مبانی استراتژیک اقدام علیه ایران

در اسارت جهل

تأمل در آنچه در نيويورك مي گذرد، يك راه ميان بر براي فهم حجم انبوه مشكلات استراتژيكي است كه غرب براي «اقدام موثر عليه ايران» با آن مواجه است. اگر كسي فقط بر مبناي آنچه غربي هاي مي گويند در پي كشف استراتژي هاي آنها و حدود و ماهيت قدرتشان باشد، جز سوء تفاهم چيزي به دست نخواهد آورد. تنها راه اين است كه به جاي ادعاها و سخنراني ها، در« صحنه واقعي عمل» دقيق شويم؛ آن وقت است كه حقايق تمام و كمال خود را نشان مي دهند.

از حدود دو ماه پيش نوعي چرخش دراستراتژي امريكا عليه ايران بوجود آمد كه تلاش مي كرد -به زعم خود- واقعيات ايران را در سياستگذاري عليه آن لحاظ كند. در خلاصه ترين بيان ممكن، تغيير استراتژي امريكا اين بود كه دست دراز شده خود به سوي ايران را پس بكشد و به جاي تعامل ، بر لزوم مجازات آن تاكيد كند. ارزيابي هاي راهبردي كه غربي ها تاكنون خود از علل اين چرخش ارائه كرده اند تا حدود زيادي مبهم، پراكنده و ضد ونقيض است. اگر مجموعه اين ارزيابي ها را در يك دستگاه تحليلي منسجم بازسازي كنيم، مي توان گفت كه اين چرخش چند علت كليدي داشته است. 1- امريكايي ها احساس مي كنند اكنون در موقعيتي قرار دارند كه مي توانند ايران را متهم كنند كه خواهان حل ديپلماتيك مسئله هسته اي خود نيست، در حالي كه تا يك سال پيش اين اتهام كه به خود آنها وارد بود. شيوه بازسازي شده استدلال امريكايي ها كه طي چند هفته گذشته در خلال انبوه اظهارنظرهاي رسمي و غير رسمي آنها تكرار شده، چنين است: امريكا يك سال است بدون هيچ پيش شرطي آماده مذاكره با ايران است اما ايران هيچ استقبالي از اين موضوع نكرده. دو پيشنهاد پرسود امريكا يعني پيشنهاد وين براي مبادله مواد هسته اي با هدف تامين سوخت راكتور تهران و پيشنهاد فروش راديو ايزوتوپ به ايران در ازاي توقف غني سازي 20 درصد از جانب ايران رد شده، ايران غني سازي 20 درصدي اورانيوم را آغاز و اعلام كرده قصد دارد 10 سايت جديد غني سازي احداث كند و نهايتا علني شدن تاسيسات فردو نشان داده است كه ايران به تعهدات خود در مورد همكاري با آژانس پاي بند نيست. گزارش 18 فوريه يوكيا آمانو هم مجموعه اين مسائل را تاييد مي كند. 2- عقيده امريكايي ها اين است كه در اثر اقدامات متعدد يك سال گذشته توانسته اند ديدگاه منفي اروپا، روسيه و چين عليه امريكا را تا حدود زيادي اصلاح كنند و اكنون اين بلوك ها آمادگي بسيار بيشتري براي مشاركت در پروژه مهار ايران دارند. بخشي از اين آمادگي به اين دليل است كه ارزيابي آنها از تهديد ايران به ارزيابي امريكا نزديك شده و بخش ديگر هم در اين موضوع ريشه دارد كه دريافته اند دولت امريكا تعهدي واقعي به اقدام دستجمعي در امور بين المللي و رعايت منافع بلوك هاي ديگر پيدا كرده و يك جانبه گرايي بوش ديگر تكرار نخواهد شد. از خلال صحبت هاي امريكايي ها مي توان فهميد كه آنها عقيده دارند تنها اقدام موثر عليه ايران اقدامي است كه حداكثر مقدار ممكن اجماع را پشت سر خود داشته باشد.

بر اساس اين مباني -كه خواهيم گفت در شكل بازسازي شده اش هم آكنده از سوء تفاهم است- امريكايي ها به اين نتيجه رسيده اند كه حتما بايد از استراتژي تعامل فاصله گرفت و عليه ايران «اقدامي كرد». مشخصات اين اقدام آنطور كه غربي ها در هفته هاي گذشته به تفصيل گفته و نوشته اند بايد طوري باشد كه يك تلفيق هماهنگ از 4 هدف ايجاد كند. 1- هرگونه اقدام بايد طوري باشد كه نشان دهد كه غرب در واكنش خود جدي است و دهن كجي هاي پي در پي ايران به خواسته هاي غرب بي هزينه نيست. 2- اقدام عليه ايران بايد در كوتاه مدت تظاهر به زنده بودن جريان آشوبگر داخل ايران و در بلند مدت زمينه سازي براي تقويت آن را مدنظر داشته باشد. 3- هرگونه اقدام نبايد درهاي تعامل با ايران را به طور كامل ببندد بلكه بايد اين در را نيمه باز بگذارد و ايران را به سمت آن سوق دهد و 4- اقدام عليه ايران بايد به گونه اي طراحي شود كه بيشترين پشتيباني از آن در جامعه بين المللي صورت بگيرد، چه درون شوراي امنيت و چه در قالب ائتلاف كشورهاي همراه خارج از شوراي امنيت.

اينها اصولي است كه مجموعه تحولات در نيويورك را تنظيم مي كند. اكنون سوال اين است كه مباني كه برشمرديم تا چه حد صحيح و اهدافي كه امريكايي ها در نظر دارند چه اندازه برآورده شدني است و آيا اساسا هيچ اقدام واحدي وجود دارد كه بتواند مجموعه اين توقعات را همزمان ارضا كند؟

