چرا روسیه؟

شروع مجدد از مسکو

روابط روسیه و امریکا به کجا خواهد انجامید

 

باراک اوباما «دیپلماسی شروع مجدد خود» را از مسکو آغاز کرده است. دیروز هیلاری کلینتون و سرگئی لاوروف باهم ملاقات کردند و پس از اتمام ملاقات هر دو گفتند که از مذاکراتشان راضی هستند. این البته به آن معنا نیست که چیزی حل شده است و بیشتر باید آن را ناشی از این ملاحظه دانست که اگر هنگام ورود به یک راه صعب العبور، از همان ابتدا دائماً به عاقبت- احتمالاً- فاجعه بار آن فکر کنید، اساساً قدم اول هرگز برداشته نخواهد شد. پس بهتر است حالا که دعوای میانه راه قطعی است؛ لااقل در آغاز، همه چیز به خیر و خوشی شروع شود.

در اختیار داشتن یک درک تاریخی و استراتژیک از روابط روسیه و آمریکا، عنصری کلیدی در فهم مناسبات جدیدی است که میان این دو کشور در حال شکل گیری است. امامهم تر از آن، این است که یک «نقطه دید» مناسب برای نگریستن به این موضوع پیدا کنیم. کسی که بناست این مناسبات را تحلیل کند، اگر «منظر» مناسبی در اختیار نداشته باشد، به احتمال بسیار زیاد انبوهی از مسائل فوق العاده حساس را اساساً نخواهد دید و در عوض ممکن است تا حدود زیادی گرفتار توجه به موضوعاتی شود که به رغم اهمیت ظاهری در واقع پیش پا افتاده محسوب می شوند. رایج ترین اشتباه در فهم آنچه اکنون میان مسکو و واشنگتن می گذرد این است که فرد خود را اسیر کلیشه های دوران «جنگ سرد» کند و در آن متوقف بماند. چنین رویکردی علاوه بر اینکه محدودیت هایی بسیار شدید بر اصل بحث تحمیل خواهد کرد، امکان به دست آوردن هرگونه درکی از مناسبات و دغدغه های جدید دو کشور را منتفی می کند.

اکنون دوران منازعات جنگ سرد به طور کامل سپری شده و دیگر نه روسیه آن روسیه است، نه آمریکا موقعیتی را که به هنگام فرو ریختن دیوار برلین در اختیار داشت- یا لااقل خیال می کرد دارد- حفظ کرده است و نه محیط و جنس تحولات بین المللی شباهتی به آن دوران دارد. دوره مقیاس های بزرگ- که مهم ترین مشخصه جنگ سرد بود- به سر آمده است. دیگر داشتن ارتش های بزرگ، ترتیب دادن رژه های شکوهمند، به نمایش درآوردن موشک های غول پیکر و داستان سرایی درباره قدرت افسانه ای سرویس های اطلاعاتی، علامت قدرت محسوب نمی شود. هویت بازیگران و ماهیت آنچه می توان آن را قدرت بین المللی در دوران جدید خواند، کاملاً دگرگون شده و به همین دلیل اشتباهی بزرگتر از این نمی توان تصور کرد که کسی مثلاً مسئله تعداد سلاح های هسته ای دو طرف یا پیمان های خلع سلاحی که میان آنها وجود دارد را «مسئله اصلی» در روابط آینده مسکو- واشینگتن تصور کند. برای گریز از این خطا، بهترین روش یافتن آن مسئله بنیادینی است که اگر روابط جدیدی در کار باشد، لاجرم براساس و تحت تاثیر آن شکل خواهد گرفت. آیا چنین مسئله محوری وجود دارد؟

شاید در ابتدا عجیب به نظر برسد اما به شیوه هایی کم و بیش قابل اعتماد می توان استدلال کرد تنها نقطه دیدی که میزان خطا در پیش بینی آینده روابط روسیه و آمریکا را به حداقل مقدار ممکن کاهش می دهد، «مسئله ایران» است. ایران، تنها مسئله ای نیست که میان روسیه و آمریکا وجود دارد و شاید کسانی تصور کنند- و این تصور خطا هم نیست- که مسائل بزرگتری میان این دو کشور هست، اما ویژگی تمرکز بر مسئله ایران در تحلیل مناسبات روسیه، آمریکا و ایران است که می توان الگوهای حاکم بر رفتار روسیه را از دل آن استخراج کرد و یک تخمین مطمئن به دست آورد که روس ها در معامله با آمریکا تا کجا پیش می روند و در کجا توقف خواهند کرد.

