تناقض های استراتژی امریکا
سبد پارادوكس ها روی میز اوباما
راهبرد اخيرا تدوين شده آمريكا براي آنچه خود مهار ايران مي خوانند، هنوز به طور كامل اجرا-و برخي معتقدند حتي تدوين- نشده ولي اشكالات آن به روشني تمام در حال آشكار شدن است. در ادبيات استراتژيك معروف است كه مي گويند حمله به دشمن، حمله به استراتژي دشمن است. در مورد آمريكا اين جمله بسيار معنادارتر است چرا كه تنها زماني كه يك برداشت درست از مباني رفتار دشمن با همه ريزه كاري هايش پيدا كرده باشيم مي توان به يك طرح ريزي موفق در مقابل آن اميدوار بود. تيم امنيت ملي اوباما انرژي فراواني براي لحاظ كردن درس هاي فتنه 88 در استراتژي اوليه اوباما درباره ايران (دست دراز شده) صرف كرده و اكنون آن استراتژي را به طور تقريبا كامل بازنويسي كرده است.
ما حصل اين بازنويسي چيزي است كه مي توان آن را در يك جمله «تركيب 3 عنصر مذاكره، تحريم و حمايت صريح از جريان غربگراي داخل ايران» به اضافه روي ميز نگهداشتن يك تهديد صريح به درگيري نظامي، خواند (اين بحث مهمي است؛ ولي در اينجا به اين تذكر فوق العاده مهم توجه كنيد كه آمريكا اين ايده اسراييل را كه بدون تهديد به درگيري نظامي اميد چنداني به موثر واقع شدن تحريم ها نيست، جدي گرفته است). آمريكايي ها عقيده دارند اگر به اين استراتژي زمان كافي داده شود، يعني چيزي بين 5-3 سال، مي تواند ايران را وادار به تغيير در محاسبات و در نتيجه تصميمات استراتژيك خود بكند.
طرحي كه منابع غربي از اين استراتژي ارائه كرده اند و راقم اين سطور ماه ها مشغول بررسي دقيق آن بوده، كم و بيش منسجم است اما اگر دقيق شويم اشكالات آن به سرعت خود را نشان مي دهد. حقيقت اين است كه آمريكايي ها تعدادي سوال بي جواب درباره ايران دارند كه تا جواب آنها را پيدا نكنند هيچ نوعي از طرح ريزي استراتژي موفق در مقابل ايران امكانپذير نخواهد بود. علاوه بر اين، بدفهمي هاي آمريكا از فضاي داخلي ايران و مهم تر از آن الگوهاي تصميم گيري شكل دهنده به افكار مقام هاي ايراني دردسر بزرگتري است كه تا حل و فصل نشود، كاركرد ادعاي مهار استراتژيك ايران، از حد فراهم آوردن اسباب تفريح اين و آن فراتر نخواهد رفت. تركيب اين دو عامل به اضافه كودني تاريخي كه كاخ سفيد در ارزيابي و تحليل مسائل ايران دچار آن است، باعث شده استراتژي جديد آمريكا هم گرفتار پارادوكس هايي باشد كه مي توان پيش بيني كرد به زودي آن را زمين خواهد زد. اين يادداشت صرفا به عنوان يك مقدمه تلاش مي كند فهرستي از اين پارادوكس ها عرضه كند.
