  خلاصه حرفش اين بود که براي اولين بار در 30 سال گذشته در سال 88 اتفاقي افتاد اين بود که مردم احساس کردند که درون حکومت يک دعوايي هست که اين دعوا تمام‌شدني نيست و طرفين براي اينکه در اين دعوا به يکديگر غلبه کنند، حاضرند حتي خود نظام هم صدمه ببيند بنابراین برای به خیابان آمدن انگیزه پیدا کردند. اصلی ترین نقش را در  اين موضوع آقاي هاشمي داشت آن هم با  نامه‌اي که 17 خرداد آن سال خطاب به حضرت آقا به صورت علني نوشت. ايشان اگر مي‌خواست با رهبري حرف بزند او را که مي‌پذيرفتند مي‌رفت حرفش را مي زد ولي وقتی کسی تصمیم می گیرد نامه سرگشاده بنویسد مخاطبش در واقع مردم و در این موردخاص ضد انقلاب هستند. در نامه اصل حرف آقای هاشمی این است که می گوید يک طرف من هستم و قديمي‌ها انقلاب و اين مردمي که مثل آتشفشان به خيابانها ریخته اند و طرف ديگر شما هستيد و احمدي‌نژاد. حالا انتخاب کنيد. خلاصه نامه آن بود که رهبري را تهديد مي‌کند که نيروهاي اجتماعي ما کف خيابان حضور دارند، شما بايد انتخاب کنيد. مسئله کلیدی از حیث تبدیل اعتراض به آشوب این است که تاثير اين نامه را روي آن فعال شدن آن جریان ها و تیم های ضد انقلابي بررسي کنيد که 30 سال در خانه‌ شان نشسته بودند و با وجود اینکه از نظام کينه داشتندوقت جرئت عرض اندام نداشتند چرا که به درستی تصور می کردند نظام منسجم تر و قدرتمند تر از آنی است که آنها بتوانند صدمه ای به آن بزنند. اين نامه به مجموعه ضد انقلابي که کينه نظام را داشتند، جرئت داد به خيابان بيايند چون احساس ‌کردند در حکومت دعوا اين قدر بالا گرفته است حالا وقتش فرارسيده تا آن ضربه ای را که همیشه دنبالش بودند به نظام وارد کنند. از دست رفتن انسجام طبقه حاکم اعتراض را تبديل به آشوب کرد.

اگر آقاي هاشمي نامه خرداد ماه 88 را خطاب به حضرت آقا نمي‌نوشت مي‌توان به یقین گفت که بسياري از آن چيزي که در آن سال کف خيابان ديديم، اصلا امکان رخ دادن پيدا نمي‌کرد.

رکن دوم که فتنه 88 در اين جمله خلاصه مي‌شود؛ خياباني شدن مبارزاه سیاسی.  قاعده بازي سياست اين است که طرفين طي يک مجموعه قواعد پذيرفته شده مي‌آيند و با يکديگر رقابت مي‌کنند و نتيجه بازي سياست پاي صندوق راي تعيين مي‌شود و طرفين بر مبناي تعهدي که کرده‌اند نتيجه را مي‌پذيرند. در سال 88 براي اولين بار در کشور ما معيار بودن صندوق راي به عنوان محل حلّ و فصل منازعات سياسي به چالش کشيده شد. و يک جريان سياسي چون مطمئن شده بود قادر به پيروزي در انتخابات نيست سعي کرد با خياباني کردن مبارزه سياسي يک هدف ديگري را که غير از پيروز شدن در انتخابات بود را محقق کند و این همان چیزی است که ما به آن می گوییم کودتای مخملی. یکی از تئوریسین های این جریان دو هفته قبل از انتخابات در يک جلسه‌اي گفته بود که ما به اين نتيجه رسيديم که اين قدر راي نداريم که احمدي‌نژاد را شکست بدهيم. اما اين قدر راي داريم که مملکت را به آشوب بکشيم.پس بايد گزينه پيروزي در انتخابات را کنار گذاشت و به جاي آن حضور مردم در خيابان به منظور امتيازگيري از نظام را در پيش بگيريم. تیم امنیتی دولت خاتمی پیغامی که به ميرحسين موسوي دادند اين بود که گفتند ما درسي که گرفته‌ايم اين است که اگر از رهبري بخواهيم امتياز بگيريم، راهش اين است که مردم را به کف خيابانها بکشانيم. اين پيغامي است که ابطحی در اعترافاتش می گوید آقاي يونسي در شب 25 خرداد توسط علي محمدحاضري براي ميرحسين موسوي فرستاد.

رکن سوم فتنه 88، سياسي شدن اعتراضات اجتماعي و اقتصادي از طريق بحث تقلب بود. طبيعي است در هر مملکتي مردم يک‌سري اعتراضات و نارضايتي‌هايي دارند اما این اعتراضات تبدیل به آشوب نمی شود در عوض مردم سعی می کنند از طریق مکانیسم های موجود از جمله جابجا کردن دولت ها از طریق انتخابات آن را حل کنند بحث تقلب در سال 88 ايده‌اي بود که الان ما متوجه شده‌ايم و يافت‌هاي اطلاعاتي هم نشان مي‌دهد که از طرف منافقين در ذهن ميرحسين موسوي تزريق شد. بالاخره اردشير ارجمند که همه‌کاره ميرحسين بود الان کجاست؟ او برادر مسعود اميرارجمند رئيس سازمان اطلاعاتي منافقين مستقر در پاريس است. اين آقا تمام مدت سال 88 به ميرحسين مشاوره مي‌داد که  آخر سال88 دستگير و  قبل از اينکه دادگاهش برگزار شود فرار کرد و به پاريس گريخت.  مستندات نشان می دهد الیت اصلی جریان اصلاح طلب می دانستند که تقلبی در انتخابات رخ نداده ولی به گفتن این دورغ نیاز داشتند تا مردم را به خیابان بکشانند.

اينها به موسوي گفته بودند اگر مي‌خواهيد مردم به خيابان بيايند و اعتراض را تبديل به ناآرامي کنيد بايد يک چيزي بگوييد که مردم به اين نتيجه برسند که مشکل اقتصادي آنها منشاء سياسي دارد و تا اين سیستم سیاسی برقرار است مشکلاتشان به قوت خود باقي است. به این می گویند سیاسی کردن اعتراضات اجتماعی و اقتصادی. تقلب اين پيغام را براي بخشي از طبقه متوسط فرستاد که اين نظام حاضر نيست راي شما را صحيح بخواند چه برسد به اينکه بقيه مشکلات را حل کند در نتيجه آن کسي که حتي مشکل اقتصادي داشت، احساس کرد که فرصتي است به دست آمده که بيايد سنگي بردارد و شيشه‌اي را بشکند.

اين سه رکن باهم تلفيق شد و فتنه 88 را رقم زد که حالا من بیشتر از این در این باره بحث نمی کنم چون بحث اصلی چیز دیگری است.

يک چيزي که کمتر راجع به آن بحث شده در واقع فاز دوم فتنه است و اينکه سهم جريان انحرافي در به وجود آمدن فتنه و فتنه ای که این جریان در پی  آن است چیست؟ ما باید ببینیم رئوس حرکت انحرافی این جریان و پشت پرده راهبردهایی که تعقیب می کند چیست؟

 اين سوال مهم و ظريفی است. من به شما عرض مي‌کنم بر مبناي مجموعه يافت‌ها به نظر مي‌آيد که جريان انحرافي الان شکل نگرفته و سابقه آن به سالهاي اول و دوم دولت نهم برمي‌گردد، منتها چون اولا آن موقع غلبه نداشت و همه‌کاره دولت نشده بود و ثانيا نتوانسته بود ماهيت دولت را دگرگون کند به يک مساله تبديل نشد و زماني به مساله تبديل شد که خطرش از حد مجاز عبور کرد.

دو اتفاق مهم از ناحيه جريان انحرافي رخ داده که به عقيده من نشان دهنده اين است که در همان حالي که جريان چپ و آقاي هاشمي مشغول فتنه بودند، اين جريان هم مشغول يک فتنه عميق‌تري بود، اما فرصت براي اعمال اين فتنه را به دست نياورد تا زمان برکناري آقاي مصلحي و خانه‌نشيني آقاي احمدي‌نژاد. اولين پروژه‌اي که جريان انحرافي کليد زد اين بود که دو دولت نهم ارتباط دولت را اولا با نخبگان و ثانيا با طبقه متوسط شهري تيره کند. همان‌طور که مي‌دانيد تمرکز آقاي احمدي‌نژاد در دولت نهم، روي طبقات محروم بود و طبقه متوسط شهري و نخبگان و طبقه‌اي که حاضر است براي علايق سياسي خودش به خيابان بيايد و هزينه بدهد در 4 سال اول فراموش شدند.

آقاي احمدي‌نژاد مطابق تئوري‌اي  که  مشايي و دوستانش تزريق کرده بودند هيچ ارزشي براي اين طبقه قائل نبود و هميشه مي‌گفتند که اصلا ما چه احتياجي به اينها داريم ما از بالاي سر اينها پل مي‌زنيم و با مردم ارتباط مي‌گيريم، مگر اينها چقدر هستند.  در واقع تئوری آقایان این بود که گویی پارادوکسی هست میان ارتباط با طبقه متوسط و نخبگاه شهری و ارتباط با طبقه محروم و در حالی که خیلی از دلسوزان به اینها می گفتند چنین تناقضی وجود ندارد حاضر به پذیرش نبودند.

اشکال این حرف خودش را آنجايي نشان داد که ما در هفته اول بعد از انتخابات سال 88  به دنبال يک نفر مي‌گشتيم که برود در تلويزيون از آقاي احمدي‌نژاد دفاع کند، ولي  گير نمي‌آورديم! چون روابط را با همه نخبگان تيره و تار کرده بود. در حالي همه توصيه رهبري اين بود که بايد از حداکثر ظرفيت‌ها استفاده شود. اگر آقاي حداد عادل و جواد لاريجاني و امثال اینها آمدند به خاطر حفظ نظام بود و اینکه واقعا عقیده داشتند تقلبی رخ نداده و دارد به نظام ظلم می شود والا آقای احمدی نژاد بدون تردید به خاطر چسبیدن به این تدوری خطرناک نتوانسته بود هیچ پشتوانه ای از نخبگان غیر دولتی برایش خود فراهم که به خاطر خود او نه به خاطر مثلا کلیت نظام حاضر به دفاع از او باشند. هنوز هم نتوانسته است و همه اینهایی که دور این آقایان هستند دو تا سیلی هم حاضر نیستند برای احمدی نژاد بخورند. آن تیپی که حاضر است سیلی بخورد دیگر جایی در اطرافیان ایشان ندارد.

آقاي احمدي‌نژاد مشورت با نخبگان را هميشه با امتيازدهي به نخبگان خلط مي‌کرد؛ و همین باعث شد نخبگان را از دست بدهد. حالا کارکرد نخبگان چیست. کارکرد نخبگان مدیریت بحران است. بله پای صندوق رای هیچ فرقی میان مردم معمولی و نخبگان نیست. آن روزی که کشور به هم می ریزد و فضا بحرانی می شود نخبگان کارکرد خودشان را در دفاع از سیستم و آرام کردن اعتراض ها نشان می دهند و آقای احمدی نژاد اصلا به چنین چیزی فکر هم نکرده بود الان هم نمی کند. خیال می کند همان رایی که پای صندوق می آورد کافی است. در حالی که قطعا اینطور نیست. در فضای بحران الیت نخبه است که باید بحران را مدیریت کند و ازتوده هیچ کاری بر نمی آید.  اگر نبودند جامعه نخبه ای که در سال 88 بحران را مدیریت کردند و فتنه گری فتنه گران و دروغ گویی آنها را برای مردم روشن کردند آیا چیزی از رای 25 میلیونی آقای احمدی نژاد باقی می ماند. اینهایی که دور ایشان هستند چون سطح فکرشان بسیار پایین و ابتدایی است اصلا این چیزها را نمی فهمند. می گویند ما رای داریم. بله دارید ولی سرمایه اجتماعی موثر یعنی نخبگانی که روز مبادا به دادتان برسند و پای کارتان بایستند چقدر دارید؟  خیلی ها می آیند پای صندوق در روستاها شهرستان ها رایشان را می دهند می روند. آیا آنها می توان دعوای کف خیابان تهران را    که در واقع جنگ طبقه متوسط است و نخبگان کارگردانان آن هستند مدیریت کنند؟ آیا اصلا انگیزه ای برای مشارکت در آن دارند؟ اینجاست که ارزش داشتن نخبگان سیاسی رسانه ای امنیتی و امثال اینها معلوم می شود.

بسیاری از کارهایی که آقای احمدی نژاد در اول دولتش کرد در جهت رماندن نخبگان حزب اللهی بود. غیر حزب اللهی را اصلا کاری ندارم. روزي که قصه مرحوم کردان پيش آمد تحليل آقايان اين بود که هیچ اتفاقي نیفتاده است. بالاخره يک اختلافي درون حکومت بود که عده‌اي معتقدند ايشان آدم خوبي است و عده‌اي ديگر به غير از اين اعتقاد داشتند و مي‌گفتند بايد مجازات شود. نهايتا مجلس هم او را استيضاح کرد و برکنار شد.

تئوري‌اي که جريان انحرافي به آقاي احمدي‌نژاد، داده هميشه اين بوده است که مشکل ما نيستيم، مشايي و کردان نيست، اينها با تو مشکل دارند. و با همین تئوری احمدی نژاد را وادار کردند و می کنند بایستند و از هر پلیدی دفاع کند.

 در حالي که آن موقعي که ما به آقاي کردان انتقاد مي‌کرديم منظورمان آقاي احمدي‌نژاد نبود. برعکس حرفمان این بود که آقاي احمدي‌نژاد، اين زيبنده و شايسته تو نيست که چنين آدمي را تمام‌قد دفاع مي‌کني.  تو بایدنگیزه ات برای برخورد با او از همه بیشتر باشد.

در روز 25 خرداد که چندصد هزار نفر به خيابان آمدند و فاصله انقلاب تا آزادي را پر کردند يک نهادي از اينها پرسيد که چه مي‌خواهند و حرف حسابشان چيست. خيلي جالب است از 1000 نفر اين سوال پرسيده شده و بالاي 800 نفرشان در جواب مي‌گويند آقاي احمدي‌نژاد ايستاد و از آقاي دروغگويي مثل کردان تا انتها دفاع کرد پس حتما اين دولت در راي ما هم دست برده است و در انتخابات تقلب کرده است. اين دولت اساسا متقلب و دروغگوست.  ببینید ما چوب قضیه کردان را کف خیابان های تهران خوردیم حالا آقایان می گویند طرح امنیت اجتماعی فتنه را بوجود آورد!

پروژه بعدی جریان انحرافی این بود  که آقاي احمدي‌نژاد را از ارزشهاي انقلاب و سوم تير که بابت اين ارزشها مردم به او راي داده بودند جدا کند. یادتان هست  حضرت آقا یک وقت فرمودند بنده وقتي برنامه‌ها و سخنان  انتخاباتي را در سال 84 از تلويزيون نگاه مي‌کردم وقتي صحبت‌هاي آقاي احمدي‌نژاد را گوش مي‌کردم به خانواده گفتم ايشان برنده هستند ولو اينکه از داخل صندوق اسمش بيرون نيايد. نقل به مضمون عرض می کنم. علت اين است که حرف امام و انقلاب را زنده کرد اين خودش برد و پيروزي است و اصلا مهم نيست که نتيجه انتخابات چه شود.

دور کردن رئيس جمهور از ارزشها، مهمترين پروژه جريان انحرافي

مهمترين پروژه جريان انحرافي تفکيک احمدي‌نژاد از سوم تير و دور کردن ايشان از ارزشهاي انقلاب و مقابل قرار دادن او با احمدي‌نژاديسم به مثابه یک مکتب است. يعني احمدي‌نژاد به عنوان يک مکتب در برابر احمدي‌نژاد به عنوان يک فرد قرا بگیرد. احمدي‌نژاد به عنوان يک مکتب همان کسي است که ما در سوم تير 84 ديديم؛ چرا که نماد ارزشهاي انقلاب بود. اما احمدي‌نژاد به عنوان يک فرد آن کسي است که جريان انحرافي مي‌خواهد الان بسازد و نسبتی هم با آن ارزش ها نداشته باشد و خودش بشود منشا خلق یک سری ارزش های جدید سیاسی و اجتماعی.

اصلا اينکه ما به اينها چريان می گوییم انحرافي به اين دليل است که آنها از خودشان منحرف شدند و الا اگر آقاي احمدي‌نژاد، احمدي‌نژاد 84 باشد ما مخلص او هم هستيم و همه تلاش ما اين است که همان احمدي‌نژاد باشد. هدف جريان انحرافي اين است که ايشان را از ماهيت انقلابي اش تهي کندت و این مهم ترین مسئله ای است که باید روی آن کار و تامل کرد.

اینها این پروژه را در چند حوزه به شکلی ویژه دارند انجام می دهند.

1- در حوزه سياست خارجي مهمترين برنامه جريان انحرافي نزديک شدن به‌ آمريکا و وارد شدن به مذاکره با اين کشور است. تحليلي که اين جريان به آقاي احمدي‌نژاد داده اين است که مي‌گويند اگر تو به آمريکا نزديک شوي، فرآيند سقوط آمريکا تسريع خواهد شد. سعی می کنند قضیه را اینطوری توجیه کنند که نتهم نشوند.

اما اصل قضیه این است که اين است که اینها عقیده دارند اگر يک کسي بتواند در اين کشور مذاکره با آمريکا را جوش بدهد و سر ميز نشستن با آمريکا يک امتيازي است که هرکس بتواند از آن خود کند در فضاي سياست داخلي به شدت محبوب خواهد شد. چرا که به عقيده اينها مردم مشتاق مذاکره با آمريکا هستند و هرکس بتواند اول اين کار را انجام دهد بازي را برده است.  این تحلیل عمقا غلط است و مبتنی است بر یک درک کاریکاتوریزه از تفکرات جامعه ایرانی و لی بالاخره اینها اینطوری فکر می کنند.

مشايي: الان وقت مذاکره با آمريکاست(!)

لذاست که در يک جلسه خصوصي مشايي مي‌گويد الان وقت مذاکره با آمريکاست و بعضي به دولت حسادت مي‌کنند. تلاش اين جريان براي نزديک کردن احمدي‌نژاد به آمريکا و فرو کردن اين تفکر در ذهن او که مذاکره با آمريکا يک امر واجب است ماموريت جريان انحرافي است . ظرف چند ماه آينده خواهيد ديد که آقاي احمدي‌نژاد که به سازمان ملل مي‌رود  اينها ادبياتي اينها راه مي‌اندازند که آقاي رئيس جمهور حتما بايد يک مذاکره‌اي با مقامات آمريکايي انجام دهد تا فشارها کم شود. تحليلشان هم اين است که اين معامله‌اي دوسر برد است. يا نظام اجازه مي‌دهد يا نمی دهد. اگر اجازه داد که خوب به آن چيزي که مي‌خواهيم مي‌رسيم. و اگر اجازه نداد و مردم با آن تعريفي که اينها مي‌کنند متوجه خواهند شد که ما با آمريکا مشکل نداريم .

براي همين است که وقتي تحولات عظيمي مثل تحولات منطقه و شمال آفريقا رخ مي‌دهد آن هم تحولاتیکه هيچ تحليلگري اين تحولات را پيش‌بيني نمي‌کرد آقايان در داخل نشستند و گفتند الا و بالله پروژه آمريکايي‌هاست اين در حالي است که حتی هنوز هم نفهميده‌اند و نتوانسته‌اند يک راهبرد در مقابل تحولات منطقه و شمال آفريقا تعيين کنند و هنوز گيج هستند.