امريكايي در طول 30 سال گذشته با وجود همه تلاشي كه كرده اند هرگز آنقدر باهوش نبوده اند كه بتوانند از 3 چيز در ايران سر دربياورند: اول، ماهيت تصميم هاي ايران دوم، ساختار قدرت در ايران و سوم، مكانيسم تصميم سازي در ايران. لازم نيست كسي در ادبيات امريكايي ها درباره ايران تامل عميق بكند تا پي به اين نقصان هاي جدي ببرد؛ همين ديروز جوزف بايدن در سرزمين هاي اشغالي به صراحت گفت امريكايي ها تقريبا هيچ كدام از آن چيزهايي درباره ايران را كه تصميم گيري صحيح مستلزم اطلاع از آنهاست، نمي دانند. جملات بايدن خواندني است: «ما مطمئن نيستيم كه احمدي نژاد چقدر قدرت دارد. مسئله اين است كه ما حتي مطمئن نيستيم كه چه چيزي را وي در كنترل دارد و چه ميزان از مسائل امنيتي تحت نظارت وي قرار دارد. مسائل زيادي است كه درباره آنها اطلاعي نداريم. برخي نگراني ها وجود دارد كه ايران در حال تبديل شدن به ديكتاتوري نظامي است اما حقيقت اين است كه هيچ كس به طور قطع همين را هم نمي داند». بسيار خوب، حالا كه امريكايي ها اينقدر «نمي دانند»، چگونه انتظار دارند ديگران كه احتمالا خيلي بهتر از آنها ايران را مي شناسند دنبال آنها راه بيفتند؟!

بن بست فرايند اقدام عليه ايران در نيويورك دقيقا محصول آن است كه امريكايي ها همه جهان را به تبعيت از جهل خود مي خوانند. همه كاري كه امريكايي ها در يك سال گذشته كرده اند چيزي جز تقويت اين فرضيه در ذهن ايران نبوده است كه پيشنهاد تعامل يك استراتژي واقعي نيست، بلكه تاكتيكي است براي بستن دهان منتقدان و شكل دادن به اجماعي بزرگتر عليه ايران. آقاي اوباما قاعدتا بايد بداند كه مسئولان دولت ها از پشت ميكروفون با هم حرف نمي زنند، پس چرا جز يك سلسله ظاهرسازي هاي رسانه اي در اين مدت هيچ كار ديگري نكرده است؟ آيا اوباما مي تواند حتي يك مورد تغيير واقعي در سياست هاي امريكا عليه ايران نشان دهد؟ ايران از پيشنهاد تعامل استقبال نكرده چون اولا پيشنهادي نديده و ثانيا با نگاه به اقدامات عملي امريكا يقين حاصل كرده است كه امريكايي ها به موازات نرم تر كردن لحن خود بر عمق و شدت توطئه هايشان افزوده اند. كداميك ملاك است: حرف يا عمل؟ پيشنهاد وين را هم ايران به بن بست نكشاند. اين امريكايي ها بودند كه با نپذيرفتن شروط ايران به وضوح نشان دادند هدفشان تهي كردن ذخيره اورانيوم ايران است نه عرضه سوخت براي راكتور تهران. در مورد پيشنهاد فروش راديو ايزوتوپ امريكايي ها هنوز به اين سوال جواب نداده اند كه اگر ايران حرف آنها را در مورد تعطيلي راكتور تهران از طريق توقف غني سازي 20 درصد پذيرفت و آن وقت آنها پس از يكي دو ماه اعلام كردند ديگر به ايران راديو ايزوتوپ نمي دهند- همان كاري كه در 20 سال گذشته كرده اند- تكليف چيست؟ آيا امريكا واقعا خود را در موقعيتي مي داند كه ايران بتواند به آن اعتماد كند؟ در مورد فردو و هر سايت ديگري كه قرار است در آينده ساخته شود هم لابد كسي در امريكا هست كه بتواند يك بار موافقتنامه پادمان را براي ساكنان كاخ سفيد بخواند و به آنها حالي كند تنها تعهد ايران اين است كه تاسيسات خودرا 180 روز قبل از ورود مواد راديواكتيو به آن اظهار كند و بيش از اين هيچ چيز وجود ندارد.

درباره وقايع پس از انتخابات در كج فهمي امريكايي ها همين بس كه هرچه در طول 20 سال ساخته و ذخيره كرده بودند در 10 ماه رو كردند و پاك سوزاندند. امريكايي نمي خواهند اعتراف كنند -و حق هم دارند- كه ايران در مدت زماني بسيار كوتاه بزرگترين توطئه آنها در 30 سال گذشته را با كمترين هزينه خنثي كرد و هنوز آنها حتي نتوانسته اند دريابند جرياني كه روز اول خيال مي كردند در حال «پاشيدن بذرهاي انقلاب در ايران است!» چگونه ظرف چند ماه دود شد و به هوا رفت. تمركز روي سپاه بهترين علامت براي آن است كه ثابت شود امريكايي ها از آنچه در اين ماه ها در ايران گذشته هيچ نياموخته اند؟ اگر قرار بود تحريم سپاه را متوقف كند، آيا در اين 20 سال چيزي از آن باقي مي ماند؟ هرگونه تحريم، سپاه را در ميان دوستداران آن صد چندان محبوب تر خواهد كرد و بر عمق و گستره حوزه نفوذ آن خواهد افزود بي آنكه به توانايي هاي عملياتي آن كمترين آسيبي بزند چرا كه هيچ كدام از اين توانايي هاي در تيررس هيچ نوعي از تحريم قرار ندارد.

اين بحث را مي توان در مقياسي بسيار وسيع ادامه داد. در واقع اشتباه محاسبه هاي امريكايي ها آنقدر زياد است كه برشمردن آن مي تواند حوصله هر خواننده اي را سر ببرد. آنچه براي ايران مهم است اين است كه امريكايي ها چون نمي توانند يك تحليل درست از شرايط داشته باشند قادر به اتخاذ هيچ تصميم درستي هم نيستند. از ديدگاه استراتژيك تصميم هاي در سال هاي گذشته همواره درست و كارآمد بوده چرا كه همواره غرب را مطالبات واقعي به سمت مطالبات رسانه اي و از تلاش براي كسب پيروزي به سمت حفظ آبرو سوق داده است.

سرمقاله روزنامه کیهان در روز پنج شنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۸

درباره گزارش 18 فوریه

وقتی آمانو خواب نما می شود

گزارش فوريه 2010، "يوكيا آمانو" مديركل تازه كار آژانس بين المللي انرژي اتمي درباره برنامه هسته اي ايران- كه محور نشست اخير شوراي حكام قرار گرفت- غيرمنتظره نبود. آمانو در اين گزارش تلاش كرده است حداكثر مقدار خوش خدمتي را در حق كارفرمايان غربي خود به خرج دهد ولي در توليد هرگونه «شوك» ناكام مانده، چرا كه ساختار گزارش نوامبر 2010 به دلايلي كه خواهيم گفت از قبل به طور كامل قابل پيش بيني بود.