1- اولين تناقض آن است كه آمريكايي ها تمركز فشار خود را روي سپاه قرار داده اند، اما هنوز در نيافته اند -يا شايد هم فهميده اند و عمدا تجاهل مي كنند- كه فشار به نهادي مانند سپاه به جاي اينكه آن را تضعيف كند، آن را قدرتمندتر خواهد كرد. براي سپاه (و همه نهادهاي انقلابي ديگر در ايران) هيچ چيز با ارزش تر از آن نيست كه به آن بگويند: «ضد آمريكايي»! و بعد متهمش كنند كه هر جا دستش رسيده منافع آمريكا را تهديد كرده است. اينها براي سپاه مايه افتخار است و شادمان خواهد شد اگر ببيند دشمن هم به آنها اذعان و اعتراف دارد. وقتي اينگونه صريح و عريان اعلام مي شود كه سپاه حريف اصلي آمريكا در منطقه است، محبوبيت سپاه در منطقه اي كه آمريكايي ها خوب مي دانند از هر زمان ديگري ضد آمريكايي تر است صد چندان مي شود و همين، امكانات و ظرفيت هاي بسيار بيشتري براي سپاه ايجاد مي كند تا ضرباتي كاري تر به آمريكا وارد آورد. آمريكا درك نمي كند كه فشار سپاه را ارعاب نمي كند بلكه به آن انگيزه بيشتري براي ضربه زدن خواهد داد چرا كه باز بر خلاف تصور آمريكايي ها سپاه هيچ شباهتي به بقيه نيروهاي نظامي كه آمريكايي ها اين طرف و آن طرف دنيا با آنها مواجه شده اند ندارد و در حالي كه نظامي ها عموما عملگرا هستند، سپاه كاملا ايدئولوژيك عمل مي كند و هرگز اهداف خود را به سبب مواجه شدن با تنگناهاي عملگرايانه تعديل نكرده است.
2- پارادوكس دوم اين است كه آمريكايي ها عمليات در محيط مجازي را به يكي از اركان استراتژي جديد خود در مقابل ايران تبديل كرده اند بي آنكه هيچ برآورد روشني از ضريب نفوذ اينترنت در ايران داشته باشند. فرضا اگر بپذيريم اينترنت ابزاري مناسب و قدرتمند براي عمليات نرم است، آن وقت تازه نوبت به اين مي رسد كه ببينيم اين ابزار تا چه حد توانسته در تمامي اركان جامعه هدف رسوخ كند. يك مراجعه سطحي به اطلاعات رسمي نشان مي دهد كه اينترنت را در ايران مي توان ابزار ايجاد درگيري ها و دغدغه هاي محدود براي نظام تصور كرد و گاهي ممكن است در اين حوزه ها كارايي هم داشته باشد، ولي توقع براندازي يا تغيير رفتار نظام از ابزاري كه همچنان بسياري در ايران نگاهي فراتر از يك سرگرمي به آن ندارند، بسيار ساده دلانه است.
3- تناقض سوم ساختاري تر است. آمريكايي ها از يك سو، مي گويند هدف آنها از اعمال تحريم ها فشار آوردن به مردم ايران نيست و از سوي ديگر مي دانند كه تا وقتي فشار به مردم ايران وارد نشود قادر به نتيجه گيري از طراحي هايي كه كرده اند نخواهند بود. واقعيت اين است كه آمريكا هيچ وقت مردم و نظام را در ايران جز در سطح تبليغاتي از هم تفكيك نكرده است. آنچه آمريكايي ها تحريم هوشمند مي نامند در واقع چيزي جز بسته اي از ابزارهاي ايذايي براي مقابل قرار دادن دولت و مردم در ايران نيست و مستقيما آرامش داخلي و زندگي ايرانيان را هدف گرفته است. اين درست است كه به دليل تنوع ابزارهاي ايران و تدابير هوشمندانه اي كه از ماه ها قبل طراحي و اجرا شده تحريم ها پيشاپيش خنثي شده و هيچ فشاري به مردم ايران وارد نخواهد آمد، اما اين مانع از آن نمي شود كه دقت كنيم هدف آمريكايي ها در واقع جز انتقام گيري از مردم ايران به سبب استقامتي كه در دفاع از ارزش هاي انقلاب مي ورزند نيست.