اسرائيلي‌ها بعد از اين تحولات تمام روساي سازمان های اطلاعاتي شان را عوض کردند چرا که سرويس اطلاعاتي اسرائيل نتوانسته بود ذره‌اي پيش‌بيني کند که يک چنين تحول عظيمي در منطقه مي‌خواهد رخ دهد.

آمريکايي‌ها هم وزير دفاعشان را عوض کردند، رئيس سازمان سيا و مسئول بخش خاورميانه شورای امنیت ملی را عوض کردند دقیقا به همین دلیل که اینها قادر به پیش بینی این تحولات نبودند.  

آمريکايي‌ترين تحلل ممکن براي تحولات منطقه

جريان انحرافي در داخل آمريکايي‌ترين تحليل ممکن را از تحولات منطقه ارائه کرد و آن اين بود که گفتند تحولات منطقه کار آمريکاست و وقتي چنين تحليلي ارائه شود نتيجه آن مي‌شود که ما نبايد تحولات را شارژ کنيم و به آن کمک کنيم که کمک نکردند و وزارت خارجه دولت آقاي احمدي‌نژاد هيچ تحرک به دردبخوري از خود نشان نداد چرا که عقيده نداشتند بلکه بدتر از اين عقیده داشتند ما بايد به ديکتاتورهاي منطقه کمک کنيم تا سر کار بمانند و نتيجه اين شد که ملک‌عبدالله پادشاه اردن به ايران دعوت کردند که اگر نبود تدبیر نظام تا تهران هم می آوردندش.

 2- در سياست داخلي مهمترين کاري که جريان انحرافي در پي آن است، نفي موجوديتي به نام اصولگرايي است و همه حرف اينها اين است که مي گويند ما نمي‌فهميم اصولگرايي چيست ما نه اصولگرا هستيم و نه مي‌دانيم چيست. ما تا به حال از زبان آقاي احمدي‌نژاد و دوستانش کلمه‌اي در مورد اصولگرايي نشنيده‌ايم. نمي‌گويند چون اعتقادي ندارند. در مرحله بعد مهمترين پروژه جریان انحرافی در سیاست داخلی ایجاد تغییرات ساختاری است. ما هميشه مي‌گفتيم که جريان اصلاح‌طلب يک جريان ساختارشکن است. من امروز به شما عرض مي‌کنم که جريان انحرافي هم يک جريان ساختار شکن است و فقط مسيري که براي ساختارشکني طي مي‌کند با مسيري که اصلاح‌طلبان طي کردند، متفاوت است. جريان انحرافي بر اين عقيده است که سيستم و ساختار نظام جمهوري اسلامي به شکلي تغيير کند که بيشترين ميزان آزادي عمل براي آقاي احمدي‌نژاد به وجود بيايد و این پروژه سخت است چون این ساختار نگهبان دارد. مسير جريان انحرافي براي ساختارشکني مسير معيشت مردم است. اينها سع داررند به مردم بگویند ما می خواهیم برای شما کار کنیم ولی اين ساختار بيش از اين به ما اجازه نمي‌دهد و بايد عوض شود.

3- در عرصه فرهنگ مهمترين پروژه جريان انحرافي ليبراليزه کردن عرصه و از سکه انداختن ارزشهاي انقلاب اسلامي و جايگزيني آن با يک مجموعه ارزشهاي من‌‌درآوردي جديد است که نماد و معيار و محک آن خود آقاي احمدي‌نژاد و در واقع مشایی است. ناسيوناليسم ايراني و زير سوال بردن ارزشهاي فقهي ما و مناسبات اجتماعي که حجاب يکي از آنهاست در دستور کار این جریان قرار دارد چون می خواهند یک منظومه فرهنگی جدید ایجاد کنند. خواهيد که اينها به زودي بحث ازدواج موقت را کليد خواهند زد و به همين شکل که راجع به حجاب وارد عمل شدند، ويژه‌نامه 300 صفحه‌اي منتشر خواهند کرد و بحث‌هاي عجيب و غريب‌تر.

از حجاب را کليد خواهند زد چرا که اينها ارزشهاي فرهنگي انقلاب اسلامي را قبول ندارند و هدف اينها در عرصه فرهنگي جذب طبقه متوسط يعني طبقه‌اي که در 22 خرداد به ميرحسين موسوي راي داد که البته نخواهند توانست و اشتباه مي‌کنند. اينها مي‌گردند ببينند جذاب‌ترين شعار براي جامعه چيست آن هم بدون اينکه براي آنها مهم باشد که موضوع به لحاظ شرعي حکمش چيست و اقتضاي مصلحت نظام چيست و مي‌گويند ما بايد جذاب‌ترين شعارها را از آن خود کنيم و سر بدهیم. الان جذاب‌ترين شعار اين است که چرا جلوي دختر و پسرها را در خيابان نگیرید مي‌گويند اين را نبايد اصلاح‌طلبان بگويند ما بايد بگوييم. ما مي گوييم احمدي‌نژاد مصداقي از ارزشهاي انقلاب است ولي اينها مي‌گويند احمدي‌نژاد معياري براي ارزشهاي انقلاب است.

4- در حوزه اقتصاد مهمترين برنامه جريان انحرافي تبديل شدن به يک کارتل اقتصادي است. تحليل جريان انحرافي اين است که ما نمي‌توانيم کار سياسي بکنيم مگر اينکه قدرت اقتصادي داشته باشيم. مجموعه عظيمي از فساد اقتصادي که اينها به بار آوردند و در بازداشت‌هاي اخيري که از جريان انحرافي صورت گرفته مستندات آن به تفصیل درآمده، پيش‌فرضش این است که جريان انحرافي تئوري‌اش اين است که ما اگر مي‌خواهيم در آينده يک نيروي سياسي ماندگار شويم بايد پولدار باشيم و به لحاظ اقتصادي توانمند باشيم که اين توانمندسازي را اينها دارند انجام مي‌دهند. این درسی است که این آقایان از آقای هاشمی و کارگزاران آموخته اند. می گویند کادر سیاسی از دل کادر اقتصادی در می آید.

5- و نهایتا در عرصه اجتماع و جامعه هم پروژه‌ جريان انحرافي اين است که کار را به جايي برسانند که نه اصولگرايي بماند و نه اصلاح‌طلبي؛ بلکه يک جريان سومي ظهور کند که همه را دربربگيرد. انقلابي و ضد انقلابي، مومن و کافر، باحجاب و بي‌حجاب همه را در بر بگیردو مرزها برداشته شود. اينها مي‌گويند ما بايد تبديل به يک نيروي سياسي شويم که مرزهاي بين اينها را برداريم و در کل هدف آنها شکل‌دهي به يک طبقه اجتماعي جديد است که اين طبقه جديد معيار هويت‌يابي آن ارزشهاي انقلابي نباشد و خودش را بر مبناي هويت ديگري بنا نمايد. لذا مي‌گويند بايد مرز بين اصولگرايي و اصلاح‌طلبي برداشته شود براي همين است که مثلا امروز انقلابي‌ترين حرفها را از احمدي‌نژاد مي‌شنويم و کلي کيف مي‌کنيم و فردا در جاي ديگر به گونه‌اي سخن مي‌گويد که ليبرال‌ترين حرفهاي ممکن است. اين تناقض‌گويي‌ها براي اين است که هدف‌گذاري جريان انحرافي جذب همه است. می گویند و ما مامور نيستيم فقط انقلابي‌ها را جذب کنيم مگر چقدر هستند. ما مامور هستيم همه را جذب کنيم. البته اينها ادعاهاي اينهاست و اينکه مي‌توانند يا خير بحثي جداگانه که دارد خواهم گفت.

 پروژه‌هاي اين جريان که مباني فتنه عظيم‌تري را ايجاد کرد در عرصه سياست داخلي، سياست خارجي اقتصاد و فرهنگ همين چيزهايي بود که بيان شد. مرجع پروژه‌هاي اينها که در قضيه خانه‌نشيني احمدي‌نژاد خودش را نشان داد اين بود که که جريان انحرافي تحليل و تصورش اين بود که با انجام اين مجموعه پروژه‌ها موفق شده خودش را تبديل به يک اليت سياسي يگانه کند. آنها براي در اختيار گرفتن دستگاه امنيتي کشور خيز برداشتند، يکي از خطوط قرمز را نقض کردند و حضرت آقا جلوي اينها ايستاد و آقاي احمدي‌نژاد رفت و خانه‌نشين شد براي اينکه جريان انحرافي مي‌خواستند تست کنند، ببينند اين پروژه‌هايي که اجرا کرده‌اند چقدر جواب مي‌دهد و چقدر توانسته‌اند به اهدافشان برسند. لذا ديديد وقتي آقاي احمدي‌نژاد خانه‌نشيني اختيار کرد، بلافاصله يک مقاله روي سايت خدمت قرار دادند و درآن گفتند اگر مردم در طرفداري از احمدي‌نژاد به خيابان بريزند فتنه‌اي رخ خواهد داد که فتنه سال 88 در مقابل آن بازيچه‌اي بيش نيست و اين چنين نظام را تهديد به آشوب کردند. اين مقاله را منتشر کردند چون تحليلشان اين بود که مردم با يک اشاره احمدي‌نژاد فوری خيابان مي‌ريزند ولي چنين نشد.

وقتي که احمدي‌نژاد خانه‌نشين شد جريان انحرافي 3 پيام را مي‌خواستند بدهند به 3 گروه. يک پيام به طبقه متوسط که به ميرحسين راي دادند و آن اينکه اگر شما دنبال کسي هستيد که جلوي نظام بايستد، بهتر از احمدي‌نژاد گیرتان نمی آید و شاهد اين گفته کامنت‌هايي است که در پي اين يادداشت در سايت خدمت آمده بود. همه ضد انقلاب صف کشسده بودند و سوت و کف و هورا براي احمدي‌نژاد سر داده بودند که ما تازه داریم تو را می شناسیم! پيام دوم براي آن 25 ميليون نفري بود که به احمدی نژاد رای دادند و آن هم این بود که ما مي‌خواهيم براي شما کار کنيم، اما نمي‌گذارند و دست ما را بسته‌اند! يک پيام هم براي خارج از کشور می خواستند بفرستند و آن اينکه ما در ايران تصميم‌گيرنده هستيم و اين طور نيست که در ايران ما تابعی از تصمیم های جای دیگر باشیم.

علتش اين است که اين آقايان تحليلشان اين است و طرف خارجي هم گفته و در مقالاتشان هم آمده است که ما در ايران با کسي وارد مذاکره مي‌شويم که بدانيم تصمیم گیرنده است هرکس در ايران مي‌خواهد با او مذاکره کنيم و او را به عنوان طرف مذاکره به رسميت بشناسيم اول بايد به اما اثبات کند که تصميم‌گيرنده است و اين آقايان مي‌خواستند ثابت کنند که تصميم گيرنده هستند تا شايستگي مذاکره با آمريکا را پيدا کنند. اما پروژه خانه‌نشيني به چند دليل شکست خورد:

 اول اینکه قرار بود و خیال می کردند اين پروژه ابعاد اجتماعي پيدا کند و مردم به دفاع از جريان انحرافي به خيابان بريزند که نه فقط اين نشد بلکه برعکس شد و کار به جايي رسيد که آقاي احمدي‌نژاد جرئت سفر به قم رفتن را پيدا نکرد. دوم اينکه هيچ گونه حمايت سياسي هم از اين قضيه خانه‌نشيني نشد و يک نفر هم در جامعه سياسي ما پيدا نشد که بگويد آقاي احمدي‌نژاد خوب کاري کرده است و لذا تنها ماندند. سوم اينکه اين پروژه شکست خورد چون حضرت آقا کوتاه نيامدند. مشي مقام معظم رهبري در جريان فتنه هم همين بود که هیچ باج ناحقی داده نخواهد شد. دليل بعدي شکست پروژه خانه‌نشيني اين بود که اين جريان می خواست مشايي را به عنوان راه حل به نظام تحميل کند که چندين بار اين طرف و آن طرف هم گفتند که به گوش نظام برسد که خب این اتفاق هم نیفتاد. اينها به دنبال اين بودند براي خودشان مشروعيت ايجاد کنند و بگويند ما همان کسي هستيم که نظام براي حل مشکلش ناچار به ما رجوع کرد و ما هم تنها راه بوديم و حل کرديم. دليل ديگر شکست جريان خانه‌نشيني اين بود که فضا بعد از 6 سالریاست جمهوری آقای احمید نژاد فضا برای اطرافیان او امنيتي شد و با آنها برخورد شد در حالي که اينها تصورش  را نمي‌کردند که يک روزي نظام بتواند وارد شود و سرحلقه‌هاي منحرف اينها را دستگير کند. الان هم مهمترين تلاش جريان انحرافي اين است که به گونه‌اي خودش را از فضاي امنيتي رها کند و نظام از اين فاز بگير و ببند بيرون بيايد.

این از فاز دوم فتنه.  فاز سوم اما مربوط به اين است که دو جريان انحرافي و فتنه مي‌خواهند هم‌افزايي کنند و در دو سال باقي‌مانده یک پروژه مشترک را تعقیب کنند. البته هر کدام از دو جریان خیال می کند انتها خط برنده او خواهد بود ولی فعلا در میانه راه به این نتیجه رسیده اند که عملا باید پروژه های واحدی را تعقیب کنند. هر دو جریان به همدیگر به عنوان فرصت نگاه می کنند. هم جريان فتنه و هم جريان انحرافي از اين به بعد تلاش خواهند کرد وزن خودش را بالا نشان بدهند و به دنبال اين هستند که مردم را به اين نتيجه برسانند که مشکل ساختار نظام است. اين دو جريان به اين نتيجه رسيده‌اند که در بدنه اجرايي مي‌توانند با همديگر کار کنند. لذا الان 80 درصد کانديداهاي انحرافي با جريان فتنه در شهرستانها مشترک هستند. آقاي یکی از سران جریان فتنه مي‌گويد من در مورد انتخابات در شهرستانها کلا با 100 نفر جرف زده‌ام و از اين 100 نفر، 80 نفر به من گفته‌اند که مشايي هم با آنها تماس داشته است. اشتراک دیگر اين دو جريان این است که هر دو مي‌خواهند پيوند با خارج را حفظ کنند  و ارتباط با خارج جزء‌ بحث‌هاي کليدي هر دو جريان است به گونه‌اي که در جاهايي واسطه‌هاي مشترک دارند. مگر آقاي ملک‌زاده که همه کاره‌ اينهاست کي بود؟ او قبل از اين همه کاره آقاي جاسبي بوده است. آقايان مي‌گويند ما ضد هاشمي هستيم، واقعا مخاطب را احمق فرض مي‌کنند. چگونه مي‌شود ضد هاشمي باشید اما کادرهاي کليدي شما آدمهاي هاشمي باشند. کسانی که هنوز رفت آمد می کنند و من عقیده دارم اگر پایش بیفتد قطعا بین هاشمی و احمدی نژاد، هاشمی را انتخاب می کنند. مگر معاون اول ايشان کيست؟ نکته دیکر این است که هر دو جريان به اين نتيجه رسيده‌اند که راه ادامه حيات آنها  تداوم بحران‌آفريني است و اين کار را خواهند کرد. جريان انحرافي تحليلش اين است اگر بحران ايجاد شود نظام در برخورد با آنان محافظه‌کارتر مي‌شود و جريان فتنه تحليلش اين است اگر بحران ايجاد شود نظام مشغول جريان انحرافي مي‌شود و سراغ ما نمي‌آيد. چرا آقاي خاتمي بعد از فلاکت و بدبختي که اينها بعد از سال 88 گرفتارش شدند به خودش جرئت مي‌دهد که براي نظام شرط بگذارد؟ چه چيزي خاتمي را به اينجا رسانده که تو مي‌تواني شرط بگذاري در مقابل نظام و احتمال پذيرش شرط وجود دارد؟ اين يک چيز بيشتر نيست و آن وجود جريان انحرافي است. جريان انحرافي مهمترين خدمت که به جريان فتنه مي کند اين است که دارد فتنه 88 را تطهير مي‌کند. تا جايي که فتنه‌گران مي‌گويند ما اصلا فتنه‌گر نبوديم و کاری که کردیم درست بود. الان همه پروژه آقای هاشمی جا انداختن این حرف است. آن همه خیانت و جنایت کردند حالا به خاطر رفتار جریان انحرافی که جالب ایت ادعا می کند ضد هاشمی است دارند درستی و حقانیت خیانت هایشان را نتیجه می گیرند.. در حالی که مشکل اینها اصلا دولت نبود. مشکل نظام بودو دیدید سال 88 نوک پیگاه حملاتشان چه چیزهایی بود. الان جریان انحرافی دارد بزرگترین خدمت را به جریان فتنه می کند و من تحلیلم این است که این پیوند قوی  تر هم خواهد شد.

 اما نکته اينکه بيان آن ضروري است اينکه به این باید توجه کنید که ما در انتخاب خويش در سال 84 يعني انتخاب آقاي احمدي‌نژاد اشتباه نکرديم چون ايشان پايبندترين شخص به ارزشهاي انقلاب بود. حتي در سال 88 هم در بين کانديداهاي موجود بدون ترديد احمدي‌نژاد از همه بهتر بود و در اين هيچ شبهه‌اي نيست و در انتخاب مردم هيچ خللي نيست.

حضرت آقا هم اگر دفاعی کرد دفاع از ارزشهاي انقلاب بود. قطعا کسی نمی تواند بگوید اینجا اشتباهی وجود داشته.معیار ارزش های انقلاب اسلامی است که شاخٌ آن هم رهبری است. تا وقتی احمدی در این مسیر باشد که هنوز هست این حمایت حق اویت. ضمن اینکه حمایت هم توام با هدایت بوده و حمایت صرف نبوده. انتقاد و تذکر و توبیخ هم بوده. ولی این تقصیر ما نیست که آقای موسوی و کروبی و رضایی به اندازه احمدی نژا توان تبدیل شد ن به مصداق ارزش های انقلاب در سال 88 را نداشتند. اگر داشنند حمایت ها عینا مشمول آنها هم می شد.

از حیث فضای آینده هم این مهم است که در انتخابات آینده ریاست جمهوری تقریبا بدون تردید می توان گفت حریف جریان حزب الله جریان انحرافی نیست بلکه مجددا جریان چپ در مقابل جریان حزب الله قرار خواهد گرفت. یکی از مهمترین نقشه های جریان فتنه در دو سال اینده نیمه تمام گذاردن دوره فعالیت دولت دهم است و این اقدام بدان جهت صورت می گیرد که دیگر هیچ جریان اصولگرایی در اینده سر بلند نکند. هدف هاشمی و مشایی در اینده منهدم کردن جریان اصولگرایی است اما در مقابل هدف مقام معظم رهبری ادامه یافتن حیات دولت دهم تا انتها با سربلندی است به گونه ای که در انتخابات ریاست جمهوری سال 92 بتوان سر را بالا گرفت و با استناد به کارنامه دولت مردم را به رای دادن به اصولگرایان دعوت کرد. در انتخابات اینده ریاست جمهوری اصولگرایان و اصلاح طلبان به شکل دو قطب ظاهر خواهند شد از این رو کارنامه اقای احمدی نژاد باید قابل دفاع باشد و اصرار ما برای تفکیک رئیس جمهور از جریان انحرافی نیز به همین علت است. وظیفه داریم هنگامی که معایب را مطرح می کنیم خوبیهای این دولت و شخص رئیس جمهور را نیز بیان کنیم . مثلا وی تنها فردی بود که توانست بحران اقتصادی در غرب را پیش بینی کند. او تنها فردی بود که سه سال پیش گفت در امریکا 5 سنت برای چاپ یک اسکناس صد دلاری هزینه می کنند و در هر صد دلار 99 دلار و 95 سنت و به دنیا دروغ می گویند و این کسر بودجه روزی امریکا را بر زمین خواهد زد. مسئولان در کشور با استناد بر این تحلیل از سال 2006 به بعد ذخایر ارزی کشور را از دلار به یورو تبدیل کردند و از بروز بحران اقتصادی در کشور جلوگیری شد. باید مراقب بود در دامی که عده ای برای پایان زود هنگام عمر دولت دهم پهن کردند نیافتیم. ضمن انکه با جریان انحرافی باید برخورد امنیتی ، سیاسی و رسانه ای شود در عین حال باید از مجموع دولت دفاع کرد  و قابل دفاع هم هست. کارنامه این دولت هنوز هم با هیچ یک ار دولت های قبلی قابل مقایسه نیست. در جریان خانه نشینی اقای احمدی نژاد برخی اصرار داشتند که با عزل رئیس جمهور این جریان پایان یابد در صورتی که نظر صحیح این بود که فردی که با شعار اصولگرایی امده است اگر عزل شود علم اصولگرایی بر زمین می افتد و معلوم نیست کسی بتواند ان را مجددا از زمین بردارد . مواظب باشید مبادا بغض جریان انحرافی ما را در بازی جریان فتنه بیاندازد. 