آمانو در اين گزارش، قسط اول خود را به آمريكا پرداخته است. آمريكايي ها در سال گذشته ميلادي بارها جلسه شوراي حكام براي انتخاب مديركل جديد را تجديد كردند تا بالاخره راهي براي تحميل مهره خود به اعضا پيدا كنند. بسياري از اعضاي آژانس و شوراي حكام در آن مقطع به صراحت مي گفتند از اين نگران هستند كه آمانوي ژاپني همانطور كه كشورش عملاً يكي از مستعمرات نظامي آمريكا و فاقد قدرت تصميم گيري استراتژيك درباره امور امنيت ملي خويش است، خود نيز بدل به عروسك خيمه شب بازي آمريكا شود و آژانس را كه در دوره محمد البرادعي هم كارنامه اي مملو از باج دهي به آمريكا دارد، به طور كامل به شعبه اي از سازمان هاي اطلاعاتي آمريكايي و اروپايي تبديل كند.

آمانو در آن مقطع براي اينكه به دوستان آمريكايي خود در متقاعد كردن اعضاي شوراي حكام- بويژه غيرمتعهدها و گروه 77- كمك كند، پي درپي اعلام مي كرد كه به استقلال، بي طرفي و حرفه اي بودن آژانس پاي بند خواهد بود و حتي در يك مورد به صراحت گفت: «هيچ گونه نشانه اي از اينكه ايران براي به دست آوردن قابليت توليد تسليحات هسته اي تلاش مي كند، وجود ندارد» (خبرگزاري رويترز، جمعه 13تير 1388). اين قبيل موضع گيري ها به اضافه فشاري كه آمريكا به اعضاي آژانس وارد آورد، نهايتاً موجب شد كه يوكيا آمانو در تاريخ 10آذر 1388و پس از ماه ها فشار آمريكا به كشورهاي مختلف پست مديركلي آژانس را به دست بياورد. اما آن قول و اعتماد ديري نپاييد.

انتشار گزارش روز 18 فوريه 2010 آژانس درباره برنامه هسته اي ايران، نشان داد نگراني هاي چند ماه قبل اعضاي آژانس درباره فردي چون آمانو كاملاً بجا بوده و او خيلي بيشتر از آنچه تصور مي شد، در سياست هاي امنيتي ايالات متحده هضم شده است. اين گزارش تقريباً بدون ترديد غيرحرفه اي ترين سندي است كه طي چند سال اخير از دبيرخانه آژانس بيرون آمده است.

تقريباً هيچ كدام از ادعاهاي ضدايراني اين گزارش تاب يك ارزيابي تحليلي مستقل را ندارد و ظاهراً براي سفارش دهندگان و نويسندگانش هم مهم نبوده است كه حداقلي از وجاهت و وثاقت را براي ادعاهاي خود دست و پا كنند. چند نكته ساده هست كه بررسي آنها مسئله را روشن تر مي كند.

 آمانو قلب گزارش خود را مسئله مطالعات ادعايي قرار داده و تلاش كرده مجموعه ادعاهاي قدرت هاي غربي عليه برنامه هسته اي ايران در اين باره را يك بار با طول و تفصيل مرور كند و معتبر جلوه دهد. اين ادعاها همان حرف هاي تكراري است كه ايران ارزيابي خود از آن را تفصيلا در پايان سال 2007 ارائه كرد و چند سال است از آژانس مي خواهد اصل اسناد مورد ادعا را براي بررسي بيشتر در اختيار آن قرار دهد. آژانس به دليل مخالفت آمريكا هرگز اجازه نيافته اصل اين اسناد را ارائه كند چرا كه ظاهراً چيزي به نام نسخه اصلي اساساً وجود خارجي ندارد. در گزارش هاي چند ماه گذشته، آژانس پاراگراف هاي متعددي به گلايه از آمريكا اختصاص داده شده كه چرا آمريكا در روند راستي آزمايي آژانس اخلال مي كند (از جمله نگاه كنيد به پاراگراف 28 از گزارش 28 اوت 2009). ايران عقيده دارد و اين موضوع را به طور واضح گفته است كه اگر اصل اين اسناد را- كه آمريكايي ها ادعا مي كنند آن را سال ها قبل از يك لپ تاپ به دست آورده اند- دريافت كند، به راحتي قادر خواهد بود ثابت كند كه تمامي آنها جعلي است.

كل ادعاي آژانس درباره اين اسناد آن است كه آنها را از منابع متعدد به دست آورده و ميان آنها هم هيچ تناقضي مشاهده نكرده است. اصطلاح مورد استفاده دبيرخانه آژانس درباره مطالعات ادعايي اين است كه مي گويد: اين اسناد «همخوان» (Consistent)، و «به اندازه كافي جامع» (Sufficiently comprehensive) و «مشروح» (detailed) هستند. بسيار خوب، سؤال اين است كه اين چه چيزي را ثابت مي كند؟ همه رمان هاي علمي- تخيلي منسجم (فاقد تناقض دروني) و تفصيلي هستند اما هيچ كدام حتي به قدر ذره اي حقيقت ندارند.