اگر ایران را به عنوان یک مورد خاص استثنا کنیم مجموعه درگیری های استراتژیک روسیه و آمریکا در شرایط فعلی را می توان ذیل 3 عنوان خلاصه کرد، که حل و فصل همه آنها به این بستگی دارد که گفت وگوها درباره مسئله ایران چگونه پیش برود. مسئله اول، موضوع استقرار بخشی از سپر دفاع موشکی آمریکا  در اروپای شرقی است که آمریکایی ها همواره گفته اند برای مقابله با تهدید موشکی ایران است اما روس ها آن را در واقع تهدیدی علیه خود محسوب می کنند. تیم اوباما نشانه هایی بروز داده است که ممکن است در ادامه این طرح تجدیدنظر کند. توجیهی که جوزف بایدن در کنفرانس اخیر امنیتی در مونیخ برای این کار ارائه داد، این بود که در شرایط بحران مالی احتمالاً آمریکا منابع کافی برای تکمیل این طرح در اختیار نخواهد داشت. اما چند روز پیش سخنگوی کاخ سفید و صریح تر از او منابع مستقل تر در آمریکا طی روزهای اخیر، به صراحت گفته اند که آمریکا انتظار دارد در ازای انصراف آمریکا از ادامه این پروژه، مسکو «همکاری هایی» درباره ایران به عمل بیاورد. در میان تحلیلگران مسائل استراتژیک، این اطمینان وجود دارد که روسیه و آمریکا اگر نه به زودی، حتماً در 4 سال اول دولت اوباما به معامله ای در این باره دست خواهند یافت. فقط دو مشکل هست که دو طرف هنوز راه حل روشنی برای آن ندارند: 1- به تازگی به جای آمریکا، صهیونیست ها به مدافعان لزوم استقرار سپر دفاع موشکی آمریکا در شرق اروپا تبدیل شده اند.

آمریکا ولو بتواند موضوع را در چک و لهستان حل کند، قادر به جمع کردن بساطی که از دسامبر گذشته در صحرای نقب درون سرزمین های اشغالی و با ادعای دفاع از اسرائیل در مقابل حملات موشکی پهن کرده نخواهد بود. 2- مسئله دیگر این است که حتی اگر آمریکا از پروژه خود صرف نظر کند، وزن این امتیاز از دید روس ها چقدر خواهد بود و در ازای آن حاضر به واگذاری چه امتیازهایی هستند؟ به نظر نمی رسد که روس ها با ثمن سپر دفاع موشکی آماده یک «معامله بزرگ» باشند اگر چه آمریکایی ها تمام سعیشان را می کنند که این موضوع را هرچه گران تر به مسکو بفروشند. مسئله دوم، موضوع پیمان های خلع سلاحی و نظامی میان روسیه و آمریکا، تحرکات آمریکا در آسیای میانه، گسترش ناتو به شرق و همچنین مناسبات میان روسیه و اروپاست که می توان موضوع انرژی و به طور خاص گاز را هم به آن اضافه کرد. درست است که روس ها نشان داده اند در مواقع لزوم با این برگ ها تا حد امکان بازی می کنند اما تا آنجا که موضوع جنبه اقتصادی دارد (مسئله انرژی) هیچ بحرانی از جانب روسیه برای غرب نمی تواند بلندمدت باشد چون روس ها اساساً میزان وابستگی خود به درآمد ناشی از این حوزه را بسیار بالا برده اند. اما در حوزه همکاری های دفاعی و موضوع گسترش ناتو به شرق می توان فرض کرد و برخی از تحلیلگران غربی هم گفته اند که روسیه- بویژه تا زمانی که تیم فعلی در آن بر سر کار باشد- با هدف جلوگیری از ایجاد درگیری جدید و حفظ ثبات، نوعی استقلال نصفه و نیمه از خود نشان خواهد داد. این استقلال البته منافاتی با اینکه در موارد خاص معامله هایی میان روسیه و آمریکا شکل بگیرد ندارد. از جمله، مثلاً در مورد کاهش سلاح های هسته ای- که دیگر حیثیتی نیست- احتمالاً به زودی نسخه های جدیدی از پیمان های سالت احیا خواهد شد. مسئله سوم، تحولات کاملاً جدیدی است که در افغانستان در حال وقوع است. روس ها در مورد عراق پس از اندکی سبک و سنگین کردن به این نتیجه رسیدند که بهتر است کنار بکشند و بپذیرند که عراق، صحنه رویارویی ایران و آمریکاست و بازیگران سوم نهایتاً محلی از اعراب نخواهند داشت. اما در مورد افغانستان روسیه خود را صاحب حق مداخله می داند در عین حال که کاهش تنش در آن منطقه را از این حیث که بتواند ناآرامی های چچن را کنترل کند، مهم تلقی می کند. روس ها در این مورد احتمالاً برگ هایی در دست خواهند داشت اما آن را برای زمانی که استراتژی اوباما در مورد افغانستان مشخص شود و جایگاه روسیه در مورد رویکرد منطقه ای مربوط به این موضوع تعیین گردد ذخیره خواهند کرد.