و نکته اخر اینکه باید تاکید کنم که مشورتی که جریان انحرافی دارد به احمدی نژاد می دهد در این باره که آنها می توانند سبد رای موسوی را جذب کنند مطلقا مسخره و  بی مبناست. اگر آقای احمدی نژاد لیبرالی ترین شعارها را هم بدهد و پررنگ ترین خط قرمز ها را هم نقش کند آن عده به او گرایشی نشان نخواهند داد. تنها اتفاقی که می افتد این است که احمدی نژاد حزب اللهی  ها را از دست می دهد بدون اینکه غیر حزب اللهی ها را به دست بیاورد.

والسلام

تحلیل آشوب ها در اروپا

از خيابان هاي تهران تا خيابان هاي لندن !

آيا براي فهم ماهيت آنچه اين روزها در خيابان هاي لندن مي گذرد، صرفا ديدن تصاوير و درگيري خياباني معترضان با پليس و خواندن خبرهاي عجيب و غريب درباره تشكيل دادگاه هاي 24 ساعته، حمله شبانه به خانه ها، جست وجوي خانه به خانه، قطع اينترنت و مسدود كردن شبكه هاي اجتماعي، استفاده از گلوله عليه تظاهركنندگان و ده ها خبر مشابه ديگر كه روزانه از مبدا لندن و ديگر شهرهاي انگليس منتشر مي شود، كافي است؟ منابع غربي كه درباره حوادثي مشابه در كشورهاي ديگر فورا دست به كار مي شوند و خروارها خبر و تحليل منتشر مي كنند فعلا خاموشند. بي بي سي فارسي مي گويد معترضان آشوبگر هستند ولي با اين حال قادر نيست خبر ناآرامي در لندن را از سرخط خبرهاي خود حذف كند. از آن انبوه روشنفكران و فيلسوفان بازاري هم كه معمولا در اين موارد دوره مي افتند و به روش توليد انبوه، «تحليل» توليد مي كنند، سراغي نمي توان گرفت. آيا كسي نمي خواهد بپرسد چه چيزي اين جوانان رابه خيابان كشانده و كدام خطر فوري نخست وزير اتو كشيده انگليس را مجبور كرده چنگ و دندان نشان بدهد و از داغ و درفش سخن بگويد؟

تجريه فتنه 88 -كه مي توان آن را به آساني يك فتنه انگليسي خواند- بسياري چيزها به ما آموخته است و اكنون فرصتي است تا ميان آنچه مي بينيم و آنچه آموخته ايم مقايسه اي بكنيم.

در فتنه 88، علت اصلي آغاز آشوب خياباني دروغي به نام تقلب بود كه اكنون حتي سازندگانش هم به آن اعتقاد ندارند. علاوه بر اين، تصور مي شد ناآرامي خياباني و بزرگنمايي رسانه اي آن، تنها راه امتياز گرفتن از نظام است. در خيابان هاي لندن اما آنچه مردم مي گويند عين حقيقت است. مردم مي گويند ديگر نمي خواهند صبح تا شام كار كنند و بعد ببينند همچنان سرشان بي كلاه است و سودهاي كلان به جيب يك اقليت 10 درصدي مي رود كه نه مسئوليتي دارد و نه زحمتي مي كشد. همه تحليلگران در اين باره اتفاق نظر دارند كه اصلي ترين علت ناآرامي هاي خياباني در اروپا كه بهار عربي را به بهار انگليسي و اسپانيايي و ... تبديل كرده اين است كه دولت هاي اروپايي دهه هاست بر حمايت بي قيد و شرط از ثروتمندان تمركز كرده و توده هاي عظيم مردم را كه هر روز بيشتر فقير مي شوند به حال خود رها ساخته اند. فقر، تبعيض و نااميدي از پيدا شدن هرگونه راه حل حتي در دراز مدت، «حقايقي» است كه ناآرامي هاي لندن و ديگر كشورهاي اروپايي را تغذيه مي كند و از آنجا كه اين اعتراضات بر حقيقت استوار شده نه دروغ لاجرم هم ديرپا خواهد بود و هم تاثيراتي عميق بر مناسبات فسيل شده دولت-ملت در جامعه اروپايي بر جاي خواهد گذاشت.

در فتنه 88 بخش بزرگي از آنچه اعتراض ناميده مي شد در واقع عمليات رواني و رسانه اي بود كه با صحنه گرداني طرف هايي مانند دولت هاي انگليس، آمريكا و رژيم صهيونيستي و با هدف بزرگ و دامنه دار نشان دادن ناآرامي ها طراحي و اجرا مي شد. كساني در فضاي مجازي كشته مي شدند در حالي كه در فضاي واقعي درون خانه هاشان نشسته بودند. كساني مورد تجاوز و شكنجه قرار مي گرفتند در حالي كه اصلا بازداشت نشده بودند. از افرادي قهرمان ساخته مي شد كه كمترين هنرشان پناه بردن به سفارتخانه هاي اروپايي در تهران بود. جمعيت هاي اندك و حاشيه اي تا آنجا بزرگنمايي مي شد كه فتنه گران خود در محافل خصوصي مي گفتند نبايد فريب دروغ گويي هاي بي بي سي را بخورند. اما اكنون مقام هاي انگليسي بسيار بعيد است بتوانند آنچه را كه در خيابان هاي لندن مي گذرد مثلا به گردن عمليات رواني پرس تي وي بيندازند! رسانه در لندن از كف خيابان جامانده است و تلاش مي كند آن را به نحوي رفوكاري كند اما در تهران در حالي كه در خيابان خبري نبود بي بي سي كار خود را مي كرد و به ضرب تصاوير آرشيوي و مخلوط كردن تصاوير تجمعات طرفداران نظام با ميتينگ ها خنك اهل فتنه هم كه شده، اصرار داشت بگويد در ايران خبري است. براي فهميدن اينكه بحران در اروپا تا چه حد عميق و خشم مردم چه ميزان پرحرارت است در واقع اساسا نيازي به هيچ نوع عمليات رسانه اي نيست. تنها كاري كه بايد كرد اين است كه تصاوير و خبرها از دست تيغ بي رحم سانسور بي بي سي نجات پيدا كند و آنگونه كه هست براي مردم نمايش داده شود.

در فتنه 88 به وضوح دستي از بيرون در كار بود. خانم كلينتون هيچ ابايي نداشت كه بگويد دولت امريكا براي حمايت از آشوبگران اقدامات پنهان زيادي انجام داده كه نمي تواند آنها را بازگو كند. دولت انگليس هم روزي نبود كه ايران به اقدام در شوراي امنيت يا جاهاي ديگري همان حوالي تهديد نكند. پيش از فتنه، بسياري از اهل آن دوره گردي هايي مفصل در كشورهاي اروپايي، عربي و حتي در خود امريكا داشتند و پس از فتنه هم از آنچه مي كردند معلوم بود نسخه اي از پيش نوشته شده را اجرا مي كنند كه قبلا وقتي ديگر و جايي ديگر تدوين شده است. در انگليس اما ساكنان وايت هال به هيچ معنايي نمي توانند از دخالت خارجي حرف بزنند الا به دو شكل. اول اينكه ادعا كنند ناآرامي هاي لندن و بيرمنگام كار قذافي است كه گفته اند! و دوم هم اينكه امريكا را مسبب بلايي بدانند كه در حال نازل شدن بر سر كل جامعه اروپايي است كه البته جرئتش را ندارند.

بلي؛ به معنايي روشن و سر راست مقام هاي انگليسي مي توانند ادعا كنند واشينگتن باني اين ناآرامي ها در لندن است منتها به اين شرط كه بپذيرند در اجرا شدن همه آن اقداماتي كه منجر به اين ناآرامي ها شده با امريكا سهيم بوده اند. امروز تمام جهان - به استثناي ملت هاي مستقل كه امريكايي ها خيال مي كنند آنها را «منزوي» كرده اند- چوب سوءمديريت اقتصادي و كار نابلدي حاكمان واشينگتن را مي خورند. اكنون سرعت تبديل دلار به يورو و يورو به ارزهاي ديگر در تمام جهان و از جمله اروپا خيره كننده است. حالا تصور كنيد در شرايطي كه نفت به عنوان حياتي ترين كالاي مورد مبادله در جهان هنوز به دلار خريد و فروش مي شود، كاهش ارزش دلار چه بلايي بر سر كشورهاي بيچاره اي مي آورد كه حيات و ممات خود را به اقتصاد نيمه جان امريكا متصل كرده اند. صورت مسئله اكنون اين است: امريكا قادر به پرداخت بدهي هايش نيست، وقتي اين بدهي ها پرداخت نشود بانك هاي اروپايي به شدت مشكل نقدينگي پيدا مي كنند، پس چاره اي نمي ماند الا اينكه از اتحاديه وام بگيرند و اتحاديه هم براي اينكه ميلياردها دلار وام به بانك هاي رو به ورشكستي اروپايي پرداخت كند يك راه بيشتر ندارد و آن هم اينكه تا مي تواند يورو چاپ كند. معناي اين روند چيست؟ افزايش نقدينگي، توليد تورم و باز هم تورم! واقعا شايد بد نباشد اگر در انگليس دنبال آن عامل خارجي بگردند كه آنها را در مرحله فروپاشي اقتصادي قرار داده است ولو اينكه به تجربه آموختن از اين جست وجو هيچ اميدي نيست.

و نهايتا در فتنه 88 از همه مظلوم تر نظام جمهوري اسلامي بود. در حالي كه نظام در سال 88 در اوج قدرت قرار داشت كساني با دروغ و تهمت جمعي را فريفتند و به خيابان كشاندند و بعد هم وقتي ديدند هيچ امكاني براي مقابل نهادن مردم و نظام وجود ندارد و پايه هاي اين سيستم محكم تر از آن است كه بتوان آن را با «سيلي از دروغ» ويران كرد به خانه هاي خود خزيدند و حالا همه هنرشان اين است كه از پشت كي بورد به مبارزات قهرمانانه شان ادامه بدهند. پس از فتنه هم آنكه زودتر از همه به حساب خود رسيد نظام مظلوم جمهوري اسلامي بود. ماموران زحمت كش خود را كه خطايي كرده بودند بي ملاحظه مجازات كرد. در انگليس اما نخواهيد شنيد كه ماموري مجازات يا فرمانده اي بركنار شود. حقوق بشر فقط تيتري است در روزنامه ها براي قرار گرفتن كنار نام كشورهايي مانند ايران و الا در انگليس ظاهرا حق هيچ بشري نقض نمي شود. دادگاه تشكيل مي شود اما نه براي محاكمه حاكمان فاسد بلكه براي اينكه محاكمه جوان معترض 24 ساعته باشد. هيچ مقامي در دولت انگليس نخواهد گفت كه سيستم اين كشور نياز به اصلاحات دارد. هيچ كس نخواهد پرسيد اين خانم ملكه از پول ماليات چه كساني لباس هاي فاخر مي خرد، غذاهاي رويايي مي خورد و دور دنيا را به تفريح مي گردد. هيچ دولتمرد انگليسي هم نخواهد گفت كه بايد با معترضان گفت وگو كرد. درست مثل بحرين، حقوق شهروندي مساوي كشك، لازم اگر شد با تانك هم به جان مردم مي توان افتاد فقط به اين دليل كه مي پرسند پول بي زبان آنها در جيب و حساب عده اي مفت خور چه مي كند؟

آنچه غرب بايد نگران آن باشد تبديل شدن فروپاشي اقتصادي به فروپاشي اجتماعي و سياسي است و اين روندي محتوم است. مباني تمدني كه 300 سال است بر محور تعقيب بي قيد و شرط هوي و هوس و انكار فضيلت هاي اجتماعي مانند عدالت و خير بنا شده در حال فرو ريختن است. نوبت بعدي از آن امريكاست. مسئله فقط زمان است نه چيز ديگر.

سرمقاله روزنامه کیهان در روز یکشنبه 23 مرداد 1390

تقابل راهبردی ایران و اسراییل در منطقه

پرتاب به ميانه دهه 40

غلبه عوامل خودانگيخته بر عوامل برنامه ريزي شده و پيشي گرفتن ابتكارات از طراحي ها آرام آرام در حال تبديل شدن به مشخصه اصلي تحولات منطقه است. برخلاف پيش بيني بسياري از تحليلگران، تحولات منطقه نه كند شده و نه به انحراف رفته است. تنها ويژگي جديدي كه مشاهده مي شود اين است كه اين تحولات عميق تر شده و خود را با لايه هايي از معادلات سياسي و استراتژيك در منطقه درگير كرده است كه بسيار فراتر از آن چيزي است كه در يكي دو ماه اول تصور مي شد.

اكنون همه بازيگران دخيل در منطقه مي دانند كه با صحنه جديدي مواجه هستند. مشخصات دقيق اين صحنه هنوز مشخص نيست اما چارچوب هاي كلي معلوم شده است. به طور بسيار خلاصه قضيه از اين قرار است كه:

1- منابع اقتدار در منطقه خاورميانه تغيير كرده است. اكنون نه اقتدار نظامي امنيتي و نه حتي اقتدار رسانه اي تعيين كننده نيست، بلكه عاملي كه حرف اول را مي زند قدرت نرم شكل دهي به رفتار مردم از طريق شكل دهي به افكار آنهاست. بدون شك اگر آمريكايي ها ذره اي احتمال مي دادند كه از طريق قشون كشي نظامي مي توانند حتي اندكي جايگاه راهبردي خود در منطقه را بهبود ببخشند از اين كار دريغ نمي كردند. بمباران رسانه اي مداوم -كه نمونه بسيار جالب آن را در مورد سوريه بي امان در حال رخ دادن است- هم كمكي به حل مسئله نكرده است. چيزي كه آمريكايي ها به آن نياز دارند و آن را نمي يابند توان تاثيرگذاري روي افكار مردمي است كه حالا ديگر احساس مي كنند راه مستقل خود را پيدا كرده اند و توان پيمودن آن را هم دارند.

2- مسئله دوم اين است كه ارزش راهبردي مسائل هم در منطقه خاورميانه به سرعت در حال تغيير است. در زماني حدود 6 ماه مجموعه اي از مسائل كه كاملا اصلي و بلكه حياتي محسوب مي شدند كنار رفته اند و جاي آنها را مسائلي بسيار جديد و غريب گرفته است. آمريكا تا همين زمستان گذشته به سادگي مي توانست استدلال كند مسئله اصلي در منطقه ايران است و در مورد ايران هم هيچ موضوعي مهم تر از برنامه هسته اي آن نيست. اما حالا حتي مئير داگان ، رييس سابق موساد هم حاضر نيست چنين مهملي را بپذيرد. در عوض، مثلا اينكه در خيابان هاي قاهره چه مي گذرد، مردم مصر چگونه فكر مي كنند و... تا 6 ماه پيش موضوعاتي بود كه حداكثر برخي محققان دانشگاهي، ديپلمات هاي درجه دو و سه يا روزنامه نگاران به آن علاقه نشان مي دادند اما حالا بدون شك باراك اوباما و بنيامين نتانياهو بايد حتي در خواب هم به آنها فكر كنند.

3- و سومين مسئله اين است كه معناي اصطلاحات راهبردي مانند امنيت و ثبات به طور اساسي در حال تغيير است. بسياري از حاكمان منطقه خاورميانه بويژه ديكتاتورهاي وابسته عربي تا چند ماه پيش تصور مي كردند اگر هم تهديدي متوجه آنها باشد از بيرون مرزهاي آنهاست و شايد حتي ضروري مي دانستند كه تهديدي در بيرون مرزهاي خود ايجاد كنند تا در داخل امكان اعمال اقتدار بيشتري داشته باشند و ضمنا بتوانند روابط به شدت تحقيرآلود خود با آمريكا و صهيونيست ها را توجيه كنند. اكنون اما روشن شده است كه براي حاكمان وابسته منطقه امنيت نه از طريق انباشت سلاح حاصل خواهد شد و نه از راه تبديل شدن به غلام حلقه به گوش سفير آمريكا. بلكه تنها راه اين است كه براي مردم خود احترام قائل باشند، نظر آنها را به آنچه مقام هاي كاخ سفيد از آن طرف دنيا مي گويد ارجح بدانند و منابعي را كه متعلق به مردم است براي آنها صرف كنند و مسلما اين فرايندي است كه نمي توان آن را يك شبه آغاز كرد و به نتيجه رساند.

با اينكه مخاطب بسياري از اين تغييرات بنيادين در اصل آمريكاست، اما بسياري از تحليلگران امور راهبردي در منطقه خاورميانه عقيده دارند نگراني هاي اسراييل بايد فوري تر و جدي تر باشد. صهيونيست ها كه پيش از اين تحولات تصور مي كردند ميوه آناپوليس آماده چيدن است و موجوديت آنها در آستانه به رسميت شناخته شدن است، به يكباره حس مي كنند كه به ميانه دهه هاي 40 و 50 پرتاب شده اند و نه فقط راهي براي خلاصي از آن نمي يابند بلكه اخيرا به اين فكر افتاده اند كه بايد خود را در يك درگيري طولاني مدت و فزاينده با اين وضعيت آماده كنند.

انقلاب هاي مردمي منطقه خاورميانه وضعيت راهبردي اسراييل را عميقا دگرگون كرده است. بدشانسي صهيونيست ها اين است كه بحراني چنين عظيم هنگامي آنها را در بر گرفته كه بي كفايت ترين دولت قابل تصور زمام امور را در دست دارد و به تعبير يكي از كارشناسان آمريكايي مي توان گفت اسراييل با بدترين حاكمان وارد بدترين دوران تاريخ خود شده است.