معرفت شناسان در قرن بيستم كتاب ها نوشته اند در اين باره كه هيچ راهي براي پل زدن از «انسجام» به «صدق» وجود ندارد و تنها چيزي كه قابل دفاع است اين است كه گفته شود انسجام شرط لازم صدق است نه بيشتر. سؤالي كه آقاي آمانو قبل از اين همه داستان سرايي درباره برنامه هسته اي ايران بايد به آن پاسخ مي داد اين بود كه آژانس تا چه حد نسبت به «اصالت و سنديت» (authenticity) اين اسناد اطمينان دارد؟ آيا آژانس مي تواند ثابت كند كه اين به اصطلاح اسناد همگي واقعي است و از يك پروژه هسته اي واقعي در ايران حكايت مي كند؟ اصلاً آيا آژانس هيچ استدلالي دارد كه ثابت كند اين اسناد مربوط به ايران است؟ جالب اين است كه آژانس بين المللي انرژي اتمي همين چند ماه قبل و در دوران محمد البرادعي- همان كسي كه اكنون غربي ها به وضوح مي گويند خوشحالند از اينكه جاي خود را به فردي مانند آمانو داده است- بارها به همه اين سؤال ها به روشني پاسخ داده است؛ آن هم پاسخ هايي دقيق و داراي جزئيات كه آقاي آمانو به زودي بايد تكليف خود را با آنها- كه همگي اسناد رسمي آژانس هستند- روشن كند آژانس در پاراگراف 19 از گزارش 28 اوت 2009 صريحاً تاكيد مي كند كه نسبت به «سنديت» اسناد مطالعات ادعايي اطمينان ندارد. آقاي آمانو، بخش پادمان آژانس و سفارش دهندگان گزارش فوريه بايد جواب بدهند كه اين سنديت چيست كه آژانس مي گويد نمي تواند آن را تصديق كند؟ علاوه بر اين، در بخش هاي متعددي از گزارش هاي مختلف آژانس تأكيد شده است كه فرضاً تمام اين مطالعات درست باشد، آژانس هيچ مدركي در دست ندارد كه نشان دهد در پروژه اي كه اين اسناد- به اصطلاح- آن را توصيف مي كنند از مواد هسته اي استفاده شده باشد و وقتي چنين اسنادي وجود نداشته باشد آژانس طبق اساسنامه خود اساساً اجازه ورود به چنين بحثي را ندارد.

آقاي آمانو يا خواب نما شده اند يا اينكه اسناد جديدي در اختيار دارد كه ادعاهاي قبلي آژانس را نقض مي كند. هر كدام كه باشد گزارش فوريه كاملا مخدوش و زير سؤال است. نكته بسيار مهم در اينجا اين است كه تقريبا تمام منابع غربي در هفته گذشته به صراحت گفته اند كه گزارش فوريه مبتني بر هيچ اطلاعات جديدي درباره ايران نيست بلكه از همان اطلاعات قديمي استفاده مي كند كه آژانس مدت هاست درباره ايران در اختيار دارد اما به دليل عدم تاييد وثاقت آن از جانب مديركل قبلي هرگز اجازه انتشار نيافته است. پس اگر اسناد جديدي در كار نباشد- كه نيست- آمانو بايد دلايل واضحي ارائه كند كه چرا ارزيابي هاي قبلي آژانس از مطالعات ادعايي را تغيير داده است؟ سؤال مهم اين است كه آيا اين دلايل جز فشارهاي سياسي، ماهيت ديگري مي تواند داشته باشد؟

البته شواهد متعددي وجود دارد كه نشان مي دهد كه مجريان و كارفرمايان «پروژه فوريه» در روند گزارش نويسي خود هيچ اهميتي براي اين سؤالات قائل نشده اند. در روزهاي گذشته منابع غربي گزارش هاي متعددي منتشر كرده اند كه مي گويد اساسا همه ارزشي كه آمانو براي آمريكا دارد همين است كه از كنار اين قبيل سؤالات زحمت زا به سادگي مي گذرد و در راه برآورده كردن درخواست هاي آمريكايي ها زياده از حد چون و چرا نمي كند. اين گزارش ها تقريبا بالاتفاق تاكيد مي كنند كه يك اتفاق جديد در آژانس رخ داده و سخت گيري هاي محمد البرادعي درباره آنچه آژانس مي تواند بگويد و آنچه نمي تواند ديگر تكرار نخواهد شد. اولي هاينونن رئيس بخش پادمان آژانس نقش كليدي در اين زمينه ايفا مي كند. هاينونن كه اغلب به عنوان «نماينده دوم آمريكا» در آژانس شناخته مي شود در دوران البرادعي چند بار تلاش كرد تا جعليات ساخته سرويس هاي اطلاعاتي غرب را به عنوان «يافته هاي آژانس» منتشر كند و البته در مواردي هم مانند گزارش سپتامبر 2009 موفق شد. رفتار هاينونن- كه هر از گاه با مقاومت البرادعي مواجه مي شد- مبتني بر اين استراتژي آمريكايي بود كه ايالات متحده بايد تلاش كند به جاي انتشار يك جانبه اطلاعات- بخوانيد جعليات- درباره كشوري مانند ايران، اين اطلاعات را در دهان يك مرجع مسئول بين المللي بگذارد، چرا كه تنها در اين صورت است كه مي تواند يافته هاي خود را «سند» بنامد و از بقيه كشورهاي جهان بخواهد آن را مبناي ارزيابي ها و سياست هاي خودقرار دهند. به هر ميزان كه آژانس « داده هاي واقعي» و «بررسي هاي حرفه اي» را در دستور كار خود قرار دهد، طبعا اعمال چنين سياستي دشوار خواهد بود، اما همين كه آژانس تصميم بگيرد ملاك ارزيابي خود را از «واقعيت » و «دلخواه ها و خوشايندهاي يك كشور خاص» تقليل بدهد، آن وقت مي توان انتظار داشت كه هر دروغي به عنوان گزارش آژانس و يافته هاي بازرسان منتشر شود، يعني دقيقا همان اتفاقي كه در گزارش فوريه 2010 يوكيا آمانو درباره ايران رخ داده و رسانه هاي غربي با آب و تاب فراوان آن را به عنوان «تغيير رويه آژانس» ستوده اند.

سرمقاله روزنامه کیهان در روز شنبه 15 اسفند 1388

درباره مصاحبه اخیر موسوی

گریز از «احساس شکست»

 

مصاحبه میرحسین موسوی با سایت کلمه حقیقتا ترحم برانگیز است. اکنون بسیاری عقیده دارند دیگر نباید به موسوی اعتنا کرد همچنان که بسیاری از کسانی که در داخل و خارج ایران، روزهای اول، او را رهبر جنبش خواندند و بر ذهن و زبان متوهم او مسلط شدند، حالا به این نتیجه رسیده اند که تاریخ مصرف موسوی به پایان رسیده است. در خارج از ایران اکنون بحث بر سر این است که فتنه نیاز به سر یا سرهای جدید دارد و موسوی حتی اگر بخواهد دیگر ظرفیت های لازم برای لیدر بودن را از دست داده است. در داخل هم اصلاح طلبانی که به خوبی دریافته اند راه افتادن پشت سر موسوی خیر و خاصیتی جز این نداشته که جناح سیاسی آنها چه از حیث افراد و سازمان ها، و چه از نظر گفتمانی و مقبولیت عمومی نیست و نابود شود، حالا حیران و سرگردان او را نگاه می کنند و می پرسند که آیا قصد ندارد دست از سر لاشه بی جان این جریان بردارد؟! با این حال در بیاینه جدید موسوی – که به شکل مصاحبه با خود تنظیم شده- نکاتی هست که نباید از کنار آن آسان گذشت. موسوی به زبان بی زبانی به خیلی چیزها اعتراف کرده است.