اکنون می توان از این بحث نتیجه گرفت. اگر با ملاحظه مسئله ایران به موضوع نگاه کنیم، اصول کلی زیر قابل استخراج است: 1- مسکو بی شک خواهان افزایش ثبات در منطقه است و به همین دلیل از تحولات بزرگ استقبال نمی کند. علت این است که روس ها احساس می کنند قدرت فعلی آنها برای اینکه بتوانند از دل دگرگون کردن وضع موجود وضع خود را بهتر کنند، کافی نیست پس ثبات، لزوماً بهتر از ماجراجویی است. 2- الگوی رفتار روس ها در مورد ایران- و بسیاری مسائل دیگر- تا امروز این بوده است که محکم وارد موضوع شده اند اما نتوانسته اند موضع خود را تا آخر حفظ کنند. به یاد می آورید که در موضوع جنگ گرجستان در فاصله کوتاهی پس از تهدید به «جنگ بزرگ» و پس از بالا گرفتن تهدیدهای اروپا و آمریکا، روس ها به معامله ای تن دادند که حتی به طور نسبی هم به نفع آنها نبود. 3- روسیه خود را در جامعه بین المللی به شدت معامله گر نشان داده و به همین دلیل برای همه طرف ها غیرقابل اعتماد است. در ایران هیچ کس در این باره تردیدی ندارد که روس ها  به تعهدات احتمالی خود نسبت به ایران چندان پایبند نیستند  فقط به این شرط که امتیازهای کافی گرفته باشند. چنین روحیه ای امکان همکاری استراتژیک را به رغم اینکه ایران به آن علاقمند است منتفی می کند. 4- و نکته آخر این است که روس ها تا امروز نشان داده اند که در پروژه های بزرگ ناچار از «هماهنگی» هستند و قدرت عمل یک جانبه آنها بسیار ضعیف است. از این رو نباید به مقاومت روسیه در مقابل باج خواهی های غرب چندان امید داشت.

تحت این شرایط همه چیز به این بستگی خواهد داشت که «آمریکایی ها چه بدهند؟» اما درباره یک نکته نباید اشتباه کنند. توان روسیه در تأثیرگذاری بر ایران بسیار کمتر از آن است که آمریکایی ها محاسبه کرده اند، لذا سرمایه گذاری بیش از حد روی این پروژه فقط به معنای تلف کردن وقتی است که می تواند باارزش باشد.

سرمقاله روزنامه کیهان در روز یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۷

مامور ویژه

حاشيه اى که متن را مى خورد

درباره انتصاب دنیس راس به عنوان مسئول پرونده ایران

 

انتصاب دنیس راس  به عنوان مشاور ویژه وزیرخارجه آمریکا در امور خلیج فارس نشانه ای است از اینکه اوباما همانطور که به هنگام مبارزات انتخاباتی وعده داده بود، در اجرای ایده «تغییر» جدی است، آنقدر جدی که «تغییر»  را از خود آغاز کرده و هنوز دو ماه از پیروزی در انتخابات نگذشته در حال به باد دادن همه آن امیدهایی است که برخی ساده دلان به دوران ریاست جمهوری او بسته بودند!

در حکم صادر شده برای راس، سخنی از ایران به میان نیامده اما تقریباً همه تحلیلگران مرتبط با موضوع در داخل و خارج از آمریکا اتفاق نظر دارند که ماموریت اصلی او رسیدگی به پرونده ایران است.

همانطور که در دوران انتخابات نیز نظرات اوباما درباره ایران عمدتاً برگرفته از مشورت های او بود. راس  را می توان نزدیکترین عضو دولت اوباما به دیدگاه های جرج بوش دانست، کسی که حتی زمانی بیانیه تند و تیز نومحافظه کاران دولت سابق آمریکا علیه ایران را امضا کرده بود اگرچه، امروز مقام های کاخ سفید ترجیح می دهند چندان ذکری از این موضوع به میان نیاورند. واگذار کردن مسئولیت پرونده ایران  به فردی چون او علامت روشنی است که به ما می گوید درباره ایران عملا چیزی تغییر نخواهد کرد و تنها باید منتظر بود که روش ها پیچیده تر شود در حالی که اهداف به جای خود باقی خواهد ماند.

با این وجود، هرگونه بحثی راجع به سیاست آینده اوباما درباره ایران را باید با این پرسش آغاز کرد:«آمریکا اساساً چه کار می تواند بکند»؟ حرف زدن درباره پدیده ای چون ایران برای موجودات حرافی از قبیل  سردمداران فعلی کاخ سفید قاعدتاً نباید کار سختی باشد اما وقت عمل که فرا می رسد انبوهی از ملاحظات هست که باید آنها را در نظر گرفت و همین «ملاحظات عملی» است که اکنون موجب شده تیم اوباما مجبور به تزریق مقدار بیشتری از «واقعیت»  به شعارهای ضدایرانی خود در دوران مبارزات انتخاباتی شود. تلاش برای تبدیل کردن شعار به استراتژی، خیلی زود به مانعی جدی به نام «واقعیت» برخورد می کند  طوری که گاه باید نشست و همه چیز را از نو محاسبه کرد. باراک اوباما تا قبل از ورود به کاخ سفید چنان درباره ایران سخن می گفت که گویی همه چیز «محاسبه شده» و «مرتب» است و می توان از فردای ورود به دفتربیضی شکل کار را با انتصاب نماینده ای ویژه در امور ایران،  شروع کرد. اما اتفاقی که در عمل افتاد این بود که او بلافاصله پس از ورود به کاخ سفید خود را با یک بحران مالی خردکننده در اقتصاد ایالات متحده مواجه دید، چند تصمیم اشتباه درباره آن گرفت، بعد با توجه به وخامت اوضاع در خاورمیانه و شبه قاره  نمایندگان   خود را در این دو منطقه منصوب کرد  و حالا پس از دو ماه تازه کسی را که به مسئول پرونده ایران شهره بود، به عنوان مشاوری در امور خلیج فارس منصوب کرده است.

صرف نظر از جزئیات، طی شدن این فرآیند در طول دو ماه یعنی اوباما دارد تغییر می کند و آب و هوای کاخ سفید به اضافه مقادیر معتنابهی «مشکلات عملی» و «اضطرارها»،   در حال اثرگذاری بر ذهنیات او و جابجا کردن اولویت های اعلام شده دولت جدید آمریکاست.

همین نحوه رفتار است که موجب شده بسیاری از تحلیلگران به این نتیجه گیری برسند که اوباما «هنوز» سیاست روشنی درباره ایران ندارد و صرفاً در حال طی یک مرحله «یادگیری»  درباره ایران و حداکثر «تست» کردن مواضع آن با ارسال پیام های گوناگون است. تا زمانی که این مرحله ادامه دارد - که البته نمی توان زمان مشخصی برای آن تعیین کرد - بدون شک هیچ «اتفاق رسمی» رخ نخواهد داد و فقط می توان به تحلیل ها و اخبار غیررسمی بسنده کرد - این شکل از طرح مسئله البته به این معنا نیست که درباره آینده سیاست آمریکا راجع به ایران هیچ چیز نمی توان گفت؛ کاملا برعکس، بسیاری نکات مهم هست که از حالا باید درباره آنها اندیشید، فقط کافی است به جای در انتظار اقدامات رسمی ماندن، نگاهی هر چند اجمالی به صحنه واقعیات بیندازیم.

مشخص ترین پدیده ای که اکنون می توان آن را در سیاستگزاری آمریکا درباره ایران رصد کرد و احتمالا شکل تکمیل شده آن به زودی «استراتژی اوباما درباره ایران» خواهد بود، نوعی ترتیبات مذاکراتی 4 وجهی است که سعی می کند همه «طرف های مرتبط با موضوع ایران» را هماهنگ کند، برخی منابع غربی اخیرا گفته اند که اوباما کامل شدن این ترتیبات را «مقدمه ای ضروری» برای هرگونه حرکت مستقیم تر در آینده می داند. گام های مقدماتی اوباما 4 بلوک اروپا، روسیه و چین، اعراب و اسرائیل را شامل می شود که هر یک به نوعی با موضوع ایران درگیر است و پیش بردن هرگونه استراتژی اجماعی درباره ایران - چنانکه موضع اعلام شده اوباماست- مستلزم توجیه شدن و جلب همراهی آنهاست.

در قدم اول، ظاهرا قضیه از این قرار است که اوباما می خواهد چماق را به دست اروپا بدهد. طی دو هفته گذشته تلاش های جدیدی از جانب تروئیکای اروپا آغاز شده است که هدف آن آماده سازی بسته جدیدی از تحریم ها علیه ایران است. آنطور که برخی منابع اروپایی گفته اند این بسته شامل تحریم هایی است که اگر مذاکرات مستقیم آمریکا و ایران شکست بخورد بلافاصله اعمال خواهد شد و به تعبیر یکی از دیپلمات های اروپایی هدف آن است که ایران بداند در صورت شکست مذاکرات، «چیز بدی» وجود دارد. این شیوه کار لااقل چند اشکال اساسی دارد. اولا، اگر ایران از چماق های بالا رفته توسط دیوانگانی چون اسرائیل و آمریکای جرج بوش نترسید، چرا باید از چماق اروپا - که اساسا شکل این حرف ها نیست- بترسد؟! ثانیا، این قبیل اقدامات نشان می دهد غرب قصد ندارد از پیگیری استراتژی سوخته چماق و هویج دست بردارد- و فقط بناست چماقدار و صاحب هویج جای خود را عوض کنند- و این دورنمای هرگونه ابتکار دیپلماتیک را از همین حالا تیره و تار خواهد کرد و ثالثا یک سؤال بسیار جدی و ساده هست، آیا هنوز تحریمی برای اعمال کردن باقی مانده است؟! قدم بعدی به جانب روسیه و چین برداشته خواهد شد. آمریکایی ها تقریبا روشن کرده اند که قصد دارند از طرح استقرار سپر دفاع موشکی در اروپای شرقی صرف نظر کنند و احتمالا موضوع عضویت اوکراین و گرجستان در ناتو هم منتفی یا لااقل برای مدت زمانی نامشخص به تعویق انداخته خواهد شد.

در مورد چین پیشنهاد دنیس راس این است که پکن با اهرم نفت عربستان کنترل  شود، درباره این موارد باید صبر کرد و دید که آیا روس ها و چینی ها با گرفتن یکی دو باج مختصر ساکت خواهند شد یا این که همانطور که برخی آمریکایی ها گفته اند: «در حال تهیه یک فهرست طویل از درخواست ها» هستند؟ علاوه بر این، این هم مهم است که روس ها و چینی ها تا چه حد حاضرند از قطعنامه های شورای امنیت فراتر بروند؟ هدف قدم سوم رژیم اشغالگر قدس است، جایی که «دیوانه وجود دارد و باید مهار شود». حقیقت این است که آمریکایی ها به شدت از جانب رفتارهای خودسرانه اسرائیل غاصب نگرانند و این نگرانی خود را پنهان هم نمی کنند. مشخص ترین موضوع این است که آیا دولت جعلی بنیامین نتانیاهو سرعت و رادیکالیته اقدامات خود را با آنچه مورد نظر آمریکاست تطبیق خواهد داد؟ این سؤالی است که هنوز خود آمریکایی ها هم جوابی برای آن ندارند. و نهایتا هدف قدم آخر جامعه عربی است، جایی که آمریکایی ها امیدوارند برخی اعضای آن به کندن  بازوهای منطقه ای ایران- چیزی که آمریکایی ها برای تقویت موضع خود در قبال  ایران سخت به آن محتاجند- کمک کنند. نبرد 22 روزه در غزه نشان داد که چنین درخواستی از برخی کشورهای عربی حقیقتاً فوق طاقت آنهاست و کاملا محتمل است که به جای تضعیف ایران با ارتکاب اشتباهات پی درپی، جایگاه آن را ارتقا بدهند همچنان که اخیرا چند بار در لبنان و فلسطین این اتفاق رخ داده است.

با این اوصاف می توان فهمید که سختی های کار تازه در حال رخ نمودن است و استراتژی 4 ضلعی اوباما مقدمه ای است که متن را خواهد خورد. بحث درباره برخی نکات مرتبط با داخل در استراتژی اوباما را در فرصتی دیگر پی خواهیم گرفت.

 سرمقاله روزنامه کیهان در روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۷

 

ثبات سیاسی، محافظه کاری فنی

ثبات آميخته به انتظار  

تحلیلی از آخرین گزارش محمد البرادعی  

 

در طول 5 سال گذشته پرونده هسته ای «شاخص» سیاست خارجی ایران بوده و این امکان وجود داشته است که روند تحولات مربوط به ایران در صحنه بین المللی با خط کش این پرونده اندازه گرفته شود، در مورد خود پرونده هسته ای هم، گزارش های نوبه ای مدیر کل همواره به مثابه نوعی «میزان الحراره» عمل کرده و عملاً همواره منعکس کننده «میانگین دیدگاه غرب» در مقاطع مختلف درباره برنامه هسته ای ایران بوده است. این فرمول ها در مورد پرونده هسته ای ایران همچنان صادق است ومی توان با اطمینان ارزیابی های خود را بر آنها استوار کرد.

گزارش جدیدی که روز پنج شنبه از جانب دبیرخانه آژانس درباره برنامه ایران منتشر شد، توجه زیادی برنینگیخت و این کاملاً طبیعی است. گزارش البرادعی به اجلاس مارس 9002 شورای حکام- که باید آن را گزارش «الوداع» او خواند- تکرار خسته کننده گزارش های قبلی مدیرکل از اواسط سال 2007 به این سو است که اگر مختصری اطلاعات فنی درباره آخرین پیشرفت های برنامه ایران در برنداشت، تبدیل به یک متن معمولی و کاملاً پیش پا افتاده می شد و احتمالاً جز نویسندگانش خواننده دیگری نمی یافت. با خواندن گزارش فوریه، ناخودآگاه این احساس به آدمی دست می دهد که شاید آقای البرادعی و همکارانش یک نسخه گزارش «از قبل آماده» درباره ایران دارند که هر چند ماه یک بار فقط «خانه های خالی» آن را با اعداد و ارقام جدید پر می کنند.

در گزارش اخیر مدیرکل فقط یک جنبه تقریباً جدید وجود دارد که تمامی محافل تحلیلی و رسانه ای غرب توجه خود را به آن معطوف کرده اند و آن هم این است که تلویحاً می توان از آن استنباط کرد ایران روند نصب ماشین های جدید در کارخانه  غنی سازی نطنز را کند کرده و به موازات آن به تولید اورانیوم کم غنی شده (LEU) به شکل UF6 سرعت داده است. محافل غربی و در رأس آنها مؤسسه علوم و امنیت بین المللی (در ارزیابی روز 19 فوریه خود)، تلاش کردند از این داده های فنی، نتایج سیاسی استخراج کنند. از جمله، در رسانه های غربی به طور وسیع نتیجه گرفته شدکه کند شدن نصب ماشین ها یک تصمیم سیاسی از جانب ایران با توجه به روی کار آمدن دولت جدید در آمریکاست و افزودن بر ذخیره مواد هسته ای هم به معنای کم شدن فاصله ایران با «نقطه خطر» مورد ادعای آنها محسوب می شود. حقیقت اما این است که در تحلیل این موارد خاص -مثل چند مورد مشابه دیگر در گذشته- خیال پردازی بر ارزیابی واقعیات غلبه کرده است. آنچه ایران انجام می دهد اجرای دقیق و بی ملاحظه یک جدول کاری زمان بندی شده برای توسعه و تجهیز تأسیسات هسته ای خود است که مطلقاً از ملاحظات و تحولات سیاسی تأثیر نمی پذیرد و نباید بپذیرد. طبیعی است به دلیل  رعایت اقتضائات فنی- که با جزئیات در جدول کاری ایران لحاظ شده- این امکان وجود دارد که شیب  منحنی توسعه و تجهیز تأسیسات هسته ای در گذر زمان، گاه مثبت و در موارد نادری هم منفی باشد؛ اما در هر حال آنچه روشن است این است که ملاحظات سیاسی مطلقاً دخالتی در روند پیشرفت فنی برنامه ایران ندارد و کند یا تند شدن این روند فقط به علل فنی رخ می دهد. در واقع اگر ایران از استراتژی هسته ای خود از سال 2005 به این سو فقط یک درس آموخته باشد، آن درس این است که به هیچ وجه نباید برنامه فنی خود را با تحولات سیاسی که در پرونده رخ می دهد هماهنگ کند چرا که در این صورت ناچار خواهد شد - همچنانکه در فاصله سال های 2003 تا 2005 دیدیم- مهم ترین برگ برنده خود یعنی پیشرفت فنی را پیش پای پیش شرط ها و توقعات سیاسی طرف مقابل قربانی کند. انتقال بحران های سیاسی به بخش فنی، جلوی پیشرفت فنی را سد می کند بی آنکه به حل مشکلات سیاسی کمکی برساند. تجربه 3 سال گذشته به روشنی هرچه تمام تر به ایران نشان داده است که هرگاه برنامه فنی خود را بدون کمترین توجه به تحولات محیط سیاسی پیش ببرد و جایگاه خویش در این عرصه را به حد کافی تقویت نماید، آن وقت -و پس از گذشت یک زمان معقول-  حوزه سیاسی خود به خود از حوزه فنی تاثیر خواهد پذیرفت و خود را با آن هماهنگ می کند. به عبارت دیگر، هرگونه اجازه تاثیرپذیری حوزه فنی از حوزه سیاسی به شدت برای ایران منفی و در مقابل هرگونه تاثیر معکوس از جانب حوزه فنی بر حوزه سیاسی لزوماً  مثبت خواهد بود. ایران اکنون درس هایی را که از تحولات 3 سال گذشته آموخته در استراتژی خود لحاظ می کند و باور دارد که «رفتار مستقل فنی» به سرعت به دستاوردهای سیاسی  قابل توجه برای آن خواهد انجامید، هم چنانکه انجامیده است و اکنون غربی ها در مواضع سیاسی خود درباره برنامه غنی سازی در ایران تعدیل های فوق العاده قابل توجهی وارد کرده اند که بی تردید از جمله  ناشی از  ناتوانی آنهات در مهار پیشرفت های فنی ایران بوده است.

گذشته از این نکات، گزارش البرادعی دچار نوعی رخوت  است و ترجمه این رخوت به زبان سیاسی می تواند نوعی «ثبات آمیخته به انتظار» باشد. مراجعه به متن گزارش نشان می دهد دبیرخانه این بار برای نگارش یک گزارش شدیداً منفی علیه ایران تحت فشار «ویژه» ای نبوده است و به همین دلیل به طور روتین همان عبارت های منفی سابق را به کاربرده بی آنکه در منفی نویسی علیه ایران خلاقیتی به خرج داده باشد. با احتیاط می توان گفت دست به عصا شدن دبیرخانه آژانس درباره ایران، محصول تاثیرپذیری آن از محیط محافظه کار و مصالحه جوی بین المللی بویژه نامشخص بودن استراتژی آینده غرب و دولت اوباما در مقابل ایران است. آژانس می داند دستور کارهای قبلی از بین رفته اند و دستور کارهای جدید هم هنوز شکل نگرفته است. در چنین شرایطی طبیعی است که صبر و انتظار بهترین راهبرد فرض شود. همه منتظر همدیگرند و به هوش که چه خواهد شد. دولت اوباما هنوز حتی نماینده جدید خود در آژانس را هم معین نکرده چه رسد به اینکه جزئیات استراتژی آینده خود در مقابل ایران را مرتب کرده باشد.

مبهم بودن آینده پست مدیرکلی آژانس هم یکی از عواملی است که «صبر» را به گزینه ای  معقول تر از «اقدام» بدل کرده است. مسائل دیگری هم البته هست از جمله اینکه چه کسی در خرداد آینده رئیس جمهور ایران خواهد بود و آیا غربی ها می توانند به تحقق آرزوی خود درباره روی کار آمدن «کسی که قرار است مشت هایش را باز کند» امیدوار باشند یا خیر. در شرایط «انتظار همه در مقابل همه» البته هر طرفی سعی خواهد کرد برگ های خود را حفظ کند تا در آینده ای که احتمالا دور نخواهد بود قادر به حداقلی از تاثیرگذاری بر فرآیندهای در حال شکل گیری باشد. آژانس و گزارش های آن، «برگ حداقلی» موجود  دردست آمریکاست که قاعدتاً به سادگی از آن صرف نظر  نخواهد کرد.

 سرمقاله روزنامه کیهان در روز شنبه 3 اسفند 1387