اگر بخواهيم بسيار خلاصه و فهرست وار بحث كنيم، بحران هاي راهبردي كه در اثر تحولات منطقه دامنگير صهيونيست ها شده چنين است:

الف: نخستين بحران بدون شك از جانب مصر شكل گرفته است. از آغاز تحولات منطقه به اين سو صهيونيست ها تلاش فراواني كرده اند كه بگويند اين حركت يك قيام كاملا سكولار است و اسلام گرايي و اسلام خواهي سهمي در آن نداشته است. حتي عاموس يادلين رييس سابق سازمان اطلاعات نظامي دولت غاصب صهيونيستي حدود 3 ماه پيش در مركز امنيت ملي دانشگاه تل آويو سخنراني كرد و در آن به صراحت گفت بهار عربي در نهايت به نفع اسراييل تمام خواهد شد چرا كه دولت هاي دموكراتيك نسبت به ديكتاتورها علاقه كمتري به جنگ دارند. اكنون وضعيت كاملا دگرگون شده است و تحليل هاي كساني مانند يادلين هيچ توجهي بر نمي انگيزد. اسراييلي ها درست مثل آمريكا وقتي به مصر نگاه مي كنند از همه حرف هايي كه در تمجيد دموكراسي زده اند پشيمان مي شوند. لايه هاي ديني و مذهبي انقلاب مصر تازه در حال آشكار شدن است و قدرت يابي روزافزون اخوان المسلمين هم به عنوان يك گروه سياسي و هم به عنوان يك نيروي پيش برنده و محرك اجتماعي ترديدي در اين باره باقي نگذاشته است كه آينده مصر فاصله عميق با گذشته آن خواهد داشت و اسراييل بايد كل آن دكترين امنيتي را كه مي گفت مرز صحراي سينا تا ابد امن خواهد ماند بازنگري كند.

ب: پس از مصر، دومين بحران اسراييل اين است كه در سوريه به يك بن بست كامل رسيده است. ترديدي نيست كه پروژه مشترك اسراييل، آمريكا و سعودي در سوريه به بن بست كشيده شده است. اسراييلي ها اميدوار بودند بتوانند به روشي سوريه را از ايران و حزب الله جدا كرده و به محور عربي سازش ملحق كنند اما تحولات اخير دمشق را هر چه بيشتر به متحدان ديرينه خود در محور مقاومت نزديك كرده است.

ج: سومين بحران مربوط به صحنه داخلي فلسطين اشغالي است. تحولات منطقه پس از دهه ها فضايي فراهم ساخت كه برخي از گروه هاي فلسطيني بتوانند بر محور ضديت با اسراييل به يكديگر نزديك شوند. اين حادثه ولو اينكه در كوتاه مدت داراي تبعات سياسي مشخصي نباشد، بي شك راهبرد بلند مدت اسراييل در ايجاد تفرقه ميان فلسطينيان را دچار آسيب هاي جدي كرده است. به هر ميزان كه جامعه فلسطيني حول محور ضديت با اسراييل انسجام بيشتري پيدا كند فشار آوردن به مقاومت و به هم زدن ميانه مردم و مجاهدان دشوارتر خواهد بود. دقيقا به همين دليل است كه برخي از تحليلگران امنيتي اسراييل مانند آلوف بن از هاآرتص به صراحت مي گويند منتظرند كه در آينده نزديك انتفاضه سوم آغاز شود و يقين دارند كه اين بار آنچه بر سر اسراييل خواهد آمد به هيچ وجه با گذشته قابل مقايسه نيست.

د: بحران بعدي درون اسراييل ريشه دارد. غاصبان سرزمين هاي مردم مظلوم فلسطين كه با نام شهرك نشين يا هر عنوان ديگري دهه هاست تلاش مي كنند خاطره نكبت 1948 را از ياد مردم منطقه ببرند، اكنون تازه در حال دريافتن اين نكته هستند كه خانه بر آب بنا كرده اند. ناآرامي هاي اخير اسراييل نشان داد كه صهيونيست ها نه فقط در دولت سازي بلكه در ملت سازي هم شكست خورده اند و به زودي بناي سستي كه برافراشته اند زير بار خود له خواهد شد. آلوف بن تحليلگر امنيتي روزنامه هاآرتص اخيرا در مقاله اي نوشته است كه مطمئن است انتفاضه سوم در سرزمين هاي اشغالي به راه خواهد افتاد اما اين بار احتمالا شهروندان جعلي اسراييل هم در آن مشاركت خواهند داشت.

هـ : و بحران پنجم بدون شك چيزي است كه اسرائيل آن را بسط مدل ايران تا بيخ گوش هاي خود مي خواند. در واقع هركس در اين ترديد داشته باشد كه «خاورميانه پسا انقلابي» ضد اسراييلي است از اين 8 ماه هيچ نياموخته است. اسراييلي ها مي دانند كه چيزي به نام گزينه ميانه وجود ندارد و هر تفكر ضداسراييلي ضرورتا از همدلي با ايران سر در خواهد آورد.

سرمقاله روزنامه کیهان در روز دوشنبه 17 مرداد 1390

دور زدن تحریم ها

چگونه دور مي خورند ؟!

آشكار شدن تجارت غير مستقيم هزاران شركت از مليت هاي مختلف با شركت هاي ايراني و بي اعتنايي آنها به تحريم هاي آمريكا، بار ديگر دشواري هاي موجود بر سر راه استفاده از ابزار تحريم براي اثرگذاري بر اراده كشوري مانند ايران را برجسته كرده است. اين يادداشت تلاش مي كند نشان بدهد به چه دليل در دنياي كنوني «تحريم» يك گزينه موثر براي اعمال فشار بر كشورهايي مانند ايران نيست و به آساني دور مي خورد.

ظاهر موضوع خيلي ساده است و احتمالا هر روز چند بار گوشه و كنار جهان رخ مي دهد بي آنكه مخبران وزارت خارجه يا دستگاه هاي اطلاعاتي آمريكا و اسراييل حتي از آن باخبر شوند. يك شركت واسطه كالا يا خدماتي را ميان شركت هاي ايراني و طرف هاي معامله آنها جابجا مي كند و هزينه معمولا ناچيزي بابت واسطه گري خود دريافت مي كند بي آنكه هيچ ردي بر جا بماند يا كسي بتواند مبدا و مقصد توليد و دريافت كالا و خدمات را تشخيص بدهد.

به عنوان نمونه و در يك مورد خاص، شركت تانكر پاسيفيك كه در سنگاپور مستقر است يك تانكر نفتي را به شركت كريستال گروپ در دوبي فروخته و آن شركت هم اين تانكر را در اختيار ايران قرار داده است. چند هفته قبل، آمريكايي ها بعد از گذشت حدود 10 ماه به قضيه پي برده اند اما مدركي نداشتند كه ثابت كند تانكر پاسيفيك مستقيما با ايران معامله كرده است. شبيه همين اتفاق در مورد نفتكش هايي كه به بنادر ايراني تردد مي كردند هم رخ داده است. همانطور كه تانكر پاسيفيك هم در بيانيه اي رسمي اعلام كرد تانكرها در واقع نه متعلق به اين شركت بلكه از آن شركت سامانا واقع در موناكو بوده اند.

اين يك الگوي كلي است كه نشان مي دهد اجراي موثر تحريم عليه كشوري مانند ايران آن هم در جهاني كه مملو از شركت هاي كوچك و بزرگ با كاركردهاي بسيار متنوع است تا چه حد دشوار است و عملا پيدا كردن شركت هايي كه براي تحريم هاي آمريكا تره خرد نمي كنند، از يافتن سوزن در انبار كاه هم سخت تر است.

در واقع مسئله بسيار اساسي تر است. همانطور كه روس ها گاهي تلاش مي كنند به زبان بي زباني بگويند مسئله اين است كه گزينه اي به نام تحريم آن هم در مقابل كشور بزرگ و توانمندي مانند ايران مدت هاست كاركرد خود را از دست داده است. اقتصاد جهاني بسيار بزرگ و گسترده شده و ديگر هيچ كشور يا هيچ ائتلافي از كشورها نمي تواند به آن دستور بدهد. پديده اي به نام جهاني شدن اقتصاد كه عملا منجر به برداشته شدن مرزهاي جغرافيايي از سر راه مبادله كالا و خدمات شده، شبكه اي چنان پيچيده از روابط تجاري را پديد آورده است كه هيچ سرويس اطلاعاتي نمي تواند ادعا كند حتي بر جزء كوچكي از آن اشراف دارد و آن را كنترل مي كند.

اقتصاد فقط يك منطق دارد: سود. وقتي كسي به عنوان خريدار، طرفي به عنوان فروشنده، پولي براي پرداخت و كالايي براي مبادله وجود دارد، معامله تجاري كه محصول تركيب اينهاست بدون شك رخ خواهد داد. اصلا مهم نيست كه طرف هاي معامله در كجاي جهان قرار دارند يا نامشان چيست. هيچ شركتي در جهان حتي اگر دفتر آن در قلب واشينگتن باشد به خاطر اخم و بداخلاقي وزارت خزانه داري آمريكا از سود واقعي و قطعي در معامله تجاري خود با ايران صرف نظر نمي كند. نمونه اي از اين دست گزارشي بود كه وال استريت ژورنال منتشر كرد و در آن گفته شده بود كه دولت آمريكا خود بي آن كه بداند ظرف 10 سال گذشته مجوز لازم براي تجارت ميان ايران و ده هزار شركت آمريكايي را صادر كرده است! شايد كشف همين موارد بود كه باعث شد فردي مانند استوارت لوي كه بسياري او را معمار تحريم هاي يك جانبه عليه ايران مي دانند، حضور خود در پست معاون امور ضد تروريسم و اطلاعات مالي وزارت خزانه داري آمريكا را بي فايده ببيند و استعفا بدهد.

در ساده ترين حالت اتفاقي كه موقع دور خوردن تحريم ها رخ مي دهد عوض شدن نام ها و نشاني هاست. در قطعنامه هاي سازمان ملل يا تحريم هاي آمريكا و اروپا گفته مي شود كه فرد x يا شركت y تحت تحريم قرار دارد يعني نمي تواند با شركت هاي اروپايي و آمريكايي معامله كند. اما اگر اين فرد يا شركت با انجام يك عمليات ساده حقوقي نام خود را به z يا w تغيير دهد و نشاني جديدي را هم ثبت كند ديگر مشمول تحريم ها نيست و هيچ دليل قانوني براي جلوگيري از تجارت آن وجود نخواهد داشت. كشف و اثبات اينكه x همان z، يا y همان w است، به يك پي گيري سنگين اطلاعاتي نياز دارد كه مسلما دولت آمريكا نمي تواند آن را سالانه در مورد بيش از 100 شركت اعمال كند و اين در مقابل انبوه شركت هايي كه ممكن است اين وضعيت در مورد آنها صادق باشد تقريبا هيچ است. تازه بعد از آنكه چنين كشفي رخ داد بايد قطعنامه يا فرمان اجرايي جديدي صادر شود و شركت هاي جديد هم مشمول تحريم واقع شوند آن هم در حالي كه در اين فاصله احتمالا هزاران نام و آدرس جديد ديگر ثبت شده است. اين يك فرايند بي پايان است كه مي تواند براي سال هاي طولاني پي گيري شود و آمريكايي ها در آن همواره نقش پياده هايي را دارند كه دنبال سواره ها مي دوند.

همين حالا ميان تحريم هاي شوراي امنيت و تحريم هاي يكجانبه اعمال شده از سوي آمريكا، و همچنين ميان اين دو دسته تحريم با تحريم هاي يك جانبه اروپا عليه ايران، اختلاف هاي فاحشي وجود دارد. تحريم هاي آمريكا خريد نفت را ممنوع نمي كند اما براي معامله با دلار محدوديت هايي ايجاد مي كند. در عوض اين تحريم ها فروش بنزين به ايران را ممنوع مي كند. اما تحريم هاي اروپا هيچ محدوديتي براي خريد نفت از ايران يا فروش بنزين به آن قائل نيست و معامله با يورو را هم ممنوع نمي كند. آنچه در تحريم هاي اتحاديه اروپا روي آن تاكيد شده اين است كه سرمايه گذاري در بخش نفت و گاز ايران ممنوع است. در اينجا به اين موضوع كاري نداريم كه تحريم بنزين هيچ نتيجه اي جز خودكفا شدن ايران در توليد داخلي سوخت نداشت و تحريم سرمايه گذاري در صنايع نفتي هم تنها به ضرر چند شركت اروپايي تمام شده كه جاي خود را به رقيباني سمج از آسياي ميانه و شرق آسيا داده اند و با حسرت، سود بردن آنها را تماشا مي كنند؛ بلكه نكته اين است كه همين اختلاف هاي حقوقي ميان تحريم هاي اعمال شده از سوي آمريكا و اروپا هم خود بدل به گريزگاهي جديد براي دور زدن تحريم ها شده است به گونه اي كه گزارش ها نشان مي دهد از زمان اعمال تحريم هاي يك جانبه اروپا عليه ايران در سال 2010، مراجعه به دفاتر حقوقي در كشوري مانند آلمان براي يافتن روش دور زدن تحريم ها بيش از 40 برابر شده است!

آنچه در اينجا درباره آن بحث شد صرفا مروري بر چند گزينه كم و بيش شناخته شده از فهرست بلند ابتكارهايي بود كه براي دور زدن تحريم ها مي توان از آن استفاده كرد. آمريكايي ها براي موثر كردن تحريم بايد همه قواعدي را كه خود درباره آزادي گردش پول و سرمايه و عدم دخالت دولت در بازار وضع كرده و آنها را تا مرتبه اصولي مقدس بالا برده اند نقض كنند. جلوي تجارت را نمي توان گرفت. فقط طرف ها ونام ها عوض مي شوند، واسطه ها جابجا مي شود و احيانا قيمت ها كمي بالا مي رود. در بدترين حالت، شركت هاي بزرگ با كوچك ها جابجا مي شود و محل تجارت از غرب به شرق مي رود در حالي كه عملا غرب و شرقي هم در جهان تجارت وجود ندارد.

بنابراين، آنچه تحريم ها را ناكام مي گذارد بيش از آنكه به ابتكار عمل هاي ايران مربوط باشد ناشي از منطق بازار و اقتضائات اقتصاد جهاني شده است و اينها چيزي نيست كه آمريكا و هيچ قدرت ديگري از عهده فشل كردن آن برآيد.

سرمقاله روزنامه کیهان در روز چهارشنبه 12 مرداد 1390

جنگ سایبری

استاكس نت به خانه بازگشته است

مسئله فضاي سايبر مجددا به سرخط اخبارو تحليل ها بازگشته است. پس از يك دوره تمركز جامعه تحليلي در آمريكا و اروپا روي تحليل هاي ژئوپلتيكي از سرشت و سرنوشت انقلاب هاي منطقه -كه البته همچنان ادامه دارد- مي توان ديد كه يك خط تحليلي جديد آغاز شده كه به شدت براهميت فضاي سايبر تاكيد مي كند. در يك ماه گذشته آمريكايي ها لااقل دو سند استراتژيك درباره فضاي سايبر منتشر كرده اند كه در هر دوي آنها بر اهميت روزافزون آنچه دنياي ارتباطات مجازي خوانده مي شود تاكيد شده است. در سند اول كه مستقيما توسط رئيس جمهور آمريكا امضا شد و استراتژي اين كشور درباره فضاي سايبر را توصيف مي كند، تلاش نماياني شده است كه اولا فضاي سايبر به مثابه يك فرصت بزرگ و نه يك تهديد براي ايالات متحده تصوير شود و ثانيا اينطور القا شود كه آمريكا قادر است نوعي نقش رهبري در فضاي سايبر براي خود ايجاد كند و آن را در بلند مدت حفظ نمايد. سند دوم اما كاملا عاري از اعتماد به نفس و پز روشنفكري سند اول است. در اين سندكه پنتاگون دو هفته قبل آن را منتشر كرد نوعي ادبيات جنگي صريح به كار رفته و پنتاگون به صراحت اعلام كرده است كه از اين پس با محيط سايبر به عنوان يك منطقه جنگي رفتار خواهد كرد. خوشمزه ترين بخش اين سند جايي است كه ژنرال هاي عصبي آمريكا تهديد مي كنند هكر هايي كه پشت كامپيوترهايشان مي نشينند و «به آمريكا حمله مي كنند» بايد هر آن منتظر باشند كه يك موشك كروز از لوله بخاري وارد شود و كل بساط آنها را منهدم كند! اين دو سند بوضوح نشان دهنده دو نقطه عزيمت كاملا متفاوت براي بحث درباره فرصت ها و تهديدهاي فضاي سايبر است. نقطه عزيمت اول تبديل شدن مجاز به واقعيت در فضاي سايبر، جهاني شدن ارتباطات، برداشته شدن سدهايي كه مي شد به طور فيزيكي بر سر راه انتقال پيام ايجاد كرد و نهايتا ادغام فرد در شبكه را يك فرصت مي داند اما ديدگاه دوم صورت مسئله را اساسا به شكلي كاملا امنيتي تعريف مي كند و فضاي سايبر را بستر ايجاد دسترسي هايي مي داند كه مي تواند امنيت ملي آمريكا را به نحو بي سابقه اي تهديد نمايد. اما سوالي كه باقي مي ماند اين است كه بالاخره پاسخ چيست؟ فضاي سايبر تهديد است يا فرصت؟

پيش از آنكه بتوان به اين سوال پاسخي داد ابتدا بايد در اين باره بحث كرد كه اهميت آنچه فضاي سايبر خوانده مي شود در چيست. شكل كنوني دنياي مجازي هيچ شباهتي به آنچه ابداع كنندگان اينترنت در پنتاگون يا خالقان دنياي مجازي جديد در دره سيليكون دهه 70 آمريكا در ذهن داشتند ندارد. زماني اينترنت صرفا ابزاري براي انتقال پيام هايي محدود ميان گيرندگان و فرستندگاني منحصر بفرد بود كه مي خواستند راهي براي گريز از موانع فيزيكي كند كننده ارتباطات در صحنه هايي خاص (مثلا ميدان جنگ) پيدا كنند اما امروز اينترنت يك شبكه گسترده در ابعاد جهاني است كه عملا فاصله ها را ميان هر دو بازيگر منطقا ممكن، صفر كرده است. تعبير يكي از مقام هاي امنيتي آمريكا اين است كه وقتي كامپيوتر شما به اينترنت وصل است عملا همه دنيا در خانه شما ميهمان هستند. ممكن است شما فقط با يك يا چند نفر ارتباط بگيريد و فقط براي آنها پيام بفرستيد اما شما فقط ارسال كننده پيام هستيد و اين شبكه است كه تعيين مي كند چه تعداد مخاطب و در كجا (بويژه جاهايي كه روح شما هم از آنها خبر ندارد) اين پيام را دريافت مي كنند. وي ايده كلي خود درباره فضاي سايبر را اينگونه جمع بندي مي كند كه زماني قرار بود افراد يا حداكثر دولت ها شبكه را اداره كنند، اما اكنون شبكه است كه آنها را اداره مي كند!

توجه ويژه اي كه اخيرا در غرب خصوصا آمريكا به مسئله فضاي سايبر ايجاد شده اساسا محصول دو عامل است.