آنچه موسوی در این مصاحبه گفته البته جدید نیست. همه سخنان موسوی تقریبا همان هایی است که در یکی دو هفته گذشته توسط رسانه های امریکایی و صهیونیستی با کیفیتی بسیار بهتر،  به زبانی بسیار رساتر و با استدلال هایی دارای سر و صورت درست تر، گفته شده است. تنها کاری که موسوی کرده این است که با زبانی عصبانی و احساسی، و با بیانی عنیف و پریشان ضمن اینکه مواظب بوده مبادا طعنه و دروغی را از قلم بیندازد، یک دور همه آنها را مرور کند.

دم دستی ترین استدلال موسوی که در طرح آن چند ماهی از دوستان امریکایی و اسراییلی خوب عقب تر است، این است که راه پیمایی 22 بهمن یک راه پیمایی مهندسی شده بوده و مردم با اتوبوس و قطار و اضافه کار به راه پیمایی آمده بودند. موسوی در مصاحبه خود –که مثلا می توانست یکی از نوشته های منوشه امیر را هم به جای آن منتشر کند-  این موضوع را هم نگفته نگذاشته که بخشی از میدان آزادی در روز 22 بهمن خالی بوده است. بیان این سخنان از جانب کسی که در تمام طول مدت راه پیمایی مجبور بوده خود را گوشه خانه ای در خیابان رودکی پنهان کند تا مبادا خیل انبوه «سبزدلان» (؟!) –به تعبیر بیانیه حزب مشارکت- گزندی به او برسانند، هیچ جای تعجب ندارد. مشکل این است که ظاهرا آقای موسوی حتی سر خود را هم از پنجره آن آپارتمان بیرون نیاورده تا هوایی بخورد. اگر آقای موسوی می خواهد علت خالی بودن بخشی از ضلع شمال غربی میدان آزادی را بداند یک راه آسان این است که به عکس های راه پیمایی 22 بهمن در سال های گذشته یا بیانیه های ستاد برگزاری مراجعه کند که در آن، سال هاست توضیح داده می شود بخشی از میدان برای عبور خودروها و آمبولانس ها در مواقع اضطراری خالی نگهداشته خواهد شد. عکس های موجود در آرشیو خبرگزاری ها از راه پیمایی 22 بهمن در سال های گذشته هم نشان می دهد که آن بخش از میدان همیشه خالی است و هیچ وقت هم در مورد آن سوال و شبهه ای مطرح نمی شد تا امسال که چون خارجی ها از فرط درماندگی موضوع را بزرگ کردند، آقای موسوی هم به عادت چند ماهه همان حرف ها را تکرار کرد. ضمن اینکه موسوی اگر جرئت می داشت و در متن مردم حضور می یافت می دید که حتی چند ساعت پس از اتمام رسمی مراسم هنوز خیابان ها و میدان هایی که کیلومترها با میدان آزادی فاصله داشت مملو از جمعیت بود و کسای تازه راه پیمایی شان را آغاز کرده بودند! این موضوع با وجود آنکه نشانه عمق عصبانیت سران فتنه از خروش مردم در روز 22 بهمن و ناشی گری آنها در تکرار بی تامل سخنان اربابان خارجی شان است، یک مسئله فرعی است. مسئله اصلی این است که باز هم ابتدا خارجی ها و به تبع آنها امثال موسوی ادعا کرده اند که راه پیمایی 22 بهمن سازماندهی شده بوده است. توضیح درباره اینکه آیا به واقع می توان ده ها میلیون نفر را سازماندهی کرد یا نه و اساسا وقتی بحث از چند ده میلیون نفر باشد، دیگر آیا سخن گفتن از سازماندهی اصلا می تواند معنایی داشته باشد، از فرط تکرار در ماه های گذشته اکنون دیگر ملال آور شده است. چیزی که آقای موسوی به آن توجه نمی کند این است که اگر به واقع نظام جمهوری اسلامی توانایی سازماندهی میلیون ها نفر ظرف چند روز را داشت، این اتفاقا نشان دهنده عمق قدرت شبکه ای و استحکام ارتباط آن با مردم بود یعنی دقیقا همان چیزی که سران فتنه از آن بی بهره اند والا دلیلی نداشت که خود را به دامن امریکا و اسراییل بیندازند. در نتیجه وقتی فتنه گران نظام را به مهندسی اجتماعات مردمی متهم می کنند اگرچه قصد ذم دارند اما آنچه می کنند نهایتا چیزی جز مدح نظام جمهوری اسلامی نیست. واقعا اگر نظام تا این حد قدرتمند و دارای قدرت سازماندهی است، آیا بهتر نیست آقای موسوی پی کارش برود و این همه خود و دیگران را به دنبال هیچ ندواند؟!

