معناي نوين بصيرت

فتنه 88 خيلي زودتر از آنچه مديران بيروني آن تصور مي كردند از پاي درآمد. كساني كه اين فتنه را طراحي كرده و به آن اميدها بسته بودند، از سرعت خيره كننده مرگ آن هنوز شوكه هستند. دشمن محصول 20 سال برنامه ريزي و هماهنگي داخلي و خارجي خود را با همه نيروهاي تحت فرمان خويش به ميدان آورد. هرچه در آستين داشت بي محابا خرج كرد، از نفس افتاد و در حالي كه كساني آن طرف دنيا تازه داشتند اميدوار مي شدند، ناگهان مرد.
ظرف چند ماه كاملا روشن شد كه برنامه ريزان فتنه ناشي تر، و مجريان آن كوچك تر از آن بودند كه بتوانند اين پروژه را تا وارد آمدن يك ضربه موثر به نظام ادامه دهند. گرچه هنوز يك تاريخ مدون از فتنه 88 وجود ندارد - و بايد براي ايجاد آن همت كرد - اما اگر روايتي بسيار خلاصه بخواهيم كه بتوان از آن نتيجه گرفت داستان از اين قرار بود:
با دروغي به نام تقلب بخشي از نارضايتي ها در تهران سياسي شد. در حالي كه مسيرهاي قانوني باز بود دروغگويان مردم را به خيابان فرا خواندند تا راي خود را پس بگيرند. يكي دو بار - و نه بيشتر - تجمعاتي شكل گرفت كه تنها خاصيت آن افزودن بر توهمات كساني بود كه تا پيش از آن هم هنري جز «فريب دادن مستمر و سيستماتيك خود» نداشتند. در تمام اين مدت كساني كه خيال مي كردند واقعا رأيشان خورده شده منتظر بودند تا مدعيان چند ورق ناقابل از آن كوه اسنادي را كه مي گفتند در اختيار دارند منتشر كنند تا ديگر هيچ شبهه اي در صدق ادعاي آنها باقي نماند غافل از اينكه موسوي تازه يك هفته بعد از انتخابات رئيس كميته صيانت از آراي خود را فرستاده تا سند جمع كند. وقتي خبري از ادله و اسناد نشد، اولين بحران خود را نشان داد. بحراني كه مي توان آن را بحران اعتبار ناميد به اين معنا كه سران فتنه به تدريج اعتبار خود را نزد بدنه اجتماعي كه روز اول دربست ادعاهاي آنها را پذيرفته بود از دست دادند.
به موازات كاسته شدن حمايت مردمي از سران فتنه دو اتفاق رخ داد. نخست آن كه به تدريج ضد انقلاب كينه جو كه به لطف زمينه سازي و پرده دري سران فتنه جاني يافته بود به ميدان آمد به اين خيال كه بتواند اندكي از مفت خوري هاي 30 ساله خود از كيسه دشمنان ملت ايران را جبران كند. در شرايط فقدان بدنه اجتماعي، سران فتنه مانده بودند كه با اين جماعت جديد چه بايد بكنند. آنچه نهايتا اتفاق افتاد اين بود كه تصميم گرفتند با ضد انقلاب همراه شوند و به اين اميد ببندند كه از دست جوجه تروريست ها كاري برآيد.