نخست اينكه تجربه انقلاب هاي منطقه به آمريكا نشان داد كه ارتباط گيري صرف با دولت ها، آن هم دولت هايي عميقا تمامت خواه كه هيچ نسبتي با مردم خود نداشتند، به تدريج به ايجاد اين وضعيت منجر شده كه مردم منطقه راهشان را به طور كامل از راهي كه مطلوب آمريكاست، منافع آن را تضمين مي كند و به سبك زندگي آن احترام مي گذارد جدا كرده اند. آمريكايي ها البته قبل از آغاز تحولات منطقه هم اين رامي دانستند كه مردم منطقه از آمريكا بيزارند و مثلا در مورد ايران، بالاي 90 درصد مردم منطقه عقيده دارند ايران حتي بايد سلاح هسته اي هم بسازد، اما اين موضوع براي آنها اهميتي نداشت چرا كه مطمئن بودند «مردم كاره اي نيستند» و كار دست دولت هايي است كه كاملا خود را با منافع آمريكا هماهنگ كرده اند. دوران مابعد انقلاب هاي منطقه اگر فقط يك تفاوت با دوره ماقبل آن داشته باشد، آن تفاوت اين است كه اكنون در مناطقي مردم به طور كامل كار را به دست گرفته اند و در مناطقي ديگر دولت ها را مجبور كرده اند سهم ديدگاه هاي آنها در سياستگذاري ها را افزايش بدهند. «افزايش مداخله مردم در سياستگذاري ها» مهم ترين تهديدي بود كه آمريكا از جانب انقلاب هاي منطقه احساس كرد چرا كه از پيش به خوبي مي دانست اگر مردم منطقه كوچكترين فرصتي براي به كرسي نشاندن حرف خود پيدا كنند اول كاري كه خواهند كرد چيدن دم آمريكا و اذناب آن است. استراتژيست هاي عقل كل آمريكا كه چند ماهي طول كشيد تا همين نكته ساده را بفهمند، بلافاصله نسخه نوشتند كه: بسيار خوب! حالا كه اينطور است پس بهتر آن است كه آمريكا ارتباط خود را با مردم منطقه بيشتر كند و اين هم به نوبه خود منجر به طراحي اين ايده شد كه دولت آمريكا بايد تمركز بيشتري روي گسترش دادن اينترنت به خاورميانه و بعد حضور فعال تري در شبكه داشته باشد. در واقع مشكل آمريكايي ها اين است كه خيال مي كنند مردم منطقه پيام آنها را نشنيده اند بنابراين در حال برنامه ريزي هستند كه پيام خود را به گوش مردم منطقه برسانند! غافل از اينكه مسئله كاملا برعكس است و در واقع صورت مسئله اين است كه مردم منطقه در مدت چند دهه و به اندازه كافي پيام آمريكا را شنيده اند و انقلاب هاي منطقه فقط فرصتي به آنها داده است كه خشم و تنفر خود را از اين پيام و توليد كنندگان آن ابراز كنند.

عامل دومي كه باعث شده آمريكايي ها به فضاي سايبر بيشتر توجه كنند، به اندازه عامل اول احمقانه نيست ولي حجم غير قابل توصيفي از ترس و وحشت در آن نهفته است. كشور هاي غربي آرام آرام در حال پي بردن به اين نكته هستند كه دوران خوش استفاده از اينترنت براي تسهيل عمليات زير ساختي و همچنين بهبود فرايندهاي خدماتي و تجاري در حال اتمام است و دوران جديدي آغاز شده كه در آن هر كشوري كه اطلاعات بيشتري درباره زيرساخت هاي حياتي خود روي شبكه قرار داده باشد و وابستگي بيشتري به عمليات تحت شبكه براي خود ايجاد كرده باشد، در معرض تهديد هاي سهمگين تري قرار خواهد داشت.

آمريكايي ها زماني خود را رهبر بلامنازع شبكه مي دانستند اما حالا دريافته اند كه جز امكان يك جانبه قطع جهاني اينترنت هيچ تسلط بلامنازعي بر شبكه ندارند. بازيگران متنوع و بسيار ماهري ظهور كرده اند كه مي توانند در زماني كوتاه خسارت هايي حيرت انگيز و باور نكردني به مجموعه زيرساخت هاي آمريكا كه از طريق شبكه كنترل مي شود يا اطلاعات آن روي شبكه قرار دارد وارد كنند. اين بازيگران به لطف جهاني شدن شبكه كاملا بي زمان و بي مكان هستند. مي توانند هر جايي از بيخ گوش آقاي اوباما در واشينگتن گرفته يا جايي در اعماق بيابان هاي افريقا نشسته باشند. به تنها چيزي كه نياز دارند يك كامپيوتر متصل به شبكه است و بعد از آن، دانشي كه كشورهاي غربي مدت هاست فهميده اند قادر به انحصاري كردن آن نيستند. در 6 ماه گذشته هكرها به برخي از حساس ترين سازمان هاي آمريكايي حمله كرده و تعداي از معظم ترين نهادهاي اين كشور را به طور كامل فشل ساخته اند. فقط ظرف 24 ساعت، هزاران سند داراي طبقه بندي پنتاگون به سرقت رفت و شركت لاكهيد مارتين كه يكي از كمپاني هاي بزرگ اسلحه سازي آمريكاست و در صدر فهرست پيمانكاران پنتاگون قرار دارد اعلام كرد هدف بي سابقه ترين حمله تاريخ خود قرارگرفته است. كار آنقدر بيخ پيدا كرد كه آقاي مايك مالن رئيس ستاد ارتش آمريكا در تمثيلي بسيار با ارزش گفت اكنون براي آمريكا فقط دو تهديد موجوديتي وجود دارد: يكي اينكه يك سلاح هسته اي درون خاك آن منفجر شود و ديگر اينكه تحت حمله سايبري قرار بگيرد!

وقتي در اواسط سال 2009 آمريكايي ها با كمك اسراييل و آلمان ويروس استاكس نت را براي حمله به تاسيسات غني سازي ايران طراحي كردند، بدون شك نمي توانستند حدس بزنند انتهاي بازي اينگونه خواهد بود. تصور غربي ها اين بود كه قبل از آنكه ايران از پيچيدگي هاي اين ويروس سر در بياورد برنامه هسته اي اش دود شده و به هوا رفته است. آمريكا حمله سايبري را امكاني منحصربفرد تصور مي كرد كه مي تواند كاري ترين ضربه ها را به سرسخت ترين حريفان آن هم با كمترين هزينه وارد بياورد. آمريكايي ها اين بار هم مثل خيلي از موارد ديگر توان فني ايران را دست كم گرفته بودند و به همين دليل است كه پس از يك دوره داستان سرايي درباره تاثير پنهان استاكس نت بر غني سازي ايران و كند شدن اين برنامه، اين روزها دوباره شروع به پس گرفتن همه آن حرف ها كرده ا ند و مي گويند برنامه ايران در آستانه يك جهش است! اما چيزي كه مطلقا فكرش را هم نمي كردند اين بود كه استاكس نت به عنوان نمادي از حملات سايبري به خانه بازگردد. آسيب پذيري ايران در مقابل حملات سايبري بسيار كمتر از آمريكاست چرا كه ايران وابستگي كمتري به عمليات تحت شبكه دارد. اين آمريكايي ها هستند كه همه دار و ندار خود را روي شبكه قرار داده اند و در نتيجه بايد هر لحظه نگران باشند كه بازيگري ناشناس در گوشه اي از جهان بي آنكه هرگز بتوان آن را شناسايي كرد با حمله به يك بخش از اين زيرساخت ها، گوشي از جناب ابرقدرت بپيچاند.

سرمقاله روزنامه کیهان در روز پنج شنبه 6 مرداد 1390

تغییر محاسبات امریکا درباره ایران

وقتي محاسبات ترك مي خورد

جنگ يك دهه گذشته ايران و آمريكا بر سر مسئله هسته اي را به يك معنا مي توان «جنگ محاسبات» ناميد. يكي از معدود پيش فرض هاي درست آمريكايي ها در هماوردي تقريبا يك دهه اي خود با ايران اين بوده است كه «رفتار ايران تابع محاسبات ايران است و رفتار ايران تغيير نمي كند مگر اينكه محاسبات آن تغيير كند». متقابلا ايران هم درباره آمريكا دقيقا همين ديدگاه را داشته و معتقد بوده رفتار غرب با ايران تنها زماني تغيير خواهدكرد كه محاسبات راهبردي آن درباره ايران تغيير كرده باشد. نتيجه اين پيش فرض راهبردي اين بوده است كه در يك دهه گذشته دو طرف همواره محاسبات يكديگر را هدف گرفته اند و سعي در تغيير آن داشته اند و اين ترجماني است از آن جمله معروف كه مي گويد: «حمله دقيق به دشمن، حمله به استراتژي دشمن است». اكنون سوال اين است: پس از حدود يك دهه هماوردي استراتژيك، كدام يك از دو طرف در تغيير دادن محاسبات طرف مقابل موفق تر بوده است؟

آمريكايي ها بويژه از فتنه 88 به اين سو بارها گفته اند كه محاسبات ايران را هدف گرفته اند. ادبيات ايجاد تغيير محاسباتي در ايران از سال 88 به بعد جدي تر شد به اين دليل كه آمريكايي ها فكر مي كردند در اثر حوادث پس از انتخابات، ايران ديگر آن قدرت و توان سابق را براي پي گيري راهبردهاي قبلي اش ندارد. هدف هم اين بود كه با افزايش يكباره فشارها از طريق «تركيب اهرم هاي مختلف فشار» ايران مجبور به «محاسبه مجدد» درباره هزينه هاي برنامه هسته اي و منطقه اي خود بشود و اين بار به اين نتيجه برسد كه هزينه هاي اين برنامه ها از منافع آن پيشي گرفته است. پيش فرض آمريكايي ها اين بود كه به محض اينكه اين اتفاق رخ بدهد، علائم تغيير رفتار ايران آشكار خواهد شد. اين راهبرد بيش از دو سال با سرسختي و جديت از جانب آمريكا دنبال شده است اما اكنون گله همه محافل سياستگذاري در آمريكا اين است كه نه فقط تغيير محاسبه اي در ايران رخ نداده بلكه حتي ايران ضرورتي به محاسبه مجدد درباره برنامه هاي هسته اي، موشكي و منطقه اي خود هم احساس نمي كند. در واقع سوالي كه ايجاد شده اين است كه آيا اساسا تلاش براي تغيير محاسبات ايران، يك تلاش منطقي است و آيا محاسبات راهبردي ايران تحت تاثير عاملي به نام «فشار خارجي» هرگز تغيير خواهد كرد؟ اين پرسش ها درون جامعه سياسي و امنيتي آمريكا پاسخي ندارد. عده اي عقيده دارند بايد به فشارها ادامه داد و تغيير محاسبه بالاخره زماني رخ خواهد داد و عده اي ديگر مي گويند اميد بستن به تغيير محاسبات ايران در بلند مدت در حالي كه غرب در كوتاه مدت هم با تهديدهاي راهبردي از سوي ايران مواجه است و هم نيازهاي استراتژيكي به ايران دارد، منطقي نيست. پيشنهاد دسته دوم كه تعداد آنها روز به روز در حال افزايش است اين است كه آن طرفي كه بايد محاسبات خود را تغيير بدهد و به يك سياست جديد برسد، آمريكاست نه ايران و سوالي كه مطرح مي كنند -سرمقاله ديروز واشينگتن پست را ببينيد- اين است كه «يك سياست مناسب درباره ايران چه ويژگي هايي بايد داشته باشد»؟

در نگاه اول، شايد اين ادعا كه محاسبات استراتژيك آمريكا درباره ايران در حال تغيير است عجيب به نظر برسد اما چيزهاي عجيب هم گاهي به نحو غير قابل چشم پوشي واقعيت دارند. اكنون نشانه هاي بسيار مهمي وجود دارد كه آمريكايي ها به ناچار تصميم گرفته اند در برخي محاسبات تاريخي خود درباره ايران بازنگري كنند . پيش از آنكه به ابعاد اين تغييرات بپردازيم بسيار مهم است به اين نكته توجه كنيم كه مهم ترين عامل در آغاز فرآيند تغيير محاسباتي آمريكا در قبال ايران اين است كه آمريكا از اينكه «ايران تغيير كند» نااميد شده و خود را با واقعيتي مواجه مي بيند كه ناچار بايد راهي براي كنار آمدن با آن بيابد.

اما وقتي مي گوييم برخي محاسبات كلان راهبردي آمريكا درباره ايران در حال تغيير است، دقيقا درباره چه چيزي صحبت مي كنيم.

1- نخستين محاسبه استراتژيك آمريكا درباره اين در سال هاي گذشته (كه از سال 88 به اين جدي تر هم شد) اين بوده است كه تحريم به مثابه يك ابزار، اگر با ابزارهاي ديگري مانند ايجاد تهديد معتبر نظامي، حمايت از جريان فتنه در داخل ايران، عمليات اطلاعاتي و مذاكره، تركيب و در مدت زماني مناسب همراه با اجماع بين المللي اعمال شود، حتما بر محاسبات ايران تاثير خواهد گذاشت. اما آنچه آمريكايي ها اكنون مي بينند اين است كه تحريم ها در شديدترين وجه ممكن تصويب شده، در مواردي هم اين تحريم ها با جديت اجرا شده و فشارهايي به ايران وارد آورده اما هيچ خبري از تغيير محاسبات ايران نيست. غني سازي در ايران نه تنها كند نشده بلكه سرعت بيشتري هم پيدا كرده و اقتصاد ايران راه هايي مناسب براي عبور از محدوديت هاي ايجاد شده و جلوگيري از تاثيرگذاري آن بر زندگي روزمره مردم پيدا كرده است. آمريكايي ها به دوستان خود قول داده بودند كه نتيجه موافقت با تحريم هاي سنگين عليه ايران در سال 2010 را در مذاكرات ژنو و استانبول خواهند ديد اما تنها چيزي كه گروه 1+5 در مذاكرات مشاهده كرد سرسختي بيشتر ايران بود. اكنون نشانه هايي در آمريكا پديدار شده كه كساني بويژه درون جامعه اطلاعاتي عقيده دارند تحريم يك ابزار براي ايجاد تغيير محاسباتي در ايران نيست و اساسا ايران كشوري نيست كه راهبردهاي امنيت ملي آن از محاسبات اقتصادي تاثير بپذيرد. دقيقا به همين دليل است كه گروه 1+5 ديگر هيچ علاقه اي به اعمال تحريم هاي جديد درون شوراي امنيت از خود نشان نمي دهد و تحريم هاي خارج شوراي امنيت هم در ماه هاي اخير به شدت به سمت نوعي سمبوليسم منحط سوق پيدا كرده است. مهم تر از اين، رئيس جامعه اطلاعاتي آمريكا اخيرا به صراحت اعلام كرده است كه اگر آمريكا مي خواهد روي رفتار ايران تاثير بگذارد، اجتناب از تحريم هاي سنگين تر و گسترش روابط تجاري با ايران روش بسيار بهتري است. اين عين عبارتي است كه جيمز كلاپر در صفحه 14 گزارش اخير خود به كنگره كه در واقع تشريح ارزيابي اطلاعاتي 2011 آمريكا است، به كار برده است و اين ارزيابي به وضوح نشان دهنده اين است كه ايران توانسته با موفقيت نوع نگاه آمريكا به كارآمدي ابزاري به نام تحريم را تغيير بدهد. اينجا يك تغيير محاسبه رخ داده است.

2- محاسبه دوم -و البته قديمي- آمريكايي ها درباره ايران همواره اين بوده است كه در نهايت آن اتفاقي كه مي تواند همه چيز را درباره رفتار ايران تغيير بدهد در داخل ايران و از سوي نيروهاي داخلي رخ خواهد داد. اين يك باور قديمي و البته بسيار كليدي است كه هيچ وقت از دستور كار آمريكا درباره ايران خارج نشده است. برخي از مقام هاي آمريكايي در گوشه و كنار گفته اند كه همه اهرم هاي فشاري كه عليه ايران به كار گرفته اند در واقع ابزارهايي فرعي است و ابزار اصلي براي تغيير محاسبات ايران نيرويي است كه انتظار دارند در اثر اين فشارها در داخل ايران جان بگيرد و بر تصميم هاي راهبردي نظام اثر بگذارد. در ايام فتنه 88 آمريكايي ها واقعا تصور مي كردند به هدف مطلوب خود رسيده اند و به همين دليل اصرار داشتند تاكيد كنند كه ناآرامي هاي خياباني در ايران نتيجه تحريم ها و فشارهاي آنهاست. حتي در محافل تحليلي آمريكا بحثي به راه افتاد كه آيا لازم است تحريم ها فورا عليه ايران تشديد شود يا نه كه البته تا ژوئن 2010 (زمان تصويب قطعنامه 1929) به نتيجه نرسيد. آمريكايي ها همه تلاش خود را كردند براي اينكه جريان فتنه در ايران لااقل به بخشي از اهداف خود در مقابل نظام دست پيدا كند چرا كه عقيده داشتند تنها با تفوق اين جريان در داخل نظام است كه احتمالا سياست هاي راهبردي نظام تغيير خواهد كرد و ايران به «دوران خوش پس از دوم خرداد» -به تعبير جرج بوش- باز خواهد گشت. مهار فتنه 88 با همكاري مشترك مردم و نظام آمريكايي ها را به شدت نااميد كرد طوري كه سوگوارانه پاي ميز مذاكرات با ايران بازگشتند و گفتند كه منتظر آينده خواهند ماند. حدود يك سال بعد، آمريكا دوباره احساس كرد جرياني درون دولت بناي ناسازگاري با نظام دارد و برنامه سياسي متفاوت از برنامه سياسي تعريف شده نظام براي خود تنظيم كرده است. بار ديگر اميدهايي در غرب قوت گرفت كه مي گفت جريان سياسي جديدي ظهور كرده كه سياست هايي نزديك تر با غرب را دنبال مي كند. اخيرا و پس از برخورد يكپارچه و اجماعي نظام با اين جريان اميدها دوباره نااميد شده است. در واقع آمريكايي ها احساس مي كنند واقعيت صحنه در ايران اين است كه هر وقت آنها به گروهي دل مي بندند و خيال مي كنند كه اين گروه قادر به تغيير محاسبات نظام از درون خواهد بود، طولي نمي كشد كه نظام برتري واضح و آشكار خود را بر آن گروه نشان مي دهد. نه جريان انحرافي و نه جريان فتنه قادر به پيش برد آنچه در سر داشتند نشدند و اين يعني منتظر ماندن براي اينكه در داخل ايران اتفاقي بيفتد در واقع دنبال نخود سياه رفتن است. به نظر مي رسد اين محاسبه هم كه بايد منتظراتفاقي درون ايران بود ترك برداشته است و آمريكايي ها نااميدانه در حال حركت به اين سمت هستند كه بپذيرند فضاي داخلي ايران در يك زمان قابل پيش بيني در آينده «باثبات» خواهد بود.

اين دو مورد، فقط شروع بحث درباره يك فهرست چند گزينه اي است كه نتيجه بحث درباره همه گزينه هاي آن اين است كه چيزي در محاسبات آمريكا درباره ايران در حال تغيير است. اين اتفاق بسيار مهمي است. وقتي هيلاري كلينتون با طرح سرگي لاوروف درباره تنظيم يك مداليته جديد مذكراتي با ايران به نرمي برخورد كرد، مي شد بروز و ظهور اين ترك خوردگي را ديد. منتظر اتفاقات بيشتري بايد بود.

سرمقاله روزنامه کیهان در روز شنبه اول مرداد 1390

غرب و انتخابات مجلس

نگاه آمريكايي به مسئله انتخابات در ايران

در حالي كه انتخابات مجلس نهم در حال نزديك شدن است و بحث و رايزني ها درباره آن عملا از مدت ها قبل آغاز شده، در اختيار داشتن يك برآورد راهبردي از مجموعه عواملي كه احتمالا بر اين انتخابات اثر خواهد گذاشت، واجد اهميت فراواني خواهد بود.

4 بازيگر عمده بر انتخابات مجلس در ايران تاثير خواهند گذاشت. نخست، طرف خارجي كه به اين انتخابات به مثابه فرصتي براي بازآرايي راهبرد خود در مقابل ايران مي نگرد. دوم، جريان فتنه كه تصور مي كند در آستانه انتخابات مجالي براي خروج از وضعيت آچمز ناشي از فتنه 88 قرار خواهد داشت. سوم، جريان انحرافي كه انتخابات مجلس را مقدمه اي ضروري براي از پيش پا برداشتن برخي مشكلات ساختاري پيش روي خود در محيط سياست داخلي و سكويي براي برداشتن گام هاي بعدي ارزيابي مي كند و نهايتا اصولگرايان كه لاجرم بايد در اين انتخابات مدلي نو، كارآمد و اصلاح شده از اصولگرايي به نمايش بگذارند كه درعين حال كه با جريان انحرافي به روشني مرزبندي مي كند، به آرمان سوم تير وفادار بماند.

