آخرین تحولات مصر
سناريوي B
اصل مسئله در مورد مصر چيست؟ چرا اين موضوع كه آينده مصر در دست چه كسي و كدام گروه باشد اينقدر مهم است؟ فقط زماني كه يك پاسخ درست و دقيق براي اين پرسش فراهم شود مي توان فهميد علت اين همه هراس كه به جان آمريكا و اسراييل افتاده چيست.
مسلما قضيه اين نيست كه آمريكايي ها به مبارك علاقمندند و نمي توانند از او دل بكنند. گزارش هاي موجود نشان مي دهد كه آمريكا با گزينه هايي مانند كنار رفتن مبارك و حتي خوار و خفيف كردن او به قصد همراه نشان دادن خود با نهضت مردم مصر كنار آمده است. در اينگونه موارد اصطلاحا گفته مي شود سناريوي Bجايگزين سناريويA شده است. سناريوي A اين بود كه مبارك حفظ شود. حمايت از اين سناريو اكنون براي آمريكا به صرفه نيست به اين دليل كه اولا آمريكا را كنار يك ديكتاتور شكست خورده مي نشاند و ثانيا آمريكايي ها فهميده اند حالا كه عدد تظاهر كنندگان از چند ميليون نفر و گستره آن از قاهره بسيار فراتر رفته، بدون شك هيچ ابزار امنيتي و انتظامي قادر به مهار آن نيست و تا زماني كه معترضان به لااقل يكي از هدف هاي كليدي اعلام شده خود نرسند، اين شعله فروكش نخواهد كرد. سناريوي Bهمان سناريوي آشنايي است كه مي گويد رفتار آمريكا با ديكتاتورهاي مورد حمايتش در دقيقه 90، 180 درجه تفاوت مي كند انگار نه انگار اصلا آنها را مي شناخته اند. آمريكايي ها اكنون به اين مي انديشند كه اولا مبارك با كمترين هزينه ممكن و حتي المقدور در زماني با فاصله چند ماه از زمان فعلي از مصر بيرون برود، ثانيا كسي مانند عمر سليمان يا اگر نشد محمد البرادعي به جاي او بنشيند كه به «منافع حياتي» آمريكا درخاورميانه وفادار باشد و ثالثا حركت مردم مصر ماهيت اسلامي يا ضد آمريكايي و ضد صهيونيستي پيدا نكند.
آنچه باعث شده سناريويB تمام و كمال اجرا نشود مخالفت يا شايد بهتر باشد بگوييم بيم و هراس اسراييل است. گزارش هاي بسيار دقيقي هست كه نشان مي دهد اسراييلي ها به توان آمريكا براي اجراي كامل سناريويB اعتماد ندارند. بر مبناي يك سند مقام هاي اسراييلي به ياد همتايان آمريكايي خود مي آورند كه در جريان حمله به عراق و ساقط كردن صدام هم همين حرف ها را مي زدند و اطمينان مي دادند كه قادر خواهند بود كل ماجرا را با روي كار آوردن سكولارها مديريت كنند اما آنچه بعد از 7 سال اشغالگري در عراق روي دست آمريكا و اسراييل مانده دولتي اسلامي است كه خود را بخشي از محور شيعي منطقه مي داند.
بسيار خوب، اگر مسئله اصلي سرنوشت مبارك نيست، پس چيست؟ در يك جمله پاسخ اين است: «ژئوپلتيك خاورميانه». همه نگراني آمريكايي ها اين است كه با سقوط رژيم مبارك در مصر بر سر جغرافياي سياسي حساس ترين منطقه جهان كه حياتي ترين منافع آمريكا در آن قرار دارد چه خواهد آمد و تمام دغدغه آنها هم اين است كه سيستمي در مصر برسر كار بيايد كه ژئوپلتيك خاورميانه را به هم نريزد. مهم براي آمريكايي ها حفظ كاركردهاي مبارك است نه خود او و اساس سناريويB هم همين است كه تعريف مصر در سناريوي منطقه اي آمريكا تغيير نكند؛ با يا بي مبارك مهم نيست.
آنچه نبايد تغيير كند اينهاست: 1- مصر موتور محركه روند سازش و عامل اصلي تفرقه در صفوف فلسطيني هاست. اگر مصر از روند سازش كنار بكشد يا نسبت به آن بي تفاوت باشد عربستان به تنهايي توان به دوش كشيدن اين بار را نخواهد داشت و حماس به آساني قادر خواهد بود كل سرزمين هاي اشغالي را در دست بگيرد. 2- مصر عامل اصلي حفظ امنيت پيراموني اسراييل است. اگر فرض كنيم براي آمريكايي ها هيچ موضوعي در خاورميانه مهم تر از حفظ موجوديت اسراييل و تداوم برتري راهبردي آن بر اعراب نيست، ابعاد اهميت حفظ موجودي مانند مبارك كاملا واضح مي شود. اكنون اين مصر است كه اجازه نمي دهد محاصره غزه بشكند، اين مصر است كه جلوي اتحاد عربي در حمايت از آرمان فلسطين و وقوع جنگ هايي مانند آنچه در 1967 و 1973 رخ داد را گرفته است، مصر است كه مانع انتقال هرگونه سلاح و كالاهاي استراتژيك به غزه مي شود و در يك كلمه مصر است كه نمي گذارد دست جهان اسلام به اسراييل برسد. اگر حكومت مبارك در مصر سقوط كند اسراييل دوباره با مسئله مزمن موجوديت اين بار به صورت حاد مواجه خواهد شد و با توجه به اينكه غربي ها هم آرام آرام فهميده اند ضررهاي اسراييل در حال پيشي گرفتن از منافع آن است، بعيد است غاصبان قدس اين دفعه جان به در ببرند. 3- آنچه آمريكايي ها مايلند آن را اتحاد عربي عليه ايران بنامند و در واقع چيزي نيست غير از مجموعه اي از خيانت هاي پشت پرده چند دولت وابسته به آمريكا در منطقه، جايگاه سيستم مبارك بسيار كليدي است. سرسلسله حركتي در منطقه كه مي خواهد برنامه هسته اي ايران را كنار برنامه هسته اي اسراييل قرار بدهد، حركتي كه مي خواهد القا كند خطر اصلي براي اعراب اكنون ايران است نه اسراييل و جرياني كه تهديد مي كند اگر به ايران اجازه تسلط بر فناوري هسته اي داده شود يك مسابقه تسليحاتي در منطقه به راه خواهد افتاد، مبارك و شخص عمر سليمان به عنوان كسي است كه غربي ها مي گويند نخ هاي عروسكي به نام مبارك را تكان مي دهد. اگر همه اينها با هم فرو بريزد درست مثل اين است كه آمريكايي ها جمع كنند، سوار بر ناوهايشان بشوند و از منطقه بروند و بنابراين طبيعي است كه آمريكايي ها تا سر حد مرگ نگران باشند. سناريوي B بناست جلوي اين فروپاشي ژئوپلتيك در خاورميانه را بگيرد.
موضوع حفظ رويكرد غربي در جغرافياي سياسي منطقه براي آمريكايي ها آنقدر حياتي است كه حتي به مسئله اي مانند برنامه هسته اي ايران هم عموما از همين منظر نگاه مي كنند. در آمريكا همه مي دانند كه ايران قصد ساخت سلاح ندارد. علاوه بر اين تقريبا همه مجامع استراتژيك در اين باره اتفاق نظر دارند كه به فرض محال ايران بناي ساخت سلاح هم داشته باشد هرگز از آن استفاده نخواهد كرد و كاركرد اين سلاح در حد ايجاد بازدارندگي باقي خواهد ماند. بسياري از تحليلگران در آمريكا اكنون اين سوال را مطرح مي كنند كه وقتي چنين تحليلي به طور فراگير وجود دارد پس چرا آمريكايي ها اينقدر از برنامه هسته اي ايران احساس نگراني مي كنند و حاضرند براي جلوگيري از پيشرفت آن، چنين بي محابا هزينه كنند. پاسخ باز هم همان يك جمله است: «ژئوپلتيك خاورميانه»! استدلال اصلي دولت آمريكا در مخالفت با برنامه هسته اي ايران اين است كه اگر ايران در كنار اين نفوذ معنوي عظيم كه در خاورميانه دارد به فناوري هسته اي در عالي ترين شكل آن مجهز شود، آن وقت تركيب دو برنامه هسته اي و منطقه اي ايران مهارناپذير خواهد بود و ايران از موضعي بسيار بالاتر و جايگاهي مطمئن تر از گذشته به ايفاي نقش در معادلات منطقه خاورميانه خواهد پرداخت. به همين دليل آمريكايي ها بارها سعي كرده اند يك اجماع منطقه اي عليه برنامه هسته اي ايران بوجود بياورند و مدارك بسيار از جمله اسناد تازه منتشر شده وزارت خارجه آمريكا نشان مي دهد مصر در قلب اين تلاش ها قرار داشته است.
موضوع آخري كه بايد به اجمال به آن پرداخت اين است كه ببينيم آمريكايي ها اين بار كجا اشتباه كرده اند. پاسباني از ژئوپلتيك صهيونيستي خاورميانه عربي به عنوان مهم ترين پروژه آمريكا در منطقه دچار يك مشكل اساسي است و آن هم اين است كه به جاي ملت ها به دولت ها تكيه دارد آن هم دولت هايي لرزان و هراسان كه حالا معلوم شده تا چه حد در دفاع از خود ناتوانند. مبتني كردن سياستگذاري بر ارتباط صرف با دولت ها و فراموش كردن ملت هايي كه نه تنها دولت هاي خود را قبول ندارند بلكه با سرعت بسيار زياد در مسير عكس سياست هاي آن در حال حركت هستند اولا آمريكا را تبديل به كارفرما و حامي اصلي ديكتاتورهاي منفور كرده است و ثانيا باعث شده زماني كه متغيري به نام «مردم» وارد معادله مي شود از دست آمريكا و همه سيستم هاي عريض و طويل ديپلماتيك و اطلاعاتي آن هيچ كاري برنيايد. در مقابل ايران ديپلماسي منطقه اي خود را روي ملت ها و توانايي هاي منحصر بفرد آنها متمركز كرده است. اين چيزي است كه آمريكايي ها آن را تحت عنوان ديپلماسي عمومي همواره تحقير كرده اند اما اكنون كارآمدي خود را نشان مي دهد. برقراري ارتباط با ملت ها و ايجاد توان نرم تاثيرگذاري بر رفتارها و اهداف آنها، ركن اصلي استراتژي منطقه اي ايران در 30 سال گذشته بوده است. آنها كه اين استراتژي را بي حاصل مي ناميدند، حالا بايد پاسخ بدهند كه چه استراتژي ديگري مي توانست نفوذ و تاثيري چنين تعيين كننده به ايران بدهد؟
سرمقاله روزنامه کیهان در روز 16 بهمن 1389