4- تناقض بعدي هم بسيار كليدي است. آمريكايي ها از يك سو مي گويند در مقابل ايران گرفتار تنگناي زماني هستند و به قول خودشان «وقت ندارند» و از سوي ديگر مكررا تاكيد كرده اند كه استراتژي آنها براي مهار ايران اگر هم بنا باشد اثر كند در كوتاه مدت نتيجه نخواهد داد و شرط موفقيت آن ، اين است كه -همانطور كه گفتيم- در بلند مدت با ابزارهاي ديگر تركيب شود. چگونه آمريكايي ها انتظار دارند مسئله اي را كه به گفته خودشان در كوتاه مدت فوريت دارد، با يك استراتژي زمان بر و اساسا بلند مدت مديريت كنند؟ اين سوال جوابي ندارد مگر اينكه بتوان استدلال كرد آمريكايي ها درباره يك سوي اين پارادوكس دروغ مي گويند و مسئله ايران از ديد آنها واقعا يك مسئله فوري و اضطراري نيست. عمل آمريكايي ها نشان مي دهد خودشان هم آنچه را كه به زبان درباره «ارزيابي ايران به عنوان مسئله اول امنيت ملي آمريكا» مي گويند، قبول ندارند. راهبرد جديد آمريكا در مقابل ايران بهترين سندي است كه نشان مي دهد آمريكا درباره «خطر ايران» به جهان دروغ مي گويد و به خود حق مي دهد كه لااقل خودش دروغ هاي خودش را باور نكند!
5- پارادوكس بعدي مربوط به مقوله هدف گذاري استراتژي است. آمريكا بايد يك بار از خودش بپرسد كه هدفش در مقابل ايران دست يابي به راه است يا مجازات ايران؟ درست است كه آمريكايي ها بيش از 5 سال است تلاش مي كنند در چارچوب آنچه خود استراتژي دو مسيره مي نامند اين دو موضوع را با يكديگر تلفيق كنند، ولي تجربه اين سال ها اين موضوع را ، اين گزاره قطعي را تثبيت كرده است كه سيستم تصميم سازي ايران به گونه اي است كه در آن مجازات هرگز نمي تواند بخشي از راه حل تلقي شود.
مبناي استراتژيك اين مسير، آن است كه ايران با استفاده از اهرم هاي فشار به سمت مذاكرات دلخواه غربي ها سوق داده شود ولي متقابلا ايران سعي كرده -و مي توان گفت موفق شده- ثابت كند كه هر نوع فشار و مجازات فرايند دست يابي به راه حل را -كه در مواردي كاملا هم در دسترس بوده - از بيخ وبن مختل مي كند. بسياري از اختلالات مذاكراتي در طول سال هاي گذشته ناشي از همين بوده است كه آمريكايي ها هرگز نخواسته اند اين حقيقت ساده را بفهمند كه فشار مسير مذاكره را نابود مي كند به جاي اينكه آن را تقويت كند چرا كه اساسا روحيه مذاكراتي ايران اينگونه است كه نمي تواند مذاكره تحت فشار را بپذيرد ولو اينكه گزينه هاي خوبي هم پيش رو داشته باشد.
اين فهرست به طور اساسي قابل تكميل و تعميق است. در واقع تناقضات راهبرد جديد آمريكا آنقدر زياد است كه رفع و رجوع آنها به منهدم شدن كل استراتژي مي انجامد. امريكايي ها سعي مي كنند وانمود كنند كه تصميمشان را در مقابل ايران گرفته اند ولي واقعيت اين است كه اين پارادوكس ها نشان مي دهد آنها هنوز خودشان هم نمي دانند دقيقا چه كار بايد بكنند و چرا؟ ولي اين مقدار را با قاطعيت مي توان گفت كه فرار از مواجه شدن با واقعيتي به نام ايران پيروز، منشا همه اين سرگيجه هاست. آمريكايي ها براي مدتي شايد، اما تا ابد نمي توانند از رويارو شدن با اين حقيقت فرار كنند.
سرمقاله روزنامه کیهان در روز یکشنبه ۷ شهریور ۱۳۸۹