اين بازي به شدت پيچيده خواهد بود و ماتريس ناشي از مواجهه اين 4 ضلع با يكديگر بي شك چند ماه دشوار را پيش روي تحليلگران و فعالان سياسي در ايران قرار خواهد داد. اين يادداشت مسئله را در حالت كلي بررسي نمي كند چرا كه دقيق شدن در مسئله اي چنين پيچيده، فرصتي بسيار بيش از آنچه كه در اينجا وجود دارد مي طلبد. اين كار به جاي يك يادداشت در يادداشت هاي متعدد انجام خواهد شد. آنچه در اينجا اندكي درباره آن بحث مي كنيم نوع نگاهي است كه آمريكايي ها در آستانه انتخابات مجلس نهم به صحنه سياست داخلي ايران دارند و همچنين طرح اين سوال كه پروژه آمريكا براي اين انتخابات چيست و متقابلا نتيجه اين انتخابات پروژه آمريكا درباره ايران را به چه نحو جابجا خواهد كرد.

پيش از ورود به بحث، تذكر دو نكته كلي مهم است. نكته اول اين است كه همه طرف هاي درگير با مسئله دريافته اند كه برنامه هاي سياسي آينده خود بويژه طراحي براي انتخابات رياست جمهوري يازدهم را بايد به وقتي موكول كنند كه نتيجه انتخابات مجلس روشن شده باشد. اين انتخابات مجلس است كه ميزان دقت محاسبات بازيگران مختلف و همچنين وزن اجتماعي و سياسي كه آنها مي توانند در انتخابات رياست جمهوري به ميدان بياورند را روشن خواهد كرد. درست است كه تقريبا همه طرف ها تلاش مي كنند انتخابات مجلس را در چارچوب طرحي بزرگتر قرار بدهند كه انتخابات رياست جمهوري را هم در بربگيرد اما همگان اين احتمال را در نظر گرفته اند كه نتيجه اين انتخابات ممكن است چنان غيرمنتظره باشد كه آنها را وادار به بازنگري در آن طرح كلان بكند.

دومين نكته هم اين است كه به جز اصولگرايان ولايي، بقيه طرف هايي كه درباره آنها سخن گفتيم احساس مي كنند «روند جاري امور» به نفع آنها نيست و اگر قرار باشد آنها در انتخابات مجلس به نان و نوايي برسند، بايد بتوانند در ماه هاي آينده وضعيت سياسي در كشور را از حالت نرمال خارج كرده و آن را به نوعي در وضعيت شوك قرار بدهند. بنابراين، سوق دادن امور به سمت يك روند غير عادي و اضطراري، برنامه اي است كه هر سه طرف جريان فتنه، خارجي ها و فرقه انحرافي در آن اتفاق نظر دارند.

اكنون مي توان مستقيما سراغ اصل مسئله رفت. آمريكايي ها به انتخابات مجلس هشتم در ايران چگونه نگاه مي كنند؟ در يك جمله سناريوي آمريكا كه انبوهي از شواهد آن را تاييد مي كند اين است كه يا جريان فتنه به عنوان نزديك ترين جريان سياسي در ايران به آمريكا مجددا احيا شود و اختيار مجلس را در دست بگيرد و يا اينكه منازعه قدرت در ايران چنان شديد شود كه بازنده فرايند انتخابات كليت نظام باشد نه اين يا آن جريان سياسي خاص.

يكي از مهم ترين پديده هايي كه اخيرا در محيط سياست خارجي ايران شكل گرفته و احتمالا در ميان مدت ادامه هم خواهد يافت اين است كه آمريكايي ها درباره مسائل داخلي ايران و حمايت خود از افراد و جريان هايي كه آنها را مطلوب تشخيص مي دهند، كاملا صريح حرف مي زنند. اين صراحت طبعا با اصول و موازين ديپلماتيك و همچنين با آن اصل كليدي سياست خارجي آمريكا درباره ايران كه مي گويد: «اصلاح طلبان در ايران هرگز نبايد آمريكايي به نظر برسند» منافات دارد. دولت آمريكا اكنون هفته اي نيست كه بيانيه اي در حمايت از دوستان ايراني خود -با ذكر نام- صادر نكند يا چند مقام ايراني را در حمايت از آنها تحريم نكند. چرا آمريكايي ها اينقدر بي پرده عمل مي كنند؟ ظاهرا چند دليل ساده وجود دارد: 1- نخستين علت اين است كه آمريكايي ها دريافته اند جريان فتنه در ايران هم پشتوانه اجتماعي و توان بسيج گري خود را از دست داده و هم پشتوانه سياسي خود درون حكومت را. اگرچه اخيرا آمريكايي ها به اينكه در اثر افزايش تحركات جريان انحرافي، حمايت سياسي از فتنه گران مجددا اوج بگيرد اميدوار شده اند، اما اين اميد چندان پر رنگ نيست چرا كه آمريكايي ها مي بينند مكانيسم هاي كنترلي درون نظام اجازه بازي كامل را از جريان انحرافي گرفته است. تحت اين شرايط، تحليل غربي ها اين است كه اگر جريان فتنه در داخل ايران احساس كند پشتوانه خارجي خود را هم از دست داده است، ديگر اميدي به بقاي سياسي آن نمي توان داشت. 2- دومين علت، وابسته به شناخت تكاملي است كه غرب به تدريج از ماهيت جريان فتنه در ايران به دست آورده است. اين جريان وقتي در اوايل كار خود قرار داشت اصرار مي كرد كه خود را جرياني داخلي و انقلابي و حتي ميراث دار حقيقي انقلاب اسلامي معرفي كند اما به تدريج -يا شايد هم بايد گفت «به سرعت»- اين ظاهر فريبي را كنار گذاشت و اعلام كرد كه از حمايت هاي جامعه جهاني استقبال مي كند. به اين ترتيب، در واقع اين آدرس به واشينگتن ارسال شد كه جريان فتنه در ايران آمريكايي بودن را براي خود عيب نمي داند و در نتيجه ديگر دليلي براي ملاحظه كاري از جانب آمريكايي ها باقي نماند. 3- علت سوم چيزي است كه برخي تحليلگران آن را نوعي فرايند آدرس دهي به افكار عمومي داخلي ايران ناميده اند. در واقع آمريكايي ها نمي خواهند هيچ ابهامي دراين باره باقي بماند كه در ايران طرفدار چه گروهي هستند و به اين ترتيب اين آدرس به افكار عمومي داخلي ايران منتقل شود كه تنها گرايش به سمت اين جريان است كه مي تواند فشارهاي آمريكا ر ا كم كند.

با اين وجود، در آستانه انتخابات مجلس مي توان ديد كه پروژه آمريكايي ها از مرحله حمايت لفظي بسيار فراتر رفته است. به طور بسيار خلاصه پروژه هاي چندماه آينده غرب در محيط سياست داخلي ايران كه منابع غربي درباره آن سخن گفته يا به آن اشاره داشته اند اينهاست:

1- قبل از هر چيز آمريكايي ها در پي آن هستند كه خاطره فتنه 88 در ايران از ياد نرود و به اصطلاح «سال 88» به لحاظ زماني كش پيدا كند. دقيقا به همين دليل است كه در هفته هاي گذشته مجددا بحث هاي مربوط به تشكيك در سلامت انتخابات يا احتمال مداخله دولت در آن از جانب محافل ضد انقلاب به عنوان يك پروژه روتين در دستور كار قرار گرفته و متاسفانه برخي اصولگرايان هم به خيال اينكه در حال مبارزه با جريان انحرافي هستند در اين دام افتاده اند. آمريكايي ها اكنون مشغول كدگذاري در ذهن افكار عمومي هستند، درست مثل كاري كه ماه هاي منتهي به انتخابات رياست جمهوري 88 كردند. هدف هم اين است كه با توليد انبوهي از كدهاي ريز و درشت و كشاندن برخي خودي هاي غافل به ورطه عمليات رواني خود، زمينه را براي زير سوال بردن اصل انتخابات در روزهاي پس از برگزاري آن فراهم كنند.

2- در مرحله بعد اميد آمريكايي ها اين است كه در آستانه انتخابات مجلس در ايران منازعه قدرت تا حداكثر مقدار ممكن افزايش پيدا كند. بويژه آمريكايي ها دريافته اند كه بحراني كردن فضا بخشي از بازي سياسي برخي جريان هاي سياسي در ايران است. تحليل هاي منابع غربي نشان مي دهد، از ديد طراحان امور ايران در آمريكا افزايش منازعه قدرت چند فايده مهم خواهد داشت: اول اينكه باعث مي شود كارهاي جاري زمين بماند و روند خدمت رساني به مردم اگر نگوييم متوقف لااقل كند شود. براي كامل شدن همين موضوع است كه آمريكايي ها اخيرا تحريم هاي خود را روي حوزه هايي متمركز كرده اند كه تصورمي كنند بيشترين مقدار نارضايتي در ايران را به دنبال خواهد داشت (تحريم ايران اير، تحريم اپراتور تايد واتر ، ميدل ايست و تحريم هاي بانكي). دوم، تصور آمريكايي ها اين است كه افزايش منازعه قدرت در ايران باعث خواهد شد جناح هاي مختلف عليه يكديگر دست به افشاگري بزنند و در اثر تشديد اين افشاگري ها به تدريج اسرار نظام برملا شود. و سوم، تصور آمريكايي ها اين است كه افزايش منازعه قدرت در ايران مجال استفاده از فرصت هاي بر هم انباشته منطقه اي را از آن خواهد گرفت و براي آمريكا زماني ايجاد مي كند تا بتواند حداقلي از مديريت را بر تحولات منطقه اعمال كند.

اين موارد فقط تيترهايي است كه از دقت در كدهاي آشكار منابع آمريكايي درباره ايران مي توان دريافت. به راستي آيا فهم اين موضوع كه، وحدت و پرهيز از اختلاف يك ضرورت امنيت ملي است، هنوز هم دشوار است؟

سرمقاله روزنامه کیهان در روز شنبه 25 تیر 1390

تحلیل راهبرد امریکا در افغانستان

آمريكا مي رود؟

باراك اوباما روز پنج شنبه 2 تير (23 ژوئن) راهبرد جديد خود درباره افغانستان را اعلام كرد.

بر مبناي اين راهبرد، آمريكا تا پايان سال 2011، ده هزار نيرو و تا سپتامبر 2012، سي و سه هزار نيروي خود را از افغانستان خارج خواهد كرد و تا سال 2014 هم كل نيروهاي آمريكايي از اين كشور خارج مي شوند. اين كشور اكنون بيش از 90 هزار نيرو در افغانستان دارد و پس از اجراي اين برنامه، نيروهاي آن به سطح ماقبل استراتژي افزايش نيروي گيتس-اوباما تغيير خواهد كرد.

مسئله افغانستان، به خودي خود، يك پرونده ويژه براي ايران است و نقطه اي حساس در هماوردي منطقه اي ايران و آمريكا محسوب مي شود، اما اين يادداشت كوتاه با اين مسئله درگير نمي شود بلكه در پي آن است كه تاثير راهبرد جديد را بر متغيرهاي امنيت ملي ايران ارزيابي كند.

روش دقيق براي اين ارزيابي، آن است كه ببينيم كدام عوامل اوباما را به اتخاذ اين راهبرد جديد درباره افغانستان وادار كرده و آن عوامل بر راهبرد آمريكا در قبال ايران چگونه تاثير مي گذارد.

مجموعا دو عامل كليدي اوباما را ناچار كرد در مقطع فعلي، راهبردي تا اين حد بحث برانگيز را اتخاذ نمايد:

1- بحران اقتصادي در داخل آمريكا، و 2- فشار سياست داخلي در آستانه انتخابات رياست جمهوري سال 2012

از مورد اول شروع كنيم. همانطور كه در سخنراني اوباما هم پيداست، دولت آمريكا ديگر در موقعيتي نيست كه بتواند هزينه نبرد در افغانستان به شكل فعلي را بپردازد. حضور نظامي آمريكا در افغانستان از سال 2001 تا كنون بيش از 500 ميليارد دلار هزينه برداشته است. اوباما به خوبي دريافته اقتصاد نحيف و رنجور آمريكا ديگر در موقعيتي نيست كه بتواند باري چنين گران را به دوش بكشد. اقتصاد آمريكا اكنون يكي از بدترين دوران هاي خود را مي گذراند. روزنامه لس آنجلس تايمز ديروز گزارش داد كه ميليون ها بيكار در آمريكا به اين نتيجه رسيده اند كه ديگر نمي توانند به تامين هزينه هاي زندگي خود ادامه بدهند و لذا به شدت به اعانه دولت نياز دارند. وضع به قدري بحراني است كه بزرگترين اقتصاد دنيا در ماه ژوئن فقط 25 هزار شغل ايجاد كرده است! از آن طرف، جمهوري خواهان حاكم بر كنگره به شدت با هرگونه افزايش هزينه هاي دولت مخالفت مي كنند و اين يعني اوباما قادر به بهبود خدمات تامين اجتماعي و بيمه بيكاري هم نخواهد بود و در نتيجه دورنماي بن بستي پيش روي دولت اوباما قرار گرفته كه عبور از آن بي نهايت دشوار است. در چنين اوضاع و احوالي، كاملا روشن است كه دولت اوباما هيچ توجيهي در افكار عمومي داخلي آمريكا براي تداوم هزينه ته مانده خزانه اش در جنگ افغانستان ندارد. اين موضوعي است كه اوباما هم سعي كرد در نطق 23 ژوئن خود به طور آبرومندانه بيان كند. اوباما براي حفظ آبرو اين طرز بيان را انتخاب كرد كه هميشه هدف از مداخلات آمريكا در خارج از مرزهايش اين بوده كه وضع داخلي آمريكا را بهتر كند اما در اين مورد خاص، مداخله خارجي بوضوح وضع اقتصادي در داخل آمريكا را به بدترين حالت ممكن سوق داده است، پس بايد به اين وضع خاتمه داد.

مورد دوم هم بسيار جالب توجه است. در آمريكا نيز -مثل بسياري نقاط ديگر در جهان- مسائل سياست خارجي در آستانه انتخابات تبديل به مسئله سياست داخلي مي شود. جمهوري خواهان كه همواره مدافع دوآتشه استفاده از ديپلماسي قايق هاي توپ دار و به كار گرفتن قدرت ارتش براي پيشبرد اهداف آمريكا در اين گوشه و آن گوشه جهان بوده اند، اكنون فقط به اين دليل كه بناست در سال 2012 با اوباما رقابت كنند، تبديل به مخالفان سرسخت جنگ هاي آمريكا در خاورميانه شده اند. قصه آنقدر شور شده كه منابع دموكرات مي گويند اوباما نگران است رقيب جمهوري خواه او در انتخابات آينده جدول زماني فشرده تري را براي خروج نظاميان آمريكايي در افغانستان پيشنهاد كند! در مورد جنگ ليبي هم كه روشن است كنگره همه تلاش خود را براي متوقف كردن حضور آمريكا در ائتلاف عليه قذافي به كار گرفت و نقش دولت اوباما را كه از ابتدا تصميم گرفته بود در اين جنگ به لحاظ رسانه اي نقش اول را نداشته باشد -اگرچه واقعا داشت- باز هم كمتر كرد به گونه اي كه اكنون منابع اروپايي اذعان دارند ائتلاف ناتو لااقل به لحاظ نظامي قادر به شكست قذافي نيست مگر اينكه راه حل سياسي براي بحران پيدا شود. همه اينها به اين دليل است كه هم در دولت و هم در كنگره، سياستمداران آمريكايي دريافته اند كه افكار عمومي آمريكا به شدت خواهان پايان درگيري هاي كنوني آمريكا در نقاط مختلف جهان، عدم آغاز هر گونه درگيري جديد و بازگشت سربازان آمريكايي به كشورشان است. با اين وضع، پيش بيني اين موضوع سخت نيست كه در آستانه انتخابات 2012 نوعي مسابقه «دوري جنگ» در فضاي داخلي آمريكا به راه خواهد افتاد و پيروز شدن در اين مسابقه براي اوباما به هيچ روي آسان خواهد بود.

راهبرد جديد در افغانستان محصول يك تركيب عاجل از مجموعه اين عوامل است. اوباما از يك طرف مي خواهد يك دور ديگر در آمريكا رئيس جمهور باشد و از طرف ديگر مي داند كه جمهوري خواهان همانطور كه مايكل مك كانل عضو برجسته جمهوري خواهان در كنگره اعلام كرده تمام تلاش خود را خواهند كرد تا اين اتفاق نيفتد. او براي باقي ماندن در كاخ سفيد بايد دوباره نظر مردم آمريكا را به سوي خود جلب كند و براي رسيدن به اين هدف هم چاره اي جز اين ندارد كه به مردم آمريكا بگويد نقشه هايي براي بهبود وضع اقتصادي آنها در سر دارد كه يكي از نقشه ها پايان بريز و بپاش هاي نظامي در خارج از مرزهاي آمريكاست.

اما مشكلي كه در اينجا وجود دارد اين است كه تيم امنيت ملي آمريكا به خوبي مي داند خروج سراسيمه از منطقه بويژه عراق و افغانستان -كه هر دو در حال رخ دادن است- مي تواند كل دستاوردهاي ادعايي آنها در يك دهه گذشته در منطقه را نابود كند. بويژه حالا كه مردم خاورميانه عليه آمريكا به پاخاسته اند، خروج آمريكا از عراق و افغانستان اين پيام را به آنها منتقل خواهد كرد كه آمريكا نهايتا چاره اي جز ترك منطقه پيش روي خود نديده و اين هم اعتماد به نفس آنها براي ايستادن در مقابل ديكتاتورهاي منطقه (و شايد به راه انداختن دور جديدي از انقلاب هاي ضد آمريكايي در منطقه) را به شدت افزايش خواهد داد و هم از سوي مقابل، زير پاي ديكتاتورهاي آمريكايي را كه همواره بابت قرار داشتن زير چتر نظامي آمريكا در منطقه احساس خاطر جمعي مي كرده اند، خالي خواهد كرد. جالب است كه كساني مانند رابرت گيتس وزير پيشين دفاع و ديويد پترائوس رئيس فعلي سيا دقيقا از همين موضع با راهبرد جديد آمريكا مخالفت كرده و گفته اند كه نيروهاي نظامي آمريكا براي تثبيت دستاوردهاي خود در افغانستان به زماني بيش از آنچه اوباما به آنها داده نياز دارند. تنها عضو تيم امنيت ملي اوباما كه از اين راهبرد دفاع كرد، لئون پانتا رئيس پيشين سيا بود كه البته جايزه اش را هم گرفت. او اكنون وزير دفاع است.

مسئله بعدي كه اساسي تر است اين است كه ايران به آساني مي تواند ادعا كند نقشي كليدي در بيرون رفتن آمريكا از عراق و افغانستان ايفا كرده است. واضح است كه ايران بسيار بيشتر از آمريكايي ها در توسعه زير ساخت هاي اين دوكشور، پيش برد فرايند ملت سازي و تكميل پروژه دولت سازي بويژه در بخش هاي امنيتي موثر بوده است. درست است كه اين فرايندها هنوز كامل نشده اما بدون شك خروج آمريكا از اين دو كشور كمكي موثر به شتاب گرفتن آن خواهد بود چرا كه حتي خود آمريكايي هم قبول دارند كه بخش عمده خشونت ها و مشكلات در اين دو كشور به سبب حضور آنها بوده است.