نکته بعدی که میرحسین موسوی در این به اصطلاح مصاحبه بر آن تاکید فراوانی کرده این است که چرا نظام به سران فتنه اجازه برپایی یک راه پیمایی جداگانه را نمی دهد تا به قول آقایان وزن جریان ها مشخص شود. به این شبهه –که ظاهرا آخرین تیر در ترکش غربی ها و عمله های داخلی آنهاست- به روش های بسیار مختلفی می توان جواب داد که متاسفانه تا امروز به اندازه کافی بسط داده نشده است. یک نقطه شروع مناسب این است که توجه کنیم نظام اتفاقا پیش از این به روشنی و صراحت تمام نشان داده است که هیچ واهمه ای از اینکه به گروه های مختلف سیاسی اجازه خودنمایی در خیابان بدهد ندارد ولو اینکه می داند –و بدیهی هم هست- که در کشوری که مکانیسم های انتخاباتی برای جابجایی قدرت بین گروه های سیاسی وجود دارد و تکلیف همه چیز پای صندوق رای روشن می شود دیگر نیاز به قشون کشی خیابانی نیست. نمونه روشن این موضوع را دو ماه منتهی به انتخابات دیدیم که چگونه نظام همه تجمعات و میتینگ های غیرقانونی اصلاح طلبان را که روزانه ده ها مورد از آن با عناوین مختلف در تهران و شهرستان ها برگزار می شد تحمل کرد و با وجود آنکه می توانست از همان ابتدا از همه آنها جلوگیری کند، اجازه داد همه چیز همانطور که بود ادامه پیدا کند. مشکل از زمانی بوجود آمد که تجمعات اصلاح طلبان -تقریبا از همان روزهای اول- به سمت خشونت، ساختارشکنی و خسارت زدن به جان مردم و ماموران و اموال عمومی و خصوصی کشیده شد. در حالی که تقریبا غروب هر روز در یکی دو ماه قبل از انتخابات تهران درگیر آشوب های متعدد در گوشه و کنار شهر بود نظام هیچ یک از تجمعات انتخاباتی اصلاح طلبان و کارناوال های آنها را لغو نکرد و فقط تلاش نمود از میل ذاتی آنها به خشونت بکاهد. پس روشن است که نظام زمانی همین نزدیکی های به خوبی نشان داده هیچ ترسی از اینکه مجوز راه پیمایی به گروه سیاسی داخل نظام بدهد ندارد. بعد از انتخابات اما صورت مسئله به طور کامل تغییر کرد. اولین نکته این بود که اصلاح طلبان از همان روز اول ادعا می کردند قصد اعتراض بدون خشونت دارند اما هیچ تجمعی از آنها در روزهای نخست دیده نشد الا اینکه به محل جولان ضد انقلاب و گروهک های تروریستی بدل شد و تندترین خشونت ها در آن به وقوع پیوست. آیا آقای موسوی می تواند حتی یک مورد تجمع اصلاح طلبانه بعد از انتخابات نشان دهد که در متن و حاشیه آن خشونت های گرم و سرد رخ نداده باشد؟ حتی در تجمع روز 25 خرداد که حضرات دائما به آن استناد می کنند هم حداقل به 3 کلانتری، یک پایگاه بسیج، چندین مامور نیروی انتظامی و تعداد قابل توجهی از مردم عادی که قیافه شان مورد پسند آقایان نبود حمله شد. واقعا نظام در مقابل این وضعیت چه باید می کرد؟ آیا باید همچنان اجازه می داد که حضرات علاوه بر همه توجیهات دیگر توجیه قانونی هم برای آشوبگری های خود دست و پا کنند؟ کجای دنیا به چنان تجمعات و چنین تجمع کنندگانی اجازه برگزاری راه پیمایی می دهند؟

نکته بعدی این است که آقایان ادعا می کنند طبق قانون اساسی حق اعتراض و برگزاری تجمع سیاسی برای آنها محفوظ است. اولا باید گفت آیا قانون اساسی حق خشونت و تخریب و ترور را هم برای آقاین به رسمیت شناخته است؟! ثانیا اساسا چرا باید به تجمعی مجوز داد که مبنای آن یک دروغ شاخدار به نام تقلب است که امروز دیگر حتی مدعیان آن هم توان و انگیزه دفاع از آن را ندارند. جالب است که خود موسوی هم در شبه بیانیه اخیر خود دیگر ذکری از موضوع تقلب نکرده است. آقایان اگر خودشان حاکم بودند و کار را به دست داشتند آیا اجازه می دادند هر کسی هر دروغی خواست بگوید و بعد برای اثبات آن دعوت به دوئل خیابانی کند؟ بگذریم که در دوران اصلاحات، اصولگرایان و حزب اللهی ها و دانشجویان بسیجی برای برگزاری یک تجمع و سخنرانی ساده پشت در اتاق امثال آقای تاج زاده ساعت ها می نشستند و آخر سر هم جواب می شنیدند که بروید با دفتر تحکیم تجمع مشترک برگزار کنید!

نکته بعدی در همین باره این است که آقایان اساسا چرا حالا به فکر گرفتن مجوز افتاه اند؟ چرا در روز 22 خرداد که با یک دروغ مردم را به خیابان ها کشاندند و آشوب هاب بعد از انتخابات را کلید زند، در روز 30 خرداد که عملا در تهران جنگ خیابانی به راه انداختند، در روز قدس که در خیابان های تهران به ارزش های میلیون ها روزه دار اهانت کردند، در روز 13 آبان که آشکارا به نفع امریکا و اسراییل شعار دادند، در روز 16 آذر که عکس امام را در دانشگاه تهران پاره کردند، به فکر مجوز گرفتن نیفتادند؟ پاسخ آسان است. آن روزها هنوز مانده بودند معدود کسانی که خام شوند و به حرف آقایان به خیابان بیایند ولی حالا با وجود حماسه های 9 دی و 22 بهمن دیگر روشن شده که کسی در تهران برای دروغ های حضرات تره هم خرد نمی کند و دقیقا به همین دلیل و برای آنکه از دست رفتن سرمایه اجتماعی خود را بپوشانند پشت درخواست هایی سنگر می گیرند که می دانند به ده ها دلیل امکان اجابت آن نیست. خوب است آقای موسوی از خودش بپرسد –البته پس از آنکه سر خود را از پنجره بیرون آورد و گذاشت تا هوایی بخورد- که آن مردمی که تا چند ماه پیش به اجابت درخواست ایشان بدون مجوز بیرون می آمدند اکنون کجا هستند؟ مگر آن روز برای فراخواندن مردم مجوز لازم بود که حالا باشد؟ واقعا اگر آقای موسوی و دوستانشان می توانستند در این تهران چند ده هزار نفر را جمع کنند -که چند ماه است نتوانسته اند- باز هم نیازی به درخواست مجوز می دیدند؟

و سخن آخر در این مورد این است که همه این بحث ها به کنار، آیا یک نفر از حضرات اصلاح طلب هست که بتواند ادعا کند به وزارت کشور مراجعه کرده، درخواست داده و تشریفات قانونی صدور مجوز تجمع از جمله تعهد به این موضوع که تجمع به سمت خشونت و ساختارشکنی نخواهد رفت را به طور کامل طی کرده است. آقای موسوی و دوستانشان در این مورد با مردم مثل خیلی موارد دیگر صادق نیستند و لی مردم باید بدانند که بنا بر اعلام مکرر مقام های وزارت کشور تا امروز حتی یک بار هم چنین مراجعه ای نشده و هرچه اصلاح طلبان در این باره می گویند فقط بازی های بی مزه تبلیغاتی است.