گره زدن زلف خود به ضد انقلاب بود كه فجايع روز قدس تا عاشورا را آفريد. در روز قدس به نفع اسرائيل شعار دادند، در روز 13 آبان به نفع آمريكا و در 16 آذر به نفع هر دو. با اهانت به تصوير امام، دوباره سران فتنه در معرض يك آزمون قرار گرفتند: به آغوش انقلاب بازگردند يا در چاه تاريك ضد انقلابي گري فروتر بروند؟ باز هم انتخاب فتنه گران ضد انقلاب بود چرا كه تصور مي كردند وقتي كسي در خيابان نمانده، مرزبندي با همين مختصر جماعت باقي مانده به معناي اعتراف رسمي به مرگ است؛ و نمي خواستند اعتراف كنند. در روز عاشورا اما قصه به اوج رسيد. جسارت به انقلاب و امام كافي نبود، حرمت عزاي سيدالشهدا را هم نگاه نداشتند باز با اين اميد كه اين باريكه آب متعفن نخشكد. اينجا جايي بود كه بايد خرج ها سوا مي شد و كسي باور نداشت كه نزد سران فتنه همچنان تواني براي توجيه باقي مانده باشد. ميرحسين موسوي با بيانيه پس از روز عاشوراي خود نشان داد كه عمق كينه او نسبت به اسلام و انقلاب دست كم گرفته شده است. او جسارت كنندگان به سيدالشهدا را «مردان خداجو» خواند و گفت: آنها هيچ كاري كه نيازي به محكوم كردن آن باشد نكرده اند. كساني كه آن روزها به درگاه خداوند شكر مي گزاردند كه نفاق پرده از رخ بركشيده و به جانب انحطاط محض روان است. همان روز معلوم شد كه اين فتنه زنده نخواهد ماند و به اين ترتيب بحران دوم شكل گرفت كه مي توان آن را بحران ايدئولوژي خواند: سران فتنه نمي توانستند همزمان هم انقلابي و مدعي احياي قانون اساسي باشند و هم ضد انقلاب، در حالي كه از ترس بي كس و كاري مطلق مي خواستند هر دوي اينها باشند. همين بحران بود كه خيزش هاي 9 دي و 22 بهمن را بوجود آورد و بسياري از كساني را كه همين چند ماه قبل به موسوي رأي داده بودند واداشت تا به خيابان بيايند اعلام كنند يا نظام با خائنان به انقلاب برخورد كند يا آنها خود كار را يكسره خواهند كرد.
اتفاق دوم اين بود كه غربي ها كه آن اوايل به دليل نياز به كار با ايران، كمي دست به عصا راه مي رفتند، تصميم گرفتند آشكارا به ميدان بيايند و دست خود را بالاي سر سران فتنه بگيرند. آمريكايي ها صريحاً گفتند كه ميرحسين موسوي ذخيره استراتژيك آنها در ايران است و اسرائيلي ها هم او را به عنوان كسي كه مي تواند در ايران انقلاب راه بيندازد ستودند. اين همزمان بود با آغاز نوعي موج بازگشت در ميان خواصي كه خيلي زود گول خوردند و خيلي زود پشيمان شدند. غربي ها ظاهراً به اين تحليل رسيده بودند كه دوستانشان در حال تنها ماندن هستند و به همين دليل تصميم گرفتند در بيرون ريختن آنچه در دل داشتند عجله كنند. حمايت صريح غرب از سران فتنه و بعد عدم مرزبندي آنها با اين حمايت ها و بلكه نوعي ابراز رضايت آنها از «زحمتي كه آمريكايي ها مي كشند» بحران بعدي را بوجود آورد كه مي توان آن را بحران تكيه گاه خواند. اين سؤال بوجود آمد كه تكيه گاه فتنه گران كجاست؟ مردم؟ مردمي باقي نمانده است، بلكه برعكس اين نظام است كه به لطائف الحيل مردم را كنترل مي كند تا آسيبي به حضرات نرسانند. خواص؟ به آنها هم اميدي نبود چرا كه اكثريتي بزرگ از آنها به آغوش نظام بازگشته بودند و اقليت كوچك باقي مانده هم براي آشتي نقشه مي كشيد تا راه نجات و فراري بيابد.
روز 22بهمن همه چيز تمام شد و آقايان خود گفتند: «نقطه سر خط»! ولي حواسشان نبود كه بنا نيست سطر ديگري نوشته شود. همه آنچه باقي مانده بود اين بود كه آيا شجاعت پذيرش خطا و جبران شكست را دارند يا نه؛ و تازه اگر مي داشتند، اين سوال پيش مي آمد كه آيا رواست مسئولان كساني را كه از نسبت دادن هيچ دروغ و تهمتي به نظام و تدارك هيچ توطئه اي عليه آن مضايقه نداشته اند به صرف يك كوتاه آمدن ساده ببخشايند چنان كه گويي هيچ اتفاقي نيفتاده است؟! يادمان هست كه آزاردهنده ترين اصطلاح براي جماعت از اينجا رانده و از آنجا مانده در آن ايام «قانون» بود. وقتي كسي مي گفت اگر هزينه اين همه توطئه و خسارت «هيچ» باشد فردا ديگر نمي توان جلوي اوباش سياسي را كه مي خواهند هر انتخاباتي را به جنگ شهري بدل كنند گرفت، چنان بر او مي تاختند كه گويي از ياد برده اند چگونه ظرف 24 ساعت از يك روشنفكر قانون گراي خوش اخلاق به پيرمردي عصباني، لجوج و زبان نفهم كه به استناد استدلال هاي قوم شناختي همسر محترمه خود را «پيروز قطعي انتخابات» مي دانست، تغيير ماهيت دادند و يادشان رفت آن قانوني كه مي گويد انتخابات را باخته اند همان قانوني است كه مي گفتند براي احياي آن به ميدان آمده اند.
پس از 22 بهمن نوعي سكوت و انزواي اجتماعي و همزمان فحش و فحش كاري پنهان بر اندروني جريان فتنه مستولي شد. همه دنبال مقصر مي گشتند بي خبر از آنكه راه ساده اين است كه تقصير را ميان همه ساكنان خيمه فتنه تقسيم كنند؛ به همه به اندازه كافي مي رسيد!
از دل آن مجادلات پرحرارت، اكنون اين نتيجه بيرون آمده است كه بايد فتنه را از وضعيت اجتماعي-امنيتي خارج كرد و به محيط سياسي برد به اين اميد كه دوباره اختلاف هاي سياسي چنان حاد شود كه بتوان بهانه هاي جديدي براي به خيابان كشاندن تتمه اوباش فراهم كرد. دقيقاً اينجاست كه اربابان خارجي فتنه روي پنجه به صورت هم كشيدن اصولگرايان-ولو بر سر موضوعات كاري و كارشناسي واقعاً مناقشه برانگيز باشد- حساب فراوان كرده اند.
جريان اصلاح طلب اكنون در موقعيتي نيست كه بتواند هيچ بحران سياسي قابل اعتنايي بوجود بياورد. تنها دغدغه اين جريان اكنون «بقا»ست. اميد دشمن اين است كه اصولگرايان احساس فراغت كنند و به هم مشغول شوند. آن وقت است كه حاشيه امنيت كافي براي بازتعريف پروژه هاي فتنه و توانمند كردن آن از بيرون بوجود خواهد آمد. موضوع مطلقاً اين نيست كه اصولگرايان با هم گفت وگو نكنند يا اختلاف نداشته باشند. موضوع اين است كه در برخورد با يكديگر حد نگه دارند و مرز دوست و دشمن و متن و حاشيه را زود و با عجله جابجا نكنند. هويت اصولگرايي سرمايه اي بزرگ تر از آن است كه به اين آساني بتوان آن را در منازعات روزمره سياسي هزينه كرد، اين سرمايه فعلاً هيچ جايگزين و جانشيني ندارد و احتمالا تا مدت هاي طولاني هم نخواهد داشت. آفت مشهود اين است كه مسائل سياسي، شخصي و مسائل كارشناسي، سياسي مي شوند. فقط اگر مرزها درست كشيده شود و اندازه ها مراعات گردد آن وقت اختلاف و تخطئه به فرموده حضرت امام موهبت الهي خواهد شد و گرنه آبي است كه به آسياب دشمن مي رود ولو ظاهراً به آبياري درخت انقلاب و اصولگرايي شباهت داشته باشد.
در سال 88 معناي بصيرت آن بود كه در مقابل جريان كينه توز فتنه در زمان درست، تصميم درست گرفته شود. كساني از اين كار درماندند و فرصت جبران هم ديگر دست نداد. در سال 89 جابجا نشدن دوست و دشمن هسته مركزي مفهوم بصيرت است؛ تا پشیمان های سال 90 چه کسانی باشند!
سرمقاله روزنامه کیهان در روز پنج شنبه ۲۶ فروردین ۱۳۸۹