بنابراين نتايج زير كاملا قطعي است:

1- راهبرد جديد آمريكا در افغانستان به هيچ وجه از موضع قدرت اعلام نشده است. اين راهبرد محصول تنگناهاي بسيار جدي و غير قابل حل داخلي و خارجي اوباماست. اوباما در اين راهبرد سعي كرد هم جانب نظامي ها را نگه دارد و هم به مطالبه مردم پاسخ بدهد اما در واقع نه اين كار را كرده است و نه آن كار را.

2- در حالي كه انقلاب هاي منطقه در حال ورود به فازي جديد است، خروج آمريكا از منطقه و فرو رفتن آن در لاك سياست داخلي، فرصتي بسيار گرانبها در اختيار انقلابيون منطقه قرار خواهد داد تا حساب خود را با برخي ديكتاتورهاي سخت جان تر صاف كنند. خروج آمريكا از عراق و افغانستان به وضوح به اين معناست كه تعهد امنيتي اين كشور به ديكتاتورهاي منطقه كاهش خواهد يافت و در اين اوضاع شرايط آنها بسيار شكننده تر از قبل خواهد شد.

3- برخي منابع مي گويند آمريكا اساسا بناي يك خروج واقعي از منطقه را ندارد بلكه صرفا تصميم گرفته نمايشي با مصرف داخلي ترتيب بدهد. بر اساس اطلاعات موجود، آمريكايي ها تصميم دارند در افغانستان پايگاه هايي دائمي بويژه در مرزهاي شرقي اين كشور تاسيس كنند؛ در عراق، بيش از 9 نقطه استراتژيك را در دست خود نگه دارند و علاوه بر همه اينها چند پايگاه نظامي جديد هم در آسياي ميانه تاسيس كنند كه وظايف تداركاتي و لجستيكي را بر عهده بگيرد. اين هشدار را بايد جدي گرفت.

4- آمريكا اساسا مسئله افغانستان را حل نكرده است و بعيد هم هست هيچ دورنمايي براي حل آن در اختيار داشته باشد. مسئله افغانستان تنها زماني حل مي شود كه مسئله پاكستان حل شده باشد ودر مورد پاكستان هم روابط واشينگتن- اسلام آباد اكنون يكي از بحراني ترين دوران هاي خود را مي گذراند

5- و بالاخره اينكه راهبرد جديد درباره افغانستان نشان مي دهد نقش دو عامل اقتصاد و سياست داخلي در تصميم هاي دولت آمريكا در حال پر رنگ تر شدن است. هر چه نقش اين دو عامل در سياستگذاري هاي آمريكا پر رنگ تر شود، امكان ايجاد تهديد هاي واقعي عليه ايران كم تر خواهد شد و هرچه تهديدها كمتر شود، ايران وسعت عمل بيشتري در انتخاب هاي استراتژيك هسته اي، منطقه اي و فرامنطقه اي خود خواهد داشت.

سرمقاله روزنامه کیهان در روز یکشنبه 19 تیر 1390

تقابل راهبردی ایران و امریکا در منطقه

شطرنج ايراني و قمار آمريكايي در منطقه

در يك ماه گذشته، سرعت تحولات منطقه نسبت به 5 ماه قبل از آن اندكي كاهش يافته اما در عوض، تحولات به سطحي بنيادي تر و عميق تر منتقل شده است.

يك روش بررسي استراتژيك تحولات منطقه اين است كه ببينيم فضاي منطقه خاورميانه در مجموع به چه سمتي در حال حركت است و برنده نهايي بازي كيست. اين روش علاوه بر اينكه مستلزم بررسي دقيق حجم انبوهي از جزئيات است، به اندكي قدرت پيشگويي هم نياز دارد و هم اينكه اقتضا مي كند از سطح وقايع نگاري صرف فراتر برويم و از منظري راهبردي و بلند مدت به تحولات بنگريم. يك روش ديگر اما -كه به سختي مي توان آن را از روش اول تفكيك كرد- اين است كه تحولات را كشور به كشور بررسي كنيم و ببينيم هر كدام از بازيگران در هر كشور خاص تا چه حد به اهداف خود دست يافته و بعد تلاش كنيم با يافتن روند هاي كلي، يك تصوير كلان از وضعيت منطقه به دست بياوريم. اين يادداشت از روش دوم استفاده مي كند و تلاش خواهد كرد با ارائه توصيفي دقيق از وضعيت چند كشور درگير بحران، يك الگوي كلي را بويژه از اين جهت كه راهبرد آمريكا تا چه حد كامياب بوده ترسيم كند.

از ليبي يعني غربي ترين كشور جهان اسلام شروع كنيم. آمريكا و ناتو به اين دليل وارد جنگ ليبي شدند كه تصور مي كردند اولا به آساني قادر به حذف قذافي از صحنه و به چنگ آوردن منابع آن، خواهند بود و ثانيا اين پيام را به مردم منطقه خاورميانه مي دهند كه براي رها شدن آنها از چنگ آنچه در غرب ديكتاتوري خوانده مي شود آماده پول خرج كردن و به خطر انداختن جان سربازانشان هستند. بويژه تحليل آمريكايي ها اين بود كه به اين مداخله نظامي نياز دارند تا بتوانند اعتبار از دست رفته خود را نزد مردم خاورميانه بازسازي كنند. جنگ اكنون عملا به بن بست رسيده است به اين دليل كه 1- توان نظامي ناتو آنقدر نبوده است كه ابتدا برآورد مي شد و همين باعث شد رابرت گيتس در سفر دو هفته پيش خود به بروكسل به صراحت ناتو را به تنبلي و ناشي گري نظامي متهم كند و بگويد كه اگر قرار باشد هميشه بار ناتو را آمريكا به دوش بكشد ديگر نيازي به هم پيماني نظامي به اروپا نخواهد بود. 2- اروپايي ها يكي يكي در حال كنار كشيدن از جنگ هستند چرا كه بحران اقتصادي بي سابقه منطقه يورو، اساسا به آنها اجازه چنين ولخرجي هايي را نمي دهد و احتمال اعتراض هاي خياباني در بسياري از كشورهاي اروپايي قوت گرفته است. 3- آمريكا هم حضور نظامي خود در عمليات ليبي را كمرنگ كرده به اين دليل كه اوباما در آستانه انتخابات 2012 به شدت تحت فشار جمهوري خواهاني است كه سياست خارجي او را پرهزينه و فريبكارانه توصيف مي كنند. ضمن اينكه بحران اقتصادي دروني آمريكا طوري است كه مسلما مردم آمريكا علاقه اي ندارند در حالي كه بچه هاي خودشان بي كارند هزينه بازي هاي جنگي كمپاني هاي نظامي در آفريقا را بدهند. 4- و بالاخره اينكه ولو راه حل سياسي در ليبي به نتيجه برسد، هيچ تضميني نيست كه گروه جايگزين در ليبي هماني باشد كه آمريكايي ها مي خواهند. از 30 عضو شوراي انتقالي ليبي، فقط اسامي 10 نفر اعلام شده چرا كه آن 20 نفر ديگر جنگجويان مسلماني هستند كه همانقدر كه با قذافي دشمني مي ورزند آمريكا را هم خصم خود مي دانند. بنابراين دورنما در ليبي (ظرف 6 ماه آينده) اين است؛ تشكيل يك حكومت اسلامي بيخ گوش اروپا.

مورد دوم مصر است. در مصر، فضا روز به روز ضد اسراييلي تر، و تا آنجا كه آمريكا در كنار اسراييل باشد، روز به روز ضد آمريكايي تر خواهد شد. علت هم اين است كه با توجه به ضد اسراييلي بودن عميق افكار عمومي مصر، هرچه به سپتامبر يعني ماه برگزاري انتخابات پارلماني نزديك تر مي شويم كانديداها براي جلب بيشتر نظر مردم هم كه شده مجبورند در سر دادن شعارها و اتخاذ مواضع ضد اسراييلي با هم مسابقه بگذارند و همين باعث خواهد شد كه آمريكا هم ديگر (به دليل ملاحظات داخلي) چندان نتواند بر فضاي داخلي مصر اثر بگذارد.

اكنون پروژه آمريكايي ها در مصر اين است كه اگر بتوانند از طريق شوراي نظامي انتخابات پارلماني را منتفي كنند بهانه اي كه مي آورند اين است كه ابتدا بايد قانون اساسي مصر نوشته شود و بعد انتخابات پارلماني برگزار شود اما نگراني اصلي اين است كه اگر انتخابات در شهريور برگزار شود بدون شك گروه هاي اسلامي و در راس آنها اخوان، اكثريت مطلق پارلمان را در اختيار خواهند گرفت. اخوان المسلمين - كه آمريكا دريافته آينده مصر بدون ترديد در اختيار آنهاست- به صراحت گفته است كه اگر به هر دليلي انتخابات به تعويق بيفتد رويارويي سنگيني را با شوراي نظامي به راه خواهد انداخت طوري كه اين شورا هم به مبارك ملحق شود. اخوان عقيده دارند اگر بناست قانون اساسي نوشته شود اين كار بايد بعد از تشكيل مجلس خلق و توسط نمايندگان منتخب مردم انجام شود كه اين البته فاجعه اي براي آمريكا خواهد بود چرا كه معلوم است از درون قانون اساسي كه اكثريت اخواني مجلس مصر بنويسد، جز حكومت اسلامي بيرون نخواهد آمد.

فعلا آمريكايي ها دو نقطه اميد دارند. يكي اينكه مشكلات اقتصادي گريبان مردم مصر را چنان بفشارد كه هر لحظه خود را محتاج كمك هاي اقتصادي غرب ببينند و به اين ترتيب امكان كنترل تصميم هاي سياسي آنها از طريق باج گيري اقتصادي براي آمريكا محقق شود. اين اميد، بيشتر از آنكه واقعيت باشد، توهم است. نه آمريكا و نه اروپايي ها اساسا در موقعيتي نيستند كه بتوانند كمك هاي مالي چشمگيري به مصر بكنند ضمن اينكه مردم مصر دريافته اند تا زماني كه مجلس و دولت مردمي و ضد آمريكايي روي كار نيايد، هر چه هم كمك خارجي وارد مصر شود در چنبره فساد حاكمان نيست و نابود خواهد شد. نقطه دوم اميد آمريكا اين است كه خيال مي كند توانسته با حذف كردن چهره اي مانند نبيل العربي و جايگزين كردن او با محمد العرابي مصر را از ايران دور نگه دارد. اما اين اميد هم ديري نخواهد پاييد. همانطور كه همه مقام هاي مصري گفته اند تصميم اصلي در مورد نحوه روابط با ايران را پارلمان آينده مصر اتخاذ خواهد كرد كه گفتيم لاجرم اسلامگرايان ضدآمريكايي در آن اكثريت خواهند داشت. وقتي شوراي نظامي منحل شود و پارلمان و دولت آينده مصر شكل بگيرد، آن وقت تازه آمريكايي ها خواهند ديد كه قيام مردم مصر چه بر سر راهبرد منطقه اي آنها آورده است.

و سوم، بايد به وضع سوريه هم نظري اجمالي انداخت. روز نخست، راهبرد آمريكا در سوريه اين بود كه با سوء استفاده از فرصت تحولات منطقه اگر توانست دولت اسد را ساقط كند و اگر نه، آن را چنان تضعيف نمايد كه بتواند امتيازهايي كلان در مورد روابط با ايران و حزب الله از آن بگيرد و به تدريج سوريه را از محور مقاومت حذف كند. مهمترين ماموريت براي ايجاد ناآرامي در سوريه بر عهده سعودي و اسراييل گذاشته شد. مجموعه اطلاعات موجود نشان مي دهد ميزان سرمايه گذاري كه سعودي براي زمين زدن حكومت بشار اسد انجام داد تقريبا فقط با اسراييل قابل مقايسه است. به تدريج، آمريكايي ها سعي كردند تركيه را هم وارد بازي كنند. طراحي آمريكا اين بود كه با سوء استفاده از پيوند تاريخي تركيه و اخوان المسلمين، ترك ها را كه همواره با هوشمندي از ورود به بازي شيعه- سنتي در منطقه خودداري كرده بودند، به درون اين پروژه خطرناك بكشاند كه البته تا حدودي هم موفق شد، اما به تدريج مشكلات اين راهبرد خود را نشان داد. نخست اينكه اكثريت مردم سوريه هرگز با معترضان همراهي نكردند و راديكال كردن تحركات اقليت از طريق سوق دادن آن به درگيري مسلحانه با دولت نيز نتوانست جاي خالي اكثريت غايب را پر كند. در نتيجه اعتراضات در سوريه، همواره اعتراض اقليت باقي ماند. در مرحله بعد، آمريكايي ها دريافتند كه يكپارچگي و انسجام طبقه حاكم بويژه ارتش و نيروهاي امنيتي در سوريه به حدي است كه امكان بوجود آوردن هيچ شكافي در آنها وجود ندارد بنابراين امكان كودتا هم منتفي است. اتفاق سوم اين بود كه در پيش گرفتن راهبرد اصلاحات هوشمندانه توسط اسد، همراهي با اعتراضات بويژه در شهرهاي بزرگ مركزي را هر چه كمتر كرد و محور آمريكا-اسراييل- سعودي دريافت كه دورنماي سرنگون شدن اسد در كوتاه مدت مطلقا قابل سرمايه گذاري نيست. شايد به همين دليل هم بود كه آمريكايي ها هرگز عباراتي كه درباره مبارك استفاده كردند را درباره اسد به كار نبردند و نهايتا اينكه نه آمريكا و نه اسراييل نتوانستند اطميناني در اين باره بوجود بياورند كه جايگزين احتمالي اسد كمتر از او ضد اسراييلي خواهد بود و برعكس اين موضوع به طور قطعي مطرح بودكه جايگزين حكومت اسد هم با درجه بالايي ضد اسراييل عمل خواهد كرد. در نتيجه اكنون وضع راهبرد آمريكا در سوريه اين است: اسد آنقدركه آنها براي امتيازگيري ضروري بود ضعيف نشده، روابط سوريه-سعودي كه قبل از تحولات رو به بهبود بود عميقا متشنج شده، تركيه ديگر قادر نخواهد بود نقش واسطه پس پرده بين سوريه و اسراييل را برعهده بگيرد و ضمنا دولت اسد هم بيش از هر زمان ديگري دوست و دشمن خود را شناخته وبه ايران نزديك شده است.

اين تحليل كامل نيست، چون وضعيت اردن، بحرين، يمن،سعودي، تونس، تركيه و افغانستان و پاكستان را بررسي نمي كند اما از همين مقدار مي توان نتيجه هايي بسيار قابل توجه گرفت:

1- آمريكا در هيچ كدام از كشورهاي كليدي منطقه قادر به تغيير دادن بازي به نفع خود نبوده است.

2- همچنان نيروهاي مردمي و گروه هاي سازمان يافته اسلامي نقش اصلي را در پروژه هاي آينده دولت سازي در منطقه دارند و هرچه اين نقش برجسته تر شود، منطقه به الگوي ايراني نزديك تر و ازنظم مطلوب آمريكا دورتر خواهد شد.

3- هيچ نسخه اي از پروژه دموكراسي سازي آمريكايي براي وضعيت جديد منطقه وجود ندارد و دموكراسي هاي جديد در منطقه به شدت ضد آمريكايي خواهند بود.

4- بحران اقتصادي و سوء مديريت متمركز، احتمال انتقال بحران هاي خاورميانه به اروپا و آمريكا را بسيار زياد كرده است. بنابراين، آمريكا و اروپا براي كنترل اوضاع داخلي خود هم كه شده بايد به حضور منطقه اي را كمرنگ كنند.

شايد بتوان همه اين تحليل را در اين يك جمله خلاصه كرد: آمريكا در منطقه قمار بازي مي كند و ايران شطرنج.

سرمقاله روزنامه کیهان در روز ۱۵ تیر ۱۳۹۰

برنامه موشکی ایران

مقدمه اي بر توان استراتژيك موشكي ايران

1- هرگونه بحث درباره برنامه موشكي ايران مستقيما با بحثي بزرگتر پيوند مي خورد و آن هم اين است كه چه عواملي ايران را به يك قدرت منطقه اي تبديل كرده است؟ به اين سوال معمولا چهار نوع پاسخ داده شده است. پاسخ اول اين است كه ايران يك قدرت منطقه اي است به اين دليل كه هيچ كشور ديگري در منطقه خاورميانه داراي ظرفيت هاي انساني، نهادي و جغرافيايي ايران نيست. پاسخ دوم اين است كه ايران تنها كشور منطقه خاورميانه است كه يك برنامه هسته اي مستقل و بسيار پيشرفته را از دل انواعي از محروميت ها و محدوديت ها با موفقيت توسعه داده است. از منظر مادي، برنامه هسته اي موجب شده ايران به يك منبع جديد و تقريبا تمام نشدني توليد انرژي و همچنين كالاهاي قابل صادرات به بازار فناوري هاي سطح بالا (مانند سوخت هسته اي) دست پيدا كند. از منظر سياسي هم برنامه هسته اي يك منبع تمام نشدني توليد اقتدار ملي است كه غربي ها به هيچ كشور ديگري در منطقه خاورميانه اجازه دست يابي به آن را نداده اند. پاسخ سوم اين است ايران يك قدرت منطقه اي است به اين دليل كه قلب محور مقاومت محسوب مي شود. در باره اين موضوع بين تحليلگران تقريبا هيچ اختلاف نظري وجود ندارد كه تا وقتي مسئله اي به نام مقاومت وجود دارد ايران قدرت اول منطقه باقي خواهد ماند و دقيقا به همين دليل هم هست كه آمريكا در دوران اوباما تصميم گرفته به هر قيمت ممكن نوعي سازش را در منطقه ايجاد كند. آمريكايي ها عقيده دارند كوتاه ترين راه براي پايين كشيدن ايران از جايگاه قدرت اول منطقه اين است كه با ايجاد سازشي ميان اسراييل واعراب، «مسئله مقاومت» منتفي شود. و پاسخ چهارم برنامه موشكي ايران است. اين نكته در ميان تحليلگران امور نظامي و راهبردي در غرب بي گفت وگو پذيرفته شده است كه ايران داراي پيشرفته ترين برنامه موشكي در منطقه خاورميانه است و هيچ كشوري در منطقه، حتي در بلند مدت قادر به پر كردن فاصله خود با ايران در اين حوزه نخواهد بود. مهم ترين سندي كه اين موضوع را تاييد مي كند گزارشي است كه رونالد برگس رئيس سازمان اطلاعات دفاعي آمريكا (DIA) در 19 اسفند 1389 (10 مارس 2011) منتشر كرد و در آن تاكيد شده است كه ايران پيشرفت چشمگيري در توسعه فناوري موشك هاي بالستيك داشته است كه لااقل در منطقه خاورميانه رقيبي براي آن وجود ندارد.

2- تبديل شدن اين اصل به يك اصل بديهي در ذهن تحليلگران نظامي غربي كه «ايران بزرگترين قدرت موشكي خاورميانه و يكي از معدود قدرت هاي موشكي جهان است»، داراي يك پيام راهبردي بسيار مهم است و آن هم اين كه برخلاف بسياري از قدرت هاي غربي كه برتري نظامي خود را از راه توسعه سلاح هاي «غير متعارف» (بويژه سلاح هاي هسته اي، ميكروبي و شيميايي) به دست آورده اند، ايران برتري نظامي خود را بر پايه سلاح هاي متعارف استوار كرده است. در دكترين دفاعي ايران، جايي براي سلاح هاي NBC Nuclear Biologic Chimistrical) باز نشده و به همين دليل شايد بتوان ادعا كرد ايران تنها كشوري در جهان است كه بدون تكيه بر سلاح هاي نامتعارف توانسته قدرت نظامي خود را تا حدي غير قابل رقابت در محيط اطرافش توسعه بدهد و البته بدون شك برنامه موشكي نقشي بي بديل در آن ايفا كرده است. پيام راهبردي اين موضوع آن است كه برخلاف آنچه آمريكايي ها تصور مي كنند ايران براي حفظ برتري منطقه اي خود هيچ نيازي به ساخت سلاح هسته اي ندارد. توسعه برنامه هسته اي غيرنظامي در كنار رشد برنامه موشكي و تركيب اين دو با نفوذ روز افزون منطقه اي، باقي ماندن در جايگاه قدرت اول منطقه را در بلند مدت تضمين خواهد كرد.

3- برنامه موشكي ايران از دو بخش تشكيل شده كه هر كدام ماموريت ويژه اي دارد. بخش اول، برنامه موشك هاي پدافندي ايران است كه اهدافي اساسي دفاع در مقابل تهاجم هوايي دشمن را تعقيب مي كند. پيشرفت هاي ايران در اين حوزه كه به طور كامل در قرارگاه پدافند هوايي خاتم الانبيا(ص) تجميع شده بر دفاع از آسمان كشور متمركز است و يك سيستم رصد و رهگيري زمين پايه كاملا بومي را بوجود آورده است. كشورهاي غربي و برخي شركايشان تلاش هاي فراواني براي اخلال در شكل گيري اين سيستم به عمل آوردند ولي بومي شدن پايه هاي مهندسي اين سيستم امكان هرگونه ايجاد اختلال بيروني در آن را از بين برده است. به عنوان نمونه، وقتي روس ها در يك اقدام غيرقانوني پس از صدور قطعنامه 1929 در ژوئن 2010 اعلام كردند كه سامانه دفاعي اس 300 را به ايران تحويل نخواهند داد، ايران با يك برنامه ريزي داخلي فشرده توانست سامانه دفاعي مرصاد را توسعه دهد كه عملا از همه قابليت هاي اس 300 از جمله رهگيري همزمان يكصد هدف برخوردار است. اما بخش دوم برنامه موشكي ايران كه در رزمايش پيامبر اعظم(ص) 6 گوشه هايي از آن به نمايش درآمد با وجود اينكه ظاهرا يك برنامه تهاجمي است اما در واقع آن هم ماهيتي دفاعي دارد چرا كه صرفا به سمت اهدافي نشانه گرفته شده است كه دشمن رسما اعلام كرده از آنها براي حمله به خاك ايران استفاده خواهد كرد يعني سرزمين هاي اشغالي به اضافه پايگاه هاي نظامي آمريكا در منطقه. بنابراين، اين ايده كه برنامه موشكي ايران يك تهديد منطقه اي و فرامنطقه اي است اساسا بي مبناست. اين برنامه فقط عليه كساني تهديد خواهد بود كه قصد تهديد ايران را داشته باشند. جالب است كه آمريكايي ها هم تا امروز قادر نبوده اند برنامه موشكي ايران را در عرض برنامه هسته اي به عنوان يك تهديد بين المللي توسعه بدهند. در سال 2010، كشورهاي عضو ناتو در اجلاس ليسبون زير بار استدلال هاي آمريكا و فرانسه در اين باره كه برنامه موشكي ايران تهديدي براي اروپاست نرفتند و نام ايران از فهرست تهديد هاي موشكي ناتو كه در سند راهبرد 10 ساله اين سازمان آمده است حذف شد. روس ها هم مدت هاست باور ندارند كه برنامه موشكي ايران خطرناك باشد و دقيقا به همين دليل در مقابل توسعه سپر دفاع موشكي مشترك آمريكا و ناتو ايستاده اند. استدلال روسيه اين است كه برنامه موشكي ايران با توجه به هدف گذاري هاي انجام شده آن ، هرگز تهديدي براي اروپا نخواهد بود پس اگر ناتو اصرار دارد رادارها و سامانه هاي دفاع موشكي را در نزديكي مرزهاي روسيه مستقر كند، لابد روسيه را هدف گرفته است؛ اقدامي كه روس ها گفته اند با استقرار سامانه هاي تهاجمي اسكندر در سن پترزبورگ به آن پاسخ خواهند داد. ايران ديروز هم به صراحت اعلام كرد با وجود اينكه به لحاظ فني هيچ مشكلي ندارد، اما به اين دليل كه اسراييل و تمامي پايگاه هاي نظامي آمريكا در منطقه، در فاصله اي كمتر از 1200 كيلومتر از ايران قرار دارند، برد موشك هاي خود را به اندازه اي بيش از 2000 كيلومتر (برد موشك هاي شهاب3و سجيل) افزايش نخواهد داد.

4- برنامه موشكي ايران داراي برخي ويژگي هاي راهبردي است كه ماهيت و اهداف آن را تقريبا به طور كامل توصيف مي كند. اين ويژگي ها را به طور خلاصه مي توان چنين فهرست كرد:

ويژگي اول اين است كه برنامه موشكي ايران بر خودكفايي كامل داخلي متكي است و هيچ نوعي از وابستگي خارجي ندارد كه بتواند به عنوان نقطه آسيب پذيري آن در نظرگرفته شود. ضمن اينكه در برخي حوزه هاي خاص كه ايران علاقمند به تامين مواد يا قطعاتي از خارج بوده همانطور كه گزارش هاي سازمان ملل نشان مي دهد به آساني همه تحريم ها را دور زده و بسياري از كشورهايي كه به تحريم ها راي مثبت داده بودند هم دراين دور زدن مشاركت كرده اند. علاوه بر اين، ناظران بين المللي تاييد مي كنند كه برنامه موشكي ايران داراي نوعي ويژگي «پيشرفت مستمر» است كه همين ويژگي تكيه آن به منابع خارجي را منتفي مي كند چرا كه اگر برنامه اي به دانش يا فناوري خارجي متكي باشد، قادر به حفظ يك سرعت ثابت در روند پيشرفت خود نخواهد بود و قاعدتا از نوسانات ارتباطات خارجي تاثير مي پذيرد. جالب ترين نمونه در اين مورد، مربوط به هفته گذشته است كه موشك ماهواره بر سفير ايران موفق شد ماهواره رصد را در مدار قرار دهد. سال گذشته، وقتي همين موشك ماهواره اميد را در مدار قرار داد تعدادي از تحليلگران نظامي در آمريكا گفتند كه اين موفقيت ايران امري تصادفي بوده است. اما وقتي اين اتفاق به فاصله چند ماه يك بار ديگر تكرار شد همان تحليلگران اذعان كردند كه اگر اين امر تصادفي بود نمي توانست يك بار ديگر رخ بدهد.

ويژگي دوم برنامه موشكي ايران آن است كه اين برنامه يك برنامه نظامي صرف نيست. طراحي ماهواره برهاي بومي مهم ترين شاهدي است كه ثابت مي كند برنامه موشكي ايران اهداف غير نظامي مهمي را هم دنبال مي كند. موشك ماهواره بر سفير اساسا يك موشك بالستيك با سوخت جامد است كه عمود بر سطح زمين شليك مي شود اما اگر همين موشك به موازات سطح زمين يا با زاويه اي معين نسبت به آن شليك شود، تبديل به يك موشك دوربرد تهاجمي خواهد شد. بنابراين، اين نكته دقيقي است كه گفته شود ميان برنامه موشكي و ماهواره اي ايران پيوندي معنادار وجود دارد.

ويژگي سوم برنامه موشكي ايران اين است كه همانطور كه در بالا گفته شد روي اهداف منطقه اي تمركز كرده و هدف گذاري هاي تهاجمي فرامنطقه اي ندارد.

ويژگي چهارم برنامه موشكي ايران كه اهميتي فوق العاده دارد اين است كه ايران توان شليك انبوه موشك هاي بالستيك را به دست آورده است. اهميت اين موضوع از آن جهت است كه «توان شليك انبوه» يكي از مهم ترين سازوكارهاي دفاعي آمريكا و رژيم صهيونيستي يعني سامانه هاي دفاع موشكي را ناكارآمد مي كند. به لحاظ نظري، سامانه هاي دفاع موشكي همواره بر اساس اين فرض ساخته مي شوند كه بناست با شليك هاي منفرد مقابله كنند و هيچ سامانه دفاع موشكي وجود ندارد كه قادر به مهار شليك انبوه موشك ها باشد. درست است كه آمريكا و اسراييل نه در آسمان خود و نه در منطقه هنوز قادر به استقرار هيچ سامانه دفاع موشكي كارآمدي نشده اند (عمليات دفاع موشكي زمان پايه آمريكا در سال 2010، شكست خورد، سامانه دفاع موشكي آرو در اسراييل هنوز مستقر نشده و در خليج فارس هم تنها چند كشتي مجهز به سامانه دفاع موشكي ايجيس وجود دارد) اما پيام اين توانمندي ايران آن است كه حتي اگر چنين سامانه هايي مستقر هم بشود در مقابل شليك انبوه موشك ها از ايران كارايي نخواهد داشت.

سرمقاله روزنامه کیهان در روز چهارشنبه 8 تیر 1390

پرونده هسته ای و تحولات منطقه

تبعات هسته اي نظم جديد منطقه

فقط ظرف 6 ماه، خيزش هاي مردمي در منطقه خاورميانه، جغرافياي سياسي آنچنان متحول شده كه شباهت هاي بسيار ناچيزي ميان خاورميانه امروز و خاورميانه 6 ماه پيش مي توان سراغ گرفت.

در اين باره تاثيرگذاري متقابل ايران و تحولات منطقه (هم تاثيراتي كه ايران بر اين تحولات گذاشته و هم تاثيراتي كه از تحولات پذيرفته است) سخن بسيار گفته شده اما آنچه درباره آن اتفاق نظر هست اين است كه ايران تا اينجا بيش از هر كشور ديگري از تحولات منطقه نفع برده است و همچنان نفع خواهد برد حتي اگر هيچ تلاشي براي اثرگذاري بر آن نكند. آنچه اكنون در خاورميانه پيش چشم تحليلگران است اين است كه ايران كاري را كه بايد براي اثرگذاري بر ذهن و جان مردم اين منطقه مي كرد، سال ها پيش انجام داده و اكنون حتي اگر فقط بنشيند و تحولات را نظاره كند، در انتهاي بازي برنده خواهد بود چه رسد به اينكه نظاره كردني هم در كار نيست.

سوالي كه ظرف ماه هاي گذشته برخي تحليلگران از خود پرسيده اند اين است كه صرف نظر از ژرف تر شدن عمق استراتژيك ايران در خاورميانه، تحولات منطقه روي پرونده هاي كلان امنيت ملي ايران بويژه پرونده هسته اي چگونه تاثير گذاشته است. در واقع هيچ روش ساده اي براي پاسخ دادن به اين سوال وجود ندارد. تحولات منطقه هنوز پايان نيافته، كشورهايي مانند آمريكا همچنان قادر به تدوين يك راهبرد منسجم براي برخورد با آن نيستند و تصميم هاي روزمره آنها بر تصميم هاي راهبردي شان غلبه دارد (بايد به ياد داشت كه استراتژي آمريكا درباره پرونده هسته اي ايران همواره بخشي از استراتژي كلان تر آمريكا درباره منطقه خاورميانه بوده است) و پرونده هسته اي ايران هم منطق دروني و خاص خودش را دارد كه حتي اگر در منطقه خاورميانه هيچ اتفاقي هم نمي افتاد، به سمت «مجبور شدن غرب به پذيرش غني سازي در ايران» در حال حركت بود.

با اين حال ترديدي نيست كه تحولات منطقه، تاثيرات بسيار مهم در برخي موارد دگرگون كننده بر مسير حركت پرونده هسته اي ايران گذاشته است. چند نكته زير به اجمال برخي خطوط راهنماي كلي را كه براي درك اين تاثير لازم است ارائه مي كند كه البته مي توان آنها را سر فرصت بسط داد.

يك اصل بسيار كليدي درباره راهبرد آمريكا در قبال برنامه هسته اي ايران اين است كه توجه كنيم آمريكايي ها برنامه ايران را يك تهديد ژئوپلتيكي مي دانند نه يك تهديد نظامي. هيچ كس نه در آمريكا و نه در اسراييل به اين باور ندارد كه ايران درپي ساخت سلاح هسته اي است. در جامعه اطلاعاتي و سياسي غرب در اين باره اجماع هست كه يك ايران هسته اي كاملا «معقول» رفتار خواهد كرد. بسيار خوب، اگر غرب مي داند ايران در پي ساخت سلاح هسته اي نيست، پس نگران چيست؟ مهم ترين نگراني غربي ها آنگونه كه خود در سال هاي گذشته بارها و به زبان هاي مختلف گفته اند اين است كه اولا يك ايران داراي توانمندي هسته اي (و نه لزوما داراي سلاح هسته اي بالفعل) بلكه داراي نوعي نيروي عبور ناپذير بازدارندگي نظامي خواهد بود و گزينه نظامي عليه آن عملا از روي ميز دشمنانش حذف مي شود. ثانيا ايران داراي توانمندي هسته اي اعتماد به نفس مخصوصي پيدا خواهد كرد كه جرئت و انگيزه آن براي پي گيري برنامه هاي منطقه اي اش را صد چندان مي كند و همين موضوع باعث خواهد شد ايران به هماوردي بسيار نيرومندتر براي آمريكا در منطقه اي تبديل شود كه حياتي ترين منافع ملي آمريكا در آن خفته است.

پس، معناي ارزيابي برنامه هسته اي ايران به مثابه يك تهديد ژئوپلتيكي از جانب آمريكا، دقيقا همين است كه آمريكا عقيده دارد اين برنامه با تبديل كردن ايران به قدرت اول منطقه، ژئوپلتيك خاورميانه را چنان تغيير مي دهد كه ديگر جايي براي سلطه طلبي هاي آمريكا در آن باقي نخواهد ماند. اگر ارزيابي آمريكايي ها اين باشد -كه ظاهرا هست- پس بايد بسيار نگران باشند چرا كه تحولات اخير در منطقه خاورميانه يك منبع تغيير ژئوپلتيكي جديد بوجود آورده كه بسيار سريع تر و راديكال تر از برنامه هسته اي ايران در حال تغيير دادن جغرافياي سياسي خاورميانه و دور كردن آن از شرايطي است كه منافع حياتي آمريكا را به نحو ضمانت شده تامين مي كرد. برنامه هسته اي ايران سرجاي خود باقي مانده و به مسير از پيش تعيين شده خود ادامه مي دهد، ولي همان نتايجي كه آمريكايي ها انتظار داشتند برنامه هسته اي ايران در دراز مدت بوجود بياورد و بسيار هم از آن نگران بودند اكنون و در زماني بسيار كوتاه توسط مردم به پاخاسته منطقه خاورميانه بوجود آمده است.

آمريكايي ها فكر مي كردند يك ايران هسته اي موجوديت اسراييل را تهديد خواهد كرد. اكنون مي بينند كه موجوديت اسراييل از لب مرزهاي سرزمين هاي اشغالي و از سوي مردمي كه تشنه گرفتن يك انتقام 60 ساله هستند و در جاهايي مانند مصر قدرت را به دست گرفته اند، تهديد مي شود. تصور مي شد برنامه هسته اي ايران امنيت تامين انرژي آمريكا در منطقه را به خطر خواهد انداخت اما اكنون اين امنيت با سرنگون شدن برخي متحدان آمريكا در منطقه و بي ثبات شدن وضعيت برخي ديگر (مانند عربستان) خود به خود به خطر افتاده است. تحليل آمريكا اين بود كه برنامه هسته اي ايران باعث جذب كشورهاي منطقه به سوي ايران و افزون تر شدن اعتماد به نفس گروه هاي جهادي خواهد شد، امروز مي بينيم كه اين اعتماد به نفس به دليل مواجه شدن با انرژي هاي مهار ناپذير و ضد غربي آزاد شده در خاورميانه به نحو بسيار نيرومند تري شكل گرفته و كشورهاي منطقه به جانب الگوي ايران اسلامي سوق پيدا كرده اند نه به اين دليل كه سلاح هسته اي ايران آنها را به سمت ايران كشانده، بلكه از آن جهت كه مردم اين منطقه در تعيين نظام هاي سياسي آينده خود معيارهاي ضد آمريكايي و ضد اسراييلي را -كه سازنده اوضاع سابق منطقه بود- بر هر معيار ديگري ترجيح مي دهند.

نتيجه اين نوع نگاه به مسئله اين است كه اگر آمريكايي ها نگران تبعات ژئوپلتيكي برنامه هسته اي ايران بوده اند، ظاهرا چاره اي ندارند جز اينكه فعلا اين موضوع را فراموش كنند و به كنترل يك نيروي بسيار عظيم تر بينديشند كه در زماني بسيار كوتاه همه آنچه را كه به طور تاريخي از آن نگران بودند به يكباره و درگسترده ترين و عميق ترين شكل ممكن محقق كرده است.

بنابراين، اگر خردمندي در محافل سياستگذاري آمريكا وجود داشته باشد قاعدتا بايد تا به حال درك كرده باشند كه ديگر امكان ندارد بتوانند برنامه هسته اي ايران را به عنوان بزرگترين تهديد عليه نظم آمريكايي خاورميانه جا بيندازند. حرف امثال مئير داگان در اسراييل هم جز اين نيست كه نتانياهو اگر عقل داشت مي فهميد كه اكنون تهديد موجوديتي بي سابقه و بسيار نيرومندتري عليه رژيم جعلي اسراييل شكل گرفته است كه تن دادن به برخي مصالحه هاي دردناك را اجباري كرده و سخنراني كردن درباره آنچه اسراييلي ها عادت كرده اندآن را تهديد جهاني برنامه هسته اي ايران بنامند، ديگر گرهي از كار فروبسته اشغالگران قدس شريف نخواهد گشود.

بدون شك برنامه ايران ادامه خواهد يافت و منافع آمريكا را نيز تهديد خواهد كرد اما تهديد بسيار بزرگتري كه آمريكايي ها احتمالا هيچ وقت فكر نمي كردند حتي با آن مواجه شوند نه ناشي از توانمندي هاي تسليحاتي ايران بلكه محصول برتري هاي گفتماني انقلاب اسلامي است كه پس از پيمودن يك دوره تكاملي سي ساله اكنون در حال نشان دادن خود در گفتار و رفتار مردم منطقه خاورميانه است.

درك همين يك موضوع، يعني اينكه امروز نظم سياسي منطقه خاورميانه توسط نيرويي غير از برنامه هسته اي ايران در حال دگرگوني به سمتي است كه ليدر منطقه كسي جز ايران اسلامي نباشد، تاثيراتي بسيار عظيم هم بر نوع تحليل هاي طرف غربي و هم بر منطقه مذاكراتي آنها خواهد داشت. سوال هايي كه آمريكايي ها بايد از خود بپرسند اينهاست: اگر ملت هاي منطقه تصميم به نزديك شدن به الگوي ضد غربي ايران گرفته باشند، آن وقت مشغول شدن به نزاعي بي حاصل براي متوقف كردن برنامه هسته اي ايران آيا ديگر فايده اي براي غرب خواهد داشت؟ گيريم برنامه ايران متوقف شد -كه نخواهد شد- با مردم به پاخاسته در گوشه گوشه منطقه چه خواهند كرد؟ و مهم تر از همه اينها، ايران آن روز كه تحت فشار خرد كننده منطقه اي قرار داشت در مقابل فشارهاي غرب كوتاه نيامد، آيا منطقي است كه كسي تصور كند حالا كه نتانياهو هم صداي امام خميني(ره) را از بيخ گوشش مي شنود، كوتاه بيايد؟

سرمقاله روزنامه کیهان در روز چهارشنبه اول تیر 1390