درباره این بیانیه خوشمزه بسیاری چیزهای دیگر می توان گفت که جز خستگی خوانندگان فایده دیگری ندارد. یک نکته اما هست که می تواند اصل قضیه را شفاف کند. این سوال مهمی است که این مصاحبه که چیزی جز رونویسی سخنان امریکا واسراییل نیست چرا در این مقطع صادر شده است و چرا موسوی توصیه مشاورانش به اینکه باید روند بیانیه دادن را لااقل تا مدتی متوقف کند نقض کرده است. ظاهرا همه چیز به 22 بهمن بر می گردد و اینکه سران فتنه متفقا دریافته اند همه چیز تمام شده و راهی برای جبران این شکست بزرگ که از ناحیه مردم بر آنها وارد شد ندارند. بر مبنای برخی اطلاعات موجود استراتژی جدید سران فتنه این است که ضمن پذیرش شکست در محافل داخلی خود، در فضای رسانه ای طوری حرف بزنند که «احساس شکست» در میان هوادارن آنها فراگیر نشود چرا که می دانند اگر چنین احساسی فراگیر شود –که تا حدودی شده است- دیگر باید همیشه باید فاتحه جنبش به اصطلاح سبز را خواند. بیانیه موسوی بخشیاز تلاش برای اجرای این راهبرد است و ناگفته نماند بیشتر از چند هفته زمان لازم نیست تا معلوم شود جناب موسوی چگونه این راهبرد را هم به باد فنا خواهد داد مثل همه آن استراتژی های دیگری که خارجی ها و داخلی ها آن همه برای طراحی آنها زحمت کشیدند وآقای موسوی همه را با هنرمندی تمام نابود کرد. 

یادداشت منتشر شده در صفحه ۱۴ روزنامه کیهان به تاریخ ۱۱ اسفند ۱۳۸۸ 


توضیح: این نسخه به نسبت آنچه در کیهان نوشته شده کامل تر است.


درباره دو مسیر استراتژیک

از آقاي كلينتون بپرسيد

 

از يك منظر راهبردي و با توجه به تحولاتي كه در حال شكل گيري است- نه تحولاتي كه شكل گرفته است- مقطع فعلي، مهم ترين مقطع بعد از انتخابات است. اكنون دو مسير استراتژيك ايجاد شده است كه تا حدود زيادي روند تحولات آينده را تعيين مي كند. مسير اول مربوط به امريكايي هاست و آنچه «يك تغيير استراتژي» در قبال ايران ناميده اند. منابع امريكايي در هفته هاي گذشته اين موضوع را به روشن ترين وجه ممكن بيان كرده اند كه دولت اوباما راهبرد جديدي را درباره ايران در پيش گرفته و در برخي از مباني رفتار خود تجديد نظر كرده است. اين بسيار مهم است كه دريابيم اولا آيا به راستي يك تغيير استراتژي در كار است و ثانيا چرا امريكايي ها مقطع فعلي را براي عملي كردن آن انتخاب كرده اند. مسير دوم در داخل ايران در حال طي شدن است اما سرنخ آن را هم خارجي ها به دست دارند. جريان فتنه پس از حوادث 9 دي و 22 بهمن آشكارا دريافته است كه بايد حتما در مسير آينده خود -البته اگر آينده اي در كار باشد- تجديد نظر كند و مسير فعلي قابل تداوم نيست. اين تجديد نظر كه برخي از عناصر دون پايه داخلي فتنه خيلي علاقمند هستند نام آن را «تدوين استراتژي جديد» بگذارند، البته بسيار فراتر از تاب و طاقت و ظرفيت سران فعلي فتنه است. در بين چند نفري كه اكنون به طور نمادين بالاي سر اين جريان قرار گرفته اند، در واقع هيچ كسي كه داراي يك فهم روشن نسبت به آينده و قدرت فكري لازم براي گذاشتن يك راه درست پيش پاي آن باشد، وجود ندارد. در چنين شرايطي است كه گردانندگان اصلي فتنه در خارج از ايران در حال آشكار كردن نقش خود هستند و تقريبا به صراحت مي گويند كه چه سناريوهايي را در ذهن دارند و عوامل داخلي از كدام راه بايد بروند. 

شايد كليدي ترين نكته براي جامعه سياسي اصولگرا اكنون اين باشد كه هم بتواند محتواي اين دو نوع دگرگوني استراتژيك را دريابد (تا مبادا جاده بپيچد و ما نپيچيم) و هم ارتباط ميان آنها را كشف كند. داشتن يك تصوير روشن از اينكه امريكايي ها هرگونه تغيير در رفتار خود درباره ايران را چگونه با سناريوهاي جريان داخلي فتنه هماهنگ كرده اند عنصر ضروري همه برنامه ريزي ها و واكنش هاي آينده است. بدون شك اگر بتوان اين تئوري را ثابت كرد كه اكنون استرات ژي امريكا در قبال ايران، مكملي براي طرح ريزي هاي داخلي دوستان امريكاست و دو مسير استراتژيكي كه از آنها سخن گفتيم در جنبه هاي كليدي مشترك هستند و در موارد مهمي برهم منطبق مي شوند، آن وقت اجراء يك پازل كلان كه سازنده بسياري از تحولات آينده است، خود را نشان خواهد داد. مقدمه كتاب استراتژي امنيت ملي امريكا در قرن 21 با اين جمله آغاز مي شود كه بهترين راه براي پيش بيني آينده ساختن آن است. ما اكنون در موقعيتي قرار داريم كه مي توان فهميد امريكايي ها چگونه قصد دارند آينده سياست خود درباره ايران را بسازند.

اول از همه، روشن است كه امريكايي ها اصرار دارند به هر قيمت ممكن جريان فتنه داخلي ولو در حدي كه فقط بتوان بر مبناي آن نمايش هاي تلويزيوني ترتيب داد و نطق هاي حقوق بشري ايراد كرد، زنده بماند. امريكايي ها بيش از چند ماه است كه فهميده اند ناآرامي هاي پس از انتخابات در ايران ديگر نه مي تواند كاركرد امنيتي داشته باشد و نه كاركرد سياسي؛ يا به تعبير دقيق تر با اين كارها نه مي توان نظام جمهوري اسلامي را برانداخت و نه حتي امكان گرفتن يك باج ولو كوچك از نظام كه بتواند لااقل چند ماهي از آن تغذيه كند، وجود دارد. تنها كاركرد اين جريان آن است كه به گفته يك منبع اسراييلي هر از گاهي «آبروريزي» درست كند، مثل ديوانه اي كه كاري از او ساخته نيست و آزاري ندارد الا اينكه چند وقت يك بار -آن هم نه هميشه- دادي بزند و نگاه ها را در يك مجلس محترم متوجه خود كند. غربي ها به اين آبروريزي البته دل بسته اند چرا كه مي توانند با استفاده از آن به عنوان ورودي ماشين تبليغاتي خود، خروجي آن را طوري تنظيم كنند كه گويي در ايران به واقع خبري است.

روشي كه اكنون غربي ها در پيش گرفته اند اين است كه بحران هاي افتاده به جان اين جماعت را به روشي علاج كنند. بحران اول فتنه -كه پيش از اين زماني از آن سخن گفته ايم- چيزي است كه مي توان آن را بحران تكيه گاه ناميد. درماه هاي گذشته مهم ترين عواملي كه فتنه در ايران به آن تكيه داشت دو چيز بوده است: 1- سرمايه اجتماعي كف خيابان و 2- اختلاف درون حاكميت. در مورد سرمايه اجتماعي اكنون كار به ماليخوليا كشيده است. كساني كه تا ديروز تصور مي كردند مردم تهران فدايي آنها هستند چند ماهي است در هيچ تجمع مردمي شركت نمي كنند الا اينكه مردم آنها را وادار به فرار -در انواع مختلف آن- مي كنند. غربي ها اكنون تلاش مي كنند اجازه ندهند جريان داخلي فتنه به هيچ وجه با اين حقيقت كه سرمايه اجتماعي آن دچار فروپاشي شده مواجه شود و به اين ترتيب به آنها اطمينان بدهند كه تكيه گاه مزبور سر جاي خودش است ولو اينكه همه ظواهر و قرائن خلاف آن باشد. خوشمزه بازي هايي نظير اينكه تهران در روز 22 بهمن يك پادگان بزرگ شده بود، همه آنها كه آمدند سبز بودند ولي لباس بسيجي پوشيده بودند، راهپيمايان 22 بهمن دلشان سبز بود و از اين قبيل -كه شايد خواننده تصور كند شوخي است ولي عين تحليل هاي شگرفي است كه جريان فتنه در مورد حادثه 22 بهمن ارائه داده و در رسانه هاي غربي تا حد غير قابل توصيفي تكرار شده- همه در راستاي همين استراتژي است كه جريان فتنه همچنان بتواند به چيزي تكيه كند كه وجود ندارد.

در مورد تكيه گاه دوم هم اكنون طرف غربي مراقب است كه جريان داخلي فتنه دچار هيچ مسئله اي نشود. در اين تقريبا ترديدي نيست كه شكاف هاي درون حاكميت اكنون تا حدود قابل توجهي ترميم شده و حاميان حكومتي فتنه يا تغيير موضع داده يا آنقدر ضعيف شده اند كه مي دانند مثل تمام سال هاي پس از انقلاب بهتر است گوشه اي امن پيدا كنند و بيهوده خود را به مهلكه نيفكنند. با كم شدن حجم اين اختلافات و روشن شدن اين نكته كه توان رهبري براي بازآرايي فضاي سياسي و تغيير آرايش نخبگان بسيار بيشتر از آن است كه روزهاي اول برخي تصور كرده بودند، غربي ها دريافته اند كه بهتر است يك تكيه گاه جديد براي دوستان داخلي خود دست و پا كنند و آن تكيه گاه هم دو كلمه بيشتر نيست: خود امريكا.

اگر به ياد بياوريد مقام هاي غربي در ماه هاي اول آغاز فتنه در حمايت صريح و علني از ناآرامي ها در ايران اندكي احتياط مي كردند. علت هم اين بود كه تصور مي كردند حمايت علني به ضرر دوستانشان تمام خواهد شد هم به اين دليل كه آنها اصرار دارند بگويند مهره امريكا نيستند و هم از اين رو كه اين حمايت ها مي تواند توجيه كافي براي برخورد با آنها به نظام بدهد. اكنون روشن شده است كه اولا نه سران فتنه آنقدرها كه امريكايي ها روزهاي اول تصور مي كردند ضد امريكايي و مصر به مرزبندي با آن هستند و نه ابايي از اين دارند كه به عنوان بخشي از پروژه امريكا شناخته شوند. به عبارت ديگر، طرف غربي اگر مايل به زنده ماندن فتنه است، اكنون چاره اي ندارد جز اينكه دست خود را علنا بالاي سر آن بگيرد و فتنه گران را دلداري بدهد كه اگر درون حكومت اجماعي عليه آنها شكل گرفته، نبايد بيمناك باشند چرا كه امريكا با آنهاست!

 

اين وضعيت، هيچ تفاوتي با وضعيتي كه در همه سال هاي پس از انقلاب وجود داشته ندارد. در واقع پس از 7 ماه خواب و خيال اكنون امريكايي ها به همان جايي بازگشته اند كه همواره در آن قرار داشتند يعني متوسل شدن به ابزارهايي مانند حقوق بشر و امثال آن و درگير شدن با نهادهايي مانند سپاه كه حافظ و ضامن هويت و ارزش هاي انقلابي هستند. در واقع اگر تغيير استراتژي هم در كار باشد بيشتر چيزي شبيه پس گرفتن حرف هاي دهان پركن چند ماه اخير و بازگشت به استراتژي خزنده اي است كه با سرعت لاك پشت -وگاهي هم با حركت در مسير برعكس- قصد براندازي روشنفكرانه نظام جمهوري اسلامي را دارد. آقاي اوباما اگر مايل است چيزهاي بيشتري در مورد ميزان كارايي اين سياست در مقابل ايران بداند مي تواند به همسر وزير خارجه خود مراجعه كند. آقاي كلينتون به او خواهد گفت همه ديوانه بازي هايي كه بوش درآورد از جمله به اين دليل بود كه روش هاي به اصطلاح نرم در مقابل ايران كارگر نيفتاد و اينكه نام حركت سينوسي بين استراتژي هاي مقابله و مهار تغيير استراتژي نيست.

سرمقاله روزنامه کیهان در روز پنج شنبه 6 اسفند 1388