آخرین وضعیت پرونده هسته ای

گام آخر

آخرین وضعیت پرونده هسته ای ایران

 

پرونده هسته اي ايران اكنون در يك نقطه چرخش قرار دارد. عوامل متعددي درماه هاي اخير اين پرونده را تحت تأثير خود قرار داده اند و اكنون در اثر اين فعل و انفعالات عموماً پس پرده، مسيرهاي جديدي گشوده شده كه فاصله چنداني با يك نقطه چرخش ندارد، چرخشي كه البته به ايران مربوط نيست و بيشتر در هدف گذاري در رفتار استراتژيك غربي ها نمايان خواهدشد.

براي فهم اينكه چرا يك چرخش به سمت وضعيتي جديد در حال رخ دادن است، مهمترين نكته اين است كه ببينيم چه عواملي استراتژي قبلي غرب در پرونده هسته اي ايران را به شكست كشانده و ورود آنها به مرحله اي جديد را الزامي ساخته است.

 

 

در زمستان سال 1384 وقتي در واكنش به آغاز فعاليت مجدد ايران در تأسيسات غني سازي نطنز، پرونده ايران به شوراي امنيت سازمان ملل ارجاع شد، روند جديدي در طرح ريزي استراتژيك غرب در اين باره آغاز شد كه مي توان آن را «امنيتي سازي پرونده ايران» ناميد.شوراي حكام آژانس بين المللي انرژي اتمي در قطعنامه خود ايران را يك «تهديد» براي صلح و امنيت بين المللي معرفي كرد و شوراي امنيت نيز در روند رسيدگي خود به پرونده، ايران، قطعنامه هايي در چارچوب فصل 7 منشور ملل متحد صادر كرد كه مختص رسيدگي به اقدامات كشورهايي است كه صلح و امنيت بين المللي را تهديد مي كنند. اين روند خصوصا با صدور اولين قطعنامه تحريم ها عليه ايران تشديد شد و غربي ها به وضوح نقطه تمركز خود را بر افزايش همه جانبه فشارها بر ايران و فشارهاي حقوقي در شوراي امنيت ، فشارهاي عملياتي در منطقه خاورميانه، و فشارهاي اقتصادي در اروپا و ژاپن، تلاش براي منزوي ساختن ايران در صحنه بين المللي، طراحي سازوكارهايي براي انتقال منازعه به داخل ايران و تشديد اختلافات داخلي درباره شيوه صحيح مديريت پرونده هسته اي و نهايتا به راه انداختن تبليغات فراوان درباره قريب الوقوع بودن يك پاسخ نظامي به آنچه «بلندپروازي هسته اي ايران» خوانده مي شد، قرار دادند. فرض براين بود كه ايران قدرت تحمل يكباره تمامي اين فشارها را ندارد و به زودي تحت فشارهاي داخلي و بين المللي مجبور به تسليم و تعديل مواضع خود خواهدشد.

اكنون و پس از گذشت حدود 15 ماه، اين روند در بن بست كامل قرار گرفته و كل استراتژي غرب در مقابل ايران به وضوح به يك بازنگري اساسي نياز پيدا كرده است. نشانه هايي وجود دارد كه اين بازنگري آغاز شده است. اگر بخواهيم دقيق تر بحث كنيم، به طور مشخص مي توان گفت بن بست استراتژي «تشديد فشار عليه ايران» تحت تأثير عواملي مشخص رخ داد كه اكنون اندكي درباره آنها سخن خواهيم گفت.

اكنون در گروه 6 اختلاف نظر شديدي درباره چگونگي تداوم مسير شوراي امنيت عليه ايران به وجود آمده و كار به جايي رسيده كه تقريبا به يقين مي توان گفت امكان پيش روي ضمن حفظ اجماع ديگر وجود ندارد. اين وضعيت البته پيش از اين به طور كامل قابل پيش بيني بود. از ماه ها پيش روشن بود كه اعضاي گروه 6 خواهند توانست با انگشت نهادن بر مواردي كاملا جزئي و بي اهميت به گونه اي كه مستلزم به خطر افتادن منافع هيچ يك از آنها نباشد، چند قطعنامه «بي خاصيت» و «فاقد تأثير» عليه ايران صادر كنند. اين دقيقا همان روندي بود كه 1737 و 1747 طي شد. اين قطعنامه ها كاملا فاقد «محتواي موثر» هستند وهدف از صدور آنها پيش از هر چيز عمليات رواني بر روي نيروهاي سياسي داخل ايران و به جان هم انداختن آنها با اين ترفند كه «عده اي دارند كشور را به كام جنگ و تحريم مي برند» بوده است. از سوي ديگر اين هم كاملا قابل پيش بيني بود كه صدور قطعنامه هايي با اين درونمايه نمي تواند بيش از چند نوبت تكرار شود و خيلي زود كار به جايي خواهد رسيد كه غربي ها مجبور شوند دست از اين خيمه شب بازي بردارند و سراغ قطعنامه هاي خاصيت دار بروند. دراين مورد هم باز روشن بود كه چه مشكلي وجود خواهد داشت. به محض اينكه قرار باشد قطعنامه هاي «بي تأثير» - كه البته به هيچ كس در گروه 6 بر نمي خورد- جاي خود را به قطعنامه هاي «موثر» بدهد به دليل به خطر افتادن منافعي كه بعضي اعضاي گروه 6 در ارتباط با ايران دارند، نزاع هايي بي پايان در اين گروه درخواهد گرفت و يك بن بست كامل پديدار خواهدشد. اين همان اتفاقي است كه اكنون كم و بيش رخ داده است. غربي ها نمي دانند ديگر چه بايد در قطعنامه ها بنويسند كه ضمنا ضرورتي نداشته باشد به جان هم بيفتند و با هم دعوا كنند. به عبارت ديگر اكنون موضوعي به نام «محتواي قطعنامه ها» با موضوعي ديگر كه همان «ضرورت حفظ اجماع در گروه 6» است در تقابل قرار گرفته و يك وضعيت پارادوكسيكال به وجود آورده است. گنجاندن محتواي موثر در قطعنامه ها مساوي است با فروپاشي اجماع، بدون گنجاندن چنين محتوايي هم ادامه مسير شوراي امنيت بي معناست. از وجهي ديگر مي توان گفت غربي ها حالا كه عمليات رواني چند ماهه آنها عليه ايران كارگر نيفتاده، تازه فهميده اند براي برداشتن گام هايي موثر عليه ايران چقدر دچار محدوديت هستند.«رومانو پرودي» نخست وزير ايتاليا اخيراً در حاشيه اجلاس G8 در هالينگدام آلمان موضوع را خوب جمع بندي كرد: «ما مي دانيم كه بايد پيش برويم اما نمي دانيم چگونه!»

 

 

موضوع ديگري كه روند حركت غرب عليه ايران را موانعي عبورناپذير مواجه ساخته، مسئله تاثير تهديدها- در شوراي امنيت و خارج از آن- بر روي ايران است. زماني شايد پيش فرض حاكم بر ذهن تمامي اعضاي گروه 6 اين بود كه فشارها بالاخره زماني جواب خواهد داد. امروز اما ديگر چنين قطعيتي وجود ندارد، برعكس تقريبا تمامي اعضاي گروه به اين يقين رسيده اند كه رفتار ايران تابع تهديد نيست و فشارها براي تغيير رفتار ايران جواب نخواهد داد. اكنون اين فقط آمريكاست كه اصرار مي كند فشارها تا امروز هم به اندازه خودش جواب داده و از اين به بعد هم موثر خواهد بود به اين شرط كه شدت آن به اندازه كافي زياد شود. بقيه اما مي گويند: «بله، فشارها جواب داده اما ظاهرا در «جهت عكس»! آنها از آمريكا مي پرسند تا كجا بايد جلو رفت؟ ايران بالاخره كي تسليم مي شود؟ آمريكا هيچ جوابي به اين سؤال ها ندارد.

آنچه عملا اتفاق افتاده جز اين نبوده است كه غربي ها با آغاز روند تشديد فشار بر ايران چيزهاي زيادي را از دست داده اند بي آنكه چيز زيادي به دست آورده باشند. ايران در جواب قطعنامه هاي شل و ول شوراي امنيت اقداماتي كاملا قاطع و محكم انجام داده است. ايران اكنون بيش از هزار سانتريفيوژ در حال چرخش در نطنز دارد و علاوه بر اين دسترسي هاي آژانس به تأسيسات هسته اي خود را هم به حداقل مقدار ممكن كاهش داده است. در حالي كه چشم و گوش غرب در تأسيسات ما تقريبا به طور كامل مسدود شده، ما بسيار جلو رفته ايم. آژانس اكنون تاييد مي كند ايران وارد فاز صنعتي غني سازي اورانيوم شده است. علاوه بر اين ايران ديگر اصلاحيه سال 1995 بند 1.3 ترتيبات فرعي پادمان را اجرا نمي كند و اين يعني آژانس از اين پس ديگر هرگز (تا 180 روز قبل از راه اندازي) نخواهد دانست ايران چه تاسيساتي را و در كجا توسعه مي دهد. به اين ترتيب آنچه غربي ها جلو چشمشان مي بينند اين است كه ايران در حالي كه آنها خيال مي كردند دارند متوقفش مي كنند مرزهاي بزرگي را درنورديده و فرسنگ ها از نقطه اي كه بتوان دست آن را گرفت و بازگرداند فاصله گرفته است.

همين حقيقت است كه موجب شده اكنون برخي از اعضاي گروه ها از خود بپرسند آيا راهي كه مي رويم صحيح است؟ ايران دارد متوقف مي شود يا اينكه هر دو پاي خود را روي پدال گاز قرار داده و با سرعتي سرسام آور جلو مي رود؟ اعضاي گروه 6 از آمريكا مي پرسند آيا اين يك «اشتباه محاسبه» نبوده كه كسي تصور كند مي تواند رفتار ايران را با تهديد تغيير دهد؟ آيا نبايد راه ديگري در پيش گرفت؟ مجموعه اين تحولات سبب شده اين عقيده در ميان كشورهاي غربي به جد تقويت شود كه لااقل بايد به بن بست مذاكراتي با ايران پايان داد و گفت وگوهاي رسمي را كه تلاش مي كند نهايتا يك راه حل مرضي الطرفين پيدا كند، آغاز كرد. در اينجا هم مانع اصلي آن بود كه كشورهاي عضو گروه 6 هم در مواضع رسمي خود بر اين نكته پاي مي فشردند و هم در متن قطعنامه هاي شوراي امنيت آمده است كه تا ايران فعاليت هاي خود در زمينه غني سازي را به طور كامل به حال تعليق درنياورد، امكان از سرگيري مذاكرات وجود نخواهد داشت. خاوير سولانا مسئول هماهنگي در امور امنيتي و سياست خارجي اتحاديه اروپا چند ماه قبل سلسله گفت وگوهايي را به نمايندگي از تمامي اعضاي گروه 6 با ايران آغاز كرد. اين گفت وگوها اگرچه رسمي بود ولي غربي ها اصرار داشتند آن را مذاكره به معني واقعي كلمه نخوانند و تأكيد كنند اين صرفا گفت وگوهايي براي آغاز مذاكرات است. در مراحل قبلي محتواي اين گفت وگوها عمدتا اين بود كه غربي ها با علم به اينكه در شوراي امنيت نمي توانند از اين جلوتر بروند، مي خواستند اين ناتواني را به عنوان يك امتياز به تهران بفروشند؛ يعني ايده اي با اين مضمون پيشنهاد دادند كه ما مسير قطعنامه ها را در شوراي امنيت متوقف مي كنيم، شما هم غني سازي را به حال تعليق دربياوريد تا فضاي لازم براي آغاز مذاكرات مهيا شود. اين همان چيزي است كه طرح سوئيس ناميده شد و البته عينا در بند آخر قطعنامه 1737 هم آمده است. اما از آنجا كه تهران طبعا علاقه اي به خريد كالاهاي بنجل غربي ها ندارد، به اين ايده كاملا بي اعتنايي و تأكيد شد غربي ها بايد چشم هاي خود را بشويند و اساسا طور ديگري- متفاوت از آنچه قبلا بوده- به قضيه نگاه كنند يا به عبارت صريح تر دوره بازي با كلمات و پيچاندن بحث به اميد گيج شدن ايران ديگر گذشته است. كمي بعد، وقتي غربي ها ديدند عزم ايران براي تن ندادن به تعليق به هر قيمت جزم است سعي كردند صورت مسئله را اندكي تعديل كنند و با ارائه باز تعريف هايي از مفهوم تعليق، ايران را به پذيرش آن ترغيب كنند. آخرين نمونه از اين بازتعريف ها آن چيزي بود كه رسانه ها و خبرگزاري هاي غربي آن را Freez ناميدند. مقصود از اين اصطلاح هم اين بود كه ايران به تعداد فعلي ماشين هاي خود در نطنز بسنده كند و تعهد بدهد كه ماشين هاي بيشتري در نطنز نصب نخواهد كرد. به طور طبيعي ايران اين مفهوم از تعليق را نيز- كه البته ديگر ربطي به موضوع غني سازي و تزريق گاز نداشت- رد كرده است. مطابق آخرين گزارش ها از گفت وگوهاي اخير در وين، غربي ها با مشاهده مقاومت چاره ناپذير ايران باز هم موضع خود را تعديل كرده و به راه حل هاي ملايم تري روي آورده اند. اكنون تحت تأثير مقاومت استوار ايران در ماه هاي گذشته طليعه برخي دستاورهاي بزرگ در پرونده هسته اي آشكار شده و غرب خود را آماده يك چرخش استراتژيك در مقابل ايران ساخته است. اين دستاورد مسلما محصول هيچ چيزي نيست الا پايداري كه ايران بر مواضع خود ورزيد و هوشمندي و تسلطي كه در دفاع از آنها از خود نشان داد. دوران تهديد به پايان رسيده است.

سرمقاله روزنامه کیهان در روز چهارشنبه سی ام خرداد ۱۳۸۶

ائتلاف چرا؟

قصه ائتلاف

ائتلاف چقدر مهم است؟

 

خلاصه ای از این نوشته روز یکشنبه 27 خرداد در روزنامه کیهان به چاپ رسیده. آنچه در اینجا می گذارم مفصل تر و کامل تر از نسخه ای است که در کیهان چاپ شده است.


مدتی است به آستانه هر انتخابات در ایران که می رسیم، «ائتلاف» به سوژه اصلی سیاسیون و اهل رسانه –هر دو- تبدیل می شود. گویی جناح های سیاسی در ایران همه به این نتیجه رسیده اند که اگر در چارچوب یک ائتلاف با گروه های همفکر خود عمل نکنند، هیچ امیدی به پیروزی نمی توانند داشت. تجربه چند انتخابات اخیر در ایران هم البته این دیدگاه را تقویت کرده است. در دور اول انتخابات ریاست جمهوری نهم، اگر چه اصلاح طلبان هم موفق به اجماع نشدند و با 3 کاندیدا گام در وادی انتخابات نهادند، تشتت و ناهماهنگی موجود در جبهه اصولگرا باعث شد نهایتا رای هاشمی رفسنجانی از بقیه کاندیداهای حاضر در صحنه پیشی بگیرد و در حالی که اصولگرایان می توانستند به آسانی در همان دور اول تکلیف کار را یکسره کنند، کار به دور دوم کشید و این بار در حالی که در دو جناح سیاسی کشور اجماع کامل برقرار بود، عوامل سیاسی و اجتماعی دیگر (به جز ائتلاف) نتیجه کار را معلوم کرد. نتیجه انتخابات اخیر شوراها  در تهران هم به عنوان یک نمونه دیگر نشان داد ائتلاف یک عامل کاملا مهم و موثر در رقم خوردن سرنوشت انتخاباتی نیروهای سیاسی است. در این انتخابات صرفا به این دلیل که اصولگرایان نتوانستند بر سر یک لیست واحد توافق کنند، چهار کاندیدای اصلاح طلب به شورای شهر تهران راه یافتند. این نتیجه ای بود که اصلاح طلبان پیش از انتخابات در خوش بینانه ترین تحلیل های خود هم آن را پیش بینی نمی کردند و لذا پس از انتخابات آن را یک پیروزی بزرگ برای خود خواندند و گفتند که برای توفیق در انتخابات مجلس هشتم هم همین مسیر را خواهند پیمود.

آنچه این به اصطلاح پیروزی را در انتخابات شوراها به اصلاح طلبان هبه کرد جز این نبود که توانستند با دستیابی به یک اجماع ضمنی، آراء متشتت و پراکنده خود را پشت یک لیست واحد تجمیع کنند. درست است که پس از بسیج تمامی نیروها باز هم اصلاح طلبان فقط موفق شدند یک اقلیت کوچک در شورای شهر تهران به دست بیاورند، اما به همراه آن این تجربه را هم به دست آوردند که ورود به صحنه انتخابات در چارچوب یک ائتلاف از گیجی و سردرگمی هواداران و به تبع آن پراکندگی آراء آنها جلوگیری می کند، ضمن اینکه حاوی این پیام برای برای افکار عمومی هم هست که در این جبهه نزاعی بر سر قدرت نیست و طبعا به کسانی که بر سر قدرت با هم نمی جنگند راحت تر می توان اعتماد کرد.

 

 

در شرایط فعلی با تکیه بر همین تجارب و پیشینه هاست که می بینیم هر دو جبهه اصولگرایی و اصلاح طلبی دوباره بخش اعظم انرژی خود را روی ایجاد یک ائتلاف هر چه گسترده تر از نیروهای همفکر برای انتخابات مجلس هشتم متمرکز کرده اند. خبرهای انتخابات را که می خوانید سوژه اصلی از هم اکنون ائتلاف و اجماع است، حالا یا با این رویکرد که به چه دلایلی «ما» به اجماع می رسیم یا با این رویکرد که به چه دلایلی «حریف» به اجماع نمی رسد. در واقع دو جبهه رقیب در این انتخابات، همزمان با تلاش برای اینکه خودشان به اجماع برسند سعی می کنند از اجماع در طرف مقابل جلوگیری کنند. نگارنده این یادداشت معتقد است این قبیل تلاش ها تا آنجا که از ناحیه اصولگرایان انجام می شود، زائد و بی حاصل است. اصولگرایان بهتر است به جای بزرگنمایی بیهوده خبرهایی که از ناکام ماندن تلاش اصلاح طلبان برای ایجاد ائتلاف حکایت می کند، به تقویت بنیه و مایه خود بپردازند، والا از هم اکنون روشن است که اصلاح طلبان به دلایلی کم و بیش روشن موفق به شکل دهی به یک ائتلاف در انتخابات آینده مجلس خواهند شد. بخشی از آن دلایل را می توان چنین خلاصه کرد؛ اولا انتخابات اخیر شوراها مزه ائتلاف را زیر زبان اصلاح طلبان درآورده و آنها –ولو به اشتباه- احساس می کنند اکسیر اعظمی یافته اند که با آن خواهند توانست همه دردهای کهنه و مزمن خود در جلب نظر مردم را درمان کنند. طبیعی است که اصلاح طلبان اگر عاقل باشند این تجربه خوشایند را کنار نخواهند گذاشت. ثانیا نیرویی که در انتخابات شوراها توانست با پل زدن از روی اختلاف های اصلاح طلبان آنها را به ارائه یک لیست واحد ترغیب کند هنوز هم وجود دارد و فعال است. مشخصا باید به تلاش های سید محمد خاتمی اشاره کرد که به تصریح خود اصلاح طلبان نقش مهمی در گرد آوردن اصلاح طلبان حول یک محور واحد داشته است. ثالثا اصلاح طلبان اکنون بیرون از قدرت هستند و اپوزیسیون جناح حاکم محسوب می شوند. قاعده بازی سیاسی این است که ائتلاف در وضعیت بیرون از قدرت آسان تر است از ائتلاف در زمانی که شما درون ساختار قدرت قرار دارید و رابعا انتخابات مجلس به نسبت انتخابات شوراها و ریاست جمهوری انتخاباتی وسیع تر و گسترده تر است همین دستیابی به اجماع در آن را آسان تر می کند. جبهه ای که بناست 290 نماینده برای مجلس از شهرهای مختلف کشور کاندیدا کند به راحتی می تواند به هر مدعی که بخواهد در فرایند ائتلاف اخلال کند سهمی اختصاص دهد و کار را جلو ببرد. در حالی که در انتخاباتی مانند انتخابات ریاست جمهوری که نهایتا باید فقط بر سر یک نفر توافق کرد جز در شرایط بسیار خاص غیر ممکن است که بتوان همه دیدگاه ها و سلیقه ها را لحاظ کرد و تصمیمی مشترک رسید؛ چرا که طبعا اتفاق نظر بر سر 290 کاندیدا بسیار آسان تر از اتفاق نظر بر سر یک کاندیداست. با در نظر داشتن این دلایل و برخی خرده استدلال های دیگر باید ائتلاف اصلاح طلبان در انتخابات مجلس هشتم را از هم اکنون تقریبا محقق دید و با مفروض گرفتن آن به تدوین استراتژی برای مراحل بعدی فکر کرد.

اصولگرایان البته نباید احتمال بالای ائتلاف در جبهه مقابل را چندان مهیب ببینند یا آن را زیاده از حد بزرگ و به معنای از دست رفتن همه چیز ارزیابی کنند. برعکس، کافی است به یاد بیاورند آن زمان که در دور دوم انتخابات ریاست جمهوری نهم توانستند یک ائتلاف مستحکم در میان خود به وجود بیاورند و تفاوت های میان آنها و حریف برای مردم کاملا شفاف شد، چه آسان و با چه فاصله بزرگی توانستند جناح رقیب را که اتفاقا آن هم در وضعیت ائتلاف کامل به سر می برد، شکست دهند. به علاوه به این نکته باید توجه کرد که میان تلاش اصلاح طلبان برای رسیدن به ائتلاف کامل در انتخابات زمستان آینده و تلاش اصولگرایان در این راه تفاوت مهمی هست. در واقع اینطور می شود گفت که اصلاح طلبان اگر به هزار زحمت بتوانند به ائتلاف برسند تازه اول گرفتاری آنهاست چون تازه فکری برای رای گرفتن از مردمی بکنند که در این سال ها نشان داده اند علاقه ای برای حاکم شدن دوباره اصلاح طالبان بر مقدرات کشور ندارند. اما اصولگرایان اگر به ائتلاف برسند بخش بزرگی از راه را تا انتها رفته اند و می توان ادعا کرد رای مردم تضمین شده است. ائتلاف برای اصولگرایان تقریبا انتهای راه است و برای اصلاح طلبان تازه آغاز راهو به همین دلیل است که ائتلاف تنها بخشی از مسئله ما اما همه مسئله اصلاح طلبان است.

پیروزی بر اصلاح طلبان در حالی که به حد قابل قبولی از همگرایی دست یافته اند، اگر یک بار برای اصولگرایان ممکن شده باز هم ممکن خواهد بود به این شرط که توجه کنیم «ائتلاف» تنها عامل تعیین کننده در توفیق یا عدم توفیق گروه های سیاسی در انتخابات نیست. این نکته فوق العاده مهمی است که تبدیل شدن موضوع ائتلاف به سوژه اصلی مباحثات رسانه ای و حتی رایزنی های بین گروه های سیاسی و ادامه پیدا کردن این بحث تا هفته های نزدیک به انتخابات، گام زدن در بیراهه است و قبل از هر چیز باعث خواهد شد اصولگرایان از اندیشیدن به عوامل مهمی چون ارائه برنامه های جدید، سازمان دهی نیروها، دفاع از عملکرد گذشته خود و کاندیدا کردن چهره های متعهد و متخصص از حوزه های انتخابیه مختلف، بازبمانند و چند ماه تمام انرژی خود را صرف تنها یک عامل از چند عامل تاثیر گذار بر سرنوشت انتخابات نمایند. اهمیت تلاش برای ائتلاف  اصولگرایان ولو بسیار حیاتی باشد حد و اندازه خود را دارد و نباید این موضوع را چنان فربه کرد که سرنوشت کل فضای انتخابات به عاقبت آن گره بخورد. در عین حال، در حالی که اصلاح طلبان به قول خودشان به جای تبعیت از استراتژی های روشن در وضعیت استراگیجی به سر می برند اصولگرایان به آسانی می توانند با استفاده از فرمول هایی ساده که هم اکنون هم در دسترس است به ائتلاف صد در صدی در انتخابات دست پیدا کنند. بررسی جزئیات این فرمول ها البته فرصتی و مجالی دیگر می طلبد.       

انفجار در حرم عسگریین(ع)

آن سوی واقعه پیداست

درباره انفجار حرم عسگریین(ع)

انفجار تروریستی در عراق ظاهرا چیزی است که دیگر باید به آن عادت کرد. هر روز در «عراق آزاد شده» ده ها نفر کشته می شوند، چند ساختمان بر سر ساکنان بی گناهش فرود می آید، تاسیسات زیر بنایی منفجر می شود و همه آنها که به نوعی این ماجراها به آنها مربوط است، با خونسردی همه چیز را یا تکذیب می کنند یا محکوم. عراق تبدیل به بهشت تروریست های جهان شده است و این از صدقه سر کسانی است که گوش فلک را کرده اند از این ندا که ما در حال جنگ با تروریسم هستیم.

سال گذشته وقتی تروریست ها با خیال راحت وارد حرم دو امام بزرگوار و غریب شیعه در سامرا شدند، دست ها و پاهای خادمین حرم را بستند، آنها را به بیرون محوطه حرم بردند، با کمال آرامش و خونسردی در چند جای رواق داخلی مواد منفجره جاسازی کردند، از حرم خارج شدند و با کار گذاشتن چند دستگاه خمپاره انداز در چند ده متری حرم شروع به گلوله باران گنبد آن کردند (وحتی به گفته بعضی منابع، سرحوصله و فرصت، چند گلوله هم از باب قلق گیری شلیک کردند)، مدتی داخل عراق این بحث به راه افتاد که چه کسی مقصر است. اما از آنجا که جواب سوال روشن بود نگذاشتند بحث خیلی ادامه پیدا کند. همه چیز به گردن تروریست ها انداخته شد و امریکایی ها گفتند اتفاقا همین موارد نشان می دهد حضور ما در عراق برای جنگ با تروریسم چقدر واجب و ضروری است. سوال های آزاردهنده و سماجت آمیزی مانند این که سربازان امریکایی چرا چند ساعت بعد از قصه سررسیدند، یا این سوال که تروریست ها در حالی که می دانستند امنیت منطقه سنی نشین سامرا مستقیما دست امریکایی هاست آن همه آرامش و طمانینه حین انجام عملیات را از کجا آورده بودند، بی پاسخ ماند و به فراموشی سپرده شد. مدتی بعد برخی آگاهان از وضع و حال درون عراق خبر آوردند که از این حادثه اصلا تعجب نکرده اند و اساسا از چند ماه قبل منتظر بوده اند چنین حادثه ای رخ بدهد. پرسیدیم چطور؟ گفتند امریکایی ها به مناسبتی دولت عراق را تهدید کرده بودند که اگر به چند درخواست آنها تن ندهد القاعده را در عراق رها خواهد کرد. سفبر امریکا در عراق در جلسه ای به عراقی ها گفته بود، حالا که شما فلان کار را نمی کنید، ما هم القاعده را در عراق رها می کنیم به مامورانتان بگویید جمعش کنند! چند هفته بعد حرم عسگریین (ع) در سامرا منفجر شد.
سرخط تروریسم در عراق دست خود امریکایی هاست. این جمله زمانی یک تحلیل بود. تحلیلی که البته انبوهی از استدلال های ریز و درشت آن را پشتیبانی می کرد. امروز اما آنقدر شاهد و بینه در دست داریم که بگوییم این جمله یک خبر است. خبری مطابق با مر واقع. به یاد بیاورید. وقتی جلال شرفی وسط شهر بغداد ربوده شد، هیچ کس مسئولیت این اقدام را نپذیرفت، حتی امریکایی ها هم گفتند کار کار تروریست هاست و ما هم متاسفیم. چند ماه بعد وقتی مرزبانان ایرانی 15 نظامی انگلیسی را دستگیر کردند و اشغالگران احساس کردند در عراق تحت فشارند، ناگهان شرفی آزاد شد. ایران به اشغالگران فشار آورد، جواب را از تروریست ها گرفت. معنای این قضیه چیست؟ این هم از آن سوال هایی است که کسی از امریکایی ها نپرسید. جهاد مقدس علیه ترور ادامه دارد!
تروریسم در عراق نه فقط به نفع امریکا بلکه پروژه امریکاست. امریکا با در دست داشتن ابزار تروریسم در عراق می تواند هر وقت که خواست فشار بر دولت قانونی عراق را افزایش دهد، دولتی که از ابتدا هم گزینه امریکا برای حکومت بر عراق نبود و میانه خوبی با آن ندارند. دولت عراق به این ترتیب تا هر زمان که لازم باشد، گروگان امریکا باقی خواهد ماند. این دولت اساسا فاقد توان دفاع از خود و ملت خویش در مقابل تروریسم امریکایی است. پلیس، ارتش و نیروهای امنیتی وفادار به دولت عراق به طور سیستماتیک از جانب امریکایی ها کنترل می شوند تا همواره هم به لحاظ آموزش، هم به لحاظ امکانات و هم از حیث اشراف اطلاعاتی نسبت به تروریست ها دست پایین را داشته باشند. به این ترتیب امریکا می تواند همچنان به تبلیغات خود در این باره که «حضورش در عراق واجب است، عراق به تروریست ها تحویل نخواهد داد، خروج نیروهای امریکایی از عراق موجب هرج و مرج و ناامنی وسیع خواهد شد و...» ادامه دهد. مبارزه ای هم اگر هست به آن تروریست هایی که به مردم بی پناه، زیرساخت ها و اماکن مقدس هجوم می برند ربطی ندارد. حداکثر این است که امریکایی ها تلاش می کنند با کسانی که سرباز هاشان را می کشند بجنگند، چیزی که البته در آن هم کاملا نا موفق بوده اند. داغی که دیروز در سامرا بر دل های مومنین نشست حضور امریکا در عراق را با یک پاردوکس بزرگ مواجه خواهد کرد. اگر امریکایی ها در عراق هستند که امنیت برقرار کنند پس این قبیل حوادث چرا رخ می دهد و اگر ناتوان از برقراری امنیت در عراقند –که هستند- پس چرا در عراق مانده اند، چرا نمی روند و کار عراق را به خود عراقی ها نمی سپارند؟ امریکا دیگر نخواهد توانست از زیر بار این سوال های سهمگین جان به در ببرد.
نکته آخر اما تاکیدی است بر یک حقیقت بارها گفته شده. سرویس های امنیتی غربی چند ماهی است جدا تلاش می کنند اختلاف نظرهای تاریخی- کلامی شیعه و اهل سنت را بدل به نبردهایی خونین بکنند. به این ترتیب نیروهای مسلمانان صرف درگیری با هم خواهد شد و محیط منطقه برای دشمنانی چون امریکا و اسراییل هر چه امن تر خواهد ساخت. در مقابل این طراحی آشکار –که تا امروز البته شیعه قربانی آن بوده است- وظایف ظریفی بر عهده همه امت اسلامی است. علمای اهل سنت باید با قاطعیت و شدت اینگونه جسارت ها را محکوم و عاملان را خارج از اسلام اعلام کنند. از این سو شیعه هم باید خویشتنداری بورزد و خود را دامی که دشمن پهن کرده نیفکند. بلی، دشوار است ایستادن و این همه نامردمی را تاب آوردن، اما نه از شیعه ای که با استخوان در گلو و خار چشم زیستن بخشی از هویت آن است.  

سرمقاله روزنامه کیهان در روز پنجشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۸۶

منابع مالی اپوزیسیون کجاست؟

بگویید از کجا پول می آورید

 

 یک پیشنهاد به اپوزیسیون

 

در یکی دو هفته اخیر و بعد از آنکه چند رابط سرویس های اطلاعاتی غربی در ایران دستگیر شدند، برخی چهره های شناخته شده اپوزیسیون به ویژه در داخل ایران تلاش جالبی آغاز کرده اند تا ثابت کنند هیچ سر و سری با امریکا ندارند. خصوصا عده ای از آنها اصرار می کنند امریکا به صراحت بگوید 66 میلیون دلارِ پروژه گسترش دموکراسی خود در ایران را دقیقا چطور خرج کرده و به چه کسانی پول داده، تا معلوم شود نامه اعمال آقایان پاک پاک است و چون وزارت خارجه امریکا می گوید به آنها پولی نداده پس لابد نداده است!

 

 

دوشنبه گذشته (4 ژوئن 2007) وزارت امور خارجه ایالات متحده به این درخواست ها لبیک گفت و سندی را در اختیار خبرنگاران قرار داد که در آن رئوس هزینه های امریکا در این پروژه اعلام شده است: 36 میلیون دلار برای تامین مالی رادیو تلویزیون های فارسی زبان، 20 میلیون دلار برای برنامه های دموکراسی در ایران از طریق دفتر امور خاور نزدیک که بخشی از برنامه «اقدام برای همکاری در خاورمیانه» است، 5 میلیوین دلار برای فعالان اینترنتی و بالاخره 5 میلیون دلار برای اقدامات آموزشی و فعالیت فرهنگی.

همانطور که ملاحظه می کنید امریکایی ها برای اینکه دوستانشان دچار دردسر نشوند از هیچ فرد خاصی اسم نبرده اند و سند خود را چنان تنظیم کرده اند که آدم با خودش خیال می کند امریکا در یک سال 66 میلیون دلار را صرف فعالیت های خیریه و عام المنفعه در ایران کرده است! با این وجود، از خلال همین سند آبکی هم پیداست که چه پول هایی در ایران در حال خرج شدن است. خوب بود فی المثل وزارت خارجه امریکا ریز هزینه های «دفتر امور خاور نزدیک» را که با مسئولیت الیزابت چنی در دوبی فعال است منتشر می کرد، یا می گفت که چگونه حدود 5 میلیارد تومان پول را فقط برای هزینه های اینترنتی خرج کرده است. نکته جالب تر اینکه ادعا شده امریکا 5 میلیون دلار برای فغالیت های آموزشی در ایران هزینه کرده است؛ اما این سوال ساده را هم باید جواب داد که «فعالیت آموزشی و فرهنگی» امریکا در ایران چیست که این همه هزینه می برد اما حتی در یک مورد هم نمی توان نشانه ای رسمی و اعلام شده از آن یافت؟      

صرف نظر از میزان ارزشی که می توان برای چنین اسنادی قائل شد و همچنین بدون توجه به این نکته که امریکایی ها این سند را نه به قصد شفاف سازی فعالیت های نرم خود در ایران بلکه با هدف ایجاد فضای تنفس برای دوستان داخلی خود و پس از درخواست آنها منتشر کرده اند؛ این فی حد نفسه اتفاق مبارکی است که چهره های شاخص اپوزیسیون اصرار کنند از امریکا مواجب نمی گیرند. بالاخره اینها همان هایی هستند که زمانی استراتژی فشار از بیرون چانه زنی در درون را تعقیب و نظام جمهوری اسلامی را تهدید می کردند که اگر با آنها کار نکند در دنیا منزوی خواهد شد. اما آقایان لابد تصدیق می فرمایند که محافل رسانه ای و تحلیلی در ایران حق دارند جوک هایی شبیه آنچه از ناحیه امریکایی ها منتشر شده را جدی نگیرند و همچنان تصور کنند امریکا دوستان داخلی خود را –که ظاهرا کاری هم جز گفتن و نوشتن علیه نظام در قالب های مختلف ندارند- در امر مهم امرار معاش و فراغت خاطر تنها نمی گذارد. برای حل مشکل اما راه حل دیگری هم هست. می توان پیشنهاد کرد همه آنهایی که این روزها سخت در حال تکذیب حقوق گرفتن از امریکا هستند، به جای این سعی بیهوده و رنج باطل، صداقت به خرج بدهند و منابع مالی فعالیت های خود را با جزئیات منتشر کنند. این روش خوبی است که تا امروز به دلایلی قابل درک همواره پشت گوش انداخته شده است. اگر به راستی صداقتی در کار است به امتحانش می ارزد.

ارزیابی ادعای خط امام

خط امام

بازشناسی یک ادعا

 

«خط امام» عنواني است كه برخي اهل سياست در ايران تلاش كرده اند در سال هاي پس از ارتحال رهبر كبير انقلاب اسلامي خود را با استفاده از آن، از گروه هاي ديگر حاضر در صحنه سياسي كشور متمايز كنند. با اين وجود، تا امروز اين پرسش هرگز به درستي بازشكافي نشده كه اين اصطلاح آيا به راستي مشخص كننده محتواي عمل سياسي مدعيان آن است يا اينكه پس پرده اين اشتغال به الفاظ مقاصد سياسي خاصي نهفته است كه آشكار شدن آن را نمي خواهند و نمي پسندند؛ و مهم تر، ادعاي خط امامي بودن را از برخي كساني كه در اين چند سال كارنامه اي روشن و خالي از ابهام از عملكرد آنها در دست داريم، تا چه حد مي توان جدي گرفت و پذيرفت؟ از بعضي كساني كه با اين عنوان شناخته مي شوند، ادعاي پيروي از خط امام را بي سوال و جواب البته مي توان پذيرفت. آنها براي امام بزرگوار شاگرداني صديق و وفادار بودند و هنوز هم هستند. اما بعضي ديگر بايد درباره ميزان صحت ادعاي خود پاسخگو باشند.

 

 

ولو درباره فراز و نشيب هاي تاريخ انقلاب بتوان به گفت وگو و بحث و انتقاد پرداخت، در اين باره كه رئوس انديشه سياسي امام خميني چه بوده و ايشان در طول دوران رهبري خود از كدام اصول تبعيت مي كردند، مجال چنداني براي مباحثه نيست. چه، امام آنچنان صريح و بي پرده سخن مي گفت و به قدري قاطعانه و خالي از تناقض عمل مي كرد كه با ملاحظه فقط چند سال از زندگي آن مرد بزرگ به آساني مي توان اصولي كلي و واضح حاكم بر عمل و انديشه ايشان را يافت و برجسته كرد. شايد معقول ترين شيوه براي بحث در اين باره كه پس پرده شعار خط امام نزد برخي آقايان تا چه مايه حقيقت و صداقت نهفته و آنچه آنها مي خواهند و مي كنند با آنچه امام مي پسنديد تا چه حد هماهنگي و تطابق هست، آن باشد كه اصول برگرفته از سلوك امام را پيش چشم خود بگذاريم و از ميزان پاي بندي «خط امامي» ها به آن پرسش كنيم. اين مقايسه نه چندان دشوار وزن بسياري از ادعاها را معلوم خواهد كرد.

با مطالعه تفصيلي حيات سياسي و اجتماعي امام مي توان 3 اصل كلي را به مثابه رئوس انديشه ايشان استخراج كرد. اين 3 اصل تقريبا بر تمامي آنچه از امام بزرگوار صادر شده قابل تطبيق است و مي توان سخنان و تصميم هاي ايشان را به آساني از آنها استنتاج كرد.

يكم. بدون ترديد اولين اصل حاكم بر تفكر و عمل امام اين است كه هيچ چيز مهم تر از جاري شدن امر خداوند و حاكم شدن حكم اسلام بر جميع شئون حيات آدميان نيست. امام اين اصل را نه هرگز با ملاحظه اي معامله كرد و نه آن را به مصلحتي مسكوت گذاشت. البته دقيق اگر باشيم، اسلام امام اسلامي است كه مي تواند در هر عصر و زمانه اي اداره امور خلق را به دست بگيرد و با كفايت آن را تدبير كند. براي دفاع از همين اسلام بود كه امام در طول حيات پربركت خود همواره رو در روي دو طيف ايستاد و از دست آنها خون دل ها خورد؛ يكي متحجراني كه با اسلام آنها يك نانوايي را هم نمي شد اداره كرد و ديگر غربزدگان و روشنفكراني كه اسلام را خفته در كنج مساجد و تبعيد شده به مجالس ترحيم مي پسنديدند و عقيده داشتند مملكت را بايد به نخبگاني سپرد كه ولو فريضه يوميه شان فوت شود «كارشان را بلدند». بر اين مبناست كه امام قلب نظريه سياسي خود را ولايت فقيه قرار مي دهد و توصيه مي كند «پشتيبان ولايت فقيه باشيد تا به مملكت شما آسيبي نرسد». ولي فقيه از يك سو ارزش هاي الهي را در مقابل دين ستيزان غربگرا نگاهباني مي كند و مراقب است اصول اسلام پيش پاي پز و اداهاي روشنفكري قرباني نشود و از سوي ديگر مصالح امت و انقلاب را نيز در اداره كشور در نظر مي گيرد و به وقت لزوم با استفاده از ابزارهاي بسيار قدرتمندي كه در دل فقه شيعه نهفته است، تعارض ظاهري ميان برخي مصالح سياسي -كه در اثر پيچيدگي هاي حكومتداري در دنياي امروز بروز مي كند- و احكام شرعي را مرتفع مي سازد. امام راحل و پس از ايشان رهبر انقلاب به اعتراف دوست و دشمن به خوبي از عهده اين هر دو وظيفه برآمدند و كشتي انقلاب را از بسياري گرداب هاي سهمگين عبور داده و به سلامت در مسير رشد و تعالي قرار داده اند. اكنون پرسش اين است كه كارنامه مدعيان خط امام در پاسداشت از اين ميراث ارزشمند امام تا چه حد قابل دفاع است. متاسفانه در اين سال ها و خصوصا دوره زمامداري اصلاح طلبان، جماعتي هر چند اندك خود را به ميانه جبهه خط امامي ها افكندند و با استفاده از امكاني كه در اين جبهه براي آنها فراهم شده بود تا مي توانستند بر همه آن ارزش هايي كه امام تمام عمر خود را صرف پاسداري از آنها كرده بود تاختند. كار به جايي رسيد كه كسي از ميان همين رندان جايي به سخن آمد و گفت «در جبهه اصلاحات خط امامي ها به حاشيه رانده شده اند» و راست مي گفت. در حالي كه همه ميراث امام آماج تيغ بي حياي دشمنان بود، كمتر نشاني از مدعيان خط امام مي شد يافت كه قدمي پيش بگذارند و از آنچه ادعا مي كردند همه هويت سياسي شان است دفاعي درخور بكنند.

دوم. دومين اصل از حاكم بر رفتار و گفتار امام را مي توان استكبار ستيزي خواند. اگرچه دايره عمل اين اصل در سلوك امام به هيچ مرز جغرافيايي و قراردادي محدود نبود، اما عملا بارزترين جنبه اين استكبار ستيزي سازش ناپذير و توفنده را در ادبياتي مي توان سراغ گرفت كه امام طي سال ها در مقابل امريكا -به عنوان سمبل استكبار جهاني- توسعه داد و غنا بخشيد. از ديد امام تنها يك روز هست كه مي توان با امريكا رابطه برقرار كرد و آن روزي است كه امريكا «آدم شود». باز جاي سوال از بعضي مدعيان خط امام است كه چگونه در سال هاي زمامداري خود ايستادند و آن همه دل دادن و قلوه ستاندن با امريكا را تماشا كردند اما كسي نگفت كه چيزي از ميراث امام به خطر افتاده است. عمق خيانتي كه برخي شبه كارشناسان و ديپلمات ها در زمينه برقراري ارتباط با امريكا دست كشيدن تدريجي از همه آنچه اصول بنيادين انديشه امام و انقلاب طراحي كرده بودند هنوز پنهان است. اگر زماني بشود از آرشيوهاي مكتوب و غير مكتوب بعضي از اين حقايق را بيرون كشيد و پيش چشم مردم گذاشت تازه آشكار خواهد شد كه اگر نبود اراده استوار و تدبير بي مثال خلف آن پير صالح امروز ديگر نشاني از آن همه ارزش هاي خط امامي باقي نمانده بود.

سوم. سومين جنبه بارز در عمل و انديشه امام لزوم برقراري عدالت و مبارزه بي امان با زرسالاراني است كه نفع خود را بر مصالح ملك و ملت مقدم مي دارند و يا اندكي صريح تر «همه همتشان علف شكمشان است». در سال هاي گذشته آلودگي هاي بزرگ و غير قابل اغماضي از اين حيث به بدنه جبهه اي كه برخي شيوخ خط امامي هم خود را عضو آن مي دانند راه يافته است اما هيچ اراده اي براي پالايش آن ديده نمي شود سهل است اقدامات قانوني نهادهاي مسئول براي مبارزه با اين بلاي عظيم را هم روزنامه هاي وابسته به همان شيوخ «بازي سياسي» مي خوانند و به هر روشي كه مقدور باشد بر سر راه آن مانع مي تراشند. فساد اقتصادي در اين سال ها در موارد مهمي با قدرت سياسي پيوند برقرار كرده و به همين دليل امروز مبارزه با فساد بيش از آن كه دشواري فني و حقوقي داشته باشد، با دشواري هاي سياسي مواجه است. مرور كارنامه اقتصادي بعضي به اصطلاح خط امامي ها البته وظيفه اي نيست كه اين يادداشت بر عهده دارد اما نمونه ها آنچنان واضح و فراوان است كه اكنون حاجت به مرور آنها نباشد.

نهايتا آنچه امروز براي جامعه سياسي ايران يك فريضه عيني است اين است كه با شفاف كردن مفاهيم و سنجش مستمر نسبتي كه ميان ادعاها و رفتارها وجود دارد شرايطي به وجود بياورد كه در آن گروه هاي سياسي نتوانند به سادگي ضعف ها و خطاهاي فاحش خود را با هزينه كردن از بزرگاني كه اساس انقلاب بر سلوك و مجاهدت آنان استوار است، بپوشانند و به قيمت خدعه با كسي چون امام خود را آسوده سازند.

 

سرمقاله کیهان در روز چهلرشنبه 16 خرداد 1386

درباره گفت وگو های بغداد

بر لبه تیغ

درباره دور اول گفت وگوی ایران و امریکا

نشست سه جانبه ايران، امريكا و عراق در بغداد همانطور كه بسياري از تحليلگران از جمله خود امريكايي ها پيش بيني كرده بودند، با تفوق و برتري آشكار ايران پايان يافت. امريكايي ها روز دوشنبه با دستي خالي پاي ميز آمدند در حالي كه ايران به آساني توانست فهرستي طولاني و مستند از اتهامات امريكا عرضه كند و درباره آنها توضيح بخواهد. لحن امريكايي ها هم بسيار نرم تر از آن بود كه از يك دولت پر ادعا و سلطه طلب انتظار مي رود. امريكايي ها گويي اين حقيقت را به خوبي دريافته بودند كه ايران نه متقاضي برگزاري اين نشست بوده و نه نيازي به آن دارد، و به همين سبب آن كه بايد اين فضا را آرام نگه دارد و دسترسي به نتيجه را تسهيل كند امريكاست.

ايران همانطور كه به طور رسمي هم اعلام شده بود، در حضور مقام هاي عراقي فهرست روشني از اتهاماتي را كه امريكا بايد به سبب سوء مديريت گسترده، همراهي با تروريست ها و توطئه عليه دولت منتخب مردم عراق پاسخگوي آنها باشد، ارائه كرد و موقعيتي به وجود آورد كه پس از اين آمريكايي ها مجبور باشند از موضع يك متهم فكري به حال خود بكنند و براي اين همه اتهام مستند پاسخي فراهم آورند.
حسن كاظمي قمي روز دوشنبه مسئوليت خود را با مهارت و خبرگي تمام انجام داد كه البته از ديپلماتي كار كشته چون او كه سوابقي گسترده و عميق در مطالعه و مديريت تحولات و بحران هاي منطقه خاورميانه دارد، جز اين هم انتظار نمي رفت. او سخنانش را با اعلام حمايت كامل ايران از دولت مالكي در همه ابعاد سياسي، امنيتي و اقتصادي آغاز كرد و بعد با آرامش تمام سلسله اي از مستندات درباره اوضاع امنيتي عراق را مطرح ساخت تا معلوم كند حل مشكل تروريسم در عراق، مستقيما در گرو حل مشكل اشغالگري در عراق است. قمي استدلال كرد اين امريكاست كه در عراق بي گناهان را مي كشد، زيربنا هاي اقتصادي، صنعتي و نفتي عراق را تخريب كرده است، اجازه تشكيل يك ساختار مقتدر دفاعي- امنيتي به دولت عراق را نمي دهد و اين دولت را از حيث آموزش و تجهيزات در وضعي نگه داشته كه در مقابل تروريست ها همواره دست پايين را داشته باشد، با تروريست ها هيچ مبارزه جدي نمي كند و در واقع خيال تروريست ها را از ناحيه خود به طور كامل آسوده كرده است و اين مجموعه اقدامات از ناحيه آمريكا به گونه اي بوده كه تاثير طرح هاي امنيتي مختلف در برقراري امنيت عراق را به طور جدي كاهش داده است. اين يعني اگر ناامني در عراق مقصري داشته باشد -كه دارد- آن مقصر همان امريكاست كه نه فقط به وظايف خود به عنوان يك دولت اشغالگر عمل نمي كند بلكه دست عراقي ها را هم در تامين امنيت خود بسته است. در مقابل تقريبا تمام رسانه هاي غربي اذعان كرده اند كه طرف امريكايي در مقابل مستندات ايران حرف خاصي جز تكرار برخي اتهامات كليشه شده نداشته است. برخي تحليلگران آشنا به موقعيت دستگاه سياست خارجي امريكا مي گويند از كسي مثل كروكر كه يك ديپلمات متوسط الحال با سوابقي معمولي است و هيچ اشراف ويژه اي نسبت به تحولات منطقه ندارد، بيش از اين هم انتظاري نيست، ضمن اينكه با اين احوال پريشان كه امريكا در عراق دارد، هر كس ديگري به جز كروكر هم رو به روي ايراني ها مي نشست، ناچار از سكوت و شنيدن بود. ايران در نشست بغداد كنار مالكي ايستاد و از امريكايي ها خواست كار عراق را به عراقي ها واگذار كنند و از دخالت در صحنه اي كه ربطي به آنها ندارد بپرهيزند. اين شروع خوبي است چرا كه نه فقط به امريكايي ها اجازه نمي دهد حتي به اين فكر كنند كه چگونه مي توانند با امكانات ايران مشكلات خود در عراق را حل كنند، بلكه امريكا را در جايگاه متهمي مي نشاند كه تازه بايد بيايد و در مورد قصورها و تقصيرهاي خود حساب و كتاب پس بدهد.
با اين حال در اينجا نكته اي هست كه بي توجهي به آن در ادامه اين روند آسيب هاي بسيار جدي در پي خواهد داشت. كيهان پيش از اين درباره مخاطرات نهفته در پاي ميز نشستن با امريكا به اندازه كافي هشدار داده است اما در نشست روز دوشنبه حادثه مهمي رخ داد كه بايد به طور خاص به آن پرداخت. مسئله اين است كه از ابتدا هم پيدا بود امريكايي ها با يقين به اينكه در مواجهه با ايران در موضع ضعف قرار دارند تلاش خواهند كرد با استفاده از روش هاي ديگر و در راس آنها بهره گيري از شيوه هاي عمليات رواني و تبليغات در بيرون از اتاق گفت وگو، ضعف خود پاي ميز را بپوشانند و به نوعي جبران كنند. اين پديده را ما در مذاكرات هسته اي نيز عينا تجربه كرده ايم، آنجا كه طرف هاي مذاكراتي به تعبير رييس جمهور پاي ميز التماس مي كنند و جلو دوربين رسانه ها تهديد. ديروز گفت وگو كنندگان امريكايي فاز نخست اين پروژه را كليد زدند. در حالي كه تمامي خبرهاي رسمي و غيررسمي از برتري آشكار ايران در اتاق گفت وگو حكايت داشت، رايان كروكر بلافاصله پس از پايان نشست در جمع خبرنگاراني كه از قبل در اتاقي گردآورده شده بودند، حاضر شد و در همان حال كه تلاش مي كرد فضا را آرام نگه دارد، چند دروغ شاخدار سر هم كرد تا به خيال خودش نشان دهد وضع امريكا در مقابل ايران آنقدر ها هم خراب نبوده است. از جمله آقاي سفير در اظهار نظري كه روز بعد (ديروز) تقريبا توسط همه رسانه هاي غربي به همان شكل بازتاب داده شد گفت ايران در اين نشست درخواست تشكيل يك كميته سه جانبه با همراهي عراق و امريكا را داده تا امور امنيتي عراق از طريق آن كميته مديريت شود و امريكا هم پذيرفته است كه اين درخواست را بررسي كند! اين در حالي است كه همانطور كه منابع ايراني -البته به فاصله چند ساعت پس از دروغ بافي كروكر- تاكيد كردند درخواست تشكيل چنين كميته اي در اصل توسط دولت عراق مطرح شده و ايران و امريكا پذيرفته اند آن را بررسي كنند. همين يك مورد نشان مي دهد كه امريكايي ها از همين حالا روي عمليات رواني به عنوان يك ابزار مهم براي ادامه كار خود در گفت وگو با ايران حساب كرده اند و اگر سستي و كاهلي فعلي كه ديپلماسي ايران در استفاده از ابزارهاي رسانه اي و شيوه هاي عمليات رواني گرفتار آن است ادامه يابد و چاره اي براي آن انديشيده نشود، هر روز از اين ناحيه دشواري ها و خسارت هاي جدي تري رخ خواهد نمود. سفير ايران به فاصله 3 ساعت پس از كروكر كنفرانس مطبوعاتي برگزار كرد و اگر چه بسيار منسجم تر و دقيق تر از او سخن گفت ولي كار از كار گذشته بود و رسانه هاي غربي با استفاده از مواد اوليه اي كه هيئت امريكايي براي تبليغ در اختيار آنها گذاشت، كار خود را كرده بودند.
گفت وگو با امريكا ولو در حالي انجام شود كه ايران از اعتماد به نفس كافي برخوردار و در صحنه خاورميانه از هر بازيگر ديگري قدرتمند تر است، بايد با هوشمندي فراوان و از جمله انديشيدن به تمامي آن زوايايي از موضوع كه بالقوه مي تواند خطرساز باشد، صورت بگيرد. درست است كه امريكايي ها در صحنه عمل كاملا خوار و گرفتار شده اند اما زبان دروغ گوي آنها هنوز به خوبي كار مي كند از اين روي گفت وگو با آمريكا مي تواند به منزله راه رفتن بر لبه تيغ باشد.

سرمقاله کیهان در روز چهارشنبه ۷ خرداد ۱۳۸۶

NGO

اختصاصی- عقل سرخ

 

 NGOدر ایران

 

یک مطالعه امنیتی

 

مفهوم «سازمان غیردولتی» (NGO: Non Governmental Organization) با وجود همه اهمیتی که دارد برای سیاستگزاران  فرهنگی و امنیتی ایران همچنان ناشناخته است. انواعی از سازمان های غیر دولتی در جامعه ایران در حال شکل گیری است (مطابق برخی برآوردها 2500 سازمان غیر دولتی در ایران وجود دارد) و دامنه و کیفیت فعالیت آنها روز به روز پیچیده تر و متنوع تر می شود. تشکل های دانشجویی، سندیکاها واتحادیه های کارگری، مجامع متعلق به زنان که آشکارا گرایش های ضد مردسالارانه و ضد خانواده را ترویج می کنند، تشکل هایی با هویت های قومی و طایفه ای که امروزه در جای جای تهران و دیگر شهرهای بزرگ ایران می توان فعالیت های وسیع و آشکار آنها را رصد کرد و بسیاری تشکل های دیگر از این قبیل، جملگی نمونه هایی از سازمان های غیر دولتی هستند که فعالیت آنها می تواند تبعات عمیق سیاسی و امنیتی داشته باشد و به همین دلیل آگاهی از برخی جزئیات در این باره بی گمان، خالی از فایده نخواهد بود.  

 

 

برای شروع بحث خوب است به این نکته توجه کنیم که در تمامی این سازمان ها به رغم تنوع و تفاوتی که از حیث ساختار سازمانی و نوع فعالیت ها و اهداف وجود دارد، یک ویژگی مشترک می توان یافت: همه این سازمان ها در هدف گزاری ها و برنامه ریزی های خود کاملا مستقل از دولت عمل می کنند و لزومی به تبعیت از سیاست های رسمی نمی بینند؛ این در واقع تعریف یک سازمان غیر دولتی است.        

به لحاظ تاریخی، دولت ها در ایران همواره بسیار قدرتمند و دامنه فعالیت آنها حداکثری بوده است، به همین دلیل چیزی به نام سازمان غیر دولتی که خارج از سیطره دولت بتواند به فعالیت مستقل بپردازد هیچ وقت چندان جدی گرفته نشده است. در واقع همواره فرض بر این بوده که اگر کلید حل همه مشکلات در دست دولت است، منشا و سرچشمه همه مشکلات را هم باید در اندرونی دولت جست و جایی خارج از دولت وجود ندارد که بتواند برای ملک و ملت دشواری جدی و اساسی به وجود بیاورد. این نوع تلقی در ذهن دولتیان نسبت به مقوله «فعالیت های غیر دولتی»، از جمله باعث شد تا بحث های جدی و اساسی در این باره همواره در حاشیه بماند و حتی قانونگزاران نیز ضرورتی به پر کردن خلا قانونی در باره ظوابط حاکم بر فعالیت سازمان های غیر دولتی احساس نکنند.

هر چه در ایران به دلیل وجود ذهنیتی که در بالا به آن اشاره شد مقوله سازمان های غیر دولتی کمتر جدی گرفته شد، در خارج از ایران، خصوصا پس از سال های آغازین دهه 70 شمسی، دشمنان بیشتر به فکر افتادند که درون NGO ها ظرفیت فراوانی برای پیشبرد یک عملیات براندازی موفق علیه نظام جمهوری اسلامی خفته است. در آن سال ها، بالا گرفتن سرو صدای مربوط به خصوصی سازی هر چه بیشتر در برخی محافل دولتی، غرب رابه صرافت انداخت که این فرصت و مجال مناسبی است و می توانند با استفاده –یا درست تر، سوء استفاده – از آن، برای تشکیل انواعی از سازمان های غیر دولتی و خصوصی در ایران سرمایه گزاری و تلاش کنند.

نقشه این بود (و از همین جا روشن می شود که چگونه NGO ها می توانند به مقوله های ضد امنیتی خطرناکی تبدیل شوند):

1-  در کشوری که همه یا بیشتر کارها به دست دولت است، یکی از بهترین شیوه های براندازی این است که کار ها را هر چه بیشتر از دست دولت دربیاورید. تشکیل یک NGO در حوزه های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، بهداشتی، سیاحتی، دانشگاهی، کارگری و ... دقیقا به این معناست که بخشی از کارهایی را که تا دیروز دولت انجام می داده –یا باید می داده و نمی داده- از این پس نهادی انجام خواهد داد که تحت اشراف دولت نیست و خود را در مقابل سیاست های آن مسئول نمی داند. به تعبیر دیگر گسترش فعالیت سازمان های غیر دولتی به معنای خروج هر چه بیشتر کار ها از دست دولت است و این روند می تواند تا آنجا ادامه پیدا کند که دولت دیگر تقریبا اختیار هیچ امر مهم و استرانژیکی را در دست نداشته باشد. آن وقت است که چنین دولتی دیگر نه فقط نمی تواند کشور را به درستی اداره کند بلکه حتی فاقد توان دفاع از خویش خواهد بود.

2- هر پروژه براندازی، برای اجرای موفق، نیاز به سازمان یافتن نیروهای برانداز دارد. یکی از مهم ترین مشکلات پروژه های براندازی که غرب در کشور های مختلف –از جمله ایران-  کلید زده همواره این بوده که نیروهای مجری آن فاقد انسجام و هماهنگی لازم و فرماندهی واحد بوده و به به نحو پراکنده و متشتت عمل می کرده اند (کودتای 28 مرداد32 در ایران از جمله به این دلیل موفق شد که  عوامل آن از ماه ها قبل تحت اشراف سرویس های اطلاعاتی امریکا و انگلستان سازماندهی و هماهنگ شده بودند و دقیقا معلوم بود که در روز موعود هر کسی چه کاری باید بکند. و به عکس آن، اصلی ترین عامل شکست کودتای نوژه در اوایل انقلاب را دربی نظمی و پاره پاره بودن عوامل اجرایی آن باید جست). سازمان های غیر دولتی یکی از بهترین مکان هایی هستند که دشمن می تواند با استفاده از آنها عوامل خود را سازماندهی کرده به طور منظم آموزش دهد تا وقتی روز عمل فرارسید نقش ها معین و تفکیک شده باشد. فقط به عنوان یک شاهد مثال خوب است به این نکته توجه کنید که پس از شکست اصلاح طلبان در انتخابات 3 تیر 1384 یکی از اولین نقاطی که اعضای این جبهه در پی جویی علت این شکست بر آن انگشت تاکید نهادند این بود که هوادارنشان فاقد تشکل، هماهنگی و انسجام بوده اند در حالی که حریف از نوعی رای سازماندهی شده بهره می برده است. اصلاح طلبان گفتند که سر وسامان دادن به هواداران، اولین اولویت کار سیاسی آنها در آینده خواهد بود و هم اکنون شواهدی در دست است که نشان می دهد در این کار تا حدودی پیشرفت هم داشته اند.

به این ترتیب معلوم می شود که چرا نگاه امنیتی به مقوله سازمان های غیر دولتی موجه است. اینکه NGO ها از دید امریکا باید به عنوان یکی از بازوان اجرایی پروژه براندازی نظام جمهوری اسلامی عمل کنند چیزی نیست که آنها خود نیز پنهانش کرده باشند. لااقل دو گزارش رسمی به اضافه انبوهی از اظهارات شفاهی از جانب مقامات امریکایی و اسراییلی وجود دارد که بر این امر تامید می کند. یکی گزارش «کمیته سیاست خطر جاری» در امریکا راجع به ایران است که می توانید آن را در آدرس اینترنتی

www.fightingterror.org/newsroom/CPD_Iran_policy_paper.pdf مطالعه کنید. کمیته خطر جاری نهادی برجسته متشکل از کارشناسان امنیتی و اطلاعاتی در ایالات متحده است و در این گزارش به قلم «مارک پالمر» از کارشناسان برجسته امور ایران در این باره بحث می کند که موثر ترین روش براندازی نظام جمهوری اسلامی چیست. علاوه بر این در گزارشی دیگر، یک کارشناس براندازی نرم در واشنگتن با نگارش رساله ای درباره روش های برانداختن دیکتاتوری ها و جایگزین کردن آنها با دموکراسی (به قرائت امریکایی البته) بر نقش ویژه NGO ها در این راه تاکید می کند. متن کامل این کتابچه را به زبان فارسی در آدرس زیر خواهید یافت:

http://www.aeinstein.org/organizationsc847.html  ضمنا یک پایگاه اینترنتی مستقل نیز به زبان فارسی وجود دارد که از امریکا آپلود می شود و به تمامی به ارائه آموزش های نظری و عملی لازم برای ساماندهی وهدایت NGO ها اختصاص دارد. اینها همه البته غیر از انبوه کارگاه ها و گزارش هایی است که سایت هایی چون بی بی سی و رادیو فردا در این باره برگزار کرده یا منتشر ساخته اند.

 

خلاصه و جمع بندی

سازمان های غیر دولتی در ایران جز در آن مواردی که سلامت و قابل اعتماد بودن آنها ثابت شود به لحاظ امنیتی مشکوک و محتاج پی گیری های ویژه هستند. سرویس های امنیتی غربی اکنون به روش های زیر از NGO های مورد نظر خود در ایران حمایت می کنند: 1- ایجاد ارتباط میان سازمان های غیر دولتی مختلف در داخل ایران که موضوع و حیطه فعالیت آنها لزوما به هم ربطی ندارد 2- ایجاد ارتباط میان سازمان های غیر دولتی بین المللی (که عمدتا با سرویس های غربی مرتبطند) و NGOهای ایرانی 3- تسهیل مسافرت مهره های اصلی NGO های ایرانی به خارج در پوشش طرح های مطالعاتی، شرکت در سمینار ها و ... 4- تامین مالی سازمان های غیر دولتی در ایران ( به همین دلیل است که ان جی او های ایرانی عموما علاقه ای به شفاف کردن منابع مالی خود ندارند).

درباره دوم خرداد

قصه آن روز

به بهانه سالروز دوم خرداد

 

دوم خرداد اكنون حادثه اي مربوط به گذشته است و كمتر كسي علاقه به يادآوري آن دارد. مدعيان و ميراث خواران آن هم حتي بيشتر مايلند اصلاح طلب ناميده شوند تا دوم خردادي. از دوم خرداد فقط يك سيد محمد خاتمي مانده كه او را هم ظاهراً دوستانش بيشتر به عنوان يك شيخ ريش سفيد مي پسندند تا رجلي سياسي كه بايد حرفش را شنيد و خطش را خواند. به اين ترتيب، آنچه امروز ما به عنوان ميراث دوم خرداد در اختيار داريم بسيار مبهم، كلي و پراكنده در طيفي وسيع از مفاهيم، استراتژي ها و البته افراد است كه به هيچ وجه نمي توان نوعي انسجام دروني يا نظم خاص در آن سراغ گرفت.

دوم خرداد به يك معنا مجموعه اي از تناقض هاست. ابتدا و در يك تحليل نظري، اين تناقض آنجا هويدا شد كه اصلاح طلبان خواستند مجموعه اي از معاني متناقض را كه از مدينه النبي شروع و به جامعه باز ختم مي شد بر يك مفهوم واحد يعني جامعه مدني بار كنند. آنچه در عمل و به عنوان پروژه اي براي عرفي سازي عرصه عمومي تعقيب مي شد، البته با جامعه باز پوپري نسبت بيشتري داشت تا جامعه اي كه در آن نشاني از ارزش هاي ديني بتوان يافت. شايد بسياري از دوم خردادي ها وقتي مي گفتند كه قصد در افتادن با دين را ندارند دروغ هم نمي گفتند، مشكل فقط اين بود كه به قول شيخي از شيوخ اصلاح طلب دين آقايان حداكثر از آنچه دكتر شريعتي مي گفت فراتر نمي رفت. شعار جامعه مدني البته در دوم خردادي هاي آقايان ديري نپاييد. شايد احساس كردند بايد حرف هاي ملموس تري بزنند تا راحت تر به زبان «عمل» قابل ترجمه باشد، به همين دليل كمتر از يك سال پس از دوم خرداد 76 «اصلاحات» به جاي جامعه مدني نشست و چنانكه خواهيم ديد آن هم در دستان جماعتي كه مهارتي بي بديل در از ريخت انداختن مفاهيم مقدس دارند، عاقبت به خير نشد. با اين حال، اصلاح طلبان حالا پس از قريب به يك دهه دوباره به همان شعار جامعه مدني بازگشته اند و تلاش مي كنند به جاي تلف كردن انرژي خود در تلاش براي اصلاح چيزهايي كه مردم اعتقادي به نادرستي آنها ندارند، نيروهاي خود را درچارچوب هايي بيرون از نظارت دولت سازماندهي كنند و آموزش بدهند. ادعا مي كنند اين تنها راه نيل به يك جامعه مدني واقعي است در حالي كه ظاهراً قصه هنوز از حد ميليشيا پروري- آنچنانكه در وقايع اخير كارگري، دانشجويي و معلمان ديديم- فراتر نرفته است.
تناقض هاي بيشتر را هنگامي مي توان يافت كه مفهوم اصلاحات اندكي دقيق تر تحليل شود. در دو سال اول پس از دوم خرداد به سادگي مي شد ديد كه يك پروژه براندازانه صريح در كار است. اين پروژه را همان كساني پيش مي بردند كه روز اول بي پرده گفتند خاتمي مرد اين كار نبود و ما او را از پشت ميز كتابخانه ملي تا ساختمان پاستور كشانديم و البته همكاراني هم در اين سو آن سوي مرزها مددكار آنها بودند. در آن دو سال ضريب امنيت ملي به شدت افت كرد و جمع بزرگي از آنها كه در سال هاي پس از انقلاب به دليل سوابق تاريك و منزجركننده خود جرئت آفتابي شدن پيش چشم خلايق را نداشتند، يكباره- و در مواردي با احترامات فائقه دولتي- از بام و برزن سر برآوردند و نداي آزادي و كثرت گرايي و تساهل سردادند. در كنار اين سر و صداها اتفاق هاي مهمي نيز در حال تكوين بود. به بهانه قتل هاي زنجيره اي وزارت اطلاعات را- يعني همان نهادي كه بايد جلو اين پروژه براندازي مي ايستاد- به ميانه بحراني عميق پرتاب كردند. با سوژه تعرض به دانشجويان در 18 تير حساب خود را با نيروي انتظامي صاف كردند و پس از اين دو هم هيچ نهاد انقلابي نماند كه از تيرهاي زهرآلود طعن و تهمت جماعت مدعي در امان باشد، از صدا و سيما و شوراي نگهبان بگيريد تا سپاه و كيهان.
كمي بعدتر، عاقل ترها در ميان مسافران قطار اصلاحات، دستشان آمد كه ظرفيت كافي براي درافتادن با شجره طيبه اي كه به خون پاك هزاران شهيد رشد كرده و تناور شده است را ندارند ولو آمريكايي ها پيغام داده باشند ما از بيرون فشار مي آوريم و شما در داخل چانه بزنيد. كسي از آقايان جايي گفته بود ما كه بعد از بسيج كردن همه ظرفيتمان 2000 نفر آدم پاي كار نمي توانيم به خيابان بياوريم، بهتر است به اندازه زور و قوه مان بار برداريم و ادعا بكنيم. به اين ترتيب، پروژه براندازي جاي خود را به مفهومي در دسترس تر و به همان ميزان مضحك تر داد: «درآوردن اداي اپوزيسيون درون حاكميت». اين تناقض بعدها صداي خيلي ها را درآورد. چگونه مي توان درون يك حاكميت نشست و در مشروعيت آن خدشه كرد؟ و جالب تر، چطور مي توان براي به دست آوردن قدرت در سيستمي تلاش كرد كه به هنگام حضور در آن ادعا مي شد مديران و دولتيان به اندازه كافي اختيار ندارند؟ اين فاز از پروژه را بيشتر اصلاح طلباني كه در مجلس ششم حضور داشتند پيش بردند. زماني طرح آوردند كه قانون مطبوعات زياده سختگيرانه است و بايد آن را اصلاح كرد؛ لابد فراتر از كارمندان دفتر فرح پهلوي هم بنا بود كساني به جرگه روزنامه نگاران اصلاح طلب بپيوندند. مدتي بعد، اين نغمه ساز شد كه دولت به اندازه كافي اختيار ندارد اما نمي گفتند از همان مقدار اختيار كه داشته چطور و در چه راهي استفاده كرده است. و بعد از آن در مجلس بست نشستند كه در فلان انتخابات رفقاي ما بي صلاحيت تشخيص داده شده اند، به خط شدند و پوشه هاي رنگين در دست استعفانامه نوشتند ولي از مردمي كه آنها را حامي سينه چاك خود مي دانستند صدا درنيامد، آنقدر كه رندي از بين خودشان به زبان آمد و گفت وسط ميدان توپخانه هم اگر تحصن مي كرديم باز كسي به رويمان نگاه نمي كرد...!
حالا اصلاح طلبان مي گويند ايام جاهليت به سر آمده و اكنون به جاي بلندپروازي به پروژه هاي كاملا مشخص مي انديشند. از جمله مي گويند هدف آتي فقط شركت در يك انتخابات آزاد و عادلانه است و پيش بيني مي كنند پيروزي شان ردخور ندارد. اين هم از آن شلوغ بازي هاي معروف اصلاح طلبانه است. در دور دوم انتخابات شوراي شهر در تهران در حالي كه اصلاح طلبان خود هم مجري بودند و هم ناظر و انتخابات به قول خودشان از هر زمان ديگري آزادتر و عادلانه تر بود، حتي يك اصلاح طلب به شورا راه نيافت. بعد از انتخابات گفتند بله مردم به ما راي ندادند ولي دليلش اين بود كه با كل نظام قهر كرده اند. سال بعد، در انتخابات مجلس هفتم وقتي بالاي 06 درصد واجدان حق راي پاي صندوق ها آمدند، انگار نه انگار چيزي به نام حافظه تاريخي هم وجود دارد گفتند دوستان ما رد صلاحيت شده اند و ما نيستيم. در انتخابات رياست جمهوري نهم، تا بازي در دور اول بود هاشمي را بزرگترين رقيب خود مي پنداشتند، بعد كه امر بين او و رقيبش داير شد اصلا به روي مبارك نياوردند چنان جانب او را گرفتند كه گويي همه آن ادبيات فربه ضدهاشمي كه در آن سال ها توسعه داده شد، كار مريخي ها بوده است. باز هم البته كانديداي اطلاح طلبان راي نياورد. دوباره سال بعد در دور سوم انتخابات شوراها و در حالي كه اصولگرايان را حال و روز چندان خوب نبود، فقط 4 كانديداي اصلاح طلب به شورا رفت و در انتخابات خبرگان نيز تقريبا هيچ يك از كانديداهاي اختصاصي اصلاح طلبان راي نياورد. با اين حال مي گويند قرار است در انتخابات مجلس هشتم طوفان به پا كنند، آن را هم مي توان صبر كرد و ديد.
خلاصه كنيم، دوم خرداد را نبايد فراموش كرد، نه به اين دليل كه امر مهمي بوده است بلكه به اين دليل كه امور غير مهم هم مي توانند گاهي دردسر درست كنند. 

 

سرمقاله کیهان در روز